یهروز با همسرم نزدیکه بوستان قرار داشتیم که بیاد دنبالم...به گوشیم زنگ زد که من10 دقیقه دیگه اونجام ...منم که منتظرش وایساده بودم...10 دقیقه بعد زنگ زد گفت ماشینو گذاشتم کنار خیابون برو سوار شو من اومد مرغ سوخاری بخرم گشنمه ..برو تو ماشین منم خرید کنم زودی میام...منم دورو ورمو نیگا کردم دیدم ماشینش اونور خیابونه!رفتم سوار شدم....نگو اون ماشینه ما نبوده!دودقیقه بعد یه آقایی سوار شد تا منو دید گفت خدایا شکرت !منو این همه خوشبختی محاله!منم که فهمیدم که چه گندی زدم کیفمو زدم تو صورتش گفتم فلان فلان شده خفه شو و از ماشین پیاده شدم...اعصاب واسم نمونده بود یه کم دورو ورمو نیگا کردم دیدم همسرم کنار فست فود منتظرمه..خلاصه بگم...براش تعریف کردم دلشو گرفت شروع کرد به خندیدن...بعد که یه کم آروم شده بود خودم هم خندم گرفت!