sam arch 55879 ارسال شده در 17 مهر، 2013 متولد ۱۰ تیرماه ۱۳۰۸ تربت حیدریه پژوهشگر،و شاعر برجستۀ خراسانیاست. علاقۀ محمد قهرمان در سرودن شعر، در غزل و بهویژه سبک هندی به اندازهای بود که يكی از شعرای بهنام غزلسرای هندی شد درگذشت ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۲ یادی می کنیم از این تازه در گذشته... از تو ای راحت جان تا من بیدل دورم گردبادم که ز آسایش منزل دورم بند بندم چو نی از ناله ی جانسوز پر است کز دم گرم تو ای همنفس دل دورم شبنم پاکم و از بوسه ی گل محرومم موج بی تابم و از دامن ساحل دورم مجلس افروز شب تار عزیزان بودم من که چون شمع سحر دیده ز محفل دورم در بیابان طلب ناله کنان همچو جرس راه می پویم و پیوسته ز منزل دورم گرچه دل قطره ی خونی شد و بر خاک چکید می زند جوش که از دامن قاتل دورم ای جنون خاطرم آسوده اگر هست ز توست که به تایید تو از مردم عاقل دورم 1
sam arch 55879 مالک ارسال شده در 17 مهر، 2013 از راه های دور خبر دیر می رسد چون می ز دست ساقی تقدیر می رسد درد ته پیاله به این پیر می رسد در انتظار پیک و پیامم ولی دریغ از راه های دور خبر دیر می رسد شش روز هفته چونکه گذشتند همچو باد لنگان ز راه جمعه ی دلگیر می رسد دانی که چیست بی خبر از ره رسیدنت خواب ندیده ای که به تعبیر می رسد از آه گرم سینه ی من باش بر حذر کاین شعله از زیارت تاثیر می رسد غافل مشو ز معجزه ی عشق ای عزیز آخر مس وجود به اکسیر می رسد خواهد رساند گرمی عشقت به پختگی بی آفتاب هر ثمری دیر می رسد بیرون کش از نیامش و بر قلب خصم زن دستت اگر به قبضه ی شمشیر می رسد 1
sam arch 55879 مالک ارسال شده در 17 مهر، 2013 دزدیده می خرامی و پاورچین رشک نسیم ترد سحرگاهی جان تازه می شود ز دم پاکت بوی بهار آمده از راهی ما دست اگر دهیم به دست هم از آسمان گذشتنمان سهل است من شوق پر کشیدن یک فریاد تو قامت کشیده ی یک آهی در کوچه باغ های خیال و خواب شاید که برخوریم به یکدیگر من رهسپار کوی توام هر شب تو عابر کدام گذرگاهی چرخ بلند اگر که ز چشم افکند روزی تو را چو اشک مبادت غم خواهی شدن عزیز تر از اول تو یوسف برآمده از چاهی از خاطرت چه می گذرد آیا آمیزه ای ز شادی و غم شاید گه سرخ تر ز لاله ی شادابی گاهی پریده رنگ تر از کاهی بیرون میا ز خانه که می ترسم چشم مه دوهفته فتد بر تو ای چشم تشنه ام نگران تو بشنو ز من که ماه تر از ماهی با جلوه های چشم نواز خود باغی پر از شکوفه ی گیلاسی از جان و دل اگر که تو را خواهم جرم از من است یا که تو دلخواهی چون چشمه در کویر شگفت آور چون آب در سراب تماشایی مانند عشق در دل پیر من تصویر یک تصور ناگاهی پیش تو سفره ی دل خود را چند از سادگی گشایم و برچینم حاجت به باز کردن و بستن نیست کز آنچه رفته بر سرم آگاهی غرق عرق شود تن سرد من هر شب ازین خیال که می دانم گیرا تر از تبی که به جان افتد مانند بوسه گرم تر از آهی از داغ کهنه ای که به دل داری خون می چکد هنوز خدای من گاهی نشان آه جگرسوزی گاهی اسیر ناله ی جانکاهی از شادی شنیدن حکم تو دیگر نه سر سر است و نه پایم پا من بنده ام مریدم و فرمانبر تو مرشدی مراد منی شاهی رویای قد کشیدنت ای ناله ترکید چون حباب و دلم افسرد در تنگنای سینه تو را دیدم عمرت دراز باد چه کوتاهی بی دست و پا اگرچه شدی ای دل مگشای از میان کمر خدمت پیرانه سر مباد که پندارند از بندگان رانده ز درگاهی 1
sam arch 55879 مالک ارسال شده در 17 مهر، 2013 رهنوردان را به پای سعی منزل دور نیست موج ها را دست از دامان ساحل دور نیست دانه ی امیدواری خوشه در دل بسته است گر دلم را باشد از آن چشم حاصل دور نیست در بیابانی که دامش از رگ هشیاری است بند اگر پیچد به پای صید غافل دور نیست هر که رفت از دیده می گویند از دل می رود دلبر ما از نطر دور است و از دل دور نیست شهد جان پرور طمع کردم ز چرخ سنگدل از پشیمانی خورم گر زهر قاتل دور نیست از خطا ایمن نه ای در این چهار انگشت راه چشم و گوش خویش وا کن حق ز باطل دور نیست چون نهال خشک دل کندم ز حق آب و گل ریشه ام را گر برون آرند از گل دور نیست 1
sam arch 55879 مالک ارسال شده در 17 مهر، 2013 در ملک بی نشانی راندیم کام خود را تا اوج طاق نسیان بردیم نام خود را ما را به خوردن دل باشد مدار چون ماه بر خوان خویش خوردیم رزق تمام خود را لطف زبانی او کم شد چنانکه چندی ست نشنیده ام جوابی زان لب سلام خود را در عین تشنه کامی مستان چو ناز بینند بر سنگ بی نیازی کوبند جام خود را تا چند باز ماند مانند چشم حسرت زین خاکدان گسستیم پیوند دام خود را همچون اجل به سر تاخت موی سفید ناگاه سر کرد پیک پیری با من پیام خود را جان را به صیقل عشق از تیرگی بر آور پیوند جاودان کن با صبح شام خود را تا ساغرت درست است مانند جام لاله از لحظه های فرصت پر ساز جام خود را چندان که ناله کردیم یک دل ز جا نجنبید بر سنگ آزمودیم سوز کلام خود را 1
sam arch 55879 مالک ارسال شده در 8 اسفند، 2013 همچون ستاره شب چشم به راهم نشانده اند مانند شب به روز سیاهم نشانده اند گرد خبر نمی رسد از كاروان راز شد روزها كه بر سر راهم نشانده اند در مرگ آرزو نفس سرد می زنم چون باد در شكنجه ی آهم نشانده اند غافل گذشت قافله ی شادی از سرم آن یوسفم كه در دل چاهم نشانده اند هر روز شیونی ست ز غمخانه ام بلند در خون صد امید تباهم نشانده اند از پستی و بلندی طالع چو گردباد گاهم به اوج برده و گاهم نشانده اند از بیم خوی نازك تو دم نمی زنم آیینه در برابر آهم نشانده اند شرمم زند به بزم تو راه نظر هنوز صد دزد در كمین نگاهم نشانده اند در ماتم دو روزه ی هستی به باغ دهر تنها بنفشه نیست مرا هم نشانده اند 1
sam arch 55879 مالک ارسال شده در 8 اسفند، 2013 این غزل را بیست و شش سال پیش محمد قهرمان برای مرحوم اخوان ساخته است . از گفتگوی باد با خاك آشفت خواب شاخساران نجواى گنگ برگها را خاموش كرد آواز باران برگى كه خواب آب مى ديد آبش ز سر بگذشت در جوى ديگر گره بستن بر آب است پيوند او با شاخساران چون كاغذين كشتى كه راندم در خردسالى بر سرِ آب از هر حبابى كشتيى خرد ديدم روان بر جويباران تن شست باغ خاطراتم