رفتن به مطلب

برداشتهای سطحی


ارسال های توصیه شده

سلام دوستان عزیز

برداشتهای سطحی از رفتارها وگفتارها بدترین عکس العمل ادما میتونه باشه

گاهی بدون اینکه به واقعیتها توجهی داشته باشیم سعی درهمگام سازی خیالهامون با واقعیتها داریم بدون اینکه اخروعاقبت کاررو ببینیم

به نظر شما رفتارهای شتابزده از چه چیزی ناشی میشن

این داستان تکراری رو هم دوباره بخونین!

 

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم منشی ام ژانت بهم گفت:”صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك!“

 

از حق نميشه گذشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي تولدم يادش بود.تقريباً تا ظهر به كارهام مشغول بودم. بعدش ژانت در زد و آمد تو و گفت:” ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!“

 

 

گفتم:"خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم باشه بريم."

براي ناهار رفتيم بیرون از شرکت. البته نه به جاي هميشه گي، بلكه به يک جاي دنج و خيلي اختصاصي رفتیم. اول از همه دوتا مارتيني سفارش دادیم و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.

وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت:”ميدونين، امروز روز خیلی خوبیه، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟

در جواب گفتم:” آره، منم فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه برگردیم.“

اونم در جواب گفت:”پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.“

وقتي وارد آپارتمانش شديم گفت:”ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم... دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم.“

گفتم:”خواهش مي كنم

اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز ” تولدت مبارك “ رو مي خوندند.... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... بدون لباس!!! وتمام جمعیت مات و مبهوت در برابر من

لینک به دیدگاه
سلام دوستان عزیز

برداشتهای سطحی از رفتارها وگفتارها بدترین عکس العمل ادما میتونه باشه

گاهی بدون اینکه به واقعیتها توجهی داشته باشیم سعی درهمگام سازی خیالهامون با واقعیتها داریم بدون اینکه اخروعاقبت کاررو ببینیم

به نظر شما رفتارهای شتابزده از چه چیزی ناشی میشن

این داستان تکراری رو هم دوباره بخونین!

 

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم منشی ام ژانت بهم گفت:”صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك!“

 

از حق نميشه گذشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي تولدم يادش بود.تقريباً تا ظهر به كارهام مشغول بودم. بعدش ژانت در زد و آمد تو و گفت:” ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!“

 

 

گفتم:"خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم باشه بريم."

براي ناهار رفتيم بیرون از شرکت. البته نه به جاي هميشه گي، بلكه به يک جاي دنج و خيلي اختصاصي رفتیم. اول از همه دوتا مارتيني سفارش دادیم و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.

وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت:”ميدونين، امروز روز خیلی خوبیه، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟

در جواب گفتم:” آره، منم فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه برگردیم.“

اونم در جواب گفت:”پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.“

وقتي وارد آپارتمانش شديم گفت:”ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم... دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم.“

گفتم:”خواهش مي كنم

اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز ” تولدت مبارك “ رو مي خوندند.... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... بدون لباس!!! وتمام جمعیت مات و مبهوت در برابر من

 

سجاد جان این برداشت سطحی نیست ...........این پدر سوختگی زنهاست

لینک به دیدگاه
ولي خودايي مرده هم کم پدر سوخته نبوده ها :w58:

اتفاقا مرد انسان رئوفی بوده..............میخواسته منشیشو خوشحال کنه

ولی یه چیزو مطمئنم اونم اینکه مرده این داستانو قبلش نخونده بوده:ws3:

لینک به دیدگاه

حالا کدوم یکیشون بیشتر پدرسوخته تر بودن

ولی به نظر من نقش اصلی رو خود زن رییس ایفا کرده

اخه زن اگه زن باشه مردش با یکی دیگه بیرون

مرد هم اگه مرد بود به زنش فکر میکرد نه به ناز وعشوه منشیش

چی گفتم؟

لینک به دیدگاه
حالا کدوم یکیشون بیشتر پدرسوخته تر بودن

ولی به نظر من نقش اصلی رو خود زن رییس ایفا کرده

اخه زن اگه زن باشه مردش با یکی دیگه بیرون

مرد هم اگه مرد بود به زنش فکر میکرد نه به ناز وعشوه منشیش

چی گفتم؟

 

مرده بدبخت زيادي ساده و خوش باور بوده زنه هم بيچاره زيادي پدر سوخته بوده!!

ايني که گفتم کلا با پست قبليم تناقض داشت!! :w58:

لینک به دیدگاه

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...