رفتن به مطلب

nima_ss

کاربر انجمن
  • تعداد ارسال ها

    26
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

111 Excellent

درباره nima_ss

  • درجه
    <b><font color="#000099" face="Tahoma">عضو جدید </b></font>
  • تاریخ تولد تعیین نشده

اطلاعات شغلی و تحصیلی

  • رشته تحصیلی
    زبان های خارجه
  • مقطع تحصیلی
    لیسانس
  1. سلام نمیدونم کسی موضوع من رو یادش هست یا نه. ولی خوب گفتم شاید بهتر باشه که نتیجه زندگیمون رو هم بنویسم شاید به درد کسی خورد. کار ما اخر رسید به طلاق چیزی که فهمیدم این بوده که ایشون منو به خاطر تعریف هایی که ازم شنیده پسندیده. حتی یک روز بهم گفت (البته عصبانی بود ولی ایشون موقع عصبانیت حرفای دلش رو میزنه) که از روز اول بهم علاقه نداشته و تنها بخاطر اینکه پدر و مادرم گفتن یه قطعه زمین تو روستا هست میفروشیم و خرج عروسی و زندگی بچمون میکنیم و همچنین بخاطر اینکه فکر میکرده از نظر احساسی هم تامینش میکنم با من ازدواج کرده. اون زمین بخاطر کسادی بازار زمین فروش نرفت و حالا میفهمم که چرا خانوم
  2. اره درسته.تو سه پست قبل تر گفتم که اینطور بوده
  3. جناب اگه بخواستم به همین زودی تسلیم بشم و برم طلاق بدم که دیگه این همه صحبت و این پست و این چیزا لازم نبود. میرفتم میگفتم بابا حوصله ندارم خر من از کرگی کره خر بود! تمام
  4. از خودم بدم میاد از خودم متنفر شدم امشب از اینکه به این راحتی بازی خورده بودم از اینکه اینقدر راحت احساسات من رو به بازی گرفته بودن از اینکه اینقدر راحت غرورم رو شکستن از همه چیز بدم میاد امشب کل قضیه این چند روز رو فهمیدم همه اش یه نقشه بود از طرف خواهراش و خودش. خودش همچین نقشه ای به ذهنش نمیرسه. کار خواهراش بوده اونا مطمئن بودن که من به همین راحتی از ایشون دست نمیکشم واسه همین خواستن منو بترسونن که بیشتر منو به سمت خودشون جلب کنن منو بازی دادن خود خواهرش از زبونش در رفت: « اصلا نمیخواست طلاق بگیره فقط میخواست یکم اذیتت کنه» که چی؟ چرا؟ چون یکی یه خبر ا
  5. اخه چجوری مثل اونها باشم یکیش بابای خودشه که 70 سالشه و کارمند یکی از اداره ها بوده و بازنشست شده و صاحب هفت هشت تا بچه هست. یکیش برادرمه که رئیس ادارست و عادت کرده به صحبت های رسمی و 53 سالشه یکی دیگش دوست برادرمه که رئیس یه اداره دیگست و ایشونم هم حدودا 60 داره همین مثل اونها بودن یک حداقل یک سال کار میبره. طرز لباست طرز غذا خوردنت، طرز حرف زدنت طرز برخوردت دوستات و همه چیزت باید مثل اونها بشم. تگه من قراره مثل اونها بشم پس خود من چی؟ اخه من که سی و سه سال سن دارم باید مثل یه پیرمرد رفتار کنم تا خانومم پزش رو بدن؟ اخه من باید با زنم بگم احوال شما خوب هست انشا االه؟ توی جمع
  6. سلام مجدد فکر میکنم دیگه واقعا راهی نمونده دیشب با پدر خانومم صحبت کردم . گفت که نه ایشون بی جا کرده اینجور گفته. به بهونه هایی هم که گرفته بود خندید. یک دو تا ایراد هم از من گرفت که حق داشت. قرار شد من برم با خانومم صحبت کنم صبح رفتم اما خانومم چنان رفتار بدی داشت که نگو گفت تو ادم ضعیفی هستی که رفتی با بابام صحبت کردی اگه تو منو میخواستی باید یه هفته هر روز میومدی باهام حرف میزدی نه اینکه فقط به یکی دو ساعت صحبت با من اکتفا کنی در مورد چیز هایی صحبت کرد که مربوط به مدتها پیش بود. گفتم خوب چرا الان داری میگی؟ چرا همون موقع نگفتی که جوابت رو بدم . میگه الان میگم میگه تو اون موقع و
