amin 202 مهمان ارسال شده در 12 اسفند، 2009 روزی ابوذر از استخر بیرون میاید و میگوید: به راستی که کاشی کار این استخر عجب نفسی داشته است
amin 202 مهمان ارسال شده در 12 اسفند، 2009 ستاره بلویی به حج رفت و پیش از دیگر مردم داخل خانه کعبه شد و در پرده کعبه آویخت و گفت بار خدایا پیش از آن که دیگران در رسند و بر تو انبوه شوند و زحمتت افزایند مرا بیامرز.
amin 202 مهمان ارسال شده در 12 اسفند، 2009 امین زنگ می زنه فرودگاه و می گه: تبریز تا تهران چقدر راهه؟ کارمنده می گه: یه لحظه... امین می گه: خیلی ممنون! و قطع می کنه
Abo0ozar 8637 ارسال شده در 12 اسفند، 2009 از خدا بي خبري با پوزخندی به روشنفكر گفت : ما برای شرف و دین و آبرو می جنگیم ، آنوقت شما برای آزادی ؟؟ روشنفكر گفت : خوب البته هر کس برای آنچه ندارد می جنگد. 7
amin 202 مهمان ارسال شده در 13 اسفند، 2009 گويند محمدي پيرمردي(روشنفکر) را ديد که با گستاخي و بي پروايي از فراز نهري مي پرد و جواني برنا(امین) از اين کار ناتوان است.در شگفت شد و او را به حضور خواست و علت را از او جويا شد.معلوم گشت که پيرمرد هزار دينار زر بر کمر دارد و زرها به او چنين قوت قلبي داده اند
Mohammad Aref 120459 ارسال شده در 29 اسفند، 2009 آورده اند ابوذر را توپ فوتبالی نشان دادن و پرسیدند: این چیست؟ ابوذر بگفت: مشخص است، زمین شطرنج 4
Mohammad Aref 120459 ارسال شده در 29 اسفند، 2009 آورده اند روزی سپیده آب معدنی میخرد و به علیرضا گوید: علیرضا جان آب رویش بریز، غلیظ میباشد. 6
Mohammad Aref 120459 ارسال شده در 1 فروردین، 2010 روزی محمد برای امین سخنان گزاف میگفت: برایم سگی است که هرگاه قصد آمدن به خانه را دارد در میزند! امین در جوابش گفت: مگر این سگ کلید خانه را ندارد؟ 7
Mohammad Aref 120459 ارسال شده در 13 فروردین، 2010 آورده اند روزی ابوذر 2 بلوک سیمانی رو بر دوش خود حمل می نمود و بر بالای عمارتی میبرد. جاوید بگفت: تا فرقون هست دوش چرا؟ ابوذر در جواب گفت: بار اول فرقون بود لیکن چرخش کمرم را آسیب رساند. :jawdrop: 6
Mohammad Aref 120459 ارسال شده در 13 فروردین، 2010 در حکایات آمده است روزی محمد، علی را بگفت برو با اره برقی 1000 درخت را قطع کن. علی بعد از کندن 996 اُمین درخت خسته و نفس زنان بر روی زمین می نشیند. در این حال محمد او را بدیده و گوید: نشسته ای چرا؟ اره را روشن و 4 درخت دیگرم قطع کن. در این لحظه علی گوید: مگر اره روشن هم میشود 5
Abo0ozar 8637 ارسال شده در 2 اردیبهشت، 2010 روزي محمد و امین در جنگل قدم مي زدند. ناگهان شيري در مقابل آنها ظاهر شد. محمد سريع كفش ورزشي اش را از كوله پشتي بيرون آورد و پوشيد. امین گفت بي جهت آماده نشو هيچ انساني نمي تواند از شير سريعتر بدود. محمد به امین گفت : قرار نيست از شير سريعتر بدوم. كافيست از تو سريعتربدوم 6
Mohammad Aref 120459 ارسال شده در 27 خرداد، 2010 آورده اند روزی ابوذر، علی را به حفر قناتی امر کرده بود. روزی ابوذر به بازدید چاهها رفت، علی اظهار داشت: که کندن قنات در اینجا بی حاصل است، چه اینکه این زمین آب ندارد. ابوذر در جوابش بگفت: آب برای من ندارد، نان که برای تو دارد. 6
قاصدکــــــــ 20162 ارسال شده در 1 مرداد، 2010 آورده اند كه روزي محمدِ ادمين (!) با يكي از مديرانِ خود گفت كه از مال خود، پارهاي گوشت بستان و از آن طعامي بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. مدير شاد شد. برياني ساخت و پيش او آورد. محمد خورد و گوشت به مدير سپرد. ديگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتي زعفراني بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. مدير فرمان برد. محمد نوش جان كرد و گوشت به مدير سپرد. روز ديگر گوشت مضمحل بود و از كار افتاده، گفت: اين گوشت بفروش و مقداري روغن بستان و از آن طعامي بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. مدير گفت: اي محمد، تو را بهخدا بگذار من همچنان مدير تو باشم، اگر خيري در خاطر مبارك ميگذرد، به نيت خدا اين گوشت پاره را آزاد كن! 4
amin 202 مهمان ارسال شده در 27 شهریور، 2010 چرا نمیشه امتیاز داد :shame: چرا میشه....باید کمی پست بدی تا امتیازات فعال شن! آورده اند كه روزي محمدِ ادمين (!) با يكي از مديرانِ خود گفت كه از مال خود، پارهاي گوشت بستان و از آن طعامي بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. مدير شاد شد. برياني ساخت و پيش او آورد. محمد خورد و گوشت به مدير سپرد. ديگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتي زعفراني بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. مدير فرمان برد. محمد نوش جان كرد و گوشت به مدير سپرد. روز ديگر گوشت مضمحل بود و از كار افتاده، گفت: اين گوشت بفروش و مقداري روغن بستان و از آن طعامي بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. مدير گفت: اي محمد، تو را بهخدا بگذار من همچنان مدير تو باشم، اگر خيري در خاطر مبارك ميگذرد، به نيت خدا اين گوشت پاره را آزاد كن! حکیم طماع محمدی(ادمینی) در حال کوبیدن ساطور بر استخوان گوسفند بود که تراشه ای از استخوان پرید گوشه چشمش. ساطور را گذاشت و ران گوشت را برداشت و به نزد ایلیا(قاصدک خوش خبر) رفت و ران گوشت را به او داد و خواست که چشمش را مداوا کند. ایلیا ران گوشت را دید طمع او را برداشت و فکر کرد حالا که یکی به او محتاج شده باید بیشتر از پهلوی او بخورد بنابراین مرهمی روی زخم گذاشت و استخوان را نکشید. زخم موقتا آرام شد. محمد به خانه رفت. فردا مجددا درد شروع شد به ناچار ران گوشتی برداشت و نزد ایلیا رفت. باز هم ایلیا ران گوشت را گرفت و همان کار دیروز را کرد تا چندین روز به همین منوال گذشت تا یک روز که محمد به پروفایل ایلیا مراجعه کرد،ایلیا نبود اما محمد امین در پروفایلش حاضر بود محمد مدتی منتظر شد اما ایلیا نیامد. بالاخره موضوع را با محمد امین بیان کرد. محمد امینِ طبیب بعد از معاینه کوتاهی متوجه استخوان شد و با دو ناخن (ایکی ثانیه) خود استخوان را از لای زخم کشید و مرهم گذاشت و محمد رفت. بعد از مدتی ایلیا آمد از محمد امین پرسید. کسی مراجعه نکرد. گفت چرا ادمین آمد.ایلیا گفت تو چه کردی؟محمد امین هم موضوع کشیدن استخوان را گفت.ایلیا دو دستی بر سرش زد و گفت: ای نادان آن زخم برای من نان داشت تو چطور استخوان را دیدی نان را ندیدی . گرچه لای زخم بودی استخوان لیک ای جان در کنارش بود نان محمد امینم گفت:نادان خودتی...نمی بینی ادمین اینقدر زحمت میکشه؟ مگه مرض داری میزاری استخون تو چشش گیر کنه؟:w00: نمی گی اگر کور شه،انجمن چی میشه؟:w00:
