رفتن به مطلب

.FatiMa

مدیر بازنشسته
  • تعداد ارسال ها

    8084
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط .FatiMa

  1. تو چنا هفت صبح کلاس بر می داری؟ خیلی زود شروع می شه ها............... کلاسای ما از 8 شروع می شه!
  2. این که می گن حرف پدر مادرتو آویزه گوشت کن همینه؟
  3. کی؟ :ws28:
  4. بمیرم.........................................
  5. .FatiMa

    دلتنگستـان

    خسته‌ام از آرزوها ، آرزوهاى شعارى شوق پرواز مجازى ،‌ بالهاى استعارى لحظه‌هاى كاغذى را ، روز و شب تكرار‌ كردن خاطرات بایگانى ، زندگى‌هاى ادارى با نگاهى سرشكسته ، چشمهایى پینه بسته خسته از درهاى بسته خسته از چشم انتظارى ... رونوشت روزها را ،‌روى هم سنجاق كردم ؛ شنبه‌هاى بى‌پناهى ، جمعه‌هاى بى‌قرارى عاقبت پرونده‌ام را ، با غبار آرزوها خاك خواهد بست روزى ، باد خواهد برد بارى روز میز خالى من ، صفحه‌ى باز حوادث در ستون تسلیت‌ها نامى از ما یادگارى "زنده‌یاد قیصر امین‌پور"
  6. .FatiMa

    دلتنگستـان

    یه اتاق كوچولو با یه پنجره بزرگ پنجره‌اى كه رو به آسمون آغوش باز میكنه و شب‌ها هم‌صحبت مهتاب میشه ... و صداى گنجشكا ، هم‌آواز تنهایى چشم‌هاى همیشه نشسته پشت پنجره‌ان ... و یك شمع كوچك ، و یك ابر باران دلتنگى ... و یك دل محبت و یك خواب خاطره ... قصه‌ى من بود و حسرت یك سبد ستاره ... و من فقط میتوانم سكوت كنم و او فقط نگاه میكند ، فقط نگاه ... آنكه معادله عشق را در دادگاه زندگى ، حسرت یك سبد ستاره نهاد ... و ستاره را سوز قطره‌اى اشك ... و ستاره‌ى اشك را نشاند بر گوشه‌اى از كویر دلتنگى ... و من باز نمیدانم چرا اینقدر دلتنگم ... دلتنگم ...
  7. .FatiMa

    دلتنگستـان

    گاه دلتنگ می شوم دلتنگتر از همه دلتنگی ها گوشه ای می نشینم و حسرت ها را می شمارم و باختن ها را، و صدای شکستن ها را... نمی دانم من کدام امید را ناامید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که این چنین دلتنگم. دلتنگم، دلتنگ...!
  8. .FatiMa

    دلتنگستـان

    اگر روزی دلم گرفت یادم باشد که خدا با من است، که فرشته ها برایم دعا میکنند، که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد. یادم باشد که قاصدکی در راه است، که بهار نزدیک است، که فردا منتظرم می ماند، که من راه رفتن می دانم و دویدن، و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد. اگر روزی دلم گرفت یادم باشد که خدای من اینجاست همین نزدیکیها، و من، تنها نیستم
  9. .FatiMa

    دلتنگستـان

    پاییز امده به استقبال این روزها.....نشسته ام در اتاق کوچکم که با دست های کوه د وسلام فاصله دارد..!درخت های این حوالی به عطسه های پاییزخیلی حساس هستند....! درخت پشت پنجره را جا گذاشتم در روزهای دور...! نمی توانست کنار بیاید با این روزگار مرتفع....!با تنهایی وسکوت... می بینی در این ارتفاع زندگی به کجای جغرافیای باور رسیده ام....به خودم می گویم بی خیال نوشتن...!عزیزم...اگر من بی خیال تو بشوم.!! اگر تو خودت را از من دریغ کنی.! وبی خیالت بشوم.!!( حتی در ظاهر.!!) اگر واگر...!!واگر هزار تا اگردیگر جا خوش کند در زندگی..هیچ اتفاقی نمی افتد برای درخت های این حوالی..که به عطسه های پاییز حساس هستند..فقط من فرسوده می شوم.... در اتاق کوچکم....فقط یک حسرت دردل من می ماند فقط یک داغ دردل من می ماند...فقط مرگ سلام می کند به یک لحظه.... تو که می دانی من تورا چقدر دوستت دارم.... تو که می دانی من تورا ترجیح داده ام به همه چیز....بگذریم عزیزم...!! بی شک تو بی من هم خواهی زیست...اما من می دانم بی تو نتوانم زیست..... اینجا اسمان ابری است..انجا را نمی دانم..اینجا شده پاییز انجا را نمی دانم..اینجا فقط رنگ است..انجا را نمی دانم اینجا دلی تنگ است..انجا را نمی دانم..
  10. .FatiMa