  7. شاید به اندازه کافی داد نکشیدم!
  8. نه حرف شنوی داره از این معتادای درب و داغون نیست
  9. واللا خودم هم موندم تو کار این بشر دیروز که رفتم پیشش گفت تمام خونوادش خبر دارن از این موضوع و این قضیه قطعیه امشب رفتم پیش باباش. باباش گفتن بیجا کرده همچین حرفی زده. من الان از تو دارم میشنوم! از طرف دیگه یکی دو ماه پیش یه قضیه پیش اومد که داستانش طولانیه و قرار بود یه جایی بریم که به پیشنهاد خودش نرفتیم من چند بار اصرا کردم که بریم ولی اخرش هم قبول نکرد.قرار شد به کسی هم نگیم که نرفتیم. الان اومده رفته همینجوری واسه باباش تعریف کرده. چرا؟ خدا میدونه! چی گفته گفته من هر کاری کردم نیما نیومد. حالا کسی فهمید چی به چیه به من هم بگه
  10. من زندگیم رو دوست دارم. درسته این مشکل پیش اومده ولی من که زندگیم رو تعطیل نمیکنم به خاطر این موضوع. این جای خالی ها و علامت سوال ها رو من هم دارم. چونکه هنوز باورم نمیشه به خاطر همچین مسائلی دارم طلاق میگیرم. دختر های زیادی وجود دارن که بخاطر زندگیشون سالهاست دارن میجنگن. اما ایشون نه تنها حاضر نیست بخاطر این زندگی بجنگه بلکه فقط معتقده جنگیدن کار منه و این منم که باید همه چیز رو درست کنم و ایشون هیییچ مسئولیتی تو این زندگی ندارن.ایشون فکر میکنه همین که بهم گفته بعله و قبول کرده که با سختی های مالی زندگیم کنار بیاد دیگه به اندازه کافی تلاش کرده (هرچند که همینم درست حسابی انجام نداد و بارها نق
  11. من که دیگه عقلم قد نمیده دیروز که این حرف رو زد مثل ادم هایی نبود که شکست خوردن. مثل ادمی بود که به پیروزی رسیده با یه غرور و اطمینان به نفس خاص حرف میزد گفتم یعنی چی طلاق؟ من و تو اسممون رو همه. ما عقد کردیم. حالا من هیچی تو یه دختری. میفهمی این یعنی چی؟ راحت جواب داد زیر یه سقف که نبودیم. میگم بابا مگه کسی میاد ببینه زیر یه سقف بودیم یا نبودیم که بعد بخواد حرف بزنه میگه اشکال نداره میرم شناسنامم رو عوض میکنم من موندم که چی بگم
  12. مثل اینکه کارمون رسید به اخر خط امروز رفتم یه شاخ گل هم خریدم رفتم پیشش بهشون گفتم جریان چیه میخوای چکار کنی گفت یک کلام. یا تا یه ماه دیگه طلاقم میدی یا مهرم رو میزام اجرا گفتم خوب برای چی؟ گفت گفت دوست ندارم اشتباه کردم ما بدرد هم نمیخوریم و... فقط نمیدونم چرا اصرار داشت تا یه ماه دیگه حتما طلاق بگیره
  13. سلام مجدد خدمت همه کسایی که این ها رو میخونن چیزی که بیشتر از همه منو گیج میکنه اینه که الان هفته سومه خانواده ها فهمیدن ولی کسی کاری نمیکنه خانواده خودم که خودم نزاشتم کاری کنن خانواده ایشون هم که تاحالا واکنشی نشون ندادن واقعا گیج شدم. نمیدونم چی درسته چی غلط دیروز رفتم برم پیش مشاور ولی ماشالله قیمت ها .... نیم ساعت 15 تومن تو یه شهر کوچیک مثل اینجا خیلی زیاده. حداقل واسه من چیزی که بیشتر از همه منو گیج میکنه اینه که کسی که اینهمه ادعای دوستی و عاشقی داره چرا کاری واسه نجات خودش و زندگیشون نمیکنه گیرم که حق با ایشون باشه. ایا این شرایط که روز بروز داریم از
  14. بجز مورد یک که تاحدی موافق حرفاتونم بقیه رو قبول دارم روش اخر رو هم امتحان کردم قبلا جواب داد اما موقتا
  15. ممنون میدونم چی میگی یکی از خصلت هایی که من دارم و بعضی وقتا هم ازش بدم میاد همینه که کینه ای نیستم اصلا کینه ای نیستم تاحالا بارها اذیت کرده زد حال زده ولی بخشیدم اما حالا احساس میکنم فقط شخصیتم رو زیر پا گذاشتم
×
×
  • اضافه کردن...