مهندس خوش فکر 11397 ارسال شده در 13 مهر، 2010 دست شما درد نکنه... :icon_razz: قابلی نداشت.............. 1
DCBA 8191 ارسال شده در 13 مهر، 2010 عشق زيباست اما عاشقهاي واقعي هيچ وقت به هم نميرسن تایید میشه بسیااااااااااااااااااااااااار....:girl_yes2: :girl_yes2: :girl_yes2:
مهندس خوش فکر 11397 ارسال شده در 13 مهر، 2010 تایید میشه بسیااااااااااااااااااااااااار....:girl_yes2: :girl_yes2: :girl_yes2: عشق زمینی فانیه..........بانو........... 1
Avenger 19334 ارسال شده در 13 مهر، 2010 جدی ؟ عجیبه... دانشمندا یه چیز دیگه میگفتن... دانشوند با عقل کار داره نه با دل:a030:
Avenger 19334 ارسال شده در 13 مهر، 2010 عشق زيباست اما عاشقهاي واقعي هيچ وقت به هم نميرسن اگر هم برسن از هم متنفر میشن نه
هوتن 15061 ارسال شده در 13 مهر، 2010 میگن زندگی بی عشق ممکن نیست . نمیدونم من چه جوری زنده موندم. خوب زندگی یه چیزه........زنده موندن یه چیز دیگه است...........فرقش مثل مرغ خونگی میمونه و عقاب اسمان 2
هوتن 15061 ارسال شده در 13 مهر، 2010 من راجع به عاشقی یه مطالعاتی کردم عاشقی مثل شکار میمونه............به حسن کچل میگن برو شکار میپره یه مرغ از مرغدونی خونه میگیره..........مث این باباهایی که دخترعمو ....و دختر خاله ...........و دختر عمه.......و دختر همسایه و از اینا میگیرن............ من یه دوستی دارم..........اهل فیروز اباد فارسه...........عاشق یه دختری شد.......رفت بهش گفت دختره هم عاشقش بود............ اومد بره خواستگاری پدر مادر پسره مخالف بودن............ماه دی بود..........رفت به پدر مادر خودش گفت من میرم دانشگاه عید بر میگردم فکراتونو تا اون موقع بکنین برگشتم عید میریم خواستگاری..............رفت دانشگاه و عید برگشت.........قرار خواستگاری رو با پدر دختر گذاشت...........اومد خونه گفت بیاید بریم خواستگاری زشته به مردم قول دادم............مادره بهش گفت .........من نمیام میخوای خودت برو تنهایی...........پسره گفت ... اگه تنهایی رفتم دیگه بر نمیگردم تو این خونه ها ............فکر کردن شوخی میکنه........گفتن باشه بر نگرد..............رفت عموشو ورداشت رفت خواستگاری خونه دختر .............بابای دختر پاشو کرد تو یه کفش که خانوادت کوشن؟...............من دختر به تو نمیدم ................پسره برگشت به بابای دختره گفت..............برید از دخترتون بپرسید منو دوست داره یا نه..............اگه اون بگه نه من میرم پشت سرمو نیگا نمیکنم...........اما حاجی من اونو دوست دارم..........اونم منو ................یا دختر مثل ادم بهم میدی...............یا میدزدمش .............دیگه ابرو ریزیشم پای خودت...........3 روز بهت مهلت میدم......فکراتو بکن............من ازینایی که دیدی نیستم...........خلاصه..........بابای دختره دید چاره نداره به هر راهی متوسل شد دید پسره تا پای جونش وایساده............خلاصه بعد 3 روز دختره رو بردن محضر عقدش کردن..............خودش میگفت روز عقد همه گریه میکردن برا ایندوتا جوون............مادر و پدر پسره هم نیومدن............پسره ول کرد خونوادشو و رفت تهران..........ادامه درس...........پسر خیلی خوشتیپیه..............و خوش اخلاق ..........من که خیلی دوسش دارم.....اقاس...........خلاصه .........مادر جان که دید بعله پسرشو از دست داده.و اینا ................قلبش درد گرفت و بستری شد..............خلاصه اومدن به التماس پسرو بردن بیمارستان دیدن مادر............و دوباره همه با هم رفیق شدن...........و یه عروسی خوب هم گرفتن..............اون دوتا الان خوشبختن.......مث دوتا کبوتر عاشق کنار همن......عاشقی یعنی این................نه اینکه پسره میشینه چرتکه میندازه با کی ازدواج کنه که باباش پولدار تر باشه.............دختره هم تا یه خواستگار پولدارتر میاد زرتی دل از بقیه میکنه...........خلایق هرچی لایق 6
DCBA 8191 ارسال شده در 13 مهر، 2010 من راجع به عاشقی یه مطالعاتی کردمعاشقی مثل شکار میمونه............به حسن کچل میگن برو شکار میپره یه مرغ از مرغدونی خونه میگیره..........مث این باباهایی که دخترعمو ....و دختر خاله ...........و دختر عمه.......و دختر همسایه و از اینا میگیرن............ من یه دوستی دارم..........اهل فیروز اباد فارسه...........عاشق یه دختری شد.......رفت بهش گفت دختره هم عاشقش بود............ اومد بره خواستگاری پدر مادر پسره مخالف بودن............ماه دی بود..........رفت به پدر مادر خودش گفت من میرم دانشگاه عید بر میگردم فکراتونو تا اون موقع بکنین برگشتم عید میریم خواستگاری..............رفت دانشگاه و عید برگشت.........قرار خواستگاری رو با پدر دختر گذاشت...........اومد خونه گفت بیاید بریم خواستگاری زشته به مردم قول دادم............مادره بهش گفت .........من نمیام میخوای خودت برو تنهایی...........پسره گفت ... اگه تنهایی رفتم دیگه بر نمیگردم تو این خونه ها ............فکر کردن شوخی میکنه........گفتن باشه بر نگرد..............رفت عموشو ورداشت رفت خواستگاری خونه دختر .............بابای دختر پاشو کرد تو یه کفش که خانوادت کوشن؟...............من دختر به تو نمیدم ................پسره برگشت به بابای دختره گفت..............برید از دخترتون بپرسید منو دوست داره یا نه..............اگه اون بگه نه من میرم پشت سرمو نیگا نمیکنم...........اما حاجی من اونو دوست دارم..........اونم منو ................یا دختر مثل ادم بهم میدی...............یا میدزدمش .............دیگه ابرو ریزیشم پای خودت...........3 روز بهت مهلت میدم......فکراتو بکن............من ازینایی که دیدی نیستم...........خلاصه..........بابای دختره دید چاره نداره به هر راهی متوسل شد دید پسره تا پای جونش وایساده............خلاصه بعد 3 روز دختره رو بردن محضر عقدش کردن..............خودش میگفت روز عقد همه گریه میکردن برا ایندوتا جوون............مادر و پدر پسره هم نیومدن............پسره ول کرد خونوادشو و رفت تهران..........ادامه درس...........پسر خیلی خوشتیپیه..............و خوش اخلاق ..........من که خیلی دوسش دارم.....اقاس...........خلاصه .........مادر جان که دید بعله پسرشو از دست داده.و اینا ................قلبش درد گرفت و بستری شد..............خلاصه اومدن به التماس پسرو بردن بیمارستان دیدن مادر............و دوباره همه با هم رفیق شدن...........و یه عروسی خوب هم گرفتن..............اون دوتا الان خوشبختن.......مث دوتا کبوتر عاشق کنار همن......عاشقی یعنی این................نه اینکه پسره میشینه چرتکه میندازه با کی ازدواج کنه که باباش پولدار تر باشه.............دختره هم تا یه خواستگار پولدارتر میاد زرتی دل از بقیه میکنه...........خلایق هرچی لایق حالا این همه توضیح واقعا لازم بود....دو جمله آخر هم کل مفهومو میتونست برسونه!!!! 3
مهندس خوش فکر 11397 ارسال شده در 13 مهر، 2010 نکته ی جالب اینجاست.......... وقتی زن نگرفتی فقط زن نداری ولی وقتی که زن گرفتی فقط زن داری............
