-
تعداد ارسال ها
2132 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط *lotus*
-
نعمت نعمتی گابریل گارسیا مارکز ، گفته است:” روزی که متوجه شدم از تنها چیزی که واقعاً از آن لذت میبرم ، داستانسرایی است، تصمیم گرفتم همهی چیزهای لازم برای تامین و تعمیم این لذت را فراهم کنم ، به خودم گفتم : این مال من است! هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند مرا وادار به پذیرش یا انجام کار دیگری بکند”.اگر با دقت و تیز بینی عبارت را بخوانیم، متوجه دو نکتهی مهم میشویم.یکی اینکه اگر از چیزی لذت میبریم ، انگیزه ی کافی برای انجام آن داریم و بی هیچ احساس خستگی برای نیل به مقصود در راهی قدم میگذاریم که میدانیم با طبیعت ما ، سازگاری دارد. به بیان دیگر، کاری میکنیم که از آن لذت میبریم. دیگر اینکه هیچ کس نمیتواند جلوی حرکت راهی را که در آن گام نهادهایم، بگیرد. نکتهی اساسی حرف مارکز، در همین ایستادگی است. نعمت نعمتی اما دستیابی به چنین مهمی، فقط در علاقه و خواستن میسر نمیشود. باید خمیر مایهای داشته باشیم که به آن میگویند استعداد. برای بروز استعداد ، آنچه میتواند مسیر ما را روشن کند ، بهره گیری از ایجاد کردن است. ایجاد چیزی که تاکنون نبوده است. چگونگی محقق شدن این امر ، برمی گردد به نوع تفکر ما که ببینیم کجا ایستاده ایم و کجا می خواهیم برویم . “مولانا” می گوید:ای برادر تو همه اندیشهای مابقی از استخوان و ریشهایگر بُوَد اندیشهات گل گلشنی ور بُوَد خاری، تو هیمهی گُلخنیبنابراین برای اینکه منِ نویسنده بخواهم ایجاد کنم ، اندیشهای نو ، حرکتی نو و راهی نو را باید برگزینم تا به ایجاد کردنی که از آن حرف می زنم دست یابم. اینجاست که می فهمم نقش خلاقیت در داستاننویسی چیست. اینجاست که نقب می زنم به هزارتوی وجودم تا ببینم چه دارم تا به مدد آن از عنصر خلاقیت استفاده کنم و دنبال روزمرگی نباشم، بلکه با باور به پتانسیلی که دارم، بیایم و آنچه را می خواهم متجلی سازم.باور من این است کهبیش و پیش ازفراگیری فن نویسندگی، گوش کردن و نگاه کردن است که اهمیت دارد. تقویت گوش و چشم برای بهتر گوش کردن و بهتر نگاه کردن ، منجر به خلاقیت میشود. عنصری که اگر نویسنده به آن توجه کند ، شاهکار می آفریند. به عنوان مثال ، وقتی داستان ” لانه ” نوشتهی فرانتس کافکا را میخوانیم ؛ متوجه خلاقیت شگرف وی در دستمایهای که از آن سخن رفت ؛ می شویم.قهرمان داستان کوتاه” لانه ” ، حیوانی گوشتخوار شبیه گورکن است که در زمین نقب می زند و برای خود لانهای میسازد. کافکا در این داستان ، تصویر این حیوان را به گونه ای به ما نشان می دهد که تمام زندگی خود را صرف تکمیل و نگهداری آن میکند. لانه ، طوری ساخته شده است که حیوانات دیگر نمیتوانند به داخل آن وارد شوند ، ولی حتی در اعماق آن هم ، جانور احساس وحشت میکند و میترسد مبادا مورد حملهی جانور دیگری قرار گیرد. گاهی هم حیوان تصورمیکند که حیوانات مهاجم دارند به سوی لانهاش نقب میزنند به نحوی که هرچه بیشتر حیوان در اینباره میاندیشد ، نگرانی اش زیادتر می شود. این در حالی است که خودش به این امر واقف است که لانهاش را آنگونه ساخته است که از بیرون تهدید نمیشود.چنین نگاهی از درون به پیرامون و دیگر پدیدهها، یعنی تفکر واگرا داشتن. درچنین اثری است کهخواننده میتواند نقش گوش و چشم را به خوبی ببیند. وقتی میگویم گوش کردن ، مراد صرفا شنیدن نیست. چون شنیدن بر میگردد به حس شنوایی ما. اما گوش کردن چیزی فراتر از شنیدن است . گوش کردن به مفهوم دقت کردن است برای اینکه صداها ، حتی وزش آرام نسیم یا خش خشِ حرکت یک مورچه بر کناره ی دیواری ترک خورده را بتوانیم به خواننده منتقل نماییم. یعنی وقتی تصویری از باران در داستان می آفرینیم ، صدای موسیقی باران را به گوش خواننده برسانیم. فرانتس کافکا مثال یاد شده می تواند در مورد نگاه کردن نیز مصداق داشته باشد.