Amin 6457 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۱ بهمن، ۱۳۸۸ الهی الهی ،به حق پیمبر الهی الهی ،به ساقی کوثر الهی الهی ،به صدق خدیجه الهی الهی ،به زهرای اطهر الهی الهی ،به سبطین احمد الهی به شبیر الهی به شبر الهی به عابد ،الهی به باقر الهی به موسی ،الهی به جعفر الهی الهی به شاه خراسان خراسان چه باشد ،بان شاه کشور شنیدم که می گفت زاری ،غریبی طواف رضا چون شود او را میسر من اینجا غریب و تو شاه غریبان به حال غریب خود از لطف بنگر الهی به حق تقی و به علمش الهی به حق نقی و به عسکر الهی الهی به مهدی هادی که او را مومنان راست هادی و رهبر که بر حال زار بهائی نظر کن بحق امامان معصوم یکسر 6 لینک به دیدگاه
moein.s 18983 اشتراک گذاری ارسال شده در ۲۳ تیر، ۱۳۹۱ نان و حلوا چیست؟ جاه و مال تو باغ و راغ و حشمت و اقبال تو نان و حلوا چیست؟ این طول امل وین غرور نفس و علم بیعمل نان و حلوا چیست؟ گوید با تو فاش این همه سعی تو از بهر معاش نان و حلوا چیست؟ فرزند و زنت اوفتاده همچو غل در گردنت 3 لینک به دیدگاه
moein.s 18983 اشتراک گذاری ارسال شده در ۲۳ تیر، ۱۳۹۱ با دف و نی، دوش آن مرد عرب وه! چه خوش میگفت، از روی طرب: ایهاالقوم الذی فیالمدرسه کل ما حصلتموها وسوسه فکر کم ان کان فی غیر الحبیب مالکم فیالنشاة الاخری نصیب فاغسلوا یا قوم عن لوح الفاد کل علم لیس ینجی فیالمعاد ساقیا! یک جرعه از روی کرم بر بهائی ریز، از جام قدم تا کند شق، پردهی پندار را هم به چشم یار بیند یار را 2 لینک به دیدگاه
Astraea 25351 اشتراک گذاری ارسال شده در ۲۳ تیر، ۱۳۹۱ عاشق این شعرم: عهد جوانی گذشت. در غم بود و نبود.....نوبت پیری رسید صد غم دیگر فزود حاصل ما از جهان نیست به جز درد و غم..هیچ ندانم چراست این همه رشک حسود 2 لینک به دیدگاه
Hanaaneh 28168 اشتراک گذاری ارسال شده در ۱۷ مهر، ۱۳۹۳ آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند از تلخی جان کندنم، از عاشقی واسوختند دی مفتیان شهر را تعلیم کردم مسئله و امروز اهل میکده، رندی ز من آموختند چون رشتهٔ ایمان من، بگسسته دیدند اهل کفر یک رشته از زنار خود، بر خرقهٔ من دوختند یارب! چه فرخ طالعند، آنانکه در بازار عشق دردی خریدند و غم دنیای دون بفروختند در گوش اهل مدرسه، یارب! بهائی شب چه گفت؟ کامروز، آن بیچارگان اوراق خود را سوختند لینک به دیدگاه
ارسال های توصیه شده