یلدا* 30 ارسال شده در 1 آذر، 2010 راهروی بیمارستان-روز-داخلی مرد جوانی داخل راهروی بیمارستانی ایستاده نگران و مضطرب.:banel_smiley_52: انتهای راهرو کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل":ws44: چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتری با لباس سبز رنگ از آن خارج می شود.مرد نفسش را در سینه حبس می کند.:icon_pf (34):دکتر به سمت او میرود مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند ... دکتر:واقعا متاسفم ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم چشم چپ رو هم تخلیه کردیم باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی با لوله مخصوص بهش غذا بدی روی تخت جا به جاش کنی،حمومش کنی زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی ...اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجر هاش آسیب دیده :ws44: با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود به دیوار تکیه می دهد سرش گیج میرود و چشمانش سیاهی میرود.:jawdrop: با دیدن این عکس العمل دکتر لبخندی میزند و دستش را روی شانه مرد می گذارد و می گوید: هه هه!شوخی کردم ...زنت همون اولش مرد!!! 8
shaden. 18583 ارسال شده در 2 آذر، 2010 من استاد خبر دادنم اصلا حاشيه نميرم فرقي هم نميكنه خبر خوب باشه يا بد . نظرم اينه چيزي كه ميخواي آخرش بگي اول بگو خودتو اذيت نكن 4
ارسال های توصیه شده