- Nahal - 47858 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۱ سلام از دوستانی که در مسابقه شرکت کردن ممنونیم نظرسنجی چندگانه هست نظرسنجی 4 روز باز هست تبلیغات نکنید رای دوستانی که زیر 50 پست ارسالی دارن از تعداد آرا کم خواهد شد درمورد نوشته ها نظری داشتین بفرمائین درمورد مسابقات نظری داشتید بفرمایید : نظــــر شما در مورد مسابقات ادبی باتشکر 35 لینک به دیدگاه
- Nahal - 47858 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۱ گاه نوشته 1 اطرافم پر از آدمهایی هستند که واقعا دوستم دارند. هم در دنیای واقعیت و هم مجازی. ولی هیچکسی در حال حاضر درکم نمیکنه.. من الان محتاج درک هستم نه ابراز احساسات گاه نوشته 2 شب سرد زمستونی سوار تاکسی می شم برگردم خونه بازم چشم می افته به اون تک ستاره تو آسمون...تنهای تنهاست با خودم فکر می کنم اگه هوای شهرم یه خورده تمیزتر بود شاید این ستاره تنها هم چند تا دوست کنارش داشت می دونم که داره ولی من نمی بینم تو این آسمون به این گندگی فقط همون تک ستاره ست که چشمک می زنه بهش می گم یعنی به جز منم الان کسی بهت نگاه می کنه؟ باهات حرف می زنه؟...یا فقط منم و تو؟! با خودم فکر می کنم اگه الان خونه مامان بزرگم بودم تو کنارت یه عالمه ستاره بزرگ و کوچیک بود اینقد که آدم دلش می خواست دستشو ببره بالا یکیشو برا خودش بچینه ولی الان تو تنهای تنهایی من اصلا دلم نمیاد بچینمت دلم می خواد همینجوری تو آسمون بمونی و چشمک بزنی.... گاه نوشته 3 یک قُل دو قُل بازی کن خراباتی... که رعیت جماعت...خرابه نشینی تو رو می زارن پای نداری جیبت.. در حالی که خودشون...از نداری فهم رنج می برن.... احساساتت رو که سر بردی دادی اینا آبگوشت و کله پاچه زدن تو رَگ!!! دیگه کم کم شعورت رو هم باید بدی سَر بِبُرن....نه برای اینکه شکمشون سیر شه باز... ایندفعه خودت نفع ببری و و نفهمی که چه خبره... چون هر چی درد هست از این فهمیدن هاست!! آره خراباتی... به قول اون رعیت که از کنارت رد شد و گفتی:های انسان...تونبان مبارکت دارد می افتد!!! رعیت گفت...برو عمو...برو...خودت رو سیاه کن!!!!....برو..یک قل دو قل بازی کن!!! اینقد دروغ شنیده است از هم صنفان انسانی اش....که دیگر اعتمادی ندارد... دو قدم دیگر که تونبان افتاد!!! همراه شعورش..آبرویش هم بر باد می رود... پ.ن:آره خراباتی...تو برو همون یک قل دو قلت رو بازی کن!!! چه کار داری به تنبان دیگری.... گاه نوشته 4 مـــــرا از این دنیا جــــدا میکند ، فکـــر و خیالـــت ! میبــــــرد به دور دست ها ... آنجــــایی که مــــن دسـت در دستت ، سر بــر سینــــــه ات ، به آرامــــــش میرسیـــدم ! و تـو با بـــــوسه ای بر پیشانیــــم ، مــــرا به عــــرش میرساندی ... گاه نوشته 5 "بيچاره كاج ها" برگ هاشان هميشه سبز است! بهار...تابستان...حتي پاييز...حتي زمستان...!هميشه سبز! شايد در اين شهر باشد كسي كه سبز را دوست نداشته باشد! بيچاره كاج ها! من سبز را دوست دارم! اما...زرد را بيشتر...نارنجي را هم...و قرمز را بيشتر از هر سه آنها! اما شايد باشد كسي كه سبز را دوست نداشه باشد! بيچاره كاج ها! مثل او...او كه سبز،يادآور چشمان سبز و هميشه مست عشقش بود! او عاشق سبز بود!عاشق سبز!... عاشق دو گوي زمردين بود!... اما حالا...تنها نفرت از سبز برايش مانده!سبزي حالش را بد مي كند!رنگ سبز... بيچاره كاج ها! سخت است همرنگ باشي با نفرت...همرنگ باشي با ...! بيچاره كاج ها!... 24 لینک به دیدگاه
- Nahal - 47858 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۱ گاه نوشته 6 ای نازنین یارم تو رو کم دارم تو برام گنجی من برات رنجم من و تو با هم :aghosh: چه خوش و خرم مهربون عمرم نگو فدات شم گاه نوشته 7 تهیدستانِ ثروتمند بر پایِ درختان دَخیل بسته اند....دامن باز کرده اند برای گرفتنِ غنیمتِ پاییزی... هر برگِ خُشکیده....می اَرزد وجودش به اندازه ی یک قطعه از زمان...یک لحظه... یک لحظه...یک لحظه... عُمر برگ ها را جمع می کنند... می فروشند بعد به رهگذاران گُذران برسنگ فرش هایِ جاده... دلالی می کنند این روزها....هدیه هایی که در زمانی نه چندان دور درختان... از جان می گذشتند برای تقدیم کردنشان... لذتِ خش خش را از منِ رهگذر گرفته اند.... از من مَتاع می خواهند در عوضِ برگ ها...من باج نمی دهم به این دلال ها.... جاده را با ریتم ناموزون و نُت های تکراری بر وزنِ قار قار های سیاه پرندگان بد شُگون می گذرانم... شاید مَرهمِ دلِ مترسکی باشم که سیاه پرندگان دیگر از او نمی ترسند و در جیب کهنه پیراهنش لانه کرده اند... من رهگذرم به این گُذَر....که تا پایانش یک لحظه...یک لحظه...به اندازه ی عمر برگ های خشکیده راه مانده است... . . . فقط نمی دانم درخت عمرم پُر برگ بوده....یا فصلِ بی برگی مُهر شده بر پیشانی اش... گاه نوشته 8 پر از هیچم !!!! پر از خالی .... خالی از بودنها ... سرشار از تهی .... غمگین از شادیها... پیدایی گمگشته... در پایان راه شروع ... چقدر همه چیز در من متضاد شده ... خسته ام ... از زمان ... از مکان... کمی معجزه میخواهم .......!!!!!!!!!!! گاه نوشته 9 تو تمام شور و هیجان عمرمی...برای تو بازگو می کنم چگونه خوشحالم، چگونه شاد می شوم...زیرا که تو بی هیچ دریغ و چشم داشتی می شنوی و باور میکنی ... دوستت دارم زیرا باور و اطمینان را در لحظه لحظه های با تو بودن حس میکنم... دستان گرمت را می گیرم و در حرارت ملایم نگاهت حل میشوم... تو همه باور مهربانی هستی... می شود روزی قلبم همانند تو به وسعت تمامی کهکشان ها و به اعماق تمامی اقیانوس ها شود... من سادگی و صمیمیت را از وجود پاک تو هدیه گرفتم... برای وجود عاشقت اگر تمامی ستارگان درخشان را هدیه آورم باز هم نور تو بیشتر خواهد بود... خورشید زندگی من تو همان گرما بخشی که در پس ابرهای تیره و تارم تلالوت را از من دریغ نکردی... امید را از تو یاد گرفتم... آن زمان که برای سلامتی من دست به دعا بردی ...آن زمان که برایم خواستار لطف بیکران خداوند شدی... حتی این فاصله ها نمی تواند پیوند ناگسستنی تک تک سلول های قلبم به روزنه های پر مهر وجودت را تحت تاثیر قرار دهد... در میان آغوش پر مهر تو گریستن هم عالمی دارد...همه ی غرورم به یکباره در مقابل آرامش وسیع چشمانت به زانو در خواهد آمد... من آمده ام تا در کنار تو بغضم بشکند و لبخند تو مرهمی باشد برای زخم هایم...مگر جز خستگی هایم چیز دیگری برایت می آورم که تمام محبتت را نثارم می کنی... بخاطر آرامشم ازت ممنونم... ای خوش رنگ ترین گلها... پر ستاره ترین آسمان ها...زلال ترین چشمه ها ... پاک تر از باران...بدان برای من همه ی دنیامی... من تو را همانگونه که هستی دوست دارم...ساده و صمیمی... هر چه دارم از تو و پشتگرمی هایت دارم...دلگرمی تو آنقدر پر رنگ است که تمام دلسردی ها در کنارت کم رنگ و بی رنگ می شود... مرا به خاطر تمام بی رحمی هایم...به خاطر بی ملاحظگی هایم...به خاطر نامهربانی هایم...به خاطر تمام شیطنت هایم ببخش... همه آرزویم این است که روزی در مقام تو باشم و در مقام تو محبت کنم و ببخشم... بدان لایق بیش از اینهایی... ذهن و کلامم در وصف گنجینه محبت تو عاجز است...بر من ببخش که نتوانستم تمامی احساسم را در کلام بیان کنم...ولی بدان چشمان پر تلاطمم فقط و فقط به خاطر وجود سراسر آرامش تو مواج و خروشان گشته است تا در ساحل امن آغوشت خود را آرام سازد... صدایم بزن ...من با صدای تو به اوج آرامش میرسم... دعایم کن ...من به دعای خالصانه تو محتاجم... پروردگارم برای آفرینش چنین آرامشی چگونه سپاست بگویم... می خواهم بر بلندترین نقطه احساسم بایستم و دوست داشتنت را با تمام وجودم فریاد بزنم... دوستت دارم مادرم. گاه نوشته 10 برای من نوشته گذشته ها گذشته تمام قصه ها هوس بود.............. لعنتی زندگی تو پر از هوس بود چرا اومدی تو زندگی من؟؟؟؟؟؟ تو وجودت مردونگی نبود.... از نگاه هرزه ات بدم میاید، بروووووووووووو دیگر نمیخواهمت........... دیگر دلی ندارم که خواستار تو باشد.......... برو................. من دیگر نمیخواهمت......... کاش هیچوقت نبودی 21 لینک به دیدگاه
آریودخت 43941 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۱ رای بدادیم اولین نفر سارا جونم واسه اولین نفر که رای میده مدال پدالی ، امتیاز ممتیازی در نظر نگرفتین؟ 6 لینک به دیدگاه
Strelitzia 17128 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۱ من چرا شرکت نکردممممممممممممممم؟؟؟؟ نمیـــــــــــــــــــخـــــــــــــــــــــــــوااااااااااااااااااااااااااااااام خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدااااااااااااااااااااااااااااااااااا رای نمیدمممممم:icon_razz: 5 لینک به دیدگاه
- Nahal - 47858 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۱ من چرا شرکت نکردممممممممممممممم؟؟؟؟ نمیـــــــــــــــــــخـــــــــــــــــــــــــوااااااااااااااااااااااااااااااام خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدااااااااااااااااااااااااااااااااااا رای نمیدمممممم:icon_razz: تا می تونستم تاپک رو آپ نگه داشتم 3 لینک به دیدگاه
- Nahal - 47858 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۱ رای بدادیم اولین نفر سارا جونم واسه اولین نفر که رای میده مدال پدالی ، امتیاز ممتیازی در نظر نگرفتین؟ دست گلت دردنکنه نوچ 2 لینک به دیدگاه
آریودخت 43941 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۱ من چرا شرکت نکردممممممممممممممم؟؟؟؟ نمیـــــــــــــــــــخـــــــــــــــــــــــــوااااااااااااااااااااااااااااااام خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدااااااااااااااااااااااااااااااااااا رای نمیدمممممم:icon_razz: مگه نگفتی شرکت میکنی ؟ تازه گفتی شعراتم غمگینه بی حواسسسسسسسسسسسسسسس حواست همش پیش شاهینه که :vahidrk: 5 لینک به دیدگاه
Strelitzia 17128 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۱ تا می تونستم تاپک رو آپ نگه داشتم گفتی ارسالشون محدودیت زمانی نداره چشاتو واسه من خمار نکن:icon_razz: 4 لینک به دیدگاه
Strelitzia 17128 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۱ مگه نگفتی شرکت میکنی ؟تازه گفتی شعراتم غمگینه بی حواسسسسسسسسسسسسسسس حواست همش پیش شاهینه که :vahidrk: یادم رفته بود خب:5c6ipag2mnshmsf5ju3 3 لینک به دیدگاه
آریودخت 43941 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۱ گفتی ارسالشون محدودیت زمانی ندارهچشاتو واسه من خمار نکن:icon_razz: حالا که گذشت ، رایت را عشق است 4 لینک به دیدگاه
vergil 11695 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۱ 4 و 8 رای دادم 4 بهتر از بقیه بود / 8 لینک به دیدگاه
Saba Heidari 14145 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۱ منم رای دادم. تابلوعه هر کدوم واسه کیه. والله به قران 6 لینک به دیدگاه
Strelitzia 17128 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۱ رای دادم:icon_razz::icon_razz::icon_razz::icon_razz::icon_razz::icon_razz::icon_razz::icon_razz::icon_razz::icon_razz: و....:icon_razz: 4 لینک به دیدگاه
lie 2101 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۱ من به 3,4,7 رای دادم حداقل فونت های شرکت کننده ها یا نشونه های نوشتاری و... رو که باعث شناختن شون میشه رو حذف میکردی صاحب نصف دست نوشته ها رو شناختم! 7 لینک به دیدگاه
captain 9274 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۱ من هم رای دادم. فکر کنم تا حالا دیگه اندازه "یه چلو کباب" یا "یه مهر توی شناسنامه" رائ داده باشیما !!!! 5 لینک به دیدگاه
M.P.E.B 4852 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۱ راي بداديم نصفش كه از رو دستخط شناختم و اون شماره 6 كه .. كه.. تابلو بود خووو 4 لینک به دیدگاه
ارسال های توصیه شده