amin 202 مهمان ارسال شده در 28 شهریور، 2010 روزی سهیلی به جالیز رفت که خیار بدزدد. پیش خودش گفت:« این گونی خیار را میبرم و با پولی که برای آن میگیرم، یک مرغ میخرم. مرغ تخم میگذارد، روی آنها مینشیند و یک مشت جوجه در میآید، به جوجهها غذا میدهم تا بزرگ شوند، بعد آنها را میفروشم و یک گوسفند میخرم، گوسفند را میپرورم تا بزرگ شود، او را با یک گوسفند جفت میکنم، او تعدادی بره میزاید و من آنها را میفروشم. با پولی که از فروش آنها میگیرم، یک مادیان میخرم، او کره میزاید، کرهها را غذا میدهم تا بزرگ شوند، بعد آنها را میفروشم با پولی که برای آنها میگیرم، یک خانه با یک باغ میخرم. در باغ خیار میکارم و نمیگذارم کاربری آنها را بدزدد. همیشه از آنجا نگهبانی می کنم. یک نگهبان قوی اجیر میکنم، و هر از گاهی از باغ بیرون میآیم و داد میزنم: « آهای تو، مواظب باش.» سهیل چنان در خیالات خودش غرق شد که پاک فراموش کرد در باغ دیگری است و با بالاترین صدا فریاد میزد. نگهبان(ایلیا) صدایش را شنید و دواندوان بیرون آمد، سهیل را گرفت و کتک مفصلی به او زد.
*sepid* 9772 ارسال شده در 22 مهر، 2011 روزی روزگاری ممد از سجاد پرسید : وقت بردن جنازه از عقب تابوت گرفتن بهتر است یا از جلو؟ طرف راست بودن بهتر است یا طرف چپ؟ سجاد به ممد می نگرد ومی گوید : " توی تابوت نباش ، در هر طرف آن می خواهی باش":ws3: 4
*sepid* 9772 ارسال شده در 22 مهر، 2011 میلاد وارد یک باغچه می شود و از درخت زردآلو بالا می رود . او از زردآلوهای رسیده می چیند و شروع می کند به خوردن در این میان صاحب باغچه که ممد باشد سر می رسد و از میلاد علت بالا رفتن از درخت را می پرسد. میلاد می گوید: من بلبل هستم، روی درخت نشسته ام تا آواز بخوانم. ممد می گوید : یک دهن بخوان تا ببینم چطوری می خوانی ؟ میلاد شروع می کند به خواندن .اما صدایش بیش از بلبل، کلاغ را به یاد آدم می اندازد . ممد شاکی می شود و می گوید : این چه نوع آواز خواندن است ؟ میلاد قیافه ای حق به جانب به خود می گیرد و می گوید: بلبل زردآلوخوار بهتر از این نمی خواند ... 5
*sepid* 9772 ارسال شده در 22 مهر، 2011 روزی روزگاری مهنازی نزد ممد رفت و ممد را گفت از اولین روز مسند ریاستت تا بدین روز اعترافی کن : ممد در اندیشه ای رفت و با حالت زاری گفت : "باشگاه مهندسان به پای نواندیشان نرسد ولیکن سپیدی روزی بر مسند ریاست ما تکیه خواهد زد . 4
*sepid* 9772 ارسال شده در 22 مهر، 2011 دندان مهندس خوش فکر درد می کرد. نزددندان ساز (اسی ) رفت و گفت: دندان مرا بکش. اسی گفت: دو دینار بده ، مهندس خوش فکر گفت : یک دینار بیشترنمی دهم، اسی هم قبول نکرد. مهندس خوش فکرناچار شده دو دینار داد. پس دندانی که درد نمیکردبه او نشان داد. چون اسی آنرا کشید گفت اشتباه کردم دندانی که درد میکرد دیگری است. اسی آنراهم کشید. مهندس خوش فکر گفت: خواستی از من پول زیادی بگیری اما من از تو زرنگتر بودم ، تراگول زده، کاری کردم که همان دانه ای یک دینار تمام شد :shad: 4
ارسال های توصیه شده