بذار یه کم واضح بهت بگم
باید اول مرز امید داشتن یا نداشتن رو معرفی کنی و بگی کجا ؟
مثلا واسه یه مریضی این قابل تعریفه
ولی وقتی درباره زندگی روزمره حرف میزنی، امید مفهومه خودش رو از دست میده
هر اتفاق خوبی که بیوفته، مسببش توئی و هر اتفاق بد، مقصرش تو
آدمایی که زندگی رو با قضا و قدر پیوند میزنن، در نهایت چیزی عایدشون نمیشه
من هیچ وقت به اون نقطه آخرین شعله و اینا نمیرسم، مگر تو موردی که کنترلش از دستم خارج باشه مثله بیماری لاعلاج، چرا ؟
هر آدمی یه مجموعه فعالیت هایی هست که بهش علاقه منده
واسه من یکیش دویدنه.
دو هفته پیش بعد از یکسال تلاش و آماده کردن یه دستگاه ازش تست گرفتم.
اگر جواب نمیداد مفهومش برای من این بود که بیشتر و بیشتر تو تنگنا قرار میگیرم به لحاظ زمانی، چون راه افتادانه دستگاه فقط بخشی از کار بود !
کار نکرد
عصر شاکی و داغون اومدم خونه، دیدم سه تا راه دارم :
۱) بشینم فک کنم که چرا من همش بدشانسی میارم
۲) بگم خب خدا نخواست و دیگه کاری نمیشه کرد
۳) برم بدوم و بعد که یه کم خون به مغزم رسید، ببینم اشکال کجاست و حلش کنم
من سومی رو برداشتم
امیدوارم مفهوم فعالیت های مورد علاقه که فی البداهه انجام میشه رو رسونده باشم
خیلی موثرن، امتحان کن، خصوصن اونائی رو که بیشتر دوست داری