در زير بارانى كه مى ريخت شد سبزه زار ذهن صافم سرسبزتر از جو كناران كردم ز بس از كودكى ياد وان روزهاى رفته بر باد در شادى و اندوه غرقم مانند عيد سوكواران در شاهراه بى خيالى بر باد پيشى مى گرفتم مى تاختم چون اسب چوبين در پيش پيش نى سواران در روزگاران جوانى شب زنده دارى پيش چشم كيفيت خواب سحر داشت در ديده ی اختر شماران در چشم من ياد جوانى هر دم به رنگى جلوه گر شد نقش آفرين باغ روياست رنگينى خواب بهاران پيشانى ام را ديرگاهى ست چين مى نشيند بر سرِ چين غير از خط باطل چه ماند ؟ از نقش پاى روزگاران در شام پيرى مى شود گم هر لحظه يادى از دل من در طول ره كاهش پذيرد آواز پاى رهگذاران چون رشته سر از پا ندانم در پيچ و تاب نااميدى دستى مگر آرند بيرون از آستين اميدواران ديوانه اى عاقل نمايم اما جنونم نيست كامل در عين مستى هوشيارم اما نيم از هوشياران در گوشه ی تنهائى و غم با ياد ياران مى زنم دم اميد من ! يادى كن از من اى بهترين يارم ز ياران 1
sam arch 55879 مالک ارسال شده در 8 اسفند، 2013 شب از آغوش گل بالین و بستر می کند شبنم سحرگاهان سفر با دیده ی تر می کند شبنم نگاه گرم جانان بال پرواز است عاشق را به سوی آسمان پرواز بی پر می کند شبنم اگر چون قطره اشکی شب ز چشم آسمان افتد سحر از چشمه ی خورشید سر بر می کند شبنم مرا از این دل ناکام شرم آید چو می بینم شبی تا صبح در آغوش گل سر می کند شبنم جدایی سخت باشد آشنایان را ز یکدیگر وداع بوستان با دیده ی تر می کند شبنم نمی کاهد اگر از عمر عاشق وصل گلرویان چرا از خنده ی گل عمر کمتر می کند شبنم؟ 1
sam arch 55879 مالک ارسال شده در 8 اسفند، 2013 دامن ز تماشای جهان چیده گذشتیم چون باد ازین باغ خزان دیده گذشتیم رفتیم به گل چیدن و از ناله ی بلبل از خیر گل چیده و ناچیده گذشتیم گامی ننهادیم که عیبی نگرفتند از همرهی مردم سنجیده گذشتیم بس پند که ناصح ز ره لطف به ما داد ما گوش گران کرده و نشنیده گذشتیم ما غنچه ی بی طالع ایام خزانیم از شاخه دمیدیم و نخندیده گذشتیم از طعنه ی بی حاصلی از بس که خمیدیم چون بید سرافکنده و رنجیده گذشتیم معلوم نشد هیچ ازین هستی موهوم بی خواست رسیدیم و نفهمیده گذشتیم از فکر به مضمون قضا ره نتوان برد ما از سر این معنی پیچیده گذشتیم از هیچکسی در دل کس جای نکردیم در یاد نماندیم چو از دیده گذشتیم 1
sam arch 55879 مالک ارسال شده در 8 اسفند، 2013 رخ تو پیش نظر داشتیم و دم نزدیم صفای خاطر آیینه را به هم نزدیم به دوش بی خودی از کوچه ات گذر کردیم به پای خویش درین بوستان قدم نزدیم درین بساط گرت نقش خوش نشست بخند که ما ز طالع بد غیر نقش کم نزدیم کدام روز درین شعله زار همچو شرار ز بی وجودی خود خنده بر عدم نزدیم به اعتقاد چو از بت پرست کم بودیم چه جای سنگ که گل نیز بر صنم نزدیم بیان شوق اگر از قلم نمی آمد به دست آه چرا نامه ای رقم نزدیم قلم ز شکوه طرازی به شکر گرداندیم به لوح خاطر احباب نقش غم نزدیم اگرچه دخل کم ما وفا نکرد به خرج زدیم مهر به لب دم ز بیش و کم نزدیم 1
ارسال های توصیه شده