spow 44198 ارسال شده در 10 آبان، 2011 سلام هرکدوم از ما ماجراهای عجیب وغریب زیادی رو دور وبرمون میبینیم اتفاقاتی که بعضیاشون خوشایند وبعضیاشون ناخوشایند ماست یا اینکه درقبال اونا بی تفاوتیم تو هرجامعه ومملکتی یه سری عیب وایرادا هست وبستگی به ظرفیت وشعور مردمش با این مشکلات برخورد میشه یا درقبالشون چاره جویی میشه امنیت روانی واجتماعی اگر مهمترین دستاورد یک حکومت نباشه به جرات یکی از مهمترین دستاوردهای اون میتونه باشه مسایلی که اخیرا شدت گرفته اند وبه نحوی بهتره بگیم این دمل چرکین درزیر پوست شهرما سرباز کرده! ساده انگارانه خواهد بود اگر بگیم این مشکلات به تازگی رخ دادند وسابقه ذهنی وتاریخی تو اجتماع ما ندارند همیشه تا یه زمانی میشه از انکار استفاده کرد ووقتی توی منجلاب غرق شدی دیگه غرق شدی اون موقع هست که باید تغییر کنی ودیگه از اصلاح وتغییرات جزئی به هیچ وجه کارساز نخواهد بود روایاتی که درادامه میان همگی واقعی بودن وصرفا اسامی برای ایجاد نشدن شبهه تغییر کردن هرگونه تشابه ماجرا با شخصیت های واقعی یا اشنایانی که اینجا منو میشناسند از بیخ تکذیب میشه 11
spow 44198 مالک ارسال شده در 10 آبان، 2011 احمد از بچه هایی بود که میشه گفت زندگی بسیار اروم وهمیشه با سیر تقریبا یکنواختی رو تجربه کرده بود...تو خانواده های نظامی بزرگ شدن احساساتی متاثر از دیسیپلین با دز بالارو حاصل میکنه وقتی دیپلمشو گرفت به جستجوی کار پرداخت وبزودی از تلاش خسته شد خستگی فکری درد بسیار عمیقی درباورهای مردم ایران زمین هست! شروع کرد با یه پیکان قراضه به کارکردن ومتاسفانه خیلی زود با پدیده های مذموم وفعلا علاج ناپذیر اجتماع اشنا شد اولاش صرفا دنبال حرف زدن با دخترایی بود که باهاشون دوست میشد یا به صورت ایده الی دنبال تشکیل خانواده ولی گناه(اسمشو میزارم گناه چون ملموستره برامون وگرنه ایراد لغت عیب اخلاقی ازمنظر اجتماع واژه بهتری هست) خیلی زود زیر دندوناش مزه کرد مدتی بعد بدون اینکه اطرافیانش خبر کاملی از رفتارهاش داشته باشند با یه دختر ساده از پایین شهر وبه صورت سفارش فامیل واشنا ازدواج کرد دیگه پول مسافرکشی به درد بلندپروازی های اون نمیخورد ورفت کمک راننده اتوبوس شد سفر به همه جای ایران وشروع سفر به خارج در همین اثنا با خانمی اشنا میشه که سنی نزدیک مادرشو داره ودخترش همسن همین پسر فوق الذکرهست ولی به مدد Makeup وانواع واقسام روشهای منو بکش وخوشگلم کن زیبایی ظاهری نسبتا موجهی داشت خانومه تو یه شهر دیگه مجبورش میکنه تا براش خونه بگیره ووقتی خوب خامش میکنه(از این اصطلاح متنفرم که گناه رو بندازم گردن خانومه ولی کلیتش همین بوده)یه ده میلیون پولی که جمع کرده بود رو از دستش درمیاره وغیب میشه بعد مدتها جستجو احمد زن رو پیدا میکنه وکار به شکایت واینا میکشه ولی چون مدارک قابل قبولی نداشته دستش به هیچ جایی نمیرسه بعد با یه نقشه زیرکانه وتوامان احمقانه با دختر این زن ارتباط پیدا میکنه ودین مادرشو از بابت مسایل مالی با امضا گرفتن پای چند سفته میندازه به گردن دختره دختره هم از قرار معلوم همسر یه اقای معلوم الاحوال دایم الخمر ومعتاد هست که درپایین شهر یه شهر دیگه زندگی میکنه حالا اقا پسر داستان ما بعد این کش وقوسها زنشو طلاق داده(ماجراهای هزار ویکشب بود طلاقشون)واونو با یه بچه بیگناه به دست بیرحم روزگار سپرده(گیرم که زنش رفتار کنترلی مناسبی نداشت وبه قولی نتونست خونه رو کنترل کنه ولی از اونجایی که دورادور میشناسمش واقعا دختر پاکی بود) حالا با این زن شوهر داره داره میپره وزمان همچنان کش میاد اینجا ایران-زیر پوست شهر ما 13
spow 44198 مالک ارسال شده در 10 آبان، 2011 این روایات رو بنا به موضوعیت وطبق همون واقعیات چرکین ادامه میدم بعدا شما هم اگر راوی چنین دردهای زیر پوستی هستید همینجا بنویسید نقدتون درمورد مسایل مطرح شده را پذیراییم 7
El Roman 31720 ارسال شده در 10 آبان، 2011 محمدرضا مرده میانسالی که با شریکش بنگاه معاملات ملکی داشت ، شخصیت خاصی داشت طوری که مردم بهش میگفتند دیوونه ، همیشه چند پوشه زیر بغلش بود و ادعا میکرد شهردار محله هست خونه به خونه میرفت درها رو میزد و به عنوان شهردار پیگیر مشکلات مردم بود! خلاصه یکم ، کم داشت! زنش به بهانه دیوونه بودن شکلایت کرد و اموالش رو ازش گرفت و محمدرضا رو روانه تیمارستان کرد ، بعد از 1 سال در شرایطی از تیمارستان مرخص شد که فقط میتونست پلک بزنه! تنها آشناش یعنی زنش اون رو تو خونش راه نداد و دوست و شریکش اون رو برد خونشون ، چند هفته بعد دوستش هم اون رو از خونه اش آورد به بنگاه معاملاتی قبلیش که الان یک مغازه خالی بود ، مدتی میومد و به محمدرضا رسیدگی میکرد ، مدتی بعد به دلیل تموم شدن قرارداد صاحبه مغازه ی اجاره ای ، محمدرضا رو با پتو و متکاش از مغازه انداخت بیرون ، 2روز بود که محمدرضا که فقط میتونست پلک بزنه توی پیاده رو خوابیده بود و از چشماش اشک میچکید که برای آخرین بار چشمانش رو بست ، خیلی سریع و قابل تحسین جنازه اش رو دفن کردند! 6
ارسال های توصیه شده