رفتن به مطلب

این گره بگشودنت دیگر چه بود؟


ارسال های توصیه شده

ارسال شده در

حکایتی ازحضرت مولوی

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می‌کرد.

 

از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.

 

پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :

من تو را کی گفتم ای یار عزیز

 

کاین گره بگشای و گندم را بریز

 

آن گره را چون نیارستی گشود

 

این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!

 

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...

نتيجه گيري مولانا از بيان اين حكايت:‌

تو مبین اندر درختی یا به چاه تو مرا بین که منم مفتاح راه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • Like 20
ارسال شده در

زيبا بود:ws37:

  • Like 8
ارسال شده در

جالب انگیز ناک بود:ws37:

  • Like 7
ارسال شده در

بسيار عالي

 

ممنون دوست عزيز. حكايت قشنگي بود

  • Like 4
ارسال شده در

خیلی عالی بود، مرســـــــــــــــــــی....:icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol:

  • Like 5
  • 4 هفته بعد...
ارسال شده در

هر اتفاقی که میفته مطمئتا حکمت خدا توشه و متاسفانه ما گاهی این حکمتو درک نمیکنیم

  • Like 4
  • 2 سال بعد...
ارسال شده در

نقل قول ها و داستان های مولوی براستی زندگی ساز هستند ..

  • Like 1
ارسال شده در

خیلی قشنگ بود خیلی :icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol:

×
×
  • اضافه کردن...