-
تعداد ارسال ها
8084 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط .FatiMa
-
تو چنا هفت صبح کلاس بر می داری؟ خیلی زود شروع می شه ها............... کلاسای ما از 8 شروع می شه!
-
این که می گن حرف پدر مادرتو آویزه گوشت کن همینه؟
-
کی؟ :ws28:
-
بمیرم.........................................
-
خستهام از آرزوها ، آرزوهاى شعارى شوق پرواز مجازى ، بالهاى استعارى لحظههاى كاغذى را ، روز و شب تكرار كردن خاطرات بایگانى ، زندگىهاى ادارى با نگاهى سرشكسته ، چشمهایى پینه بسته خسته از درهاى بسته خسته از چشم انتظارى ... رونوشت روزها را ،روى هم سنجاق كردم ؛ شنبههاى بىپناهى ، جمعههاى بىقرارى عاقبت پروندهام را ، با غبار آرزوها خاك خواهد بست روزى ، باد خواهد برد بارى روز میز خالى من ، صفحهى باز حوادث در ستون تسلیتها نامى از ما یادگارى "زندهیاد قیصر امینپور"
-
یه اتاق كوچولو با یه پنجره بزرگ پنجرهاى كه رو به آسمون آغوش باز میكنه و شبها همصحبت مهتاب میشه ... و صداى گنجشكا ، همآواز تنهایى چشمهاى همیشه نشسته پشت پنجرهان ... و یك شمع كوچك ، و یك ابر باران دلتنگى ... و یك دل محبت و یك خواب خاطره ... قصهى من بود و حسرت یك سبد ستاره ... و من فقط میتوانم سكوت كنم و او فقط نگاه میكند ، فقط نگاه ... آنكه معادله عشق را در دادگاه زندگى ، حسرت یك سبد ستاره نهاد ... و ستاره را سوز قطرهاى اشك ... و ستارهى اشك را نشاند بر گوشهاى از كویر دلتنگى ... و من باز نمیدانم چرا اینقدر دلتنگم ... دلتنگم ...
-
گاه دلتنگ می شوم دلتنگتر از همه دلتنگی ها گوشه ای می نشینم و حسرت ها را می شمارم و باختن ها را، و صدای شکستن ها را... نمی دانم من کدام امید را ناامید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که این چنین دلتنگم. دلتنگم، دلتنگ...!
-
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد که خدا با من است، که فرشته ها برایم دعا میکنند، که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد. یادم باشد که قاصدکی در راه است، که بهار نزدیک است، که فردا منتظرم می ماند، که من راه رفتن می دانم و دویدن، و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد. اگر روزی دلم گرفت یادم باشد که خدای من اینجاست همین نزدیکیها، و من، تنها نیستم
-
پاییز امده به استقبال این روزها.....نشسته ام در اتاق کوچکم که با دست های کوه د وسلام فاصله دارد..!درخت های این حوالی به عطسه های پاییزخیلی حساس هستند....! درخت پشت پنجره را جا گذاشتم در روزهای دور...! نمی توانست کنار بیاید با این روزگار مرتفع....!با تنهایی وسکوت... می بینی در این ارتفاع زندگی به کجای جغرافیای باور رسیده ام....به خودم می گویم بی خیال نوشتن...!عزیزم...اگر من بی خیال تو بشوم.!! اگر تو خودت را از من دریغ کنی.! وبی خیالت بشوم.!!( حتی در ظاهر.!!) اگر واگر...!!واگر هزار تا اگردیگر جا خوش کند در زندگی..هیچ اتفاقی نمی افتد برای درخت های این حوالی..که به عطسه های پاییز حساس هستند..فقط من فرسوده می شوم.... در اتاق کوچکم....فقط یک حسرت دردل من می ماند فقط یک داغ دردل من می ماند...فقط مرگ سلام می کند به یک لحظه.... تو که می دانی من تورا چقدر دوستت دارم.... تو که می دانی من تورا ترجیح داده ام به همه چیز....بگذریم عزیزم...!! بی شک تو بی من هم خواهی زیست...اما من می دانم بی تو نتوانم زیست..... اینجا اسمان ابری است..انجا را نمی دانم..اینجا شده پاییز انجا را نمی دانم..اینجا فقط رنگ است..انجا را نمی دانم اینجا دلی تنگ است..انجا را نمی دانم..
-
دلتنگم...دلتنگ روزهای با هم بودنمان ...دلتنگ تو...دلتنگ من...دلتنگ لبخندهایمان! دلتنگ همه چیزهایی که از آن ِ من و تو بود...!حیف که بود...! دلتنگ صدایی هستم که هربار مرا به نام صدا می زد و چشم هایی که هر بار خیره به من می ماند. دلتنگ دست هایی هستم که نوازشگرم بود وشانه هایی که تکیه گاه دلتنگیم...! دلتنگم...دلتنگ ِتو...! اما امروز نه دستی هست که نوازشم کند و نه شانه ای که تکیه گاهی باشد برای دلتنگیَم...! امروز نه دستانت را دارم ،نه نگاهت را،نه شانه هایت را ...! امروز عجیب دلتنگم و تو نیستی... امروز می خواهمت و تو نیستی... امروز چشم هایم تو را می خواهد،لب هایم نام تو را فریاد می زند،و دستانم عجیب دلتنگ لمس ِ دست های گرم توست... دلتنگم ...دلتنگ ِ همه ی روزهایی که تو را داشتم...!دلتنگ ِ همه ی روز هایی که تو مرا داشتی...! امروز اما عجیب دلتنگتم و تو نیستی... امروز تو دلتنگ ِ کیستی...؟چشم هایت به کدامین سوست...؟ کدام دست دستانت را می فشارد؟کدام قلب خانه ی توست...؟ امروز شانه هایت پناه ِ کدامین دل ِ دلتنگ است...!؟!!!؟!
-
کاش غرور سنگیت از سردی خزان یخ می زد . . . و فصل بی عاطفگیت می مرد . . . پاییز است باز پاییز است کاش می دانستم تو نیز در برگ ریزان خزان اشک می ریزی ! ! ! و گاه مرا و قلب پاییزیم را به یاد می آوری ! یا فراموشی می کنی قلبی را که تنها از سردی نگاهت یخ می زد . . . آه هرگز ؟ ! دلتنگم . . . ! ! ! به دلتنگی خزان آرزوهایم دلتنگم . . . ! ! ! باز تو را خواهم دید ؟ ! بازآن نگاه را که لحظه ای حس امیدواری عشق من بود خواهم دید ؟ دلتنگم . . . ! ! ! کاش تو را می دیدم . . . باران می بارد شب بارانی ست دلتنگم و آسمان می نالد و ابرها بر دل تنگم خون می بارند باران نه ؟ ! درد بی کسیم ابر تیرگی خون می بارد خون می بارد آه عشق محال من . . . عشق محال من . . . ! ! !
-
من چه در وَهم ِ وجودم، چه عَدَم، دلتنگم از عدم تا به وجود آمدهام، دلتنگم روح از افلاک و تن از خاک، در اين ساغر ِ پاک از در آميختن ِ شادي و غم، دلتنگم خوشهاي از ملکوتِ تو مرا دور انداخت من هنوز ازسفر ِ باغ ِ ارم، دلتنگم اي نبخشوده گناه پدرم آدم را به گناهانِ نبخشوده قسم، دلتنگم حال در خُوف و رجا رو به تو بر ميگردم دو قدم دلهره دارم، دو قدم دلتنگم نشد از ياد برم خاطرهی دوري را باز هر چند رسيديم به هم! دلتنگم "فاضل نظری"
-
دلگیرم از زمین و میلاد هبوط دلتنگم از تمناهای حقیر که رهایم نمی سازند دشت هایی به وسعت دلهره آزارم می دهدوقتی که پنجره را می گشایم به سمت هوس های خام زمین لبریزم از وسوسه های رفتن آنگاه که آغوش می گشاید تبسم نیازهای عاشقانه ام دلتنگم آنقدر که باید بشکنم این قالب تهی را که در برگرفته رویا های بلند مرا دوستت دارم تا بدانی که زمین فقط مامن تعفن آدما نیست
-
یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد. مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود. تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر... آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ، این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند.
- 318 پاسخ
-
- 5
-
-
- قصه های خوب برای بچه های خوب
- بیا داستان بنویسیم
- (و 4 مورد دیگر)
-
شلام گلم................ نه تو نمی شناسیش دوست خواهر ساراست!
- 539 پاسخ
-
- 1
-
-
خیلی هم پر محتوا........ باز شد
- 11 پاسخ
-
- 2
-
-
جان؟ :jawdrop: موافقم.........
- 539 پاسخ
-
- 1
-
-
من بلد نیستم
- 98 پاسخ
-
- 1
-
-
نه زیاد تا حدودی .................
- 52 پاسخ
-
- 2
-
-
-
جدی؟ :jawdrop: میلاد یه تیکه عکس باید ببری بذاری این چیه؟ :icon_pf (34):
-
بله................ دستت درد نکنه
- 539 پاسخ
-
- 2
-
-
دماغ به اون بزرگی رو نمی بینی؟:icon_pf (34): قانون خاصی نداره یه عکسی رو کات می کنی یه قسمتشو می ذاری اینجا بقیه می حدسن همین :ws2:
-
این همه صفحه بی خودی پر شده ها :icon_pf (34):(البته بدون اسپم!) تو عبرت نگرفتی؟! :w00:
- 539 پاسخ
-
- 3
-