    دلتنگستـان

    دلتنگم...دلتنگ روزهای با هم بودنمان ...دلتنگ تو...دلتنگ من...دلتنگ لبخندهایمان! دلتنگ همه چیزهایی که از آن ِ من و تو بود...!حیف که بود...! دلتنگ صدایی هستم که هربار مرا به نام صدا می زد و چشم هایی که هر بار خیره به من می ماند. دلتنگ دست هایی هستم که نوازشگرم بود وشانه هایی که تکیه گاه دلتنگیم...! دلتنگم...دلتنگ ِتو...! اما امروز نه دستی هست که نوازشم کند و نه شانه ای که تکیه گاهی باشد برای دلتنگیَم...! امروز نه دستانت را دارم ،نه نگاهت را،نه شانه هایت را ...! امروز عجیب دلتنگم و تو نیستی... امروز می خواهمت و تو نیستی... امروز چشم هایم تو را می خواهد،لب هایم نام تو را فریاد می زند،و دستانم عجیب دلتنگ لمس ِ دست های گرم توست... دلتنگم ...دلتنگ ِ همه ی روزهایی که تو را داشتم...!دلتنگ ِ همه ی روز هایی که تو مرا داشتی...! امروز اما عجیب دلتنگتم و تو نیستی... امروز تو دلتنگ ِ کیستی...؟چشم هایت به کدامین سوست...؟ کدام دست دستانت را می فشارد؟کدام قلب خانه ی توست...؟ امروز شانه هایت پناه ِ کدامین دل ِ دلتنگ است...!؟!!!؟!
  11. .FatiMa

    دلتنگستـان

    کاش غرور سنگیت از سردی خزان یخ می زد . . . و فصل بی عاطفگیت می مرد . . . پاییز است باز پاییز است کاش می دانستم تو نیز در برگ ریزان خزان اشک می ریزی ! ! ! و گاه مرا و قلب پاییزیم را به یاد می آوری ! یا فراموشی می کنی قلبی را که تنها از سردی نگاهت یخ می زد . . . آه هرگز ؟ ! دلتنگم . . . ! ! ! به دلتنگی خزان آرزوهایم دلتنگم . . . ! ! ! باز تو را خواهم دید ؟ ! بازآن نگاه را که لحظه ای حس امیدواری عشق من بود خواهم دید ؟ دلتنگم . . . ! ! ! کاش تو را می دیدم . . . باران می بارد شب بارانی ست دلتنگم و آسمان می نالد و ابرها بر دل تنگم خون می بارند باران نه ؟ ! درد بی کسیم ابر تیرگی خون می بارد خون می بارد آه عشق محال من . . . عشق محال من . . . ! ! !
  12. .FatiMa

    دلتنگستـان

    من چه در وَهم ِ وجودم، چه عَدَم، دل‌تنگم از عدم تا به وجود آمده‌ام، دل‌تنگم روح از افلاک و تن از خاک، در اين ساغر ِ پاک از در آميختن ِ شادي و غم، دل‌تنگم خوشه‌اي از ملکوتِ تو مرا دور انداخت من هنوز ازسفر ِ باغ ِ ارم، دل‌تنگم اي نبخشوده گناه پدرم آدم را به گناهانِ نبخشوده قسم، دل‌تنگم حال در خُوف و رجا رو به تو بر مي‌گردم دو قدم دلهره دارم، دو قدم دل‌تنگم نشد از ياد برم خاطره‌ی دوري را باز هر چند رسيديم به هم! دل‌تنگم "فاضل نظری"
  13. .FatiMa

    دلتنگستـان

    به دیدارم بیا هر شب در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشن ای روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زیر سرپوش سیایی ها دلم تنگ است...
  14. .FatiMa

    دلتنگستـان

    دلگیرم از زمین و میلاد هبوط دلتنگم از تمناهای حقیر که رهایم نمی سازند دشت هایی به وسعت دلهره آزارم می دهدوقتی که پنجره را می گشایم به سمت هوس های خام زمین لبریزم از وسوسه های رفتن آنگاه که آغوش می گشاید تبسم نیازهای عاشقانه ام دلتنگم آنقدر که باید بشکنم این قالب تهی را که در برگرفته رویا های بلند مرا دوستت دارم تا بدانی که زمین فقط مامن تعفن آدما نیست
  15. .FatiMa

    حکایت و داستان ها

    یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد. مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود. تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر... آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ، این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند.
  16. .FatiMa

    مزاحمت از نوع بغل!!!!!!!

    شلام گلم................ نه تو نمی شناسیش دوست خواهر ساراست!
  17. .FatiMa

    داستان ما ایرانی ها !

    خیلی هم پر محتوا........ باز شد
  18. .FatiMa

    مزاحمت از نوع بغل!!!!!!!

    جان؟ :jawdrop: موافقم.........
  19. من بلد نیستم
  20. .FatiMa

    تعارف نکن بيا تو!!!!!!!!!

    نه زیاد تا حدودی .................
  21. جدی؟ :jawdrop: میلاد یه تیکه عکس باید ببری بذاری این چیه؟ :icon_pf (34):
  22. .FatiMa

    مزاحمت از نوع بغل!!!!!!!

    بله................ دستت درد نکنه
  23. دماغ به اون بزرگی رو نمی بینی؟:icon_pf (34): قانون خاصی نداره یه عکسی رو کات می کنی یه قسمتشو می ذاری اینجا بقیه می حدسن همین :ws2:
  24. .FatiMa

    مزاحمت از نوع بغل!!!!!!!

    این همه صفحه بی خودی پر شده ها :icon_pf (34):(البته بدون اسپم!) تو عبرت نگرفتی؟! :w00:
×
×
  • اضافه کردن...