Waffen 15120 ارسال شده در 14 مهر، 2010 نکته ی جالب اینجاست..........وقتی زن نگرفتی فقط زن نداری ولی وقتی که زن گرفتی فقط زن داری............ :ws28::ws28: یکی نبود اینارو قبل از اینکه من زن بگیرم بهم بگه که... تایید میکنم... :icon_razz: 2
گـنـجـشـک 24371 ارسال شده در 14 مهر، 2010 من راجع به عاشقی یه مطالعاتی کردمعاشقی مثل شکار میمونه............به حسن کچل میگن برو شکار میپره یه مرغ از مرغدونی خونه میگیره..........مث این باباهایی که دخترعمو ....و دختر خاله ...........و دختر عمه.......و دختر همسایه و از اینا میگیرن............ من یه دوستی دارم..........اهل فیروز اباد فارسه...........عاشق یه دختری شد.......رفت بهش گفت دختره هم عاشقش بود............ اومد بره خواستگاری پدر مادر پسره مخالف بودن............ماه دی بود..........رفت به پدر مادر خودش گفت من میرم دانشگاه عید بر میگردم فکراتونو تا اون موقع بکنین برگشتم عید میریم خواستگاری..............رفت دانشگاه و عید برگشت.........قرار خواستگاری رو با پدر دختر گذاشت...........اومد خونه گفت بیاید بریم خواستگاری زشته به مردم قول دادم............مادره بهش گفت .........من نمیام میخوای خودت برو تنهایی...........پسره گفت ... اگه تنهایی رفتم دیگه بر نمیگردم تو این خونه ها ............فکر کردن شوخی میکنه........گفتن باشه بر نگرد..............رفت عموشو ورداشت رفت خواستگاری خونه دختر .............بابای دختر پاشو کرد تو یه کفش که خانوادت کوشن؟...............من دختر به تو نمیدم ................پسره برگشت به بابای دختره گفت..............برید از دخترتون بپرسید منو دوست داره یا نه..............اگه اون بگه نه من میرم پشت سرمو نیگا نمیکنم...........اما حاجی من اونو دوست دارم..........اونم منو ................یا دختر مثل ادم بهم میدی...............یا میدزدمش .............دیگه ابرو ریزیشم پای خودت...........3 روز بهت مهلت میدم......فکراتو بکن............من ازینایی که دیدی نیستم...........خلاصه..........بابای دختره دید چاره نداره به هر راهی متوسل شد دید پسره تا پای جونش وایساده............خلاصه بعد 3 روز دختره رو بردن محضر عقدش کردن..............خودش میگفت روز عقد همه گریه میکردن برا ایندوتا جوون............مادر و پدر پسره هم نیومدن............پسره ول کرد خونوادشو و رفت تهران..........ادامه درس...........پسر خیلی خوشتیپیه..............و خوش اخلاق ..........من که خیلی دوسش دارم.....اقاس...........خلاصه .........مادر جان که دید بعله پسرشو از دست داده.و اینا ................قلبش درد گرفت و بستری شد..............خلاصه اومدن به التماس پسرو بردن بیمارستان دیدن مادر............و دوباره همه با هم رفیق شدن...........و یه عروسی خوب هم گرفتن..............اون دوتا الان خوشبختن.......مث دوتا کبوتر عاشق کنار همن......عاشقی یعنی این................نه اینکه پسره میشینه چرتکه میندازه با کی ازدواج کنه که باباش پولدار تر باشه.............دختره هم تا یه خواستگار پولدارتر میاد زرتی دل از بقیه میکنه...........خلایق هرچی لایق تو از این جور دوستا بازم داری ؟بی زحمت اگه تو دست و بالت یکی دیگه هست ما روهم خبر کن. 1
تینا 15116 ارسال شده در 14 مهر، 2010 نکته ی جالب اینجاست..........وقتی زن نگرفتی فقط زن نداری ولی وقتی که زن گرفتی فقط زن داری............ میگن زن بلاست ولی هیچ خونه ای بی بلا نباشه 2
