هولدن کالفیلد 19948 ارسال شده در 12 اسفند، 2010 ادما عینهو یه معما می مونند برای زندگی با هم باید هم دیگه رو حل کنند وگرنه غیر قابل تجمل میشن برا همدیگه ... شایدم نه ..!!! دیر وقته زدم تو فاز چرت گویی!!! 4
from_hell 10964 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 اینجا همه دست نوشته های خودشونو میذارن... ولی نمیدونم من چرا یاد این شعر افتادم: در اطراف خانه من... آن کس که به دیوار فکر می کند... آزاد است... آن کس که به پنجره... غمگین... و آن که به جست و جوی آزادی است... میان چاردیوار نشسته... می ایستد... چند قدم راه می رود... نشسته... می ایستد... چند قدم راه می رود... نشسته... می ایستد... چند قدم راه می رود... نشسته... می ایستد... چند قدم راه می رود... نشسته... می ایستد... چند قدم راه می رود... نشسته... می ایستد... چند قدم …. . . حتی تو هم خسته شدی از این شعر! حالا... چه برسد به او... که... نشسته... می ایستد… نه!!! گروس عبدالملکیان 3
spow 44202 سازنده ارسال شده در 13 اسفند، 2010 عالی بود عزیز اقا اینا که همش شد عصبانیت نوشته جز این شعر اخری! بابا یکمی ملاطفت یکمی مهربونی دست گل همتون درد نکنه 3
غایب 4790 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 راستش میخوام از رنگ مو استفاده کنم چون برام ثابت شد که حنای شایستگی رنگی نداره. 1
spow 44202 سازنده ارسال شده در 13 اسفند، 2010 بیش از 15 سال درس میخوانی تا یه مدرک لیسانس بگیری سراعتقاداتت مستحکم وپابرجا هستی وعقاید خودت رو تحسین میکنی از کشوری اشوب زده ودرگیر دیکتاتوری به یکی از ارامترین فضاهای ممکن دردنیا میری تا یه زندگی اروم وبی دغدغه داشته باشی از امکانات غرب برای تعالی دانشت بهره میگیری وبقول خودت دردل استکبار رشد میکنی باسواد میشی وبقول خودت هنوز هم ارمانهات برات لایتغیر وارزشمندند دنیای زروزور دارغرب با هرنوع عوامفریبی وسلطه ممکن دردل دنیایی که بهش علاقه مند ووابسته ای مشغول چپاول واستثمارهست دلت میسوزه! راه چاره چیه؟ یه بمب منفجر میکنی ویکی دیگه رو به خودت میبندی تا برحسب افکارت به فیض شهادت نائل بشی وجان چند انسان رو میگیری تا پیغامی رو برسونی فکر میکنی بازخورد این پیغام به درد همفکرانت خواهد خورد؟ تحجر هیچوقت نتونسته استراتژی پیروزمندی باشه فرزند تحجر همون عقب ماندگیی هست که غارتگران به کمک اون سوار مردمت شده اند بهشت خوش بگذره! 5
spow 44202 سازنده ارسال شده در 20 تیر، 2011 بی هیچ اندیشه تیر از کمان رها شد و بر اناری نشست.انار دل ترک خورد و در پی آن آرامش از دانه های انار ربوده شد و دیگر هیچ چینی بندزنی، توان بند زدن انار نداشت ، بعد از آن هیچ دستی دانه ها را از زمین برنچید. کمان گیر ، خود به غایت کار واقف یود، میدانست بلور اناری که آماده شکافتن است ،با تلنگری می شکند ، خدنگ برگرفت، ساختن تیر آغاز نمود و ... و حال انار دل ترک خورده و دانه های آن هر کدام به سویی است و هیچ دستی آن ها را بر نمی چیند. 2
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری