رفتن به مطلب
Mohammad Aref

خاطرات باغ ملی گیاهشناسی، 18 شهریور 95

پست های پیشنهاد شده

سلام دوستان عزیز

 

این برنامه چون خود عاطفه نتونست حضور پیدا کنه، من حالا تاپیک خاطراتش رو میزنم. ولی توضیح سعی میکنم زیاد ندم و بسپارم به خود بچه ها توضیحات بیشتر رو :ws3: به همراه تصاویر بیشتر از طبیعت زیباش :a030:

 

برنامه امروز با حضور 21 نفر برگزار شد. که 20 نفر تا ساعت 10 دم ورودی باغ بودن و نفر آخر سلفی انداز معروف هم ظهر ساعت 12 اینا به جمع اضافه شد که خیلی از مسیرهای خوب رو تا اون موقع رفته بودیم :icon_pf (34):

 

البته 8 نفر از این 21 تا فک و فامیل بودن :ws3: من و مهدی و مادرمون، دوتا از دخترعمه هام با دختراشون و دوست دخترشون، همکار مهدی (یوسف)، ایمان، حمید شهرساز، جاوید (جوجو) و دوستش، نازنین، فرزانه، سحر، سمیرا، نسرین، آزاده، آرزو و مادرش.

 

از اونجایی که تعداد زیاد بود، همون اول یه لیدر باهامون فرستادن و لیدر هم اولش جو گرفته بود و یکی دوجای اول حسابی وایمستاد و توضیح میداد، بعد بچه ها رو توجیه کردیم که وسط توضیحش شما اگه جایی خواستین عکس بندازین برید بندازین و لازم نیست حتما وایسید و گوش کنید :ws3: هیچی دیگه 2،3 جا لیدره اومد، بعد دید هرجا میبره نیم ساعت اینا معطل میشه تا بچه ها عکس بگیرن و اصلا یه جا جمع نمیشن. خودش کم آورد و بیخیال شد، پیچوند رفت :ws28:

 

دیگه بعدش با خیال راحت تر به گشتن ادامه دادیم و از طبیعت زیبایی که داشت فیض بردیم :ws3: تا ساعت 3:30 که دیگه عزم برگشت گرفتیم :w02:

 

یه سری از بچه ها هم دیگه آخرش نای رفتن نداشتن و خوب خسته شده بودن :ws3:

 

ولی ایشالا که به همه خوش گذشته باشه :a030:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

بازهم برنامه دیگری در کنار دوستان عزیز

 

داستان از جایی شروع شد که بلیط رو خریدم و چون چند دفعه رفته بودم میدونستم قراره کجا برم و چه لذتی در انتظارمه....

 

دیشب طبق برنامه گفتم تا 10 میخوابم و بعد میرم به دوستان عزیز میپیوندم و لذت میبرم...

 

اما ذوق دیدار دوستان و باغ رویایی آنقدر زیاد بود که ساعت 6 پا شدم و کارا رو انجام داد و اول وقت رسیدم به دوستان خدا رو شکر

 

بلیط چندی از دوستان توسط من پرینت گرفته شد که همه خودشون پرینت گرفته بودن و فقط کاغذ حروم شد و تیشه ای بر درختی زده شد متاسفانه:sigh:

 

در راه به نازنین خانم زنگ زدم که ایشون گفتن دم در ورودی باغ هستیم و من هم پیوستم به بچه ها و کاغذ نت برگ رو دادم و بلیطم رو گرفتم

 

اولین کسی که دیدم محمد ادمین بووود بعد دیدم یا خدا چرا هیشکی آشنا نیست جز تعدادی معدود:sigh:

 

بعدها متوجه شدم اکثرا از فامیل و دوستان برادران عارف بودن که زحمت کشیده بودن و تشریف آورده بودن:a030:

 

خلاصه ابتدای کار لیدری به ما عطا شد و قرار شد ایشون ما رو راهنمایی کنه البته خودش خودش رو پیچوند و نمیدونم کجا غیبش زد وسط کار:w58:

 

گردش در باغ شروع شد و من طبق معمول دنبال سوژه برای عکاسی بودم اعم از قورباغه، سنجاقک، مارمولک و .... که وضعیت راضی کننده بووود:ws3::whistle:

 

جاتون خالی واقعا زیبا بود گشت و گذار تکه ای از بهشت. قدم زنان ادامه دادیم تا نرم نرمک وقت ناهار شد و من هم که باز گول جمله نت برگ رو خورده بودم که رستوران داره هیچی نبرده بودم

 

اما چشمتون روز بد نبینه فقط سیب زمینی و اسنک داشت:banel_smiley_4:

 

اینجا بوود که دختر همسایه بالایی ایمان به دادمون رسید و با کتلت خوشمزه ای که درست کرده بووود سیرمون کرد:a030:

 

در موقع ناهار خانم سلفی بگیران هم به ما افزوده شد:a030:

 

البته وسطاش اولیه هم آورده شد که جا داره از مادر برادران خیابانی تشکر کنم چون بسیار خوشمزه بود:icon_gol:

 

بعد ناهار که اصلا حس پیاده روی نبود برادران ادمین هی ما رو جاهایی میبردن که ورود ممنوع بود و با خشم نگهبانان محترم روبرو میشدیم و با زبون خوش میومدیم بیرون:ws3::whistle: (پیوست شماره 1)

 

خلاصه هی از این ور به اون ور البته من که اصلا خسته نبودم واس بقیه بچه ها که خسته شده بودن غر میزدم:ws3::whistle:

 

در ادامه هم برادران عارف سر مسیریابی با هم دعوا کردن چه بزن بزنی:w58::ws3::whistle: (پیوست شماره 2):whistle::ws28:

 

بعد از خشم دوستان نگهبان رفتیم به سمت پل زیبا و معروفی که در باغ ژاپنی وجود داره. اونجا مهدی ادمین در حال پرزنت و عضوگیری برای انجمن مشاهده شد:w58: (پیوست شماره 3)

 

در همین قسمت بود که من متوجه حضور مادر برادران ادمین شدم و کلی خجالت کشیدم چون کلی جلوی مادرشون چیزی گفته بودم بهشون البته به شوخی و دوستان هم لطف کرده بودن هیچی نگفته بودن بهم

 

منو میگی سرخ شدم و یهو شروع کردم تعریف از ادمینان:w58::ws28:

 

بعد هم کم کم به سمت درب خروجی اومدیم و یک مراسم تشکر و قدردانی و معارفه کوچیکی برگزار شد و بعد هم نخود نخود هرکه رود خانه خود:a030:

 

من به همراه نازنین، ایمان، سحر و فرزانه رفتیم یک آب طالبی بسیار خوشمزه با کارملا خوردیم که بسی لذت بردیم:w58::ws3::whistle: جای هیچکس هم خالی نبود و بسی چسبید و حال کردیم:ws3: (پیوست شماره 4)

 

در کل تشکر از برادران عارف و تمام دوستانی که زحمت حضور رو کشیدن

 

ایشالا برنامه های بعدی:a030:

 

حال نظر شما را به تصاویر اشاره شده به عنوان پیوست و طبیعت زیبای این باغ جلب می کنم:

 

پیوست شماره 1: (یکی از نگهبانان گیر)

 

oa2bxxx0nv1363jwxezg.jpg

 

پیوست شماره 2: (دعوای برادران عاف سر لیدری گروه):whistle::ws3:

 

devor1wldmy9i2odbpo.jpg

 

پیوست شماره 3: (پرزنت انجمن برای یکی از نگهبانان):w58:

 

nznx3sagji5apks8z0s.jpg

 

پیوست شماره 4: (آب طالبی بسیار بسیار خوشمزه و لاکچری:banel_smiley_4:)

 

65wegoscrwze8ap5oaq.jpg

 

تصاویری از طبیعت زیبا:

 

u5bcodweb65rtfqdrr.jpg

 

jvl12oit7a598s69z1u.jpg

 

hk3u7vtdv1avxu5okir.jpg

 

vu08e6wst3y7rz0zpjo.jpg

 

585hgjjchbdmpgr78mqz.jpg

 

vcc6so7mr5x5c0tyek8s.jpg

 

6fuustsh9gzui7xk306p.jpg

 

spxp4nv3nnshpggozn7d.jpg

 

33evwfu9krtxb0zime46.jpg

 

bs9gbbgxedv8jryji88c.jpg

 

eb91eoxim9und4xx31b.jpg

 

ugq08rb9q7hmt7okhcy.jpg

 

biqvudxzanl6spdsi42n.jpg

 

12upn5kda21mrn52t721.jpg

 

x47hqy17f1kacfmqi7tg.jpg

 

2lci75p70hpmpmh0baw.jpg

 

uql4v8z8ruyn8blez5y.jpg

 

xqhmpvhs7ywvf8qxtbo.jpg

 

pvgsiqo9u5gks2go.jpg

 

gv9o65r2po8ittd6kl6m.jpg

 

ytgn7r7o4z6rfq9eu8co.jpg

 

در آخر هم برای معرفی و اطلاعات بیشتر در مورد این باغ میتونید روی لینک زیر کلیک کنید:

 

محتوای مخفی

    برای مشاهده محتوای مخفی می بایست در انجمن ثبت نام کنید.

 

با تشکر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

منم به نوبه خودم از آقایون مدیر تشکر می کنم :w16:

جای بسیار زیبا و فوق العاده ای بود جای دوستآن عزیزم عاطفه و سمانه هم خیلی خالی بود:sigh:

با آرزو کلی عکس گرفتیم :hapydancsmil:

با مامان آرزو دوست بودم حالا صمیمی تر شدم:girl_in_dreams::flowerysmile:

مامان آقای عارف هم خیلی مهربون بودن و همچنین اقوام شون

:girl_yes2:

یه اتفاق ناگوار هم افتاد این بود که آقا حمید و شناخت ام شک شدم کلا :ws52::icon_pf (34):

خلاصه خودم و زدم آون راه:icon_pf (34):

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
منم به نوبه خودم از آقایون مدیر تشکر می کنم :w16:

جای بسیار زیبا و فوق العاده ای بود جای دوستآن عزیزم عاطفه و سمانه هم خیلی خالی بود:sigh:

با آرزو کلی عکس گرفتیم :hapydancsmil:

با مامان آرزو دوست بودم حالا صمیمی تر شدم:girl_in_dreams::flowerysmile:

مامان آقای عارف هم خیلی مهربون بودن و همچنین اقوام شون

:girl_yes2:

یه اتفاق ناگوار هم افتاد این بود که آقا حمید و شناخت ام شک شدم کلا :ws52::icon_pf (34):

خلاصه خودم و زدم آون راه:icon_pf (34):

 

داستان چی بوده؟:ws3::ws38::ws52:

 

شما بودی شکلک میزاشتی در میرفتی؟:ws52:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

یکی از برنامه های خوب دیگه که متاسفانه تعدادی از دوستان از جمله خود عاطفه استارتر برنامه رو بدلیل مشغله ای که داشتن نداشتیم. باغ ملی گیاهشناسی که یکی از ناب ترین مکانهای علمی و تفریحی ایران هست و مجموعه ای از اقلیم های مختلف گیاهی از تمام دنیا در یک فضای 150 هکتاری گرداوری شده تا بتونیم از این مکان زیبا نهایت استفاده رو ببریم. امیدوارم که همیشه بتونیم به بهترین شکل از این مجموعه زیبا و دیدنی حفاظت کنیم..:icon_gol:

برنامه طبق پیش بینی که کرده بودم با تاخیر ساعت 10 شروع شد. با توجه به اینکه به نسبت بیشترین جمعیتی بودیم که باهم از این مجموعه دیدن میکرد کار لیدر سخت بود خیلی زود متوجه شد این جمعیت که هریک به نوعی همدیگرو میشناختن رو نمیشه به راحتی کنترل کرد و بیشتر دوستان برای عکس انداختن و سلفی گرفتن از فضاهای متنوع این مجموعه اومدن و دید که هرجا میگه ما قبلا رفتیم تازه یکی دو جا هم عکسشو نشون دادم نمیدونست کجاست:ws52:خودش بیخیال شد رفت. از اون به بعد مسوولیت من بیشتر شد و اتفاقا بهتر شد چون تونستیم جاهایی بریم که عمرا لیدر میبرد. هرچند بین راه بخاطر شیطنتهای دوستان کمی هم مجبور بودم با نگهبانا مدارا کنم تا زیاد گیر ندن.به نوعی دوستان که مشغول عکس انداختن بودن حواس نگهبانا رو پرت میکردم با معرفی انجمن و گروهمون اتفاقا جز یک مورد خیلی هم استقبال میشد.:a030: درسته بدلیل مساحت زیاد این مجموعه و خستگی دوستان نشد که چند قسمت رو بریم اما تاجاییکه شد سعی داشتم به دوستان خوش بگذره بهرحال امیدوارم برنامه خوبی بوده باشه و همه لذت برده باشن.:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

من به همراه نازنین، ایمان، سحر و فرزانه رفتیم یک آب طالبی بسیار خوشمزه با کارملا خوردیم که بسی لذت بردیم

w58.gif:ws3::whistle: جای هیچکس هم خالی نبود و بسی چسبید و حال کردیم:ws3: (پیوست شماره 4)

:w58::w58::w58::w58::w58::w58::w58::w58::w58::w58::w58::w58::w58::w58::w58::w58::w58::w58::w58::ws44::ws44::ws44::ws44::ws44::ws44::icon_pf (95)::icon_pf (95)::icon_pf (95)::icon_pf (95)::icon_pf (95)::icon_pf (95)::icon_pf (95)::icon_pf (95)::icon_pf (95)::icon_pf (95)::icon_pf (95)::icon_pf (95)::icon_pf (95)::icon_pf (95):

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

:ws3:داستان منم از جایی شروع شد که باید تمام میشد:ws3:

 

دقیقن از اینجا شروع شد :4564:که متوجه شدم 15 ساعت و 30 دقیقه فرصت دارم تا بلیط بگیرم .:hanghead::ws3:که متاسفانه تا الان هم در حال تمدید است (در نت برگ):vahidrk:

 

به دوستان گفتم و هر کسی بهونه ای داشت تصمیم گرفتم با مادرم بیام:ws3:چون از عکسا معلوم بود که جای مورد علاقه من میباشد:w02:

 

داستان چگونگی بلیط گرفتن من با نت کم سرعت هم بماند برای خودم:sigh:

 

چند روز بعد دوست پنج ساله من آزاده جونم گفت که منم میام:icon_redface::hapydancsmil:کلی ذوق کردم که تنها نسیتم:a030::ws3:

 

وقت موعود فرا رسید:(50):

 

دقیقا ساعت 9:30 در مترو ایران خودرو بودیم:ws3:

 

و به یاران پیوستم:ws3:بعد از سلام و احوال پرسی و معرفی دوستان به مادرم مقداری ایستادیم:ws3:

 

بعد خانومی رو مادرم دید که پرسید شما هم از بچه های انجمن هستید؟:hanghead::w02:بعد ایشون فرمودند من مادر مهدی و محمد عارف هستم:hapydancsmil::ws3:

 

کلی خندیدم بابت چیزی که مادرم پرسید و جوابی که داده شد:ws3::ws47:

 

 

بقیه داستانم دوستان تعریف کردن:w16::icon_redface::icon_redface:

 

کلی خوش گذشت و کلی عکسای خوشگل انداختیم :girl_blush2:

 

 

با تچکر:icon_gol::w02:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

ساعت هشت از خواب بیدار شدم و رفتم کلبچی سر کوچه، با یه دوست صبحونه مختصری زدیم در حد چایی :ws3:

ساعت نه و نیم رسیدم ایستگاه مترو ایران خودرو که دقیق خروجی اونجا ایمان رو دیدم، لباسش هم یجورایی سبز بود

دوست خوبم پویا هم منتظرم بود، بعد از دیدن پویا، مجموعه‌ای از دوستان نو اندیشانی رو دیدم که شصت درصد افراد کاملا جدید بودن :ws52:

 

با کلی تصویرسازی ذهنی خودمون رو به ورودی محل مورد نظر رسوندیم، با تصاویری که از قبل دیده بودم بنظر می‌رسید باید وارد یک مکان عالی می‌شدیم یا همونطور که عارف بزرگ گفت، یک بهشت!

و وقتی که صحبت از ۱۵۰ هکتار شد، خودم رو آماده روبرو شدن با سرزمین عجایب نمودم

 

پیاده روی شروع شد، و یک لیدر خانم هی وامیساد و توضیحاتی رو ارایه میکرد که خوشبختانه خودش مارو تنها گذاشت !

 

هرچقدر بیشتر قدم می‌زدیم، این تصویر سازی ذهنی من بیشتر و بیشتر رنگ تیره به خودش می‌گرفت، بجز چیزهایی که روزانه بارها و بارها می‌دیدیم، و یا چیزهایی که بارها و بارها به صورت طبیعی جلوی رومون دیده بودیم، با چیز جدیدتری برخورد نکردیم، البته طبیعیی هست که چیز جدیدی نباشه، ولی چینش ضعیف، ضعف مدیریتی، و البته نبود سلیقه در استفاده بهینه از این 150 هکتار چیزی نبود که نادیده گرفته شه

البته ناگفته نماند که مکان‌های جالبی برای سلفی گرفتن و تصویر برداری داشت که با قرار گرفتن این موضوع در کنار حضور یافتن دوستان قدیمی و جدید بسیار خوب و مهربون، روز لذت بخش ولی گرمی رو رقم زد

 

در نهایت از حضور تک تک دوستان قدیم و آشنایی با دوستان جدید خیلی خیلی خوشحالم و از همه تشکر می‌کنم

و همینطور آرزومندم که این مکان فوق العاده و بسیار وسیع هرچه زودتر به یک مکان خیلی خیلی پرفکت تبدیل شه چون براحتی پتانسیل این کار رو داره ولی خوب نیازمند مدیریت خیلی بهتری هست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

فدات بشم آرزو عزیزم دوست جونی من:icon_gol::rose::4uboxsmiley:

قربونت برم من بهترینم:heartshape2:

گیتار تم ادامه بده یه کنسرت سه نفره راه بندازیم:connie_24:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

دختر همسایه بالایی:w58:

من فکر کردم آقا ایمان خودش غذا هارو درست می کنه:ws38:

عجب:ws52:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

سلام

خب منم تعریف می کنم، البته از شبش شروع می کنم که در مورد دختر همسایه بالایی هم توضیح داده باشم.:ws3:

 

حمیدجان همسایه بالایی مون دو تا داداش مجردن.:ws28:

 

خب 8 و خورده اینا خونه رسیدم، یادم افتاد نون نگرفتم واسه برنامه فرداicon_pf%20%2834%29.gif:ws3:، یکی هم قرار بود یه چی واسم بیاره (بگذریم که تهشم نیاورد:banel_smiley_4:)، یه خورده ذهنم درگیر اونم بود.

 

بعد شام ساعت 9 اینا که با بچه ها توی تلگرام صحبت می کردیم، یادم افتاد بلیتم پرینت نگرفتم.icon_pf%20%2834%29.gif:ws3:

 

حالا به هرکی پیام میدادم مگه پرینتر پیدا میشد:banel_smiley_4:، البته جاوید گفت سر کوچه شون یکی هست، رفت که برام پرینت بگیره که اونم بسته بود:ws3:، ولی بالاخره فرزانه و حمید پیدا شدن که پرینتر داشتن:ws3:، منم به جفتشون دادم:whistle:، پرینت گرفتن و آوردن، دست همشونم درد نکنه.:icon_gol::w02:

 

جاویدم می گفت که دوستشم قراره بیاد، قبلش با جاوید هماهنگ کرده بودیم که نهارش با من باشه، منم با توجه به تجربه سال پیش که بوفه ش هیچی نداشت و همینطور نهار تولد انجمن، ترجیح میدادم غذای بیرون نخورم:ws3:. قرارمون هم کتلت بود:ws3:، بعد که گفت دوستشم میاد و بهش میگه یه چی بیاره، منم گفتم کتلت زیاد میشه و نمی خواد بگی چیزی بیاره، بعد هم برای اطمینان یه سیب زمینی خیلی بزرگ داشتم گذاشتم بپزه واسه کتلت.:ws28:

 

بعد از جاوید پرسید حالا صبح نون چی بگیرم، هم بربری هم سنگک چسبیده به خونم، دو ساعت داره برام تحلیل می کنه که این راحت الحلقومه و اون یکی کیفیتش بهتره.:banel_smiley_4: - خب بالاخره کدوم یکی؟w000.gif

- سنگک:banel_smiley_4:

 

دیگه تا 11 و نیم اینا کتلتا هم آماده شد، با توجه به اون سیب زمینی بزرگی که توش انداخته بودم، فکر کنم 14 - 15 تا شد.:ws28:

 

صبحم قبل 7 رفتم نونوایی، تا حالا سنگکی رو اون موقع صبح ندیده بودم.:ws28: هر چی هم نیاز بود ریختم تو کوله م و 8 و خورده اینا از خونه زدم بیرون، مترو سوار شدم و خوشبختانه سر وقت هم به محل قرار رسیدم.:ws3:

 

خیلی بچه ها هم همون موقع رسیدن، بعد هم با ماشین رفتیم و کم کم همه خودشون رو به محل اصلی رسوندن، دیگه از اینجا به بعدش هم دوستان دیگه توضیح دادن، سعی می کنم تکراری نباشه.:a030:

 

من بیشتر کنار حمید بودم، بدون من 90 درصد این عکسا و بقیه رو نمی تونست بگیره:whistle:، کلی خوردنی های مختلف هم بچه ها آورده بودن از پاستیل برنامه قبلی حمید که دست محمد بود، کارملای فرزانه (همون رنگارنگ خودمون:whistle:)، شکلات و پاستیلای ترشه نازنین، جاتون خالی خوردیم.

 

از منظره های قشنگ و جالبی هم که بود استفاده کردیم و کلی هم عکسای جالب با حمید گرفتیم. :ws3:

 

موقع نهار هم رفتیم اون بوفه معروف، امسال یه خورده وسایلش بیشتر شده بود، می گفتن مثل اینکه سیب زمینی هم داره، با حمید، فرزانه و نازنین روی یه میز بودیم که اونا می خواست هممون سیب زمینی رو سفارش بدن که هی من می گفتم نه بابا من غذام زیادهw000.gif، بعد از اینکه گزینه های مادر و خواهر به علت شهرستان بودن رد شد، نگاه ها به سمت دختر همسایه رفت و کلی هم در باب خوبی های ایشون سخن ها رفت:ws28:. بعد هم جاوید و دوستش اومدن کنارمون، که دوستش پویا ارتودنسی کرده بود، اصلا نهار نمی تونست بخوره (همونی که به خاطرش بیشتر درست کردم:ws3:)، فقط فکر کنم یه نوشیدنی خورد، که زحمت نوشیدنی ها هم جاوید کشید. جاویدم اومده و نیومده با تصور اینکه من گفتم خودم درست کردم، خواست تکذیبش کنه، که دید نه صحبت از دختر همسایه هست، اونم با بقیه همراهی کرد.:banel_smiley_4:

 

البته فکر کنم اگه می دونستن کی درست کرده، نمی خورد کسی:ws28:، بعد هم خانوم خویش اندازنده (کسی که عکسای خویش انداز زیاد می گیرد، در بعضی متون از سلفی گیر هم به جای آن استفاده شده است:whistle:) اومدن هر چی بهش اصرار کردم بیا، غذامون زیاده نیومد، فکر کنم یه بوهایی برده بود:ws3:، ترجیح داد از الویه مادر محمد استفاده کنه که اتفاقا خیلی خوشمزه بود.:w16:

 

بعد نهار هم دوباره راه افتادیم، خیلی جاهای دیگه هم رفتیم، مناطقی که با طناب بسته بودن تا کسی وارد نشه، ولی خب ما توجهی بهش نکردیم، البته یه نگهبانی که حمید عکسشو گذاشت، اولین بار از پشت بهش رسیدیم که متوجه مون نشد، سریع برگشتیم، ولی تو ادامه بالاخره متوجه حضورمون شد و ولمونم نمی کرد تا از اون مناطق بیرون نریم. سحرم بعضی موقع ها یه چیزایی خارجی می گفت که مثلا بگه من اینا رو میشناسم، مثل Cover plant، ما هم که نمی دونستیم فرض رو بر درست بودن میذاشتیم.:whistle:

 

کلی هم با محمد و مهدی پیش مادرشون باهاشون شوخی می کردیم که حمید تازه آخرا متوجه شد مادرشون هستن، فوق العاده خانوم مهربون و صمیمی و بودن، همینطور بقیه فامیلاشون.

 

از همه دوستانی که اومدن، همینطور مادر آرزو، مادر محمد و مهدی و بقیه فامیلاشون تشکر می کنم، واقعا خوش گذشت.:icon_gol::a030:

جای دوستانی که نیومدنم خالی.:icon_gol::a030:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

چه جالب شما از همه بهتر توضیح دادی آقا ایمان:a030:

خوبه جا افتاد مطلب:ws3:

خیالم راحت شد:ws37:

ذهنم از دیشب درگیر شده بود:ws47:

از خوردنی ها هم که ما هیچ ندیدیم

فقط دلستر که آون هم بسیار تلخ بود که طفلک آرزو با من شریک شد با مامان گل اش:sigh:

ولی شکلات خوش مزه بود دستت درد نکنه آقا ایمان:w16:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

سلام دوستان نواندیش :icon_gol:

 

چهارشنبه آخرای شب نازنین و برادر ایمان بلیطهاشونو فرستادن تا واسشون پرینت بگیرم نازنین جان هم زحمت بلیط منو کشید boos.gif

طبق معمول صبح که داشتم خواب میموندم بازم پدر اومدند و فرمان بیدار باش زدند و تا مترو صادقیه همراهیم کردند ..

راس ساعت 9:30 رسیدم مترو ایران خودرو (اینقده آنتایمم من) .. وقتی به برادران عارف رسیدم دیدم بیست نفر قبل من رسیده بودن w58.gif

با دو تا دخمل آشنا شدم اسماشون چی بود5c6ipag2mnshmsf5ju3z.gif:ws38: یادم نمیاد یکیشون پاش شکسته بود و تازه از گچ درومده بود :ws3:

آرزو و آزاده .. که نمیدونم کدوماشون آزاده بود و کدوماشون آرزو بود :ws52: اون یکی که با مادر محترمش اومده بودن دختر جالبی بود ، با توضیحات دوست پا شکسته مون دلش خواست واسه یبارم که شده دستش بشکنه :ws28:

 

جمعی از خویشاوندان عارفین حضور داشتن که در لحظه ی معرفیشون پدر تماس گرفتند و مشغول صحبت بودیم و متوجه نشدم کی دقیقا کی بود :girl_in_dreams: در کل از آشنایی دورادورشون خوشوقت شدم :girl_yes2:

 

نازنین عزیزم همراه دائمی من . عکس میگرفتم ، عکس میگرفت و .. :icon_redface:

 

در راه برادر حمید شهرساز کارملاهای منو زد ولی بعدش نازنین جانم با وعده ی پاستیل ترش از چنگش دراوردشون biggrin.gif

 

رسیدیم به بوفه و نشسته بودیم که جونی یور عارف با منوی بلند بالایی سر میزمون اومد و سفارشمون رو گرفت ( سیب زمینی یا اسنک ؟ ) کوله ی داش ایمانمون باز شد و ناهار ما تامین شد :ws3: دستشون درد نکنه :icon_gol:

 

موقع ناهار دو دوست دیگه هم به میز ما اضافه ( جاوید و دوستشون ) یکی از عارفین الویه مادرپَز واسمون آورد و دوستان میل کردند و واسه ما تعریف کردن به به و چَه چَه hanghead.gif و بعدش چای بموقع رسید با شکلات باراک از کوله داش ایمان :gnugghender: دو تا قوری چای سر میز ما خالی شد :whistle:coffee.gif

 

مسیر رو ادامه دادیم که دوستان توضیح دادن .. هوا بسی گرم و آفتاب با زاویه 90 درجه بر سران میتابید راه رفتیم و راه رفتیم

 

 

و

 

 

راه رفتیم و

 

 

راه رفتیم

 

 

 

 

راه رفتیم

 

 

رفتیم و

 

 

 

و

 

 

 

...

 

 

دیگه جونی باقی نمونده بود

 

ولی مناظر دیدنی اینقدر جذاب بودن که دلمون نمیومد از گروه جدا بشیم ادامه دادیم تا آخرین نفس ..

 

موقع برگشت ، منو نازنین و سحر و ایمان با داش حمید رفتیم و میهمان آب طالبی خُـــــنَـــــــک و دلپذیـــــــــــــــــــــــر هم شدیم hrqr6zeqheyjho1f9mx8.gifhrqr6zeqheyjho1f9mx8.gifhrqr6zeqheyjho1f9mx8.gifhrqr6zeqheyjho1f9mx8.gifhrqr6zeqheyjho1f9mx8.gif

 

وقتی رسیدم خونه سردرد شدید و سرگیجه تا الان که imoksmiley.gif احتمالا واسه خاطر آفتاب عمودی ..:mpr:

 

 

در کل خیلی خوش گذشت .. بازم ممنون از برادران عارف و همه دوستان . جای عزیزانی که نبودن خالی بود ایشالا که در برنامه های بعدی از حضورشون فیض ببریم ..

 

یبار دیگه هم سعادتی شد و تعدادی از عزیزان رو مجدد زیارت کردم و با تعدادی دیگه آشنا شدم :w16::icon_gol:

 

در ادامه چند تا عکس هم تقدیم حضورتون میشه

 

 

پیشی ناز با لنگ کفش یکی از نواندیشان عزیز:4chsmu1:

 

7527_dsc_0391.jpg

 

 

uxqz_dsc_0393.jpg

 

 

eo9x_dsc_0398.jpg

 

picr_dsc_0439.jpg

 

 

 

 

 

 

 

51nt_dsc_0430.jpg

 

 

rouk_dsc_0414.jpg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
فرزانه جون پس من چی:sigh:

من جالب نبودم:banel_smiley_4:

هیچ کی من و دوس نداره:4564:

 

چرا خودزنی میکنی عزیزدلم مگه میشه یادم بره دخمل به این خوبیو با دقت بخون خط پنجم از بالا آرزو و آزاده .. فقط شما کدوم بودی اونی که پاش شکسته بود یا اون یکی دوستش؟:icon_redface:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

من آزاده ام دوست آرزو . آرزو با مامانش اومده بود

من هم در کنار شون بودم به من گفتید عکس آواتار تون طوطی:a030:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...