maryam_alien 9906 ارسال شده در 14 مهر، 2010 میگن زن بلاست ولی هیچ خونه ای بی بلا نباشه :icon_pf (34):
سارا-افشار 36440 ارسال شده در 14 مهر، 2010 من راجع به عاشقی یه مطالعاتی کردمعاشقی مثل شکار میمونه............به حسن کچل میگن برو شکار میپره یه مرغ از مرغدونی خونه میگیره..........مث این باباهایی که دخترعمو ....و دختر خاله ...........و دختر عمه.......و دختر همسایه و از اینا میگیرن............ من یه دوستی دارم..........اهل فیروز اباد فارسه...........عاشق یه دختری شد.......رفت بهش گفت دختره هم عاشقش بود............ اومد بره خواستگاری پدر مادر پسره مخالف بودن............ماه دی بود..........رفت به پدر مادر خودش گفت من میرم دانشگاه عید بر میگردم فکراتونو تا اون موقع بکنین برگشتم عید میریم خواستگاری..............رفت دانشگاه و عید برگشت.........قرار خواستگاری رو با پدر دختر گذاشت...........اومد خونه گفت بیاید بریم خواستگاری زشته به مردم قول دادم............مادره بهش گفت .........من نمیام میخوای خودت برو تنهایی...........پسره گفت ... اگه تنهایی رفتم دیگه بر نمیگردم تو این خونه ها ............فکر کردن شوخی میکنه........گفتن باشه بر نگرد..............رفت عموشو ورداشت رفت خواستگاری خونه دختر .............بابای دختر پاشو کرد تو یه کفش که خانوادت کوشن؟...............من دختر به تو نمیدم ................پسره برگشت به بابای دختره گفت..............برید از دخترتون بپرسید منو دوست داره یا نه..............اگه اون بگه نه من میرم پشت سرمو نیگا نمیکنم...........اما حاجی من اونو دوست دارم..........اونم منو ................یا دختر مثل ادم بهم میدی...............یا میدزدمش .............دیگه ابرو ریزیشم پای خودت...........3 روز بهت مهلت میدم......فکراتو بکن............من ازینایی که دیدی نیستم...........خلاصه..........بابای دختره دید چاره نداره به هر راهی متوسل شد دید پسره تا پای جونش وایساده............خلاصه بعد 3 روز دختره رو بردن محضر عقدش کردن..............خودش میگفت روز عقد همه گریه میکردن برا ایندوتا جوون............مادر و پدر پسره هم نیومدن............پسره ول کرد خونوادشو و رفت تهران..........ادامه درس...........پسر خیلی خوشتیپیه..............و خوش اخلاق ..........من که خیلی دوسش دارم.....اقاس...........خلاصه .........مادر جان که دید بعله پسرشو از دست داده.و اینا ................قلبش درد گرفت و بستری شد..............خلاصه اومدن به التماس پسرو بردن بیمارستان دیدن مادر............و دوباره همه با هم رفیق شدن...........و یه عروسی خوب هم گرفتن..............اون دوتا الان خوشبختن.......مث دوتا کبوتر عاشق کنار همن......عاشقی یعنی این................نه اینکه پسره میشینه چرتکه میندازه با کی ازدواج کنه که باباش پولدار تر باشه.............دختره هم تا یه خواستگار پولدارتر میاد زرتی دل از بقیه میکنه...........خلایق هرچی لایق این دوستتون احیانا اول اسمش ح نیس؟ 4
هوتن 15061 ارسال شده در 14 مهر، 2010 این دوستتون احیانا اول اسمش ح نیس؟ نه اول اسمش ج هستاونی که اول اسمش ح هست بچه استان فارس نیست 3
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری