mo safer 120 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۳ ﺍﻣﮑﺎﻧﺶ ﻫﺴﺖﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺗﮑﺎﻧﻢ ﺩﻫﯽ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺘﺖ ﺑﮕﻮﯾﯽ : ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺭﻓﺖ ، ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﯼ ! . ﺍﻣﮑﺎﻧﺶ ﻧﯿﺴﺖ ؟ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﯽ ، ﻭﻗﺘﯽ ﭘُﺸﺖ ﺩﺭ ِ ﺩﻟﻢ ﭼﺴﺒﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ " ﺗﻮ ﺗﻤﺎﻡ ِ ﺯﻧﺪﮔﯽ ِ ﻣﻨﯽ " ! 1 لینک به دیدگاه
mo safer 120 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۳ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮔﺮﻓﺘﻢُ ﺩﻭﯾﺪﻡ ... ﮐﺎﺷﮑﯽ ..ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻧﺸﺎﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺑﺮﺩﻧﺪ 1 لینک به دیدگاه
mo safer 120 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۳ ﺁﺳﻤﺎﻥ، ﭼﺸﻢﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ، پنجره را باز کردی ﻭ ﻣﻦ ﭘَﺮ ﭘَﺮ ﺯﺩﻡ .. ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻮﺩ 1 لینک به دیدگاه
Hanaaneh 28168 اشتراک گذاری ارسال شده در ۲۵ مهر، ۱۳۹۳ نگاهِ غمگینِ انسانِ غمگین را نمی شود درست هجی کرد. در یک نگاه، همانقدر که دشمنی بیهوده است، دوستی بی فایدهست. همانقدر که از میانِ دشمنی ها، گلوله ها از کنارت عبور می کنند، از میانِ رفاقت ها، دوست ها می گذرند. دوست ها کمرنگ می شوند. دوست ها شروع به ریزش می کنند؛ همانگونه که دشمن کم کم نگاهش را از تو برمی دارد. با تو بودن وُ تنها ماندنت ریشه در ذات تو دارد. در روزهایی که گذرانده ای، در شب هایی که زیسته ای. تاریکی که تکلیفش روشن است، روشنایی هم فقط خودش پیداست. آگاه باشی وُ خوش اقبال یک نفر همراهت خواهد ماند. دیر بجنبی آخرین چمدان هم از خانه ات رفته است. نوشته: سیدمحمد مرکبیان، روزنوشت های تهران لینک به دیدگاه
ارسال های توصیه شده