sam arch 55881 ارسال شده در 5 شهریور، 2013 ساز را که به دست گرفتی پنجره ها را بستم درخت ها تاب طوفان نداشتند… * دست از ساز زدن کشیدی کوک آوازهایی که به حنجره ام دوخته بودی در رفت نُت ها، پرنده های کوچک سیاهی که به اطراف پرکشیدند و جایی دور بر زمین افتادند… 2
sam arch 55881 مالک ارسال شده در 5 شهریور، 2013 بگذار چیزی از تو بدانم نام مدرسه ات را یا موسیقی محبوب ات… همان کوچک های مضطرب همین بزرگ های جادویی مشت تو را پیش من باز می کند تا دست ها همدست که شوند فالت را گرفته و نگرفته ببندم چشمانم را و بی برو برگرد و بگیر و ببند آرام انگشت اشاره ام را عمود روی لبهات… چه می خواهم از تو بدانم که نمی دانم؟ 2
sam arch 55881 مالک ارسال شده در 15 آذر، 2013 تف کن حوا! تف کن این اشتباه را! انگشت ته حلقت کن بالا بیار تا دیر نشده! ویار کرده ای که کرده باش به حجم غلطان توی رحم ات رحم کن! تف کن حوا! «سیب» برای بچه ات خطر دارد سقط می شود روی زمین...
ارسال های توصیه شده