sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۱ ماندم به چمن شب شد و مهتاب برآمد سیمای شب آغشته به سیماب برآمد آویخت چراغ فلک از طارم نیلی قندیل مهآویزهی محراب برآمد دریای فلک دیدم و بس گوهر انجم یاد از توام ای گوهر نایاب برآمد چون غنچه دل تنگ من آغشته به خون شد تا یادم از آن نوگل سیراب برآمد ماهم به نظر در دل ابر متلاطم چون زورقی افتاده به گرداب برآمد از راز فسونکاری شب پرده برافتاد هر روز که خورشید جهانتاب برآمد دیدم به لب جوی جهان گذران را آفاق همه نقش رخ آب برآمد در صحبت احباب ز بس روی و ریا بود جانم به لب از صحبت احباب برآمد 1 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۱ یارب آن یوسف گمگشته به من بازرسان تا طربخانه کنی بیت حزن بازرسان ای خدایی که به یعقوب رساندی یوسف این زمان یوسف من نیز به من بازرسان رونقی بی گل خندان به چمن بازنماند یارب آن نوگل خندان به چمن بازرسان از غم غربتش آزرده خدایا مپسند آن سفرکرده ما را به وطن بازرسان ای صبا گر به پریشانی من بخشائی تاری از طرهی آن عهدشکن بازرسان شهریار این در شهوار به در بار امیر تا فشاند فلکت عقد پرن بازرسان 1 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۱ از زندگانیم گله دارد جوانیم شرمندهی جوانی از این زندگانیم دارم هوای صحبت یاران رفته را یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق داده نوید زندگی جاودانیم چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر وز دور مژدهی جرس کاروانیم گوش زمین به نالهی من نیست آشنا من طایر شکسته پر آسمانیم گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند چون میکنند با غم بی همزبانیم ای لالهی بهار جوانی که شد خزان از داغ ماتم تو بهار جوانیم گفتی که آتشم بنشانی، ولی چه سود برخاستی که بر سر آتش نشانیم شمعم گریست زار به بالین که شهریار من نیز چون تو همدم سوز نهانیم 1 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۱ رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی حسرت عهد و وداعم با دل و دلدار باقی عقده بود اشکم به دل تا بیخبر رفتی ولیکن باز شد وقتی نوشتی "یار باقی کار باقی" آمدی و رفتی اما با که گویم این حکایت غمگسارا همچنان غم باقی و غمخوار باقی کافر نعمت نباشم بارها روی تو دیدم لیک هر بارت که بینم شوق دیگربار باقی شب چو شمعم خنده میید به خود کز آتش دل آبم و از من همین پیراهن زر تار باقی "گلشن آزادی من چون نباشد در هوایت مرغ مسکین قفس را نالههای زار باقی تو به مردی پایداری آری آری مرد باشد بر سر عهدی که بندد تا به پای دار باقی میطپد دلها به سودای طوافت ای خراسان باز باری تو بمان ای کعبهی احرار باقی شهریارا ما از این سودا نمانیم و بماند قصهی ما بر سر هر کوچه و بازار باقی 1 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۱ نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی شرمسار توام ای دیده ازین گریهی خونین که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی ای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتد وعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردی وای از دست تو ای شیوهی عاشقکش جانان که تو فرمان قضا بودی و تغییر نکردی مشکل از گیر تو جان در برم ای ناصح عاقل که تو در حلقهی زنجیر جنون گیر نکردی عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی خوشتر از نقش نگارین من ای کلک تصور الحق انصاف توان داد که تصویر نکردی چه غروریست در این سلطنت ای یوسف مصری که دگر پرسش حال پدر پیر نکردی شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق به خدا ملک دلینیست که تسخیر نکردی 1 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۱ از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاست آری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست آهسته به گوش فلک از بنده بگوئید چشمت ندود این همه یک شب قمر اینجاست آری قمر آن قمری خوشخوان طبیعت آن نغمهسرا بلبل باغ هنر اینجاست شمعی که به سویش من جانسوخته از شوق پروانه صفت باز کنم بال و پر اینجاست تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم یک دسته چو من عاشق بیپا و سر اینجاست هر ناله که داری بکن ای عاشق شیدا جائی که کند نالهی عاشق اثر اینجاست مهمان عزیزی که پی دیدن رویش همسایه همه سرکشد از بام و در اینجاست ساز خوش و آواز خوش و بادهی دلکش آی بیخبر آخر چه نشستی، خبر اینجاست ای عاشق روی قمر ای ایرج ناکام برخیز که باز آن بت بیداد گر اینجاست آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود بازآمده چون فتنهی دور قمر اینجاست ای کاش سحر ناید و خورشید نزاید کامشب قمر این جا قمر این جا قمر اینجاست 1 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۱ آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس آنچنان سوخم از آتش هجران که مپرس گلهئی کردم و از یک گله بیگانه شدی آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس مسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا نالههائی است در این کلبهی احزان که مپرس سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سر منت آنگونه شوم دست به دامان که مپرس گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود آخرم داد چنان تخته به طوفان که مپرس عقل خوش گفت چو در پوست نمیگنجیدم که دلی بشکند آن پستهی خندان که مپرس بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز که پلی بسته به سر چشمهی حیوان که مپرس این که پرواز گرفته است همای شوقم به هواداری سرویست خرامان که مپرس دفتر عشق که سر خط همه شوق است وامید آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس شهریارا دل از این سلسله مویان برگیر که چنانچم من از این جمع پریشان که مپرس 1 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۱ طبعم از لعل تو آموخت در افشانیها ای رخت چشمهی خورشید درخشانیها سرو من صبح بهار است به طرف چمن آی تا نسیمت بنوازد به گل افشانیها گر بدین جلوه به دریاچه اشگم تابی چشم خورشید شود خیره ز رخشانیها دیده در ساق چو گلبرگ تو لغزد که ندید مخمل اینگونه به کاشانهی کاشانیها دارم از زلف تو اسباب پریشانی جمع ای سر زلف تو مجموع پریشانیها رام دیوانه شدن آمده درشان پری تو به جز رم نشناسی ز پریشانیها شهریارا به درش خاکنشین افلاکند وین کواکب همه داغند به پیشانیها 1 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۱ ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی نه مرغ شب از نالهی من خفت و نه ماهی شد آه منت بدرقهی راه و خطا شد کز بعد مسافر نفرستند سیاهی آهسته که تا کوکبهی اشک دل افروز سازم به قطار از عقب قافله راهی آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب بیدار کسی نیست که گیرم به گواهی چشمی به رهت دوختهام باز که شاید بازآئی و برهانیم از چشم به راهی دل گرچه مدامم هوس خط تو دارد لیک از تو خوشم با کرم گاه به گاهی تقدیر الهی چو پی سوختن ماست ما نیز بسازیم به تقدیر الهی تا خواب عدم کی رسد ای عمر شنیدیم افسانهی این بی سر و ته قصهی واهی 1 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۱ نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت تحمل گفتی و من هم که کردم سالها اما چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت چو بلبل نغمهخوانم تا تو چون گل پاکدامانی حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت تمنای وصالم نیست عشق من بگیر از من به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت امید خستهام تا چند گیرد با اجل کشتی بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت چه شبهائی که چون سایه خزیدم پای قصر تو به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت 1 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۱ ای غنچهی خندان چرا خون در دل ما میکنی خاری به خود میبندی و ما را ز سر وا میکنی از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا میکنی ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا میکنی با چون منی نازک خیال ابرو کشیدن از ملال زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا میکنی امروز ما بیچارگان امید فردائیش نیست این دانی و با ما هنوز امروز و فردا میکنی ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن در گوشهی میخانه هم ما را تو پیدا میکنی ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن شورافکن و شیرینسخن اما تو غوغا میکنی 2 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۱ راه گم کرده و با رویی چو ماه آمدهای مگر ای شاهد گمراه به راه آمدهای باری این موی سپیدم نگر ای چشم سیاه گر بپرسیدن این بخت سیاه آمدهای کشتهی چاه غمت را نفسی هست هنوز حذر ای آینه در معرض آه آمدهای از در کاخ ستم تا به سر کوی وفا خاکپای تو شوم کاین همه راه آمدهای چه کنی با من و با کلبهی درویشی من تو که مهمان سراپردهی شاه آمدهای میطپد دل به برم با همهی شیر دلی که چو آهوی حرم شیرنگاه آمدهای آسمان را ز سر افتاد کلاه خورشید به سلام تو که خورشید کلاه آمدهای شهریارا حرم عشق مبارک بادت که در این سایهی دولت به پناه آمدهای 2 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۱ نالد به حال زار من امشب سهتار من این مایهی تسلی شبهای تار من ای دل ز دوستان وفادار روزگار جز ساز من نبود کسی سازگار من در گوشهی غمی که فراموش عالمی است من غمگسار سازم و او غمگسار من اشک است جویبار من و نالهی سهتار شب تا سحر ترانهی این جویبار من چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه یادش به خیر، خنجر مژگان یار من رفت و به اختران سرشکم سپرد جای ماهی که آسمان بربود از کنار من آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود ای مایهی قرار دل بیقرار من در حسرت تو میرم و دانم تو بیوفا روزی وفا کنی که نیاید به کار من از چشم خود سیاه دلی وام میکنی خواهی مگر گرو بری از روزگار من اختر بخفت و شمع فرومرد و همچنان بیدار بود دیدهی شبزندهدار من من شاهباز عرشم و مسکین تذرو خاک بختش بلند نیست که باشد شکار من یک عمر در شرار محبت گداختم تا صیرفی عشق چه سنجد عیار من من شهریار ملک سخن بودم و نبود جز گوهر سرشک در این شهریار من 2 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۱ در دیاری که در او نیست کسی یار کسی کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی هر کس آزار من زار پسندید ولی نپسندید دل زار من آزار کسی آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من هر که با قیمت جان بود خریدار کسی سود بازار محبت همه آه سرد است تا نکوشید پیگرمی بازار کسی غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید کس مبادا چو من زار گرفتار کسی تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید بارالها که عزیزی نشود خوار کسی آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم به که بر سر فتدم سایهی دیوار کسی 2 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۱ آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفری ما هم از کارگه دیده نهان شد چو پری باز در خواب سر زلف پری خواهم دید بعد از این دست من و دامن دیوانه سری منم آن مرغ گرفتار که در کنج قفس سوخت در فصل گلم حسرت بی بال و پری خبر از حاصل عمرم نشد آوخ که گذشت اینهمه عمر به بیحاصلی و بیخبری دوش غوغای دل سوخته مدهوشم داشت تا به هوش آمدم از نالهی مرغ سحری باش تا هاله صفت دور تو گردم ای ماه که من ایمن نیم از فتنهی دور قمری منش آموختم آئین محبت، لیکن او شد استاد دلآزاری و بیدادگری سرو آزادم و سر بر فلک افراشتهام بی ثمر بین که ثمردارد از این بی ثمری شهریارا بجز آن مه که بری گشته ز من پری اینگونه ندیدیم ز دیوانه بری 2 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۱ چه شد آن عهد قدیم و چه شد آن یار ندیم خون کند خاطر من خاطرهی عهد قدیم چه شدن آن طره پیوند دل و جان که دگر دل بشکستهی عاشق ننوازد به نسیم آن دل بازتر از دست کریمم یارب چون پسندی که شود تنگتر از چشم لیم عهد طفلی چو بیاد آرم و دامان پدر بارم از دیده به دامان همه درهای یتیم یاد بگذشته چو آن دور نمای وطن است که شود برافق شام غریبان ترسیم سیم و زر شد محک تجربهی گوهر مرد که سیه باد بدین تجربه روی زر و سیم دردناک است که در دام اشغال افتد شیر یا که محتاج فرومایه شود مرد کریم هم از الطاف همایون تو خواهم یارب در بلایای تو توفیقه رضا و تسلیم نقص در معرفت ماست نگارا، ور نه نیست بی مصلحتی حکم خداوند حکیم شهریارا به تو غم الفت دیرین دارد محترم دار به جان صحبت یاران قدیم 1 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۱ نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی من بدو میرسم اما تو که دیدن نتوانی من سراپا همه شرمم تو سراپا همه عفت عاشق پا به فرارم تو که این درد ندانی چشم خود در شکن خط بنهفتم که بدزدی یک نظر در تو ببینم چو تو این نامه بخوانی به غزل چشم تو سرگرم بدارم من و زیباست که غزالی به نوای نی محزون بچرانی از سرهر مژهام خون دل آویخته چون لعل خواهم ای باد خدا را که به گوشش برسانی گر چه جز زهر من از جام محبت نچشیدم ای فلک زهر عقوبت به حبیبم نچشانی از من آن روز که خاکی به کف باد بهار است چشم دارم که دگر دامن نفرت نفشانی اشکت آهسته به پیراهن نرگس بنشیند ترسم این آتش سوز از سخن من بنشانی تشنه دیدی به سرش کوزهی تهمت بشکانند؟ شهریارا تو بدان تشنهی جان سوخته مانی 1 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۱ دوش در خواب من آن لاله عذار آمده بود شاهد عشق و شبابم به کنار آمده بود در کهن گلشن طوفانزدهی خاطر من چمن پرسمن تازه بهار آمده بود سوسنستان که همآهنگ صبا میرقصید غرق بوی گل و غوغای هزار آمده بود آسمان همره سنتور سکوت ابدی با منش خندهی خورشید نثار آمده بود تیشهی کوهکن افسانهی شیرین میخواند هم در آن دامنه خسرو به شکار آمده بود عشق در آینهی چشم و دلم چون خورشید میدرخشید بدان مژده که یار آمده بود سروناز من شیدا که نیامد در بر دیدمش خرم و سرسبز به بار آمده بود خواستم چنگ به دامان زنمش بار دگر نا گه آن گنج روان راهگذار آمده بود لابهها کردمش از دور و ثمر هیچ نداشت آهوی وحشی من پا به فرار آمده بود چشم بگشودم و دیدم ز پس صبح شباب روز پیری به لباس شب تار آمده بود مرده بودم من و این خاطرهی عشق و شباب روح من بود و پریشان به مزار آمده بود آوخ این عمر فسونکار بجز حسرت نیست کس ندانست در اینجا به چه کار آمده بود شهریار این ورق از عمر چو درمیپیچید چون شکج خم زلفت به فشار آمده بود 1 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۱ با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو ندارد با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی است من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد دارد متاع عفت از چار سو خریدار بازار خودفروشی این چار سو ندارد جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد خورشید روی من چون رخساره برفروزد رخ برفروختن را خورشید رو ندارد سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن هر چند رخنهی دل تاب رفو ندارد او صبر خواهد از من بختی که من ندارم من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد با شهریار بیدل ساقی به سرگرانی است چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد 1 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۱ نفسی داشتم و ناله و شیون کردم بی تو با مرگ عجب کشمکشی من کردم گرچه بگداختی از آتش حسرت دل من لیک من هم به صبوری دل از آهن کردم لاله در دامن کوه آمد و من بی رخ دوست اشک چون لالهی سیراب به دامن کردم در رخ من مکن ای غنچه ز لبخند دریغ که من از اشک ترا شاهد گلشن کردم شبنم از گونهی گلبرگ نگون بود که من گلهی زلف تو با سنبل و سوسن کردم دود آهم شد اشک غمم ای چشم و چراغ شمع عشقی که به امید تو روشن کردم تا چو مهتاب به زندان غمم بنوازی تن همه چشم به هم چشمی روزن کردم آشیانم به سر کنگرهی افلاک است گرچه در غمکدهی خاک، نشیمن کردم شهریارا مگرم جرعه فشاند لب جام سالهابر در این میکده مسکن کردم 1 لینک به دیدگاه
ارسال های توصیه شده