یعنی جوری بنویسیم که خواننده ، بارش باران را ببیند. باورش شود که دارد باران می بارد. پرداختن به چنین موضوعی ، فقط مربوط به دانستن فن نویسندگی یا قواعد دستوری نمیشود. بلکه مربوط است به آفریدن باران بر روی صفحه ی کاغذ به طوری که مخاطب ، قطرات باران را بر روی پوست بدنش حس کند و صدای آن را بشنود.وقتی گابریل گارسیا مارکز میگوید:”مردم دنیا به دو گروه تقسیم میشوند: کسانی که میتوانند داستانسرایی کنند، و آنهایی که نمیتوانند. به عبارت دیگر و در مفهومی گستردهتر، کسانی که خوب میفهمند و آنهایی که بد میفهمند ” یقینا قصد اهانت به کسی را ندارد. او میخواهد بگوید آنهایی که می توانند داستان سرایی کنند ، کسانی هستند که شایستگی نویسندگی را دارند و این گونه افراد ، نگاه متفاوتی دارند که دیگران ندارند.این گونه داستان سراها ، کسانی هستند که نیروی ایجاد کردن دارند. قدرت خلق یک داستان که از آغاز تا پایان ، جای پای نویسنده ی خلاق را بینیم. به این جمله ی مارکز دقت کنیم:” ما در پی یافتن راهی برای تغذیه ی جنون داستانسرایی یا تعریف حکایت بودیم…..”. در این جمله قدر مسلم منظور مارکز از جنون ، عشق داشتن به داستان سرایی است. می توان به خوبی پی برد که وی ، چگونه از واژه ی جنون بار معنایی متفاوتی می سازد و آن را به خواننده منتقل میکند.بنابراین، داستاننویس خوب شدن ؛ صرفِ یادگیری قواعد و الفبای نویسندگی نیست ؛ بلکه خوب گوش کردن و خوب نگاه کردن است که می تواند ما را به وادیِ خلاقیت رهنمون باشد. بیاییم آن را تقویت کنیم.
- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
عادتهای نوشتن: ریموند کارور (برگردان فرشید عطایی) خواندن تجربهها و عادتهای نویسندگان بزرگ راهگشاست، حداقل اینکه به نویسندگان کم تجربه کمک میکند که با استفاده از این تجربهها به غنای کار خود بیفزایند. هرچند که آگاهی و اشراف به این نکات آموزنده به تنهایی نمیتواند از کسی یک نویسنده بسازد، اما وقتی در کنار دیگر عوامل موثردر این زمینه قرار گیرد، نتایج سازنده آن بسیار خواهد بود. این نوشته از کتاب داستان همشهری گرفته شده. *** هر وقت قرار است چیزی بنویسم، هر روز مینویسم. اگر چنین اتفاقی بیفتد که خیلی عالی است؛ مثلاً یک روز خودم را با متن داستانم جفتوجور میکنم. بعضی وقتها حتی نمیدانم چندشنبه است. به قول«جان اشبری» شاعر«روزهایی که مثل چرخ پرهدار میآیند و میروند» وقتی هم مشغول نوشتن نباشم و درگیر کارهای تدریس باشم، انگار که در تمام عمرم حتی یک کلمه هم ننوشتهام و اصلاً عادت به نوشتن ندارم. در این موقع دچار عادتهای بد میشوم؛ تا دیروقت بیدار میمانم و ساعتهای خیلی طولانی میخوابم. ولی اشکالی ندارد، من یاد گرفتهام که صبور باشم و منتظر فرصت بمانم. خیلی وقت است که با چیزی با نام صبر آشنا هستم. اگر به برجهای ستارهشناسی اعتقاد داشتم، فکر کنم برج من«لاک پشت» میبود!نوشتن برای من تابع برنامه خاصی نیست و ناگهان شروع میشود و ناگهان قطع میشود. ولی وقتی مشغول نوشتن باشم، ساعتها پشتِ میز تحریرم مینشینم؛ ده، دوازده یا پانزده ساعت بیوقفه، هر روز. اگر این اتفاق بیفتد من خیلی خوشحالم. البته بیشتر این ساعتهای کاری به ویرایش و بازنویسی متن میگذرد. کاری را به اندازهی این دوست ندارم که داستانی را که نوشتهام مدتی در خانه همراه خود داشته باشم و بار دیگر روی آن کار کنم. پس از آنکه نوشتن داستانی را به پایان میرسانