رفتن به مطلب

hamid_shahrsaz

مدیر بازنشسته
  • تعداد ارسال ها

    5617
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط hamid_shahrsaz

  1. منم هستم میتونم تو عکاسی کمک کنم
  2. داستان چی بوده؟ شما بودی شکلک میزاشتی در میرفتی؟
  3. بازهم برنامه دیگری در کنار دوستان عزیز داستان از جایی شروع شد که بلیط رو خریدم و چون چند دفعه رفته بودم میدونستم قراره کجا برم و چه لذتی در انتظارمه.... دیشب طبق برنامه گفتم تا 10 میخوابم و بعد میرم به دوستان عزیز میپیوندم و لذت میبرم... اما ذوق دیدار دوستان و باغ رویایی آنقدر زیاد بود که ساعت 6 پا شدم و کارا رو انجام داد و اول وقت رسیدم به دوستان خدا رو شکر بلیط چندی از دوستان توسط من پرینت گرفته شد که همه خودشون پرینت گرفته بودن و فقط کاغذ حروم شد و تیشه ای بر درختی زده شد متاسفانه در راه به نازنین خانم زنگ زدم که ایشون گفتن دم در ورودی باغ هستیم و من هم پیوستم به بچه ها و کاغذ نت برگ رو دادم و بلیطم رو گرفتم اولین کسی که دیدم محمد ادمین بووود بعد دیدم یا خدا چرا هیشکی آشنا نیست جز تعدادی معدود بعدها متوجه شدم اکثرا از فامیل و دوستان برادران عارف بودن که زحمت کشیده بودن و تشریف آورده بودن خلاصه ابتدای کار لیدری به ما عطا شد و قرار شد ایشون ما رو راهنمایی کنه البته خودش خودش رو پیچوند و نمیدونم کجا غیبش زد وسط کار گردش در باغ شروع شد و من طبق معمول دنبال سوژه برای عکاسی بودم اعم از قورباغه، سنجاقک، مارمولک و .... که وضعیت راضی کننده بووود جاتون خالی واقعا زیبا بود گشت و گذار تکه ای از بهشت. قدم زنان ادامه دادیم تا نرم نرمک وقت ناهار شد و من هم که باز گول جمله نت برگ رو خورده بودم که رستوران داره هیچی نبرده بودم اما چشمتون روز بد نبینه فقط سیب زمینی و اسنک داشت اینجا بوود که دختر همسایه بالایی ایمان به دادمون رسید و با کتلت خوشمزه ای که درست کرده بووود سیرمون کرد در موقع ناهار خانم سلفی بگیران هم به ما افزوده شد البته وسطاش اولیه هم آورده شد که جا داره از مادر برادران خیابانی تشکر کنم چون بسیار خوشمزه بود بعد ناهار که اصلا حس پیاده روی نبود برادران ادمین هی ما رو جاهایی میبردن که ورود ممنوع بود و با خشم نگهبانان محترم روبرو میشدیم و با زبون خوش میومدیم بیرون (پیوست شماره 1) خلاصه هی از این ور به اون ور البته من که اصلا خسته نبودم واس بقیه بچه ها که خسته شده بودن غر میزدم در ادامه هم برادران عارف سر مسیریابی با هم دعوا کردن چه بزن بزنی (پیوست شماره 2) بعد از خشم دوستان نگهبان رفتیم به سمت پل زیبا و معروفی که در باغ ژاپنی وجود داره. اونجا مهدی ادمین در حال پرزنت و عضوگیری برای انجمن مشاهده شد (پیوست شماره 3) در همین قسمت بود که من متوجه حضور مادر برادران ادمین شدم و کلی خجالت کشیدم چون کلی جلوی مادرشون چیزی گفته بودم بهشون البته به شوخی و دوستان هم لطف کرده بودن هیچی نگفته بودن بهم منو میگی سرخ شدم و یهو شروع کردم تعریف از ادمینان بعد هم کم کم به سمت درب خروجی اومدیم و یک مراسم تشکر و قدردانی و معارفه کوچیکی برگزار شد و بعد هم نخود نخود هرکه رود خانه خود من به همراه نازنین، ایمان، سحر و فرزانه رفتیم یک آب طالبی بسیار خوشمزه با کارملا خوردیم که بسی لذت بردیم جای هیچکس هم خالی نبود و بسی چسبید و حال کردیم (پیوست شماره 4) در کل تشکر از برادران عارف و تمام دوستانی که زحمت حضور رو کشیدن ایشالا برنامه های بعدی حال نظر شما را به تصاویر اشاره شده به عنوان پیوست و طبیعت زیبای این باغ جلب می کنم: پیوست شماره 1: (یکی از نگهبانان گیر) پیوست شماره 2: (دعوای برادران عاف سر لیدری گروه) پیوست شماره 3: (پرزنت انجمن برای یکی از نگهبانان) پیوست شماره 4: (آب طالبی بسیار بسیار خوشمزه و لاکچری) تصاویری از طبیعت زیبا: در آخر هم برای معرفی و اطلاعات بیشتر در مورد این باغ میتونید روی لینک زیر کلیک کنید: [Hidden Content] با تشکر
  4. hamid_shahrsaz

    دفتر مدیرارشد انجمن

    اومدیم سلامی عرض کنیم به مدیر ارشد خسته نباشی دلاور
  5. صوبت میکنید جالب میشید برام
  6. همین که شما بیای کفایت میکنه :دی دست پر میای ایشالا؟
  7. بیا خوووبه فقط اونجا سلفی گیریش ملسه قول بده هی سلفی نگیری
  8. از اون دید ندیده بودمش
  9. بگیرم برات؟؟؟؟
  10. کلک نت برگه :دی هی تمدید میکنه
  11. اعصاب نداشت فک کنم
  12. من خریدم ولی هنوز تصمیم نگرفتم افتخار بدم بیام
  13. خدا رحمتشون کنه
  14. خو چی؟؟؟ مینوشتم یکی بود قرار بود شیرینی بده ولی نداد؟؟؟ تو گروه که اسمت رو اول گفتم بابا
  15. خو چی؟؟؟ مینوشتم یکی بود قرار بود شیرینی بده ولی نداد؟؟؟ تو گروه که اسمت رو اول گفتم بابا
  16. شما من را یادت رفت آیا؟ از بس من مظلوم بودم، ساکت بودم از آشنایی با شما بسیار خوشحال شدم
  17. شما من را یادت رفت آیا؟ از بس من مظلوم بودم، ساکت بودم از آشنایی با شما بسیار خوشحال شدم
×
×
  • اضافه کردن...