رفتن به مطلب

اونهایی که از مرگ میترسن داخل نشن


ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

زندگانی می نمایم:ws2:

  • Like 1
ارسال شده در
چرا 24 ساعت دیگه بگو همین الان:icon_redface:

 

واسه این که 24 ساعت وقت داریم بهش فکر کنیم

ارسال شده در

من میرم نوک قله کوه و از صبح تا شب آرام میخوابم،تا بمیرم.........

  • Like 1
ارسال شده در

سلام بر استاد اسی مقدمتان گلباران .

  • Like 1
ارسال شده در
سلام بر استاد اسی مقدمتان گلباران .

یه پلاکاردی واسمون اول تاپیکت هم نصب میکردی!!!!

  • Like 2
ارسال شده در
62izy85.gif
ارسال شده در

دو روز مانده به پايان جهان...

 

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميده که هيچ زندگي نکرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود، پريشان شد. آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفت تا روزهاي بيش‌تري از خدا بگيرد.

 

داد زد و بد و بيراه گفت!(فرشته سکوت کرد)

 

آسمان و زمين را به هم ريخت!(فرشته سکوت کرد)

 

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت!(فرشته سکوت کرد)

 

به پرو پاي فرشته پيچيد!(فرشته سکوت کرد)

 

کفر گفت و سجاده دور انداخت!(باز هم فرشته سکوت کرد)

 

دلش گرفت و گريست به سجاده افتاد!

 

اين بار فرشته سکوتش را شکست و گفت: بدان که يک روز ديگر را هم از دست دادي! تنها يک روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن!

 

لابلاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کاري مي‌توان کرد...؟

 

فرشته گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي که هزار سال زيسته است و آن که امروزش را درنيابد، هزار سال هم به کارش نمي‌آيد و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن!

 

او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حرکت کند! مي‌ترسيد راه برود! نکند قطره‌اي از زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد، بعد با خود گفت: وقتي فردايي ندارم، نگاه داشتن اين زندگي جه فايده اي دارد؟ بگذار اين يک مشت زندگي را خرج کنم.

 

آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سرو رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد و مي‌تواند...

 

او در آن روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي ‌را به دست نياورد، اما... اما در همان يک روز روي چمن‌ها خوابيد، کفش دوزکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آن‌هايي که نمي‌شناختنش سلام کرد و براي آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

 

او همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!

 

او همان يک روز زندگي کرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: او درگذشت، کسي که هزار سال زيسته بود.

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...