-
تعداد ارسال ها
8084 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط .FatiMa
-
اناره؟
-
من یکی که مردم از بس دعوتش کردم :w00:
-
چهار پاست؟ پرنده ست؟ خزنده ست؟ چیه؟
-
این چه عکسیه خو.................. راهنمایی نمی کنی؟
-
این چیه؟؟؟؟؟؟:jawdrop:
-
اینجا چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :jawdrop: یکی به ما خلاصه کنه! آره راست می گی
- 539 پاسخ
-
- 1
-
-
:icon_pf (34)::icon_pf (34)::icon_pf (34): خسته نباشی :w00::w00: چه خوب این تاپیکو زدما :ws3:
- 539 پاسخ
-
- 4
-
-
در مقابل اون سیلی که غیر عادی تره چی بگم شاید...............:banel_smiley_52:
- 539 پاسخ
-
- 3
-
-
:banel_smiley_4:
-
دفه پیشم همینو گفتیا!!!! بازم می گم بی خود کرده روانی :w00::w00:
- 539 پاسخ
-
- 2
-
-
آره متاسفانه
- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
سجاد چرا می خندی :w00: لابد نه حتما
- 539 پاسخ
-
- 1
-
-
تو راست می گی عزیز.... ولی من اون دخترو دیدم اصلا اونجوری که تو می گی نیست............شاید خیلی ساده نباشه ولی اصلا تحریک آمیز لباس نمی پوشه......... مشکل از پسره بود........
- 539 پاسخ
-
- 5
-
-
امروز یه داستان دیگه شنیدم که واقعا ناراحت شدم............واقعیت داره ها.......دوستم می گفت! یه پسر کوچولویی بود که خیلی ساعت دوست داشت ولی باباش فقیر بود یه کفاش ساده. به پسرش گفته بود که اگه معدلت 20 بشه برات یه ساعت می خرم پسره هم از اول ابتدایی همش سعی می کرد معدلش 20 بشه ولی یه چند صدم پایین تر میومد و پدرش ساعت نمی خرید. تا زد پنجم ابتدایی معدلش 20 شد. رفت کفاشی باباش گفت دیدی معدلم 20 شد حالا برام ساعت می خری؟ پدر که اون روز حال خوشی نداشت و از نامروتی روزگار به تنگ اومده بود حرصشو سر پسرش خالی کرد و یه سیلی محکم بهش زد و پسر بدون هیچ عکس العملی رفت تا چند روز چیزی نمی گفت بعدشم که حرف زد کلا قاطی کرده بود حواسش اصلا درست کار نمی کرد برای همین تو تیمارستان بستریش کردن. معلمش رفته بود عیادتش بهش گفت تو چرا اینجایی آخه چت شده؟ پسره گفت: با من حرف نزنین من حواسم پرت می شه من ساعت اینجام ممکنه عقب بمونم.............. و معلم با سیلی از اشک از این پسر کوچولو دور شد................... . . . چقدر وحشتناکه..............معلوم نیست پسر کوچولو داره تاوان چیو پس میده............ چی بگم.....ای خدا
- 17 پاسخ
-
- 19
-
-
جدی می گی :jawdrop: وای خدا :icon_pf (34): بی خود کرده روانی :w00::w00: آره همچین تنه می زنن آدم سه دور دور خودش می چرخه :w00:
- 539 پاسخ
-
- 7
-
-
امروز از دوستم یه چیزی شنیدم که دقیقا این شکلی شدم :jawdrop: می گفت دیروز دوست خواهرش داشت با یکی دیگه تو پیاده رو راه می رفت که از پشت شنید یکی داره می دوه کنار می ره که طرف رد شه ولی پسره با سرعت نور دختر بیچاره رو یهو می گیره بغلش با هر چی زور داشته فشارش می ده:jawdrop: دختر بیچاره هم جز جیغ کار دیگه ای نمی تونست بکنه ! بغل دستیشم هنگ کرده بود که عاقبت پسره رضایت می ده ولش می کنه و فرار می کنه دختره هم می دوه دنبالش بگیرتش کتکش بزنه پلیسم تو این هیر و ویر پیداش می شه ولی نه دختره تونست بگیرتش نه پلیس ......همچین در رفت که هیشکی بهش نرسید.................... ای خدا آدم چه چیزایی که نمی شنوه آخه این چه وضعشه :w00: والا هر جور شنیده بودیم جز این خدا آخر عاقبت مارو بخیر کنه:banel_smiley_52: پسره واقعا روانی بود :icon_pf (34):
- 539 پاسخ
-
- 58
-
-
من باور دارم که تو آخرشی مرسی
-
بله بله!!!!!
-
نقد و بررسی مراسم ازدواج بدبختي مردهاي ايراني
.FatiMa پاسخی برای pianist ارسال کرد در موضوع : گفتگوی آزاد
درستش اینه که نباید سخت گرفت هر چی راحت تر شروع کنی همون قدر ادامه راه برات آسون تر و البته قشنگ تره..............- 58 پاسخ
-
- 3
-
-
خیلی باحالی :ws28::ws28: می گم سجاد برو این راهکارتو اصلاح کن :ws28:
-
بذار منم امتحان کنم ببینم :ws28:
-
کیبوده؟!
-
نه والا افتخار چی
- 32 پاسخ
-
- 2
-
-
جدی؟:ws52: امتحانشون ضرر نداره
