spow 44197 اشتراک گذاری ارسال شده در 27 شهریور، ۱۳۹۰ در باره بوریس پاسترناك بوریس پاسترناك در سال ۱۹۰۶ تحصیلات متوسطه را به پایان رسانید و در سال ۱۹۰۹ برای تحصیل فلسفه وارد دانشكده فلسفه و تاریخ دانشگاه مسكو شد. در سال ۱۹۱۲ برای تكمیل دانش فلسفی راهی ماربورگ آلمان شد. یك سال بعد، پاسترناك به فلسفه بیعلاقه شد و فعالیت ادبی خود را آغاز كرد. در اولین كنگره نویسندگان اتحاد جماهیر شوروی، پاسترناك به عنوان بزرگترین شاعر معاصر روس معرفی می گردد. رمان دكتر ژیواگو طی سالهایی متمادی یكی از پرطرفدارترین رمانهای جهان بود و از بسیاری جهات یگانه نماینده ادب دهه بیست شوروی بهشمار میآید.مقامات شوروی عقیده داشتند شاهكار پاسترناك، دكتر ژیواگو یك كتاب ضد انقلابی است. كنگره نویسندگان اتحاد جماهیر شوروی، بوریس پاسترناك را در سال 1958 از جمع خود اخراج كردند. پاسترناك شاعری با روحی لطیف و انسانی بود، كه در یكی از مهمترین و خشن و پرآشوبترین دوران تاریخ حیات بشری بر زمین میزیست. در میانه زندگی او بود كه انقلاب كمونیستی در روسیه رخداد؛ پس از وقوع انقلاب كمونیستی در روسیه، بوریس محتاطانه با واقعیت اجتماعی و ادبی اتحاد شوروی برخورد كرد. نخستین مجموعه شعر او «توامان در ابرها» بود كه در سال1914 به چاپ رسید.دیگر مجموعه شعر او كه به سال 1917 منتشر شد «بر فراز حصارها» نام داشت.مجموعه شعر «خواهر من، زندگی» كه در 1917 و 1918 سروده شده بود، از پاسترناك منتشر شد.دفتر شعر «تمها و واریاسیونها» كه در 1923 منتشر شد، از سایر آثار پاسترناك میتوان به داستانهای «نامههایی از تولا» و «كودكی لوورس»؛ تصنیف منظومه تاریخی- انقلابی «سال 1905»؛ رمان منظوم «اسپكترسكی»؛ رمان «اماننامه»؛ «تولدی دیگر»؛ «در ارتش»؛ «قطارهای اول وقت»؛ «پهنای زمین»؛ مجموعه شعر«وقتی هوا صاف میشود» و... اشاره كرد.برای نگارش این مطلب از مقاله مفصل تهران امروز بهره گرفته شده است 3 لینک به دیدگاه
spow 44197 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 28 شهریور، ۱۳۹۰ یک زندگی در فوریه ۱۸۹۰ در خانواده «لئانید لسیپویچ پاسترناک» استاد دانشکده نقاشی، معماری و مجسمهسازی و «رزا ایزیدرونا کاوفمان» پیانیست مشهور روسی، پسری متولد شد که نامش را بوریس (باریس) گذاشتند. تولستوی، ریکله و اسکرپابین از جمله هنرمندان مشهوری بودند که از دوستان خانوادگی پاسترناکها محسوب میشدند. بوریس پاسترناک در سال ۱۹۰۶ تحصیلات متوسطه را به پایان رسانید و در سال ۱۹۰۹ برای تحصیل فلسفه وارد دانشکده فلسفه و تاریخ دانشگاه مسکو شد. در سال ۱۹۱۲ برای تکمیل دانش فلسفی راهی ماربورگ آلمان شد. یک سال بعد، پاسترناک به فلسفه بیعلاقه شد و فعالیت ادبی خود را آغاز کرد. آشنایی او با نمایندگان برجسته سمبلیسم و فوتوریسم، از جمله ولادیمیر مایاکوفسکی زمینهساز چاپ پنج شعر در سالنامه «لیریکا» میشود. از سال ۱۹۱۴ که اولین کتاب شعر چاپ شد تا ۱۹۳۱ که وی از مسکو به قفقاز مهاجرت کرد بیش از ۱۰ مجموعه شعر توسط وی منتشر شده بود در همین سال است که به عضویت گروه فوتوریستی «سنتریفوگا» درمیآید. پاسترناک در یکی از شعرهایش چنین میسراید: «از خانه پای به میدانچه نهادم تو گویی دیگر باره پا به جهان مینهادم» جهان ادبیاتی که بوریس پاسترناک کشف میکند، جهان ادبیات تغزلی و اشعار روحانگیز است؛ پاسترناک که پیش تر در بازگشت به مسکو از همسر اولش یوگنیا ولادیمیرونا جدا شده بود، در سال ۱۹۳۴ با زیناییدا نیکلایونا نیگاوز ازدواج میکند. او اعتقاد داشت که انسان زاده شده است که زندگی کند نه اینکه خود را برای زندگی آماده نماید.در همین سال در اولین کنگره نویسندگان اتحاد جماهیر شوروی، پاسترناک به عنوان بزرگترین شاعر معاصر روس معرفی می گردد. در سال ۱۹۴۱، با آغاز جنگ جهانی دوم پاسترناک به شهر چیستاپل نقل مکان میکند. در این زمان به سرودن اشعار میهنپرستانه مثل «قصه ترسناک» و «پاسگاه مرزی» میپردازد و به عنوان خبرنگار نظامی داوطلبانه به جبهه اعزام میشود. در سال ۱۹۴۶ پاسترناک کار روی شاهکار خود یعنی رمان دکتر ژیواگو را آغاز میکند. این کتاب در سال ۱۹۵۷ در ایتالیا چاپ میشود و باعث میشود که جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۵۸ نصیب پاسترناک شود، هرچند که او به دلیلی که شرحش خواهد آمد، از دریافت جایزه نوبل خودداری میکند. به غیر از پاسترناک ایوان بونین، میخائیل شولوخوف، سولژنتسین و ایوسف برونسک، از نویسندگان روس هستند که برنده این جایزه شدند. ● شعرهای توامان پاسترناک آنگونه که خود مینویسد وقتی دست به سرودن شعر میزند: «نه همین یک بار، بلکه پیوسته و در اغلب اوقات مثل آدمی که نقاشی میکند یا آهنگ میسازد». شعر میسراید. این نوع سرایش توامان و سریع توسط پاسترناک به آشنایی او با فوتوریستهای روس باز میگشت که به نوعی خلق مکانیکی در هنر دست میزدند. نخستین مجموعه شعر او «توامان در ابرها» بود که در سال۱۹۱۴ به چاپ رسید. دو شعر این مجموعه در توصیف تجربه او در اروپای غربی بود. «ونیز» و «ایستگاه قطار»؛ نیکالای آیسیف شاعر، پاسترناک را شاعر تغزلی اصیل در شعر جدید روسیه و شعر او را وارث ارجمند ناوگان عظیم سمبلیستهای روس اعلام کرد. دیگر مجموعه شعر او که به سال ۱۹۱۷ منتشر شد «بر فراز حصارها» نام داشت. پاسترناک بعدها گفت که عنوان دفتر شعرش به تقلید از سمبلیستها، نوعی خود نمایی بوده؛ چنانچه اشاره شد، پاسترناک توانست با تقلیدی موفق از شاعر فوتوریست روس، مایاکوفسکی توامان به سرایش شعر بپردازد؛ برخی از این اشعار در مجموعه «بر فراز حصارها» در سال ۱۹۱۷ به چاپ رسید. در همین سالها بود که پاسترناک دست از این روش تقلیدی برداشته و به ذوق آزمایی در شعر بلند روایی روی آورد. از آن میان میتوان منظومههای بیماری والا (۱۹۲۸- ۱۹۲۴) و ستوان اشمیت (۱۹۲۷- ۱۹۲۶) را نام برد. پس از آن مجموعه شعر «خواهر من، زندگی» که در ۱۹۱۷ و ۱۹۱۸ سروده شده بود، از پاسترناک منتشر شد. این اشعار نگاه پاسترناک را به فاصله میان دو رویداد انقلابی فوریه و اکتبر در روسیه، نشان میدهد. کتاب با استقبال پرشور جوانان فرهیخته شعر دوست روبهرو شد. و آن را کتاب دانش جهان و شکرگزاری و شادمانی خطاب کردند؛ پاسترناک در تلاشی صادقانه برای به شعر سرودن آشوبهای زمان انقلاب چنین میسراید: «همراه مردم جادهها درختان و اختران گردهم آمدند و خطابههایی شیوا خواندند» پاسترناک در شعرهای خواهر من، زندگی؛ رویدادهای انقلاب را چنان با تجربیات خود در آمیخت که میتوانست آن رویدادهای بیرونی را آنچنان که احساس میکرد بیان کند. منتقد مشهور، سرموریس باورا، درباره او میگوید: «این دقیقاً همان اهمیتی است که پاسترناک برای آن رویدادها قائل بود. آن رویدادها رویدادهای طبیعی هستند و بنابراین سراسر شکوه و رمز و رازند. آنها نمود نیروهایی هستند که میتوانیم در طبیعت مادی مشاهده کنیم». دفتر شعر «تمها و واریاسیونها» که در ۱۹۲۳ منتشر شد، مرکب از شش چرخه شعر است که شگفتترین آنها «تمها و واریاسیونها» است که به مضمون وحدت میان نیروهای خلاق هنری و عناصری آرام طبیعت تاکید دارد و نشان میدهد که یک قطعه شعر تا چه حد میتواند در ساختار و تمهیدات