رفتن به مطلب

نـامـه هـای خـط خطـی...!


ارسال های توصیه شده

* v e n o o s * مهمان

[h=6]گــاهــی، چــه فــرق مــی‌کـــنــد، دوســت داشــــتــن یــــا دوســــت نـداشـــتــن !

 

هــــر دو ، پـــــیـــراهــــن یــــوســـــف را دریــــدنــــد ! ![/h]

لینک به دیدگاه

کجایی؟

در لا به لای دل مشغولی ها....

یا مانده ای در فراز و نشیب روز مرگی ها...

بهانه زیاد است....این بار چیزی بگو که تکراری نباشد...

  • Like 5
لینک به دیدگاه

زمانی که تبر به جنگل آمد درختان فریاد زدند نگاه کنید دسته اش از ماست . انان غافل بودند از این که

غافل که تبر خانه ای جز بیشه ندارد

از جنس درخت است ولی ریشه ندارد

  • Like 5
لینک به دیدگاه

وقتی می دانیم کسی با جان و دل دوستِ مان دارد و نفس ها و صدا و نگاه مان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش می گیریم.

هر چه او عاشق تر، ما سرخوش تر

هر چه او دل نازک تر، ما بی رحم تر...!

  • Like 7
لینک به دیدگاه

کویر تشنه ی باران است

 

من تشنه خوبی

 

به من محبت کن!

 

که ابر رحمت اگر در کویر می بارید

 

به جای خار بیابان

 

بنفشه می روئید

 

وبوی پونه ی وحشی به دشت بر می خاست

 

چرا هراس؟

 

چرا شک؟

 

بیا که من بی تو

 

درخت خشک کویرم که برگ وبارم نیست

 

امید بارش باران نوبهارم نیست...

  • Like 5
لینک به دیدگاه

دنیا کوچکتر از آن است که گمشده ای را در آن یافته باشی

 

هیچ کس اینجا گم نمیشود...

 

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند،

 

چمدانشان را می بندند و ناپدید میشوند...

 

یکی در مه...

 

یکی در غبار...

 

یکی در باران...

 

یکی در باد...

 

و بیرحم ترینشان در برف...{شاید هم بهار!!!}

 

آنچه به جا میماند،

 

رد پایی است،

 

و خاطره ای که هر از گاه

 

پس میزند مثل نسیم سحر

 

پرده های اتاقت را...

  • Like 2
لینک به دیدگاه

بیشمارند آنهایی که نامشان آدم است...

ادعایشان آدمیت...

کلامشان انسانیت...

رفتارشان صمیمیت...

حال،من دنبال یکی میگردم که...

... نه آدم باشد...

نه انسان...

نه دوست و رفیق صمیمی...

تنها صاف باشد و صادق...

پشت سایه اش خنجری نباشد برای دریدن...

هیچ نگوید...

فقط همان باشد که سایه اش میگوید....

صاف و یکرنگ...

  • Like 3
لینک به دیدگاه

عقل بیهوده سر طرح معما دارد

بازی عشق مگر شایدو اما دارد

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت

سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد

در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست

آینه تازه از امروز تماشا دارد

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند

قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است

چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت

چه سخن ها که خدا با من تنها دارد

  • Like 4
لینک به دیدگاه

یک خط باضافه ی یک خط.باضافه چند خط...

شد یک پاراگراف که دارم با نقطه ها بازی می کنم...تا واژه بیاید...

چه بگوید؟...په بشنوی؟...نمی دانم....

داستان از همین ندانستن هاست....

نمی دانم تا به کِی قرار است همین جور از خود بنویسم.....و از دیگری نقل نکنم...

می دانم...صف واژه هایم تا سال های سال خلوت نمی شود...

ولی بعضی اوقات...می ایستد به انتظار وقت.....وقتِ خوب...

  • Like 5
لینک به دیدگاه

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن

گردشـــی در کوچــه باغ راز کن.

 

هر که عشقش در تماشا نقش بست

عینک بد بینی خود را شکسـت...

  • Like 4
لینک به دیدگاه

نه به ديروزهايي كه بودي فكر مي كنم نه به فرداهايي كه شايد بيايي!

 

مي خواهم امروز را زندگي كنم... خواستي باش... نخواستي نباش...!

  • Like 5
لینک به دیدگاه

در به در.....!!

خانه به دوشی تا به کی؟!....

پُزِ درویشی و جیب خالی...

این همه خلق در خوردن حریصند.....

تو هم دستی بیانداز در این مرداب....

 

 

  • Like 4
لینک به دیدگاه

راحت بخواب ای شهر! آن دیوانه مرده است

در پیله ابریشمش پروانه مرده است

 

در تُنگ، دیگر شور دریا غوطه‌ور نیست

آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است

 

یک عمر زیر پا لگد کردند او را

اکنون که می‌گیرند روی شانه، مرده است

 

گنجشکها! از شانه‌هایم برنخیزید

روزی درختی زیر این ویرانه مرده است

 

 

دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش

آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است

  • Like 2
لینک به دیدگاه

تلخ ننشین بر کاغذ....یِر به یِر شو با اندک شیرینی پسِ ذهن...

تنِ کاغذ چه گناهی دارد..که علاوه بر سیاهیت...تلخی ات را هم به بار کشد...

یک خط بنویس...که در آخر برای حساب رسی بدهکارِ کاغذ نشوی..

  • Like 5
لینک به دیدگاه
×
×
  • اضافه کردن...