رفتن به مطلب

یک هویت متفاوت


چجوره؟  

6 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. چجوره؟



ارسال های توصیه شده

سلام.

اینو خودم تو بیکاریام نوشتم.:w16:

قسمت قسمت میزارم.

خواهشا نظر بدید.:hanghead:

 

در جنگل بزرگ شده بود. با جنگل بزرگ شده بود؛ با این حال بزرگترین ضعفی را داشت که میتوان برای یک مرد متصور شد، ترس. ترس از تنهایی و حیوانات وحشی و حتی هیچ چیز. با چوب و سنگ برای خود خانه ی بزرگی ساخته بود و در آن به تنهایی زندگی میکرد. اطراف آنجا باغبانی میکرد. هنر باغبانی را بواسطه ی زندگی طولانی در جنگل آموخته بود. باغش از درختان سیب و نارنگ و بوته های خیار و کدو و امثال آنها پر بود.

علیرغم ترسش از حیوانات وحشی، با خرسها، این ابر حیوانات بیشه، مشکل خاصی نداشت؛ حتی چند بار با بزرگترینانشان رودررو شده بود ولی هربار گویا خرس می خواهد چیزی به او بگوید، با هم چشم در چشم شده بودند و درنهایت خرس دور میشد. برای او خرسها بیشتر نقش حامی داشتند و حتی چند بار او را از چنگ حیوانات وحشی نجات داده بودند.

 

هرجا که مبهم بود و سوال انگیز بپرسید که عمد یا سهوشو بگم.

اگر چیز زیبایی ازش تو ذهنتون موند نقل قول کنید.

ممنون:icon_gol:

  • Like 15
لینک به دیدگاه

می گن که توی به نقد کشیدن خیلی سختگیرم پس اگه زیادی ایراد گرفتم به دل نگیر ...

 

در جنگل بزرگ شده بود. با جنگل بزرگ شده بود؛

 

این شروع برای نوشته ای خوبه که یه مسیر صعودی رو می خواد طی کنه اما جمله بعدی که نوشتی در حال نزوله

 

ادامه قصه هم با شروع تناقض داره کسی که تو جنگل بزرگ شده ترسو نیست اونم ترس از حیوانات وحشی!

 

ترس. ترس از تنهایی و حیوانات وحشی و حتی هیچ چیز.

 

علیرغم ترسش از حیوانات وحشی، با خرسها، این ابر حیوانات بیشه، مشکل خاصی نداشت؛

 

اگر می خوای در مورد ترسش صحبت کنی بهتره بدون فاصله این کار رو کنی

این نوشته هم ایراد داره اگه وحتی هیچ چیز نبود قابل قبول تر می شد

 

برای او خرسها بیشتر نقش حامی داشتند و حتی چند بار او را از چنگ حیوانات وحشی نجات داده بودند.

 

 

 

این کلمه بیشتر هم زایده

 

 

هدفت از این نوشته چی بوده؟

درسته که کامل نیست اما من با خوندن این چند سطر ابتدایی حسی که موقع خوندن رمان های نوجوان بهم دست می داد رو پیدا کردم

 

ببخش که بی پرده گفتم:a030:

  • Like 10
لینک به دیدگاه

اینکه رک گفتید برام خیلی مهمه. ممنون:icon_gol: متاسفانه نسبت به 4 سال پیش خیلی افول کردم تو نوشتن که تابستان جبرانش میکنم.

 

1-خب اینکه یکی در جنگل بزرگ شده باشه با اینکه با جنگل بزرگ شده باشه خیلی فرق داره. من و داداشم با هم و در خانه بزرگ شدیم. این جمله میتونه به نوعی سن زیاد(لزوما نه پیر) او را برسونه.:w16:

 

2-خب این یه جور فوبیاست. حتی با اینکه میتونست حریف حیوانات بشه باز هم میترسید. رونالد ویزلی از عنکبوت میترسید در حالی که میتونست لهش کنه. خیلیا از سوسک میترسن(ترس که نه چندش). خود من با اینکه از بچگی تو شهر بودم ترجیح میدم تو دستشوئی که سیفونش به شکل فلاش تانکه قضای حاجت نکنم. یه جورایی یه ترس احمقانست که تا باهاش مواجه نشی به احمقانه بودنش پی نمیبری دقیقا همون اتفاقی که راجع به خرسها افتاد و در ادامه میاد.:gnugghender:

 

3-و حتی هیچ چیز برای تاکید به بی منبع بودن و همون فوبیا بودن ترسشه.

 

4-خرسها بیشتر از یک خطر برای او نقش حامی داشتند.(حذف به قرینه ی معنوی. شاید هنوز توش آماتورم):whistle:

 

5-اینو تو بیکاریام نوشتم و هدفم نگه داشتن خوابی بود که قبلا دیده بودم. معلومه که تو مابه های ارباب حلقه ها نیست.

  • Like 4
لینک به دیدگاه

روزها می گذشتند. روزی از روزهای بیشماری که او سپری کرده بود، برای اولین بار سایه را حس کرد.این اسمی بود که خود او بر آن نهاده بود. هرچند قادر به صحبت نبود، ولی نزدیکترین ترجمان حس او نسبت به این چیز، سایه است. تا کنون سایه را ندیده بود و به طرز عجیبی از سایه هم نمی ترسید، درست مانند خرسها.می دانست که اگر او را خطری تهدید می کند، حیوانات وحشی است، نه سایه یا خرسها. بواسطه ی زندگی طولانی اش در بیشه، به آنجا مثل اتاقهای بیشه اش اشراف داشت ولی این تنها سود زندگی اش در بیشه نبود؛ بدن او بر خلاف ذهنش بواسطه ی هیزم شکنی و زندگی سخت بیشه بسیار تنومند و عضلانی بود.

روزهای بی معنی زندگی اش طی می شدند تا اینکه روزی خود را در دشت مجاور بیشه و در محاصره ی دسته ای گرگ گرسنه یافت. تنها سلاحش چوبدستی زمختی بود که همیشه همراه داشت. بیش از 15 گرگ گرداگرد او رژه می رفتند و دندانهای بزرگ و تیزشان را نمایش می دادند....

  • Like 6
لینک به دیدگاه

ناگهان گویا چیزی به او گفت:«بدو»؛ سریع شروع به دویدن رو به بیشه کرد و با عصایش چند گرگ روبرویش را ناکار کرد. گرکها نیز به تماشا ننشستند و به دونبال او دویدند. صدای گرگها را که هر لحظه نزدیکتر میشدند را میشنید. ناگهان گویا کسی برایش زیرپا گرفته باشد، تعادلش بهم خورد و در حال افتادن بود که اجازه نداد و با دو دستش بدنش را جلو کشید، چهار دست و پا در حال دویدن بود درست مثل حیوانات. بدون هیچ مشکلی دویدن را ادامه داد بل سرعتش بیشتر شد. زیرا در حال عادی تنها روی دو پا و درحالی که در آن واحد فقط یک پا باعث جهشش می شود، می دوید ولی حالا دو دست قدرتمندش به زمین چنگ می انداخت و بدنش را جلو میکشید و پاهای قوی و عضلانی اش که حالا با هم کار می کردند، با جهشی عظیم کار دستانش را کامل می کردند.

سرش را برگرداند و گرگها را دید که گویی با خود می گفتند:«دیدید چکار کرد؟ شکار او کار ما نیست» و ایستادند. به همان شکل به دویدن ادامه داد؛ نه برای گریختن بلکه برای سنجش این قابلیت جدید. دیگر فقط سایه ی دستانش را می دید. ناگهان اولین درختان بیشه را در مقابل خود دید. سعی کرد که برخوردی نداشته باشد چند درخت را رد کرد ولی در نهایت با درختی بزرگ برخورد کرد و تنها کاری که توانست قبل از آن انجام دهد، دزدیدن سرش بود. با آن هیبت عظیم درخت را متلاشی کرد و خود پس از برخورد با چند درخت دیگر مهار شد. زخمی شده بود ولی هنوز می توانست راه برود. خود را به خانه رساند و در حالی که جلوی خانه تفکر کنان به آنچه گذشته بود فکر می کرد، روی زمین دراز کشید و چشمانش بسته شد.

***

  • Like 5
لینک به دیدگاه

خود را مقابل گرگها و کفتارها دید ولی اینبار فرار نکرد، گویی نمیتوانست. شاید هم نمیبایست. گذشته را به یاد نمی آورد ولی خشمگین بود. گرگی به سمتش جهید و او از چشمانش را بست و از روی غریزه با دستش ضربه ای به گرگ زد. توقع داشت گرگ، بی اعتنا شکمش را بدرد ولی حس کرد که گرد مانند تکه چوبی به کنار پرت شد. گرگ را نگاه کرد و حیرت کرد. گرگ را در حالی دید که جای پنجه روی بدش است و خونریزی میکند و با آخرین نفسهایش ناله میکند. به دست خود نگاه کرد ولی به جای انگشتان، پنجه ای پر مو با چنگال هایی بزرگ که خون از ایشان میریخت دید. از خودش ترسید و فریادی بلند(که حالا به نعره ای می مانست)کشید و از خواب پرید.

***

روز بعد کاملا گیج بود. هر چند تا کنون انسانی ندیده بود ولی می دانست کاری که انجام داده بود، طبیعتش نبود. سعی می کرد خود را با گیاهان باغچه اش سرگرم کند ولی هر بار که نگاهش به دستانش می افتاد، یاد خواب دیشب و وقایع روز قبل می افتاد. حتی این فکر که این اتفاقات به او، سایه و خرسها ارتباط دارد نیز به ذهنش خطور کرد. سعی می کرد تا جایی که می توانست از خانه خارج نشود زیرا آن حالت را دوست نداشت؛ در واقع دوست نداشت با خطرات بیشتر مواجه شود. ولی زندگی در بیشه به این شکل امکانپذیر نبود.

 

 

دوستای عزیز من قهوه خونه که نیومدید!!:ws3: من میخوام بدونم اینی که نوشتم از نظر دیگران چطوره!

  • Like 3
لینک به دیدگاه

:ws38:

باید بگم قدرت نوشتنت بالاست.

خیلی خوشم اومد...

ولی فکر نمیکنی کمی زیاد با جزئیات نوشتی...

دارم نقد میکنم...میخوام بگم که کمی خسته کننده هم هست و مبهم:ws38:

ادامه داره دیگه نه؟:ws3:

  • Like 3
لینک به دیدگاه
:ws38:باید بگم قدرت نوشتنت بالاست.خیلی خوشم اومد...ولی فکر نمیکنی کمی زیاد با جزئیات نوشتی...دارم نقد میکنم...میخوام بگم که کمی خسته کننده هم هست و مبهم:ws38:ادامه داره دیگه نه؟:ws3:
ادامه داره...درواقع تموم شده. ولی سرد شده بودم.میشه مثال بزنی.منظورت از جزییات بالا کجا بوده؟؟ابهامش کجا بوده؟ بهت بگم عمدی بود یا سهوی!کاشکی کاملتر میگفتی!!!!
  • Like 2
لینک به دیدگاه

بعد از گذشت چند روز به همین شکل و با همین ترس، آذوقه اش رو به اتمام رفت و چون امکان استفاده از گیاهان باغش نبود، مجبور شد از محوطه اش خارج شود. خوب می دانست گیاهان خوراکی و بوته ها را کجا پیدا کند و برای این لازم بود مسافت زیادی طی کند.

یک ساعت پیاده روی او را بقدری از خانه دور کرده بود که احساس ترس و خطر کند. باز هم سایه را حس کرد و ترسش بیشتر شد؛ بدون دلیل. نه آنقدر هم بدون دلیل. کمی احتمال می داد که دفعه ی قبل سایه آن جمله را گفت و یا حتی او را انداخت! ناخواسته سرعت قدمهایش را بیشتر کرد. سایه هم سریعتر شد. سایه بود، نه جسم. به محیط مادی نیاز نداشت. حتی سریعتر از بازنگری خاطراتش می توانست حرکت کند. وقتی به خود آمد که داشت می دوید. ترس از سایه، گذشته و حیوانات وحشی، همه کافی بودند تا او حتی نفهمد که مقصدش را پشت سر گذاشته و تا به خودش بیاید، از دره ای که ساعتها تا خانه اش فاصله داشت، با فریادی بلند به داخل رود سقوط کرد....:ws28:

  • Like 2
لینک به دیدگاه

ایرادهای نوشته ات زیاده دلم نمی خواد ایراد بگیرم اما می دونم کسی که چنین متنی رو می نویسه توانایی نویسندگی رو داره به خصوص نوشتن مینی مال

 

واژه ها رو می شناسی معلومه متن ادبی و داستانی هم زیاد خوندی اما مرز ها رو نمی شناسی

افعال و واژه ها خیلی ناهمگون به کار رفتن

 

انقدر که به نگارش جمله فکر کردی به بار معنایی اون توجه نکردی خواننده وقتی داره متن رو می خونه همش حواسش به طرز نوشتن میره و از قصه دور میشه

قصه باید سوار بر قوانین نوشتاری باشه اما برای تو برعکسه!

 

باز هم بابت این رک گویی عذر می خوام

 

البته اگه از سام بخوای که نقدش کنه حتما نقد درست تر و حرفه ای تری رو می تونی بخونی

 

موفق باشی

  • Like 3
لینک به دیدگاه
ایرادهای نوشته ات زیاده دلم نمی خواد ایراد بگیرم اما می دونم کسی که چنین متنی رو می نویسه توانایی نویسندگی رو داره به خصوص نوشتن مینی مال

 

واژه ها رو می شناسی معلومه متن ادبی و داستانی هم زیاد خوندی اما مرز ها رو نمی شناسی

افعال و واژه ها خیلی ناهمگون به کار رفتن

 

انقدر که به نگارش جمله فکر کردی به بار معنایی اون توجه نکردی خواننده وقتی داره متن رو می خونه همش حواسش به طرز نوشتن میره و از قصه دور میشه

قصه باید سوار بر قوانین نوشتاری باشه اما برای تو برعکسه!

 

باز هم بابت این رک گویی عذر می خوام

 

البته اگه از سام بخوای که نقدش کنه حتما نقد درست تر و حرفه ای تری رو می تونی بخونی

 

موفق باشی

 

 

خوب منم این متنو اینجا قرار دادم که نقد بشه و ایراداش گفته بشه.

میشه برای این موردهایی که گفتید مثال بزنید؟

سام منظورتون کیه؟sam arch؟

  • Like 2
لینک به دیدگاه

***

حتما سرش به جایی برخورد کرده بود زیرا ساعتها بیهوش بود. وقتی که به هوش آمد، ستارگان جای خورشید را گرفته بودند. بدتر از این نمی شد. با خود آرزو کرد که کاش مرده بود. احساس نا امیدی و ترس بر او مستولی شده بود و برای نابودی فقط صدای زوزه ی گرگ ها یا چیزی شبیه آن را کم داشت که آن هم اضافه شد. با اینکه از آن میترسید ولی آرزو میکرد که آن خواب بیش از یک رویا باشد.

توانست سایه ی گرگها را از بین درختان کنار رود تشخیص دهد. آنجا بود که ترسش بدل به خشم شد. میدانست که قرار است که بمیرد، بنابراین آماده ی مرگ شد. ولی نه یک مرگ ساده، بلکه مرگی که با مبارزه همراه بود. عصایش را از دست داده بود و اجمالا دورش را برای تکه چوبی گشت که بی فایده بود. گویا نوبت دستانش بود که خودنمایی کنند.

  • Like 2
لینک به دیدگاه

سلام، من زیاد اهل داستان نویسی نیستم ،خوب بود ولی با نظر دوستانم موافقم.:a030:0ولی یه نقد شدید دارم جان من عکس آواتارت عوض کن تا به داستانت جذابیت بیشتری ببخشه!!!!!:ws52::4chsmu1:

  • Like 3
لینک به دیدگاه

درود دوست خوبم....:icon_redface::icon_gol:

من هیچ وقت دانش ادبی نداشتم...و در گفتن این مطلب هم صادقانه ترین احوالم رو دارم...

دست نوشته های دوستانم همیشه برای من منبع الهام و آرامش بوده...که هستن دوستانی که زیبایی واژه ها رو می فهمند و اون ها رو به زیباترین وجه کنار هم می نشونند...

 

اونچه می گم..یک نظر شخصی..و نَه کارشناسانه است....پس نه این رو نقد بدونین..و نه یک نظر کارشناسی که حتما درست هست...:icon_redface:

فقط و فقط یک نظر شخصی...

 

اون چیزی که من خوندم به عنوان نوشته ی شما....نشون می ده که نویسنده هم مطالعه داشته...و هم واژه شناسی و تصویر شناسی قوی داشته...

اینکه این دو در کنار هم باعث بشن داستان قوی بشه یک برگ برنده برای نویسنده هست....

 

ولی اینکه قدرت این دو منبع متعادل استفاده بشن....خیلی مهم هست....جایی متن خیلی تصویری می شه...و جایی دیگر واژه ها با هم بازی می کنند....

من در شروع حس یک آدمی دارم که وارد یک جهان نامعلوم شده...اگر این دغدغه نویسنده هست...که می تونم بگم موفق شده...ولی هنوز نسبت به محیط ناآشنا هستم به عنوان یک خواننده...

اونچه که خواننده در نظر اول با اون مواجه می شه...عنصر مکان و زمان و شخصیت هست.....

 

از نظر زمان..نوشته مجهوله...از نظر مکان با وجود یک مکان قوی به نام جنگل....باز مکان بُعد نداره....یعنی همه چیز یک صفحه هست....وقتی با زمان این عنصر مخلوط بشه...ترکیب مکان داستان شما عمقی پیدا می کنه...که می تونه خواننده رو به داخل داستان ببره...که در کنار اون قدرت تصویر گری شما...می تونه خواننده رو به متن ببره....نه در حاشیه که در حال ورق زدن یک کتاب تصویری هست...

 

از جهت دیگه....داستان با روند روزانه ای که در پی گرفته....و در واقع ما از یک بُرش میانه وارد داستان می شیم....کمی نیاز به یک سری گره های آشنا داره....تا ما رو با شخصیت داستان و هویتش بیشتر آشنا کنه....ممکن هست شما این گره ها رو برای بعد گذاشته باشین....و یا اصلا داستان به سمتی بره که کل داستان یک خواب باشه....ولی...اگر قرار به عنوان گره برای فلاش بک مثه گذاشتن خواب هایی که نشون بده شخصیت اصلی دارای گذشته ای بوده یا نه و یا هر عنصر دیگه لازم نشون می ده....

 

خواننده...حتی اگر با این تصور که فضای داستان یک داستان کاملا پریشان هست هم وارد اون بشه....تا زمانی با اون همراه می شه...که گیج نشه....و یک سیر و جلو بره..مثه یک سری کابوس های پریشان به هم متصل....و گرنه حس می کنه داستان روندی رو طی نمی کنه....و با اون همراه نمی شه...

 

عنصر دیگه...آماده بودن شخصیت در ایجاد یک محیط برای زندگی..با آرمانی ترین وجه اون یعنی باغ های میوه و...هست....در دل داستان....وقتی مشخص نباشه...شخصیت کی هست...و کی بوده....اینکه در یک قالب دست به یک سری کارها بزنه....برای خواننده جای سوال رو ایجاد می کنه.....

 

بعض اوقات این سوال ها در فصل های پیش رو داستان جواب می گیرن...ولی....این سوال ها باید با توصیفاتی ساخته بشه...که خواننده براش جوابی مثه اینکه ممکنه نویسنده اشتباه کرده باشه..یا این نقطه رو ضعیف نوشته باشه...جواب نده....و توصیفات اونقدر راز آلود و پیچیده باشه...که خواننده حتم کنه...که نویسنده یک منظوری داشته...

 

اینکه شخصیت از اول در جنگل بوده.....و بدون هیچ پیشینه ای دست به باغ سازی می زنه....و اون هم...با چه امکاناتی...این کمی دور می کنه خواننده رو....

اون وقت می مونه بین یک داستان تخیلی.....یا فانتزی....یا ماورایی.....و یا یک برش از یک واقعیت....باید تکلیفخواننده معلوم بشه....:icon_redface:

 

در مورد حوادثی...یا نقطه اوج هایی..مثه دنبال کردن حیوانات وحشی....می تونه نقطه قوت های داستان باشه....اینکه خواننده با تصویر سازی های خوب شما..حسِ ترس رو تجربه کنه....ولی اگه بیشتر بشناسه شخصیتتون رو بیتشر این رعشه به تنش می افته و بیشتر همزاد پنداری می کنه....و اینکه این نقطه ی اوج....خیلی سریع ایجاد..و خیلی سریع تموم نشه....

 

در جایی هنوزعرق خواننده از ترس خشک نشده.....شخصیت نجات پیدا می کنه....مثه یک آهنگ و ملودی...ترس باید کم کم ایجاد....و آروم آروم..برسه به امنیت...و نقطه ی موفقیت شما...همون اوج خواهد بود.....که شما خطر رو از شخصیت دور می کنین....ولی نه محو.....بلکه همچنان دایره ترس رو نگه می دارین..و با چند صحنه ی دیگه...اون را کاملا از مهلکه نجات می دین....

این در راستای تصویر سازی خوبتون هم خواهد بود.....

 

ولی اینکه شخصیت یک بار با خرس مقابله می کنه...و جایی از گرگها فرار می کنه.....کمی تناقض رو ایجاد می کنه...شاید تقابل با خرس بعد از گرگ ها بود....و نشان آنکه شخصیت یک تجربه فرار رو چشیده و حال دنبال راهی دیگری هست...بتونه توجیه کننده باشه...

 

در آخر دوست عزیزم....من فقط یک خواننده ی ساده هستم....و می دونم...تا کل یک داستان در دست خواننده نباشه....خواننده نباید در مورد اون اظهار نظر کنه...و یا دنبال حفره های داستانی بگرده....برای همین می دونم که ممکن هست برای همه ی این نکات من دلیل موجه ای داشته باشین....و نظر درست و منطقی....و من هم با کمال میل در ادامه باهاتون همراه می شم...و داستان خوبتون رو دنبال می کنم....:icon_redface:

 

امیدوارم نطرات من رو به پای جسارت نزارید..چون همنجور که گفتم..نظر یک نظر کاملا شخصی هست..و هیچ دلیلی بر درست بودن قطعی اون نیست.

موفق باشید.:icon_gol::icon_redface:

  • Like 2
لینک به دیدگاه
درود دوست خوبم....:icon_redface::icon_gol:

من هیچ وقت دانش ادبی نداشتم...و در گفتن این مطلب هم صادقانه ترین احوالم رو دارم...

دست نوشته های دوستانم همیشه برای من منبع الهام و آرامش بوده...که هستن دوستانی که زیبایی واژه ها رو می فهمند و اون ها رو به زیباترین وجه کنار هم می نشونند...

اختیار دارید :icon_gol:

 

اونچه می گم..یک نظر شخصی..و نَه کارشناسانه است....پس نه این رو نقد بدونین..و نه یک نظر کارشناسی که حتما درست هست...:icon_redface:

فقط و فقط یک نظر شخصی...

 

اون چیزی که من خوندم به عنوان نوشته ی شما....نشون می ده که نویسنده هم مطالعه داشته...و هم واژه شناسی و تصویر شناسی قوی داشته...

اینکه این دو در کنار هم باعث بشن داستان قوی بشه یک برگ برنده برای نویسنده هست....

 

ولی اینکه قدرت این دو منبع متعادل استفاده بشن....خیلی مهم هست....جایی متن خیلی تصویری می شه...و جایی دیگر واژه ها با هم بازی می کنند....

راجع به این نکته میشه یک قسمت داستان رو به عنوان مثال بگید تا من بهتر متوجه شم؟

من در شروع حس یک آدمی دارم که وارد یک جهان نامعلوم شده...اگر این دغدغه نویسنده هست...که می تونم بگم موفق شده...ولی هنوز نسبت به محیط ناآشنا هستم به عنوان یک خواننده...

اونچه که خواننده در نظر اول با اون مواجه می شه...عنصر مکان و زمان و شخصیت هست.....

 

از نظر زمان..نوشته مجهوله...از نظر مکان با وجود یک مکان قوی به نام جنگل....باز مکان بُعد نداره....یعنی همه چیز یک صفحه هست....وقتی با زمان این عنصر مخلوط بشه...ترکیب مکان داستان شما عمقی پیدا می کنه...که می تونه خواننده رو به داخل داستان ببره...که در کنار اون قدرت تصویر گری شما...می تونه خواننده رو به متن ببره....نه در حاشیه که در حال ورق زدن یک کتاب تصویری هست...

 

زمان رو از قصد مجهول نگه داشتم چون کلا از داستانهایی که زمان به صراحتن توش قید میشه خیلی خوشم نمیاد. بیشتر دوست دارم از نظر زمان بی محدودیت باشم. ولی همین کافی که زمان داستان در دوران مدرن نیست!

راجع به مکان خوب متوجهتون نشدم...داستان کلا در طبیعت رخ میده و از قضا محل زندگی "او" در جنگله! ولی به جاهی دیگری هم گریز زده میشه.

از جهت دیگه....داستان با روند روزانه ای که در پی گرفته....و در واقع ما از یک بُرش میانه وارد داستان می شیم....کمی نیاز به یک سری گره های آشنا داره....تا ما رو با شخصیت داستان و هویتش بیشتر آشنا کنه....ممکن هست شما این گره ها رو برای بعد گذاشته باشین....و یا اصلا داستان به سمتی بره که کل داستان یک خواب باشه....ولی...اگر قرار به عنوان گره برای فلاش بک مثه گذاشتن خواب هایی که نشون بده شخصیت اصلی دارای گذشته ای بوده یا نه و یا هر عنصر دیگه لازم نشون می ده....

 

راجع به اون خوابه باید بگم خودتون میفهمید.

لزومی نداره با شخصیت آشنا بشید. هرچند آشنا میشید ولی در آخرین جمله ی داستان که فقط 4 کلمست.

منظورتون از گره رو متوجه نشدم.

 

خواننده...حتی اگر با این تصور که فضای داستان یک داستان کاملا پریشان هست هم وارد اون بشه....تا زمانی با اون همراه می شه...که گیج نشه....و یک سیر و جلو بره..مثه یک سری کابوس های پریشان به هم متصل....و گرنه حس می کنه داستان روندی رو طی نمی کنه....و با اون همراه نمی شه...

 

کدوم قسمت داستان مستعد گیج کردن هست؟

 

عنصر دیگه...آماده بودن شخصیت در ایجاد یک محیط برای زندگی..با آرمانی ترین وجه اون یعنی باغ های میوه و...هست....در دل داستان....وقتی مشخص نباشه...شخصیت کی هست...و کی بوده....اینکه در یک قالب دست به یک سری کارها بزنه....برای خواننده جای سوال رو ایجاد می کنه.....

 

داستان یه حالت فانتزی داره. با اینکه "او" انسانه ولی میتونیم براش عمر زیادی رو در نظر بگیریم. جمله ی :«با جنگل بزرگ شده بود» میتونه یک سرنخ از گذشته و عمر زیادش باشه(از عمر زیاد لزومن منظورم پیری نیست)

 

بعض اوقات این سوال ها در فصل های پیش رو داستان جواب می گیرن...ولی....این سوال ها باید با توصیفاتی ساخته بشه...که خواننده براش جوابی مثه اینکه ممکنه نویسنده اشتباه کرده باشه..یا این نقطه رو ضعیف نوشته باشه...جواب نده....و توصیفات اونقدر راز آلود و پیچیده باشه...که خواننده حتم کنه...که نویسنده یک منظوری داشته...

 

حالا تا آخر داستان بریم... :)

 

اینکه شخصیت از اول در جنگل بوده.....و بدون هیچ پیشینه ای دست به باغ سازی می زنه....و اون هم...با چه امکاناتی...این کمی دور می کنه خواننده رو....

اون وقت می مونه بین یک داستان تخیلی.....یا فانتزی....یا ماورایی.....و یا یک برش از یک واقعیت....باید تکلیفخواننده معلوم بشه....:icon_redface:

 

مورد بالاتر

در مورد حوادثی...یا نقطه اوج هایی..مثه دنبال کردن حیوانات وحشی....می تونه نقطه قوت های داستان باشه....اینکه خواننده با تصویر سازی های خوب شما..حسِ ترس رو تجربه کنه....ولی اگه بیشتر بشناسه شخصیتتون رو بیتشر این رعشه به تنش می افته و بیشتر همزاد پنداری می کنه....و اینکه این نقطه ی اوج....خیلی سریع ایجاد..و خیلی سریع تموم نشه....

در جایی هنوزعرق خواننده از ترس خشک نشده.....شخصیت نجات پیدا می کنه....مثه یک آهنگ و ملودی...ترس باید کم کم ایجاد....و آروم آروم..برسه به امنیت...و نقطه ی موفقیت شما...همون اوج خواهد بود.....که شما خطر رو از شخصیت دور می کنین....ولی نه محو.....بلکه همچنان دایره ترس رو نگه می دارین..و با چند صحنه ی دیگه...اون را کاملا از مهلکه نجات می دین....

این در راستای تصویر سازی خوبتون هم خواهد بود.....

 

من همیشه در این زمینه مشکل داشتم...خوب نمیتونم ایجاد کنم. مثلا یعضی جاهای فیلم هری پاتر یا ارباب حلقه ها از خودم میپرسم نویسنده آیا واقعا این همه صحنه کشتن فلانی رو توصیف کرده یا فقط گفته:«... و او دیگر زنده نبود»

 

ولی اینکه شخصیت یک بار با خرس مقابله می کنه...و جایی از گرگها فرار می کنه.....کمی تناقض رو ایجاد می کنه...شاید تقابل با خرس بعد از گرگ ها بود....و نشان آنکه شخصیت یک تجربه فرار رو چشیده و حال دنبال راهی دیگری هست...بتونه توجیه کننده باشه...

 

نکته ی داستان همینه.... هرچند من راجع به رودررو شدن با خرسها زمانی رو مطرح نکردم.

 

در آخر دوست عزیزم....من فقط یک خواننده ی ساده هستم....و می دونم...تا کل یک داستان در دست خواننده نباشه....خواننده نباید در مورد اون اظهار نظر کنه...و یا دنبال حفره های داستانی بگرده....برای همین می دونم که ممکن هست برای همه ی این نکات من دلیل موجه ای داشته باشین....و نظر درست و منطقی....و من هم با کمال میل در ادامه باهاتون همراه می شم...و داستان خوبتون رو دنبال می کنم....:icon_redface:

 

امیدوارم نطرات من رو به پای جسارت نزارید..چون همنجور که گفتم..نظر یک نظر کاملا شخصی هست..و هیچ دلیلی بر درست بودن قطعی اون نیست.

من کوچیک همه ی نقد کننده هام هستم.

موفق باشید.:icon_gol::icon_redface:

 

 

 

خیلی متشکرم:icon_gol:

  • Like 2
لینک به دیدگاه

گرگها گویا اکنون میخواستند انتقام بگیرند، هم بیشتر بودن و هم وحشیتر؛ پس او هم تصمیم گرفت که کمی محدودیتها را کنار بگذارد. دندانهایش را نشان داد و فریادی بلند سرداد که حتی گرگها لختی خاموش شدند و برای حمله تردید کردند؛ ولی او مرگ را گزیده بود و باید میمرد. خسته شده بود از ترس. این زندگی بی هدف هیچ چیز جز ترس برایش نداشته بود. دوست داشت حالا که مرگ را پیش رو میدید، میتوانست گذشته ی پشت خود را نیز ببیند؛ مبدا را و از دستش ندهد.

حین همین تفکرات بود که متوجه شد درختان روبرویش با صدای مهیبی که به سنگینی اعصار تاریخ بود شروع کردند به لرزیدن. صدا نزدیک شد. حتی برای شجاعترین ها نیز ترسناک بود؛ به جز یک نفر...! ولی این ترس برای انسانها بود و برای گرگها و کفتارها که تازه به مهمانی ملحق شده بودند، فقط یک صدای غیر منتظره بود.

می توانست نزدیک شدن صدا را از لرزش درختان بشنود. کمی بعد سایه ای مبهم را هم دید و حال که منبع کاملا از جنگل خارج شده بود، میتوانست آن را ببیند. همان سایه ی مبهم را به کمال. همان سایه را. با اینکه تا حالا با هم رودررو نشده بودند ولی میدانست که این ... چیز، همان سایه است که به او گفت بدو و او را انداخت و این همان است.

 

داستان تو 4 5 قسمت دیگه تموم میشه...

  • Like 2
لینک به دیدگاه

خروج سایه از جنگل، حرکت و ورودش به او شاید به اندازه ی دم و بازدم یک انسان نیز طول نکشید ولی برای او، مثل سالها بود. گویا در مرکز ثقل جهان قرار داشت. مسلما حیوانات سایه را نمیدیدند، خود او نیز در دیدنش شک داشت ولی در حسش نه. پس از هبوط سایه در او گویا یک شخصیت کاملا متفاوت نیز در او داخل شد که به او گفت:«تبدیل شو».

انگار از قبل با هم هماهنگ کرده بودند زیرا بعد از اینکه گفت «تبدیل شو»، او نپرسید به کی یا به چی. بدون آموختن چیز جدیدی یاد گرفته بود، درواقع قابلیت جدیدی را، اگر دقیقتر بگویم توانسته بود این قابلیتش را بروز دهد. پس تبدیل شد. دردی روح فرسا-که مطمئنا عارضه ی دفعه ی اول بود-را سرتاسر بدنش احساس کرد. برای گرگها شایدچند دقیقه طول کشید ولی برای او، مثل چند ساعت بود. قدش بلندتر شد. شاید حالا از 2 برابر ارتفاع نیم ساعت پیش همه چیز را میدید. هیکلش نیز بزرگتر شد، بسیار. پاهایش یارای تحمل نداشتمد ولی آنها نیز تبدیل شدند. مهمترین تبدیل اما در دستانش رخ داد. قدرت زیادی در آنها حس می کرد که منتظر میدان یافتن بود. همچون درخت سکویای تناوری بود که یک شبه به بلوغ رسیده بود.

  • Like 1
لینک به دیدگاه

گرگها که دیگر از این نمایش خسته شده بودند، حمله را آغاز کردند. او را در محاصره گرفتند و منتظر حرکت ابلهانه ای بودند. جوانترین و عجولترین گرگ ولی از همه بیشتر خسته شده بود بنابراین با سرعت به سمت او حمله ور شود و به سمت او دوید و با جهشی بلند، سعی کرد خود را به گردن او برساند. ولی او بلندتر بود و مسلط تر. کمی وهم داست ولی گرگ بدبخت را که عبوثانه سعی میکرد به او آسیب بزند را از خود جدا کرد و در حالی که به چشمان گرگ زل زده بود، بقدری او را فشار داد که از صدای شکسته شدن استخوانهایش فهمید عملی مهلک روی گرگ انجام داده، پس لاشه ی نیمه جان گرگ را در رود انداخت.

  • Like 1
لینک به دیدگاه

2 قسمت آخر رو با هم یکی کردم:

 

منتظر حمله ی بقیه نماند و با فریادی بلند به سمت آنها حمله ور شد. ضربه ای با پاهای بلند، سنگین و قوی اش کافی بود که حتی یک شیر را از پا دربیاورد. برای گرگها لازم نبود همه ی گروه را از دست بدهند که حمله را شکست خورده شده تلقی کنند؛ بنابراین گریختند و کفتارها نیز که دیدند چیزی کاسب نیستند، فرارکردند.

با دور شدن شکارچیان که حال به شکار تبدیل شده بودند، او به سمت رود رفت. بسیار تشنه بود. خواست دستش را پر آب کند که در نور ماه داخل آب را دید. روی سطح آب چهره ی او نبود، بلکه مهیبترین و دهشتناک ترین خرس سیاهی که تا کنون ندیده بود را در آب به جای خود دید. حالتی بود که انگار برایش عجیب نبود. دور از انتظار نبود. دوباره تبدیل شد به خودش یا بهتر است بگویم شکل انسانیش.

او بعدها فهمید هر وقت که اراده کند میتواند به آن خرس سیاه تبدیل شود و اینکه هیچ چیز برای ترس وجود ندارد. حداقل ترسناکتر از خودش هیچ چیزی در آن حوالی وجود نداشت و فهمیده بود که از این قابلیت چگونه استفاده کند. قدرتمند بودن کافی نبود، طرز استفاده از قدرت لازم بود. از آن به بعد به نوعی تبدیل به سلطان شده بود و همیشه در باغ و محیطش حیوانات بی آزاری بودند. گویا ملتمس حمایت و سرپرستی او.

دیگر او آن مرد ترسوی بی خاصیت نبود. بلکه به شجاعترین، قدرتمند ترین و بعد ها به یکی از سرنوشت سازترین انسانهای آن خطه ی جهان تبدیل شد. مردی که همه مهربانی اش را میستودند و از خشمش شرق و غرب به لرزه در می آمد. دیگر او بئورن بود.

  • Like 1
لینک به دیدگاه
×
×
  • اضافه کردن...