از موسیقی تاثیر پذیرد. شعرهایی مانند بیماری و گسستن از زیباترین اشعار این مجموعه بهشمار میروند. «تمها و واریاسیونها» شهرت شاعری پاسترناک را که با خواهر من، زندگی آغاز شده بود تثبیت کرد. پاسترناک بنیانگذار شیوه جدید و نظام جدید شعر روس است که هماهنگی تازه و پختهای در شعر روسیه را ایجاد کرده است. از سایر آثار پاسترناک میتوان به داستانهای «نامههایی از تولا» و «کودکی لوورس»؛ تصنیف منظومه تاریخی- انقلابی «سال ۱۹۰۵»؛ رمان منظوم «اسپکترسکی»؛ رمان «اماننامه»؛ «تولدی دیگر»؛ «در ارتش»؛ «قطارهای اول وقت»؛ «پهنای زمین»؛ مجموعه شعر«وقتی هوا صاف میشود» و... اشاره کرد. ● فرجام نافرجام پاسترناک شاعری با روحی لطیف و انسانی بود، که در یکی از مهمترین و خشن و پرآشوبترین دوران تاریخ حیات بشری بر زمین میزیست. در میانه زندگی او بود که انقلاب کمونیستی در روسیه رخداد؛ پس از وقوع انقلاب کمونیستی در روسیه، بوریس محتاطانه با واقعیت اجتماعی و ادبی اتحاد شوروی برخورد کرد. مهمترین اثر پاسترناک بیشک رمان دکتر ژیواگو است که نه سال زحمت نویسنده را از سالهای ۱۹۴۶ تا ۱۹۵۵ به خود اختصاص داد. زمانی که ناشر ایتالیایی فلترینلی در سال ۱۹۵۸ کتاب دکتر ژیواگو را در ایتالیا منتشر کرد؛ و در همان سال جایزه نوبل ادبیات به این کتاب اختصاص یافت. دولت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، پاسترناک را به شدت تحت فشار قرار داد تا این جایزه را نپذیرد. بوریس پاسترناک خود در شعر جایزهِنوبل دراینباره چنین میسراید: «فنا شدم چو حیوانی دربند در جایی هماینک نور هست و آزادی و مردم ولی از پس من تنها هیاهوی پیگران به گوش میرسد و راه گریزی برایم نیست.» مقامات شوروی عقیده داشتند شاهکار پاسترناک، دکتر ژیواگو یک کتاب ضد انقلابی است. کنگره نویسندگان اتحاد جماهیر شوروی، بوریس پاسترناک را در سال ۱۹۵۸ از جمع خود اخراج کردند. با این وجود در سال ۱۹۶۵ داستان دکترژیواگو به کارگردانی دیوید لینز و نقشآفرینی بازیگران بزرگی از جمله عمر شریف، جولی کریستی، جرالدین چاپلین، الک گینس و... روی پرده سینما جاودان شد و این فیلم چند جایزه اسکار را به خود اختصاص داد. و پس از فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱ آکادمی نوبل جایزه بوریس پاسترناک را به بازماندگان او اهدا کرد. ویل دورانت در ستایش شاهکار بوریس پاسترناک، دکتر ژیواگو گفته: اگر کلمهای برای توصیف این اثر جالب موجود باشد، همانا کلمه زندگی است و بس. با این وجود نکته جالب دیگری هم از سوی مخالفان پاسترناک همواره مطرح میشده و آن اینکه سازمانهای اطلاعات و جاسوسی آمریکا (سیا) و انگلیس نقش بسزایی در فراهم ساختن زمینه برای اعطای جایزه نوبل به این نویسنده داشتهاند. دولت شوروی چاپ کتاب دکتر ژیواگو را در این کشور ممنوع کرده بود و فقط نسخه انگلیسی زبان آن وجود داشت. از همینرو آژانسهای اطلاعات و جاسوسی آمریکا و انگلیس با توجه به قانون جوایز نوبل، که آثار ادبی باید به زبان اصلی شان ارائه شوند، تلاش زیادی کردند تا نسخه روسی زبان دکتر ژیواگو به چاپ برسد. و بالاخره، بوریس لئانیدویچ پاسترناک در تاریخ ۳۰ مه ۱۹۶۰ درحالی که کمتر با کسی معاشرت داشت در اثر سرطان ریه در پردلکینا ـ که سالهای پایانی عمر در آنجا او خود را با باغبانی و دیدار با ادبا سرگرم میکرد ـ چشم از جهان فرو میبندد. مقبره پاسترناک در منطقه پردی کینو، که مخصوص به خاکسپاری نویسندگان بزرگ روسیه است، قرار دارد. بوریس پاسترناک در ادب روس جایگاهی والا دارد و بهحق یکی از بزرگترین شاعران سده بیست به شمار میآید. او در اشعار و آثار منثورش موفق شد برای نخستین بار آمیزهای یکپارچه از ادبیات کلاسیک روسیه و جهان را با دستاوردهای سمبلیسم و هنر آوانگارد روسیه ارائه دهد. رمان دکتر ژیواگو طی سالهایی متمادی یکی از پرطرفدارترین رمانهای جهان بود و از بسیاری جهات یگانه نماینده ادب دهه بیست شوروی بهشمار میآید. 2 لینک به دیدگاه
spow 44197 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 29 دی، ۱۳۹۱ بوریس پاسترناک از شاعران و نویسندگان روس بود که موفق به دریافت جوایز ادبی شد. شهرت وی در بیرون از روسیه بیشتر به خاطر رمان دکتر ژیواگو است ولی شهرت او در خود روسیه بیشتر به عنوان یک شاعر است. در فوریه ۱۸۹۰ در خانواده «لئانید لسیپویچ پاسترناک» - آکادمیسین نقاشی، استاد دانشکده نقاشی، معماری و مجسمهسازی- و «رزا ایزیدرونا کاوفمان»- پیانیست مشهور- پسری متولد شد که نامش را باریس (بوریس) گذاشتند. بوریس در سال ۱۹۰۶ تحصیلات متوسطه را به پایان رسانید و در سال ۱۹۰۹ برای تحصیل فلسفه وارد دانشکدهٔ فلسفه و تاریخ دانشگاه مسکو شد. در سال ۱۹۱۲ برای تکمیل دانش فلسفی راهی ماربورگ آلمان شد. یکسال بعد، پاسترناک به فلسفه بیعلاقه میشود و فعالیت ادبی خود را آغاز میکند. آشنایی او با نمایندگان برجسته نمادگرایی و فوتوریسم، از جمله ولادیمیر مایاکوفسکی زمینه ساز چاپ پنج شعر در سالنامه «لیریکا» میشود.از سال ۱۹۱۴ که اولین کتاب شعر پاسترناک به نام «توأمان در ابرها» چاپ شد تا ۱۹۳۱ که وی از مسکو به قفقاز مهاجرت کرد بیش از ده مجموعه شعر توسط وی منشر شد که این قضیه باعث گردید تا در اولین کنگرهٔ نویسندگان در سال۱۹۳۴، پاسترناک بزرگترین شاعر معاصر روس معرفی گردد. البته به دلیل خودداری او از محدود شدن به موضوعهای کارگری این تمجیدها خیلی زود جای خود را به انتقادهایی تند میدهد. در همین سال پاسترناک با زیناییدا «نیکلایونا نیگاوز» ازدواج میکند. در سال ۱۹۴۱، با آغاز جنگ جهانی دوم پاسترناک به شهر چیستاپل نقل مکان میکند. در این زمان به نوشتن اشعار میهنپرستانه مثل «قصه ترسناک» و «پاسگاه مرزی» میپردازد و به عنوان خبرنگار نظامی داوطلبانه به جبهه اعزام میشود.در سال ۱۹۴۶ پاسترناک کار بر روی شاهکار خود یعنی رمان دکتر ژیواگو را آغاز می کند. این کتاب در سال ۱۹۵۷ در ایتالیا چاپ میشود و باعث میشود که جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۵۸ نصیب پاسترناک شود، هرچند به دلیل واکنش تند حکومت وی از بیم طرد شدن از میهن از دریافت جایزه نوبل خودداری میکند. اثار ۱۹۱۴: توأمان در ابرها ۱۹۱۷: مجموعه شعر بر فراز حصارها ۱۹۲۲: خواهر من زندگی، نامههایی از تولا، کودکی لوورس ۱۹۲۳: تمها و واریاسیونها ۱۹۲۶: تصنیف منظومه تاریخی- انقلابی «سال ۱۹۰۵» ۱۹۲۷: منظومهٔ تاریخی «ستوان اشمیت» ۱۹۲۸: منظومهٔ «بیماری والا» و رمان منظوم «اسپکترسکی» ۱۹۳۱: تولدی دیگر ۱۹۴۱: قصهٔ ترسناک و پاسگاه مرزی ۱۹۴۳: قطارهای اول وقت ۱۹۴۵: پهنای زمین ۱۹۵۷: دکتر ژیواگو ۱۹۵۹: وقتی هوا صاف میشود در تاریخ ۳۰ مه ۱۹۶۰ باریس لئانیدویچ پاسترناک در اثر سرطان ریه در پردلکینا چشم از جهان فرو بست. 1 لینک به دیدگاه
spow 44197 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 29 دی، ۱۳۹۱ نقد کتاب داکتر ژیواگو, شهکار باریس پاسترناک برنده جایزه نوبل ترجمه بریده داستان : پسر بچه ای ده ساله در جمع سوگواران کنار عمویش ایستاده بود, شاخه گلی در دستهای لرزانش میلرزید. تابوت را در قبر گذاشتند. کشیش بعد از پایان دعا, دستهای سفیدش را از آستین قبا بیرون کرد؛ خاک تبرک شده را روی تابوت در قبر ریخت. حفره قبر را با گل و خاک پرکردند. کشیش سرود نیایش آخر را خواند. پسرک که دو قطره اشک ناقص لای مژه هایش گیر کرده بود قدری پیش آمد. شاخه گل خود را روی قبر مادرش گذاشت. مراسم خاکسپاری پایان یافت. پسرک که نام کوچک او یورا بود, به تعقیب عمویش بسوی سرنوشت و آینده خود رفت. پدرش سالها قبل خانه را ترک کرده بود. مادرش مریض بود. سرپرستی پسرش را به دوستان خود واگذار میکرد. با فوت مادرش چندان تفاوتی در زندگی پسرک نیامد. یورا دوره طفولیت و نوجوانی را بدون کدام واقعه ای قابل ذکری, تحت سرپرستی اشخاص مختلف بسر کرد. مدرسه رفت. شامل دانشگاه شد. با عده ای از دختر ها و پسرها در محیط تنگ زندگی تحصیلی انس گرفت. یورا در محیط تحصیلی با افکار و اندیشه های مختلف آشنا شد. ناملایمات زندگی به یورا و دوستهایش تفهیم کرد, که آنها آرزو های خود را صرف از طریق کار وکوشش بدست بیاورند. از تنبلی و کاهلی بیزار بودند. آنچه میخواستند و آرزو میکردند, میکوشیدند که معقول و در محدوده امکانات آنها باشد. یورا زمان مدرسه و دانشگاه را در محیط تنگ فامیلی, با دختر و پسر همسن و سالش سر کرد. هر سه نجابت و پاکی را والاترین گوهر انسانی میدانستند و سخت به آن پابند بودند. یورا آثار نویسندگان و شعرای مانند آنتوان چخوف, ماکسیم گورکی, داستایوسکی, پوشکین وغیره را مطالعه میکرد وقسما باایشان همنوا بود. درد مردم و جامعه را تشخیص داده بود, مخالف زرق و برق و تجمل بود. بدبختیهای روستاییان و دهاقین را ناشی از تسلط کهنه پرستی و ترویج خرافات در جامعه میدانست. مبارزه با نفس را عامل نجات و رهایی انسان میدانست. اوهام و خرافات در اروپا سابقه ای دیرینه و ریشه های طولانی داشت. آلوده شدن آیین مسیحیت با عقاید شرک آلود, تمدن باستانی یونان و روم قدیم, حاکمیت آن از طریق کلیسا, مردم را به انحطاط و گمراهی کشیده بود. زمینه حاکمیت اقلیت محدود را در مورد هستی ونیستی توده ها میسر میساخت. یورا عقیده داشت: اوهام و خرافاتی که عمال کلیسا به خورد جامعه میدهند, همه خلاف تعالیم مسیح است. مردم را بیچاره میکند باید, از اذهان اجتماع پاک گردد. ترویج آن جنگها, شورشهای داخلی و نابسامانیهای اجتماعی را عمیقتر میسازد, در نتیجه فقر و بدبختی دامن توده ها را میگیرد. سبب تشدید تضاد طبقاتی میشود. روحانیون و رهبران مذهبی, علاج درد توده های محروم را, در محراب کلیسا میدیند. کلیسا مردم رنجدیده را به صبر و شکیبایی توصیه میکرد. یورا توصیه کلیسا را در این مورد, خلاف تعالیم مسیح میدانست. توده ها به انقلاب و اغتشاش متوصل شده بودند, جامعه بحرانی و متشنج بود. در چنین جو بحرانی, یورا تحصیل را تمام کرد. به صفت داکتر آماده خدمت به اجتماع شد. بنام فامیلش: داکتر ژیواگو معروف شد. نام مکمل اویوری اندریویچ ژیواگو بود. ازدواج کرد. در شهر ماسکو, در یکی از بیمارستانها مشغول بکار شد. انقلاب شهر ماسکو را فلج کرده بود. صدای فیر از هر گوشه شهر شنیده میشد. توده های محروم و انقلابی با نیروهای دولتی در نبرد بودند. قوای آلمانی در خاک روسیه, در حال پیشرویی بود. جوانان بخدمت نظام اعزام میشدند. داکتر ژیواگو نیز به جبهه جنگ رفت. در عقب جبهه به تداوی مریضها و زخمیها مصروف بود. بعد از دو سال خدمت, مرخص شد. در شهر ماسکو به خانواده خود پیوست. ماسکو شهر ماتم زده بود. دوستان و نزدیکان داکتر ژیواگو, هر یک راه و روشی جداگانه را در قبال حوادث و اتفاقات در پیش گرفته بودند. حکومت توزیع مواد غذایی را جیره بندی کرده بود. گشت و گذار در شهر با خطرهمراه بود. شهر زیر پیگرد نظامیان و افراد پولیس قرار داشت. تونیا, زن داکتر ژیواگو, دختر کارخانه داری در اورال بود. میراثی از پدرش دریافت کرده بود؛ داکتر به اصرار خانم و سایر دوستانش, به منطقه اورال رفت. برای اینکه از انظار دور باشد؛ در روستای دور از شهر زندگی میکرد. زندگی در روستا ها جریان عادی را طی میکرد. جاده بین روستا و شهر از بین جنگل میگذشت. روزی داکتر زیواگو از شهر به روستا میرفت. در وسط جنگل, بدست پارتیزانهای انقلابی دستگیر شد. مدت هژده ماه درخدمت آنها بود. از اثارت پارتیزانها فرار کرد, به شهر برگشت. در شهر اطلاع حاصل کرد که, تونیا و پدرش قبل از اینکه قریه مورد تهاجم واقع گردد و به آتش کشیده شود, فرار کرده به ماسکو رفته اند. راه ها مسدود و امکانات خروج ار شهرمحدود و در بسیار مواقع ناممکن بود. ناچار در آنجا باقیماند. بعدا, اطلاع یافت که فامیلش تبعید شده, به فرانسه رفته است بعد از چندی, زمینه ای مسافرت او مساعد گردید, به ماسکو رفت؛ زندگی را در فقر و مسکنت آغاز کرد. یک روز سرد پاییز در اثر سکته قلبی, در کنار جاده زندگی را پدرود گفت. خصوصیات داستان و آدمهای آن : اوج داستان از گرفتاری داکتر ژیواگو بدست پارتیزانها آغاز میگردد وکماکان تا پایان داستان ادامه مییابد. داستان های بلند دارای سه بخش: مقدمه, اوج و پایانه میباشند. مقدمه در داستان حاضر خیلی طولانی میباشد, تقریبا نصف داستان را به خود اختصاص داده است. زمینه ی است برای آمدن فرد اول داستان در صحنه, یعنی دستگیری داکتر ژیواگو توسط پارتیزانها. زمینه سازی, اوج داستان را فشرده و پایانه داستان را خیلی کوتاه میسازد. داستان در بسترعادی جریان میکند. کدام واقعه یا حادثه ای داستانی جالب و قابل توجه ای اتفاق نمی افتد. قهرمان داستان بصورت نورمال و طبعی رشد میکند. در مقدمه, به سایر اشخاص بیشتر پرداخته میشود تا قهرمان داستان. در آنها نیز برجستگی خاصی به نظر نمیرسد. اگر عنوان کتاب غیر از این میبود. تا پایان مقدمه, خواننده نمیدانست که داستان حول و هوش کدام یکی از اشخاص دور میزند. این پراگندگی زمینه رشد و استقلال قهرمان داستان را محدود میسازد. از همین رو, داستان تا قبل از رسیدن به نقطه ای اوج نمیتواند خواننده را به خود جلب کند . طویل بودن این قسمت داستان در نبود حوادث و رویدادهای داستانی, باعث میگردد که تسلسل و کارکرد ها و فعالیتهای افراد شامل داستان در ذهن خواننده قطع گردد. خواننده ناگزیر است, برای تامین ارتباط وقایع و حوادث داستان, قسمتهای کتابرا بازخوانی کند. در زبان روسی به منظور سهولت, در خواندن و نوشتن, اسمای اشخاص را مختصر مینویسند. یعنی قسمتهای آنرا حذف میکنند. اینکار قاعده ای خاصی را شامل نمیشود. سن وسال, موقف اجتماعی, ارتباط ونزدیکی شخص با فرد مورد نظر, در نظر گرفته میشود, که از او نام برده میشود. در اوضاع متشنج و پر طلاطم روسیه, افراد شامل داستان, همه در مقابل حوادث, تحولات و دگرگونیهای اجتماعی, بیطرف میمانند درگیری پیدا نمیکنند. در نبرد بین اردو گاه سرخ و سفید, پیروزی و شکست دست به دست میگردد. نویسنده به آن کمتر میپردازد. لازم بود, در زمینه داستان اوضاع اجتماعی, فرهنگی و اقتصادی جامعه را بررسی میکرد. خواننده اثرات آن را در روحیه, طرز تفکر و کرکتر افراد و شخصیتهای داستان میخواند نویسنده منکر انقلاب اجتماعی است. جامعه را آماده چنین تغییرو تحول نمیبیند, انقلاب شخصی یا انقلاب سفید را توصیه میکند. آنرا از طریق انکشاف تعلیم و تربیه عمومی, در سراسر کشور میسر میداند. افراد را به انقلاب شخصی فرا میخواند. زیرا در انقلاب شخصی, افراد وقت کافی میداشته باشند, با دسترسی به علم و دانش, تغییر و دگرگونی مثبت در خود ایجاد میکنند. در جامعه روسیه زمینه اینکار را, دولت با طرح پلانها و برنامهای وسیع مهیا ساخته است. آنرا درسراسر کشور در دست اجرا دارد؛ مردم نباید به اقدامی غیرازاین دست بزنند, با صبرو حوصله مندی منتظر نتایج آن باشند. توصل به خشونت را جهت حل مشکلات و بدبختیهای موجود اجتماعی رد میکند. خرافات را عامل سیه روزی و بدبختیهای اجتماعی معرفی میکند. اما, به عوامل و اسباب شیوع آن تماس نمیگیرد. جمع کردن وزدودن خروارها اوهام و خرافات را, از اجتماع, نیز مربوط و وابسته به پروگرام توسعه ای معارف میداند, که توسط دولت پیش گرفته شده است. نقش اربابان کلیسا را نادیده میگیرد. امیدوار بودن به نتایج برنامه های آموزشی رایگان, درجامعه چند ملیونی کثیرالملیتی و پهناورروسیه به شیوه معمول, حق هر نوع اعتراض و اقدام را از توده ها میگیرد. در واقع سنگ صبری است که کلیسا قبلا به دل مردم بیچاره و بدبخت بسته است. نیکلا نیکلایویچ, انعکاس دهنده افکار و نظریات نوسینده, دانشمندی است که داکتر ژیواگو از زمان مدرسه, با افکار وی آشنا است. نیکلا نیکلایویچ ادعا میکند: به افکار و اندیشه های مارکس و انگلس وارد است. با عده ای از رهبران رده ای بالای بلشویکها, هم معرفت بهم رسانیده است, با ایشان همفکری دارد. برخلاف, افکار او هیچگونه همخوانی با نظریات و اندیشه های مارکس و انگلس ندارد. دانشمند مذکور اطرافیان خود را از بکار بردن کلمه ای ملت برحذر میدارد. زیرا, کلمه ای ملت, میان توده ها و کتله های عظیم بشری دیوار میکشد؛ آنها را باهم بیگانه و از حال و احوال هم دگر بیخبر میسازد. ارزشهای بزرگ و مشترک انسانی نادیده گرفته میشود. شاهان, امپراطورها و قدرتمندان, برای رسیدن به مقاصد شخصی و گروهی خود, آنها را به جان هم میاندازند. ارزشهای دینی و عقیدتی انسانها مورد تهاجم قرار میگیرد. انسانها در عقب دیوار های بلند تعصب و بدبینی, بنام مسلمان, یهود و مسیحی ازهم جدا میگردند. واقعیت ها از بین برده میشود, جایش را اوهام و خرافات میگیرد. به عین ترتیب مقابل هم قرار دادن مفاهیمی مثل دهقان و ارباب, کارگر و سرمایه دار, افراد اجتماع را از هم جدا میسازند. با ماست مالی کردن کلمات, موجودیت طبقات و تضاد طبقاتی را نادیده میگیرد. فیودالیزم نظام دلخواه بشر نبود. در طی قرنها تسلط و حاکمیت خود, نتوانست نیازها و خواستهای بشررا برآورده سازد. با پیروزی نظام سرمایه داری, انسان به خواستهایش میرسد. پیروزی نظام سرمایه داری جامعه یکپارچه ومرتبط بهم را میخواهد. دراثرانکشاف علم و تخنیک, و با پیش گرفتن روشهای جدید زمینداری, مناسبات دهقان و ارباب بهبود مییابد. تشکیل اتحادیه ها و سندیکا و اتحادیه های کارگری, این تغییر و تحول را عمیق و پایدار میسازد. انسان در اجتماع یک پارچه, به آرزوهایش میرسد. دانشمند مذکور خوف و ترس نگفته دارد. خود را در عقب کلمات پنهان میسازد, در واقع از کلمات سپر شکننده و نا مطمین در مقابل خود میکشد. مفاهیم جامعه, ملت و طبقه را, به عمد با هم اشتباه میگیرد. رعایت ارزشهای ملی, اختلاف بین ملتها را بار نمیآورد. بلکه ملتها در پرتو حفظ و احترام به ارزشهای ملی, درکنارهم در صلح صفا زندگی میکنند. ملتها با هم وجوه مشترک کلتوری, فرهنگی و اقتصادی دارند. تضاد طبقاتی ریشه در مالکیت و استثمار دارد. واقعیت های تاریخی را نمیتوان با تعویض کلمات از بین برد. اختلافات عمیق و ریشه داری که این مفاهیم, روی آنها استوار است؛ ریشه در مناسبات تولید و شیوه و روش مالکیت بر وسایل تولید دارد. روی این اصل تضاد طبقاتی موجود میباشد. کلمات: انقلاب, شورش, اغتشاش, انقلابی و پارتیزان هر کدام پیام و مفاهیم علیحده را تداعی میکنند. تعبیر و تفسیر آمده در داستان از این مفاهیم, دانش و بینش محدود و ناقص قهرمان داستان را آشکار میسازد که نویسنده به عمد چنین میکند. او را از جریان رویداد های اجتماعی که اطرافش را گرفته است بیگانه میسازد. با ورود دوستی ازخیابان, دریچه ای کوچکی در ذهن ژیوا کو باز میشود. گفته های دانشمند را با چشمدید دوست آمده از خیابان به مقایسه میگیرد. دانشمند مذکور, جریان حوادث خیابان را, که توسط شاهد زنده با درک سالم, بداخل کشیده شده است ناگزیر میپزیرد, آنرا مغایر آنچه در کتابها پیشبینی شده معرفی میکند. کسانیکه سرخها را تایید نمیکنند و به دار و دسته سفید ها هم نپیوسته اند, آنها را امیدوار میسازد که تا برگشت عساکر ازجبهه منتظر باشند. به این هم بسنده نمیکند. برای اینکه ژیواگو را از بهت و حیرت بیرون کند, خطاب به تازه وارد میگوید: چیزی که درخیابان دیدی, شورش واقعی نیست, بلکه آزمایشی است که حکومت برای, افشا و دستگیری مخالفین خود, قبل از ارتکاب به اقدام ضد دولتی براه میاندازد, و بنام دفاع از حقوق ملت, به دستگیری و مجازات آنها میپردازد . درآخرین تحلیل, انقلاب را آله دست بیگانه ها میداند. قهرمان بی اطلاع و سرگردان داستان, در قطاری جانب اورال با مسافری همصحبت میشود. آنها اخبار دور از واقعیت را بهم تبادله میکنند. هر دو از واقعیت فرار میکنند. یکی روستا را نسبت به شهر,مصون ترمیداند و به آنجا پناه میبرد . دیگری دهاقین و روستاییانی به پا خاسته را, از انقلابیون جدا میسازد . نویسنده بطور ناشیانه, هر دو مسافر را به این مطلب همعقیده میسازد: آنچه را که نظام اجتماعی معیین کرده است, مصالح و خیر تمام اقشار جامعه, درآن در نظر گرفته شده است. شوریدن علیه آن وضع را بد تر میسازد. ناچار دست به دامن تقدیر و سرنوشت میبرد. نظم اجتماعی را بی تاثیر و بی اهمیت میداند و از طلسم کلیسا استفاده میکند: آنچه به انسان میرسد, تقدیر و سرنوشت معیین کرده است؛ نظام اجتماعی در آن رول ندارد. صحبت دو مسافر به این پیام به پایان میرسد که, سعادت و رستگاری با بریدن از یک نظام اجتماعی, و حمایت از نظام دیگر حاصل نمیشود. با نهایت ساده نگری نظام انقلابی را, با نظام فیودالی یکسان معرفی میکند. به خواننده توصیه میکند, نظامهای را که ( نظام انقلابی و نظام فیودالی ) علیه هم در ستیز و نبرد هستند, بحال خود بگذارد. حمایت از حکومت موقت که آینده را نوید میدهد, بحیث امکان جدید مطرح میسازد. داکتر ژیواکو ذهنش را ملامت میکند, چرا زمانی آثار و اندیشه ای مترقی را تایید میکرد؟. به افکار و اندیشه ای افراد تصادفی مثل سامد یاتف علاقمند میشود. نویسنده اشخاص و افرادی را عمدا, سر راه قهرمان داستان قرار میدهد. اجتماعی را که توسط این اشخاص در دور و براو میسازد, کمکی به حالش نمیکند. در مقایسه به آنها, ضعف قهرمان داستان برجسته تر میگردد. با هر که مواجه میشود, حرف او را میپزیرد. نویسنده در این عنوان نهایت تلاش نموده تا حقایق را بپوشاند, و یا کمرنگ جلوه دهد. از همین رو, اثر مذکور را شهکار میپندارند, و نوسینده آنرا با اعطای جایزه نوبل تقدیر کرده اند. 1 لینک به دیدگاه
spow 44197 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 29 دی، ۱۳۹۱ بوریس پاسترناک شاعر و رماننویس مشهور روسی است. در خارج از روسیه بیشتر با رمانهایش شناخته شده است اما در خود روسیه قبل از هر چیز یک شاعر بزرگ به حساب میآید. نیمهٔ دوم عمر پاسترناک با تاسیس اتحاد جماهیر شوروی و قدرتگیری حزب سوسیالیست همزمان بود. از آنجا که او حاضر به پیگیری سیاستهای ادبی این حزب نبود، به زودی به چهرهای مطرود و مغضوب تبدیل شد. تا جایی که در سال 1958 به دلیل عکسالعملهای تند حکومت و بیم از تبعید، ناچار شد جایزهٔ نوبل ادبی را که به خاطر رمان «دکتر ژیواگو» به او تقدیم شده بود رد کند. بوریس پاسترناک 31 سال پیش از سقوط اتحاد جماهیر شوروی، در سال 1960 درگذشت. در سال 1983 (هشت سال پیش از سقوط شوروی) گابریل گارسیا مارکز، نویسندهٔ شهیر اهل کلمبیا در یادداشتی کوتاه او را به مخاطبان اسپانیایی زبان خود معرفی کرد. در ادامه متن کامل این یادداشت را از کتاب «یادداشتهای پنج ساله» با ترجمهٔ بهمن فرزانه میخوانیم. بوریس پاسترناک در همین روزهای اخیر به گوشمان رسیده که در مسکو تظاهراتی صورت گرفته است که میتوان اسمش را «تجلیل رسمی» از بوریس پاسترناک گذاشت. پاسترناک در سال 1958 برندهٔ جایزهٔ نوبل شد و دو سال بعد در نوعی تبعید داخلی از جهان رفت. در آن تظاهرات بعضی از اشعار او در مقابل جمعیتی در حدود پانصد نفر قرائت شده بود. مطبوعات اروپایی که خبر دقیق آن را به اطلاع رسانده بودند، میگفتند مراسم را در روزنامههای مسکو منعکس کردهاند. از پیش در تمام شهر هم آگهی کرده بودند. اکثر شرکتکنندگان هم جوان بودند. خبر -که با اخبار مشابهی که مطبوعات مغرب زمین از آن جهانهای دیگر به گوش ما میرسانند فرق داشت- بسیار قابل توجه بود. گرچه فراموش کردهبودند خاطرنشان کنند چنان مسئلهای در مورد آن نویسنده و شاعر بزرگ در شوروی چندان هم تازگی ندارد. مدتهاست اسم او و آثارش دیگر مخفیانه و رازآمیز نیست. چند سال میشد که آندرئی وژونسکی شاعر بزرگی از نسل قبل، در یک مجله ادبی چند شعر پاسترناک را پس از مرگ او به چاپ رسانده بود. آن مجله هم مثل تمام مجلات شوروی یک مجلهٔ رسمی بود. مقالهای هم در تمجید نوشته و در آنجا به چاپ رسانده بود. در همان زمان هم مطبوعات غرب آن را مسئلهای خارقالعاده به شمار آوردهبودند. انگار پس از افتضاح و رسوایی نوبل، برای اولینبار چنین پیشامدی رخ میداد. شاید به صلاح باشد یک بار برای همیشه بگوییم در مورد پاسترناک در شوروی چه رخ داده بود. پدرش نقاش بود به اسم لئونید ازیپوویچ پاسترناک که کمی پس از پایان جنگ جهانی دوم در انگلستان فوت کرد. چندین تصویر از مقامات رسمی کشیده بود که با جریانات سیاسی آن زمان بسیار وفق میدادند؛ تصاویری که همچنان در موزههای مسکو و لنینگراد موجودند. خود پاسترناک در بحبوحهٔ جوانی به شهرت رسیده بود، شاعری بود بسیار با استعداد. از سال 1922 نیز شهرتش با کتاب «زندگی، خواهر من» اوج گرفته بود. همان طور هم با اشعار بسیار اجتماعیاش. ظاهرا گرفتاریهای او از سال 1935 آغاز شده بودند، در دورهٔ حکومت تاریک استالین. تا سال 1957 دیگر از او در مغرب زمین خبری به دست نیامد. تا این که ناشر ایتالیایی جانجاکومو فلترینلی اصل کتاب دکتر ژیواگو را قاچاقی به دست آورد و کتاب ابتدا در ایتالیا و بعد در تمام جهان منتشر شد. آن رمان با وجود قطعاتی بسیار عالی، بهترین اثر پاسترناکِ شاعر محسوب نمیشود. درست مثل رمانهای «پرلاگرویست»، برندهٔ نوبل سال 1351. آن رمانها فقط به این درد میخوردند که جنبهٔ شاعرانه را بیرون نکشند. ولی این تنها گرفتاری زندگی پاسترناک نبود. او در مغرب زمین فقط به خاطر دکتر ژیواگو مشهور شده بود. کتابی که عموم مردم آن را میشناسند و نخواندهاند. همان طور هم از تصدق سر فیلمی که دیوید لین از روی آن کتاب ساخته بود که آن هم دیگر چندان به خاطر نمیآوری. البته بیشتر موفقیت فیلم به خاطر موسیقی مبتذل آن بود که موریس ژار ساخته بود. ماجرای جنگجویانهٔ چاپ کتاب، رسوایی نوبل، مرگ زودرس در هفتاد سالگی و جنبهٔ تجارتی مبالغهآمیز آن فیلم، تمام دلایل منفیای بودند که پاسترناک را در سراسر جهان مشهور ساخته بودند. بدون آنکه واقعا تمام جهان به بزرگ بودن او واقف شده و بدبختی زندگی او را درک کرده باشد. دو بار به شوروی سفر کردهام. اولین سفرم بیست و شش سال پیش بود برای شرکت در «فستیوال جوانها». در آن زمان هیچ کس دربارهٔ بوریس پاسترناک حرفی نمیزد. نه در آنجا و نه در هیچ جای دیگر، ولی یک سال بعد، به خاطر جایزهٔ نوبل در تمام جهان دربارهٔ او صحبت میشد، جز در شوروی. باید هم این گونه میشد. آن شاعر از همان موقع به «خرابکاری» محکوم شده بود. مجمع نویسندگان با رسوایی هرچه تمام او را پس رانده و کتابهایی که آن طور عالی بودند، ممنوع شده بودند. رفتن به استکهلم و دریافت جایزه را برایش ممنوع نکرده بودند (در آن مورد بسیار گفتگو شده است ولی بیاساس. مسئلهای که بعد در مورد سولژنیتزین پیش آمد و حقیقت داشت) ولی پاسترناک به هر حال مجبور شده بود از آن جایزه صرف نظر کند. از زبان خود او: «به خاطر اجتماعی که در آن زندگی میکنم.» به هر حال در سفر دوم خودم به شوروی در چهار سال پیش به عنوان نمایندهٔ فستیوال سینمایی در شهر مسکو، متوجه شدم در تمام مکالمات نویسندگان و هنرمندان مدام از پاسترناک نام برده میشود. آن هم بسیار واضح و با تمجید فراوان. اما هیچ کس دقیقا نمیگفت قبل از طرد شدن او چه بر سرش آمده بود و بعد چه باعث شده دیگر «مطرود» نباشد. از میان آن همه وراجیهای مختلف بارها شنیده بودم که خروشچف از طریق مشاوران خود، بدون آن که هنوز دکتر ژیواگو را خوانده باشد، به نخوی بسیار بد از آن باخبر شده بود. موقعی که سالها بعد کتاب را خوانده بود، بسیار احساس ندامت میکرد، ولی بیفایده بود چون پاسترناک مرده بود. در میان دوستان آن شاعر بزرگ با دو شاعر بزرگ دیگر از نسل بعدی آشنا شده بودم: اوژنی یفتوشنکو و آندرئی وژونسکی. این شاعر آخری به نحوی مذهبی نسخههای خطی اشعار پاسترناک را حفظ کرده است. تمام ملاقاتهای با او را به خوبی به خاطر دارد و بیشتر اشعار او را از حفظ است. یکی از ترفیعدهندگان عمومی او بوده است. یفتوشنکو هم به نوبهٔ خود فکر خوبی به سرش زد. مرا به زیارتی برد که چنان در خاطرهام باقی مانده است که انگار همین دیروز بوده است: مرا به سر قبر پاسترناک برد. شاید خیلیها بدانند که آن شاعر در دهکدهٔ پردلکینو از جهان رفته است، جایی در سی کیلومتری مسکو؛ جایی که مجمع نویسندگان است. به خصوص نویسندگان بازنشسته در هوای بخارآلود تابستانی آنجا به تنهایی یا دوتایی در سکوت قدم میزنند. در نزدیکی آن محل و در چند قدمی خانهٔ پاسترناک که آخرین سالهای عمرش را در آنجا گذرانده و همان جا هم بی سر و صدا از جهان رفته بود، قبرستان دهکده وجود دارد؛ قبرستانی که شاید بشریترین قبرستان عالم باشد. چندین ردیف قبر روی سراشیبی یک تپه. روی هر قبر در قابی شیشهای عکس مرحوم را گذاشته و دلیل مرگش را ذکر کردهاند. روی قبری عکس زنی چاق و چله دیده میشد، از آنهایی که میتوانند صرفا با گرفتن گوشهای کی اسب به زمین بیندازندش. در کنار آن عکس هم دلیل مرگ او را نوشته بودند: طی یک طوفان با اصابت صاعقه. عکس پزشک دهکده هم وجود دارد که سکته کرده و مرده بود. عکس دختربچهای فلج هم هست که با صندلی چرخدارش و با رنگهایی تند جاودانی شده است. یادداشتهای پنج ساله: گابریل گارسیا مارکز در قسمت جلوی تپه در محوطهای بزرگ و به اندازهٔ خانهٔ خودش، مقبرهٔ پاسرناک قرار دارد. یادم نیست مثل هر جای دیگر روی قبر نام و تاریخی بوده باشد، ولی به خوبی به یاد میآورم که تنها قبری بود که روی آن عکسی از مرحوم و دلیل مرگش وجود نداشت. شاید هیچ یک از ساکنان آن دهکده قادر نبود «غم» را نقاشی کند و آنجا بگذارد. لحظهای بود غیرقابل توصیف. در مقابل آن قبر قرون وسطایی نمیدانستم چه بگویم. با آن حرمت محلی و صدای باد شبانه (حتی در روز روشن) در بین درختان. ناگهانی از روی زمین چند گل صحرایی چیدم و روی قبر او گذاشتم. چندی بعد که مسکو برگشتیم یفتوشنکو به من گفت: «چقدر خوشم آمد که دیدم تو این طور به مرگ احترام میگذاری.» آنچه به یکی از خبرنگاران گفتم این بود: «میدانید من روز جمعه دستهگلی روی قبر پاسترناک گذاشتم.» او نیز با قیافهای غمگین در جوابم گفت: «میدانستم. چه کار خوبی کردید.» 1 لینک به دیدگاه
spow 44197 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 29 دی، ۱۳۹۱ بوریس لئونیدویچ پاسترناک را همه با نام اثر مشهورش " دکتر ژیواگو " می شناسند ... داستان پزشک روس که طبع شعر دارد و وقایع زندگیش تصویرگر روسیه است از نگاه نویسنده قبل و بعد از انقلاب .... با تب و تابها و شور و هیجان و جنگ و خون ریزی و دور افتادن انسانها به جبر شرایط از یکدیگر ... همه برخوردها در داستان اتفاقی است ... آشنائی با همسرش در بستر بیماری مادر .. یا آشنائی با لارا که بعدها دل به او باخت در قطار شهری ... یا دیدار دوباره با معشوق در روستایی در منطقه اورال .... و مرگ در صحنه آخر به علت شوک دیدن دوباره و ناگهانی محبوب در خیابان .... شخصیتهای فرعی وارد زندگی پزشک می شوند خیلی اتفاقی و با اتفاقی دیگر خارج می شوند و دوباره از نو .. و باید به تسلسل خواند این رمان قطور را تا رشته از دست خواننده در نرود .. و بعدها دیوید لین کارگردان آمریکائی فیلمی می سازد در سال 1965 از این اثر جاودانه ادبیات روسیه ... با بازی ماندگار عمر شریف با چشمان درشت پر احساس و پیشانی بلند و سبیل اشرافی و قامت موزون در لباسهای اشراف زمان تزار .... و جولی کریستی بلوند و زیبا و ظریف در نقش لارا و لطافت چهره اش و نگاهش در سکانسهای داخل قطار شهری و درمیان برفهای منطقه اورال ... و موسیقی جاودانه ژان موریس ژار ... بوريس پاسترناك در سال ۱۹۰۶ تحصيلات متوسطه را به پايان رسانيد و در سال ۱۹۰۹ براي تحصيل فلسفه وارد دانشكده فلسفه و تاريخ دانشگاه مسكو شد. در سال ۱۹۱۲ براي تكميل دانش فلسفي راهي ماربورگ آلمان شد. يك سال بعد، پاسترناك به فلسفه بيعلاقه شد و فعاليت ادبي خود را آغاز كرد. در اولين كنگره نويسندگان اتحاد جماهير شوروي، پاسترناك به عنوان بزرگترين شاعر معاصر روس معرفي می گردد. رمان دكتر ژيواگو طي سالهايي متمادي يكي از پرطرفدارترين رمانهاي جهان بود و از بسياري جهات يگانه نماينده ادب دهه بيست شوروي بهشمار ميآيد.مقامات شوروي عقيده داشتند شاهكار پاسترناك، دكتر ژيواگو يك كتاب ضد انقلابي است. كنگره نويسندگان اتحاد جماهير شوروي، بوريس پاسترناك را در سال 1958 از جمع خود اخراج كردند. پاسترناك شاعري با روحي لطيف و انساني بود، كه در يكي از مهمترين و خشن و پرآشوبترين دوران تاريخ حيات بشري بر زمين ميزيست. در ميانه زندگي او بود كه انقلاب كمونيستي در روسيه رخداد؛ پس از وقوع انقلاب كمونيستي در روسيه، بوريس محتاطانه با واقعيت اجتماعي و ادبي اتحاد شوروي برخورد كرد. نخستين مجموعه شعر او «توامان در ابرها» بود كه در سال1914 به چاپ رسيد.ديگر مجموعه شعر او كه به سال 1917 منتشر شد «بر فراز حصارها» نام داشت.مجموعه شعر «خواهر من، زندگي» كه در 1917 و 1918 سروده شده بود، از پاسترناك منتشر شد.دفتر شعر «تمها و وارياسيونها» كه در 1923 منتشر شد، از ساير آثار پاسترناك ميتوان به داستانهاي «نامههايي از تولا» و «كودكي لوورس»؛ تصنيف منظومه تاريخي- انقلابي «سال 1905»؛ رمان منظوم «اسپكترسكي»؛ رمان «اماننامه»؛ «تولدي ديگر»؛ «در ارتش»؛ «قطارهاي اول وقت»؛ «پهناي زمين»؛ مجموعه شعر«وقتي هوا صاف ميشود» و... اشاره كرد. شعري از بوريس پاسترناك با ترجمه احمد شاملو شب شرجي ريز بار علفها را حتي در هميان توفان خم نكرد و از غبار جز بلعيدن دانه هاي باران كه به براده هاي نجيب آهن مي مانست كاري برنيامد.ده را به هيچ آسودگي اميد نبود گندمهاي سياه بسان كُركي نرم تفتيد و بسوخت فضاي پهنه ور آسيمه سر هم بدان حال كه مي غريد مرطوب و خوابزده از پلكها گريخت و گردباد هم در آن حالت كه رنگ مي باخت دالاني از غبار بنا نهاد پس آن گاه قطرات اُريب را بلاي كوري به سر آمد و بر كنار پرچين ميان شاخه ها و باد كشمكشي سخت برخاست قلبم به ناگهان فروريخت: نزاع بر سر من بود!هيچگاه پاياني نخواهد بود هر چند از نجواي بوتهها و پردههاي پنجره پيدا بود كه من بيتوجه و بياعتنا همچنان رهگذر خيابان باقي خواهم ماند اگر آنان مرا ببينند ديگرم راه بازگشتي نخواهد بود آنان زماني بيپايان هم از اين دست به نجوا خواهند نشست 1 لینک به دیدگاه
spow 44197 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 29 دی، ۱۳۹۱ نقدي بر نوشته هاي منظوم و منثور پاسترناك بوريس، با شاعرانی چون «راینر ماریا ریلکه» ، «مایاکوفسکی» و «یسه نین» دوستی یافت . اولین اشعارش را در 1913 منتشر کرد و در دوران انقلاب همچنان به چاپ آثار تازه پرداخت. نخستین دیوان پاسترناک به نام دو پیکر در تیره ابر Bliznec v Tuchack در 1914 و دومین به نام برفراز سدها Poverkh Baryerov در 1917 منتشر شد که هردو با پیروزیی قاطع همراه بود و پاسترناک را به عنوان شاعری هنرمند و با قریحه به مردم شناساند . در 1923 دیوان شعر غنایی خواهرم، زندگی Sestra moya zhizn’ را به دست چاپ سپرد که در آن کوششی برای سازش دادن روح شاعر با جامعه به کار رفته بود . این دیوان موجب شهرت پاسترناک گشت و او را پیشرو شاعران جوان ساخت . پس از آن ستوان اشمیت Leitenant Schmidt را منتشر کرد که هردو اثر درباره انقلاب روسیه بود، چرا که در شعر پاسترناک معمولاً جنبه غنایی و جنبه انقلابی با یکدیگر ارتباطی نزدیک می یابد . اشعار دیوان تولدی دیگر Vtoroye rozhdenie در 1932 از محیط قفقاز و چشماندازهای باشکوه آن مایه گرفته بود . پاسترناک بر اثر انتقاد های شدیدی که از آثار او به عمل آمد، مدت ده سال شعری نسرود و همه وقت را به ترجمه آثار گرانبهایی از نویسندگان بزرگ مانند شکسپیر، ریلکه، گوته و ورلن مصروف کرد، که همه آنها از بهترین ترجمه های روسی این آثار به شمار میآید . پس از چندی سکوت خود را شکست و دو دیوان بدیع، به نامهای اولین قطار بامدادی Na rannikh poyezdakh (1943) و وسعت زمین Zemmoy proctor (1945) را منتشر کرد که از دوران جنگ مایه گرفته بود و در قیاس با نخستین دیوانهای او، از سادگی بیشتر و ابهام و پیچیدگی کمتری برخوردار بود . نثر پاسترناک نیز ادامه شعر اوست با همان خصوصیت ها و همان تصویرهای ذهنی ناآشنا . در 1925 مجموعه داستانها Rasskazy انتشار یافت که شامل داستان کودکی لیوورس Detstvo Luvers بود . این داستان که شاهکار نثر او به شمار میآید، از نظر تحلیل زوایای وجود آدمی با آثار «مارسل پروست» سنجیده می شود . از داستان های دیگر این مجموعه راههای هوایی Vozdushnye Puti است . از داستان های مهم پاسترناک جواز عبور Okhrannaya gramota در 1931 است، که در واقع زندگینامه نویسنده به شمار میآید و در آن حوادثی را که در مسکو شاهد بوده است، نقل می کند . آنچه در این داستان بیشتر مورد توجه پاسترناک قرار داشته، زندگی خصوصی و افکار خود او بوده تا تجزیه و تحلیل عینی از مبارزه های انقلابی. داستان جواز عبور با آنکه حمله های تندی را باعث شد، ولی ارزش ادبی اثر، هرگز مورد انکار قرار نگرفت . در 1956 ناشری در ایتالیا از نماینده خود در مسکو دستنوشته کتاب دکتر ژیواگو Doktor Zhivago اثر پاسترناک را دریافت کرد و به انتشارش همت گماشت و با آنکه پاسترناک در 1957 استرداد کتاب را خواستار شد، در پایان همان سال دکتر ژیواگو در ایتالیا انتشار یافت و موجب برانگیختن بحث های شدید در شوروی و کشورهای دیگر گشت . پاسترناک از طرف انجمن نویسندگان شوروی مورد سرزنش قرار گرفت که در برابر وقایع مهمی که کشورش را زیر و رو کرده است، بیاعتنا مانده و ارزش واقعی انقلاب را نادیده گرفته است . در 1958 جایزه ادبی نوبل به کتاب دکتر ژواگو تعلق گرفت که کار را از صورت ادبی خارج کرد و به شکل مسأله حاد سیاسی درآورد . توضیح آنکه پاسترناک براثر فشار دستگاه حکومت در ضمن نامهای جایزه نوبل را ردّ کرد و همین امر موجب شد که به او آزادی داده شود که بنا بر میل خود کشورش را ترک کند، اما پاسترناک هرگز نخواست از میهن خارج شود . پاسترناک در 1957 زندگینامه دیگری انتشار داد با عنوان مقالهای در سرگذشت شخصی Autobiografichiskiy ocherk . سال های آخر زندگی پاسترناک با درد و رنج همراه بود، از سويی بیماری سرطان و از سوی دیگر اندوه ناشی از انتقادهای تند و خشونت بار دوستان او را از پا درآورد . پاسترناک شاعری است درونگرا و فردپرست که پیوسته در انزوای شعر خود به سر می برد و در اشعار خویش می خواهد به درون دنیای محسوس و مرئی نفوذ کند و تا آنجا پیش رود که به کشف اسرار راه یابد . در نظر پاسترناک شعر در درجه اول اهمیت قرار دارد و پس از آن وجود شاعر . انقلاب روسیه در چشم او واقعهای بی نهایت مهم بود، مانند قطعه شعری تازه که به روسیه اهدا شده باشد . سبک شعر پاسترناک پیچیده است و معانی در بیانی استتارآمیز جای دارد، آمیخته با استعاره و کنایه های دور از ذهن و در عین حال از طراوت و تازگی برخوردار . ساده ترین مناظر و ابتدائی ترین عناصر طبیعی مانند باران، توفان، فصلها، هنگامی که از صافی بینش او می گذرد، گویی از نو خلق شده است . اشعار پاسترناک از موسیقی کلام و دلنشینی خاص و جاذبهای نامعمول برخوردار است، چنان که گوش نیز مانند چشم قادر می شود که به تصویرهای ذهنی پرشکوه آن راه یابد. قدرت شاعری پاسترناک بیشتر در اشعار غنایی او دیده می شود . اگرچه پیچیدگی و ابهام آثار و دروننگری و توجه شدید پاسترناک به مسأله فردی، پیوسته مورد حمله شدید منتقدان شوروی قرار گرفته، ولی وی از پیشروان شاعران زمان خود به شمار آمده و نفوذش بر نسل جوان شاعر انکارناپذیر مانده است . پاسترناک را در ردیف شاعرانی چون «تي . اس . الیوت»، «هاپکینز» و «ریلکه» قرار دادهاند . 1 لینک به دیدگاه
spow 44197 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 29 دی، ۱۳۹۱ چندی پیش، یوگنی باریسوویچ پاسترناک درگذشت. پسری که شباهتی شگفت و شاید حتی کمی رازآلود به پدرِ شاعرش داشت. کسی که چیزی از جهد و کوشش در را پدر و آثار او کم نگذاشت؛ او که خطوط چهره اش، صدا، دست خط و طرح لبخندش پاسترناک را به خاطرمی آورد. چندان که شاید بتوان به سینیاوسکی حق داد که متعجب شود. در سال ۱۹۶۵ مجلدی به نام پاسترناک در «کتابخانۀ شعرا» با مقدمۀ سینیاوسکی به یاد پاسترناک بزرگ منتشرشد. پاسترناکِ پسر وقتی برای عرض تشکر به خانۀ سینیاوسکی رفت و کسی را در منزل نیافت، یادداشتی با مداد برایشان گذاشت و زیر آن امضاءکرد:«پاسترناک». سینیاوسکی وقتی به خانه بازگشت و آن دستخط را دید، رنگ از رخش پرید و خطاب به همسرش گفت:«ماریا، او(پاسترناک بزرگ) آمده و ما نبودیم. یوگنی باریسوویچ هرچه در توان داشت برای حفظ یاد پدرش انجام داد. او اولین و بهترین بیوگرافیِ شاعر را نوشت، مجموعۀ کامل آثار و مکاتبات او را منتشرکرد. بدون خستگی با زندگی نامه نویسان، پژوهشگران و مترجمان ملاقات می کرد. ضمن روشن کردن نقاط تاریک و ابهامات، هیچ وقت بر روایت خود اصراری نمی ورزید. اما پاسترناکِ پدر که بود که پسرش با چنین اشتیاقی راهش را درپی گرفت و در نشر آثارش و شناساندن او به همگان کوشید؟ پاسترناک، یکی از نام دارترین نویسندگان و ادبای روس که شاید بیرون از روسیه چنان که شایسته و درخور اوست، شناخته نشده است. باریس پاسترناک؛ با شنیدن این نام در خاطر بسیاری از ما نام و یاد رمان سترگ و بی بدیل این نویسندۀ شهیر روس، دکتر ژیواگو نقش می بندد. رمانی که نوبل ادبی سال ۱۹۵۸ را برای نویسنده اش به ارمغان آورد اما افسوس که او را از پذیرش این جایزۀ برحق و تقدیر شایان محروم کردند چرا که هرگز نپذیرفت به میل و سفارش کسی بنویسد. آری، بهای آزادگی همواره سنگین است. «دکتر ژیواگو را می توان در یک کلام تاریخ معنوی انقلاب روسیه به قلم پاسترناک دانست که به صورت سرگذشت قهرمانی خیالی به نام یوری ژیواگو نوشته شده است. نویسنده مدعی بود که ژیواگو قراربوده است شخصیتی باشد در حد وسط میان خودش و بلوک، یسنین و مایاکوفسکی»(2) اما پاسترناک شاعر هم بود. شاعری برای اهل اندیشه. می گویند او شاعری بود برای شاعران نه برای عامۀ مردم؛ چرا که پیچیدگی شعرش او را برای خوانندۀ عادی اندکی نادست یاب می کرد؛ اما ادیبان و شاعران بسیاری از خرمن او خوشه چیده-اند. «باری، کمتر شاعری از حیطۀ تأثیر و نفوذش برکنار مانده و نه فقط فوتوریست هایی نظیر آسه یف، بلکه شاعرانی مانند ماندلشتام و تسوتایوا که به مکتب های دیگری تعلق دارند از او تأثیر پذیرفته اند و حتی آخرین شعر بریوسف تقلید آگاهانه و هوشمندانه ای از کار اوست»(3). شعر پاسترناک هم در ادبیات روسیه، به طور کلی و هم به معنای اخص در ادبیات عصر نقره ای پدیده ای کاملاً تازه بود. او خود و همۀ زندگی اش را وقف شعر کرد، چرا که معتقد بود تنها خلق اثر است که می تواند انسان را بر رنج ها فائق آورد و او را به رفیع ترین قله های زندگی برساند. برای او انسان و سرنوشتش گرامی تر از تاریخ، انقلاب و ایده های انقلابی بود. می توان گفت در هر شعر پاسترناک نوایی محزون طنین می افکند که سرچشمه اش را باید در زندگی شخصی او و سرنوشت کسانی جست که به گفتۀ خود شاعر به وی نزدیک بوده اند. بسیاری از اشعار پاسترناک سرشارند از اندوهِ نداشتن راه نجات و رهایی برای آفرینش آنچه که می خواهد. او شاعر را در اجبار می بیند، در جبرِ تلاش برای زنده ماندن در این دنیای بی رحم. طبیعت در شعر پاسترناک حضوری بی وقفه دارد؛ در شعر او طبیعت و خود شاعر عملاً در هم آمیخته اند و یک کل واحد را تشکیل می دهند. اغلب این پاسترناک نیست که باد و باران را وصف می کند، بلکه این خود پدیده های طبیعی هستند که از احساسات شاعر حکایت می کنند. او همیشه سعی دارد زمان دقیق را در آثارش ذکرکند و این کمک می کند تا بهتر حالت روحی شاعر را در زمان خلق اثر کشف کنیم. یکی دیگر از عناصر همواره حاضر در شعر پاسترناک وطن و ملت روس است. او در شعر«قطارهای اول صبح» در چند سطر روسیه را در دورانی دشوار به تصویردرمی آورد و عشق صمیمانه و لطیفش را به موطن و مردمش ابرازمی کند. آبشخور سبک شعری پاسترناک را در ادبیات مدرن آغاز قرن بیستم و در نظام زیبایی شناختی امپرسیونیستی باید جست-وجوکرد. نخستین شعرهای او به لحاظ فرم پیچیده و مشحون از استعاره اند. اما در آن ها تازگی بسیار در درک مفاهیم ، صداقت و عمق احساس می شود، همچنین در این اشعار(همچون آثار نقاشی امپرسیونیستی)، رنگ های ناب و خالص طبیعت می درخشد و صدای باران و رعد طنین می اندازد. به مرور زمان شعر پاسترناک از شرّ انتزاعی بودن بیش از حد تصاویر و روابط خلاص می شود و در عین حال، مانند قبل، عمیق، فلسفی و با شور و حرارت باقی می ماند. شعر او از شفافیت و روشنی شعر کلاسیک بهره می برد. اما گوشه گیری پاسترناک و دوری جستن روشنفکرانه اش از دنیای طوفان ها و کشمکش های اجتماعی، تا حدود زیادی قدرت شاعر را درهم کوبیده یا به عبارتی این نیرو را هرز برده است. اما به هر حال پاسترناک در شعر روسی جایگاه شاعری اصیل و فوق العاده را به خود اختصاص داده است، شاعری برجسته که سرایندۀ طبیعت بی نظیر روسیه بود. ریتم، صور و استعاره های شعر او بر بسیاری از شاعران روس اثرگذار بوده است. «به هر حال دو چیز مخصوصاً خوانندۀ شعر پاسترناک را سخت متأثرمی کند: یکی شدت شور شاعرانه ای که موجب شده است وی را با لرمانتف قیاس کنند و دیگری دید و تصور فوق العاده تحلیلی اوست که با طراوت و تازگی سنجیدۀ بیان به هم-آمیخته است. شاید بهترین موفقیت او توصیف هایی است که از طبیعت و مناظر طبیعی به دست می دهد. این مناظر حالتی در خواننده ایجادمی کنند که می پندارد اولین بار است که دنیا را می بیند» همچنین شایسته است ذکر کنیم که این ادیب گرانقدر، یکی از بهترین استادان ترجمه نیز بود. آثاری مثل تراژدی های شکسپیر و فاوست اثر گوته توسط وی به روسی برگردانده شده اند. 1 لینک به دیدگاه
spow 44197 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 29 دی، ۱۳۹۱ پاسترناك هر چند در دهه ۱۹۳۰ تصمیم به سكوت گرفته بود در عرصه فكری همچنان فعال بود. و از آنجا كه اوضاع و احوال آن دهه آشكارا بیان افكار شخصی را بر نمیتافت، به ترجمه روی آورد. افزون بر این، او آنگاه كه احساس كرد از لحاظ سیاسی چهرهیی نامقبول است ترجمه را همچون راهی برای گذران زندگی برگزید. پاسترناك تا پایان عمر خود بیش از دو هزار صفحه ترجمه شعر منتشر كرد و این كم و بیش نیمی از كل میراث ادبی اوست. پاسترناك آنگاه كه در ۱۹۳۳ ترجمه شعر گرجی را آغاز كرد در مقام مترجم بنیانی استوار برای كاری صادقانه و پرثمر فراهم آورد. او زمانی به ترجمه شعر گرجی دست زد كه كه تفسیر این شعر را در نخستین دیدارش از تفلیس در ۱۹۳۱ به گوش خود شنیده بود. آنچه در ادبیات مدرن گرجی ستایش پاسترناك را بر میانگیخت بدین قرار بود: لحن پرشور، شیوه بلاغی استوار و طبیعی، جایگاه عنصر خیال، تاثیرپذیری سبك از گذشتهیی شگفت و باورهای آن گذشته، و نیز شگردهای ظریفی كه از امثال و حكم به میراث برده بود. پاسترناك شاهكارهای شعر گرجی را كه تا آن زمان با ترجمههایی نارسا و گنگ از چشم خوانندگان روس پنهان مانده بود با زبانی سرزنده و خلاق جانی دوباره بخشید. افزون بر این، پاسترناك به ترجمه شعر انگلیسی (بن جانسون كیتس، بایرون و شلی) و آلمانی (هر دو قسمت «فاوست» گوته، ماریا استوارت شیلی، كلاسیت و ریكله) همت گماشت و نیز اشعاری از شاعران رمانتیك، مانند شاعر لهستانی «یولیوش اسكلو واتسكی، شاعر مجار شاندور پتوفی، و شاعر اوكراینی، تاراس شفچنكو را ترجمه كرد و از شاعر فرانسوی، پل ورلن و شاعران معاصر، همچون وتیسلاف تروال، شاعر سوررئالیست چك را به روسی برگرداند. ● شعر، ۱۹۴۳ـ۱۹۴۵ انتشار مقالههای اول وقت در تابستان ۱۹۴۳ «سكوت خلاق» ۹ ساله پاسترناك را پایان داد. پاسترناك از آن میترسید كه اسیر حرفهیی شود كه جایی بس ناچیز برای استعداد خلاق خودش باقی میگذاشت. او خود در این باره چنین میگفت: «شش سال تمام ترجمه كردهام. دست كم باید چیزی از خود بنویسم.» انتشار «قطارهای اول وقت» نشانه بازگشت پاسترناك به كار اصلی و آغاز تلاشی بود كه با اتمام «دكتر ژیواگو» به اوج خود رسید. «قطارهای اول وقت» مجموعه شعر در چهار «چرخه» است كه دو تای آنها («هنرمند» و «یادداشتهای تابستان») در ۱۹۳۶ و دو تای دیگر («پردكلینو» و «ماههای جنگ») در ۱۹۴۱ و ۱۹۴۲ نوشته شده است. شعرها مضامینی گونه گون دارند و عامل وحدت آنها نه مضمون واحد، كه وحدت روحیهیی انكارناپذیر است و در همه آنها احترام به طبیعت، دوستی، مردم و حیثیت هنرمند به چشم میآید. شعر «قطارهای اول وقت» در چرخه «پردلكینو» گنجانده شده و وجوه مشترك فراوان با سایر شعرها دارد. سادگی محض این شعر (كه داستانی را در چهار پارههای كم و بیش محاورهیی بیان میكند) شاید در هیچ یك از اشعار پاسترناك همتا نداشته باشد و از این لحاظ نماینده سبك شعری است كه او بعد از ۱۹۴۰ در پی دست یافتن به آن بود. این شعر از طبیعت سخن میگوید به هنگام بیداری در صبحدم، و از طبیعت تصویری میدهد هماره تازه و هماره نو، طبیعتی آكنده از شگفتی و غرابت راوی كه دریافت كننده منفعل تاثیرات است یكی دیگر از عناصر جالب این شعر است. همچنین این شعر آكنده از احترام و ستایش انسانی و ژرف به مردم ساده روسیه است. شعر «پارك قدیمی، دوچرخه، پردلكینو» توجه پاسترناك را به تاثیر جنگ بر روشنفكران نشان میدهد. این شعر توصیف ملك آبایی سامارین است به گونهیی كه پاسترناك پیش از جنگ دیدارش كرده بود و آنگاه تباهی فعلی آن، آنگاه كه یكی از اعضای خانواه سامارین، آسیب دیده از جنگ به آن باز میگردد. چرخه «ماههای جنگ» نیز شایان توجه است، از آن روی كه احساس پاسترناك را نسبت به جنگ نشان میدهد. این چرخه رشته پیوستهیی از پنج شعر است كه سرشار از نفرتی آشكار نسبت به تجاوزگر، همدردی ژرف با قربانیان جنگ و ستایش كوشش قهرمان وار مردم روسیه است. شعر «با یاد مارینا تسوتایوا» به انتهای این چرخه پیوست شده است. در این شعر پاسترناك مونولوگی درونی با خود دارد و میكوشد با فاجعه مرگ دوست دیرینش كنار بایید. مهمترین اثر پاسترناك در سالهای جنگ «خاك پهناور» است. این كتاب مجموعه كوچكی از شعرهایی است كه در ۱۹۴۳ و ۱۹۴۴ نوشته شده و در ۱۹۴۵ منتشر شده است. این مجموعه، جدا از شعرهای جدید، شعرهایی از مجموعه «قطارهای اول وقت» را نیز داراست. «خاك پهناور» دنباله كوشش پاسترناك در رسیدن به «سادگی بیسابقه» در سبك شعر است. در این مجموعه قالب محافظهكارانه، تصاویر عینی و ملموس، وزن عادی و فكر صریح و بیپیرایه است. با این همه احساس اصیل بر شعرها حكمفرماست كه حاصل ژرفكاوی و تجربه مشترك اما بسیار عمیق جنگ است. 1 لینک به دیدگاه
ارسال های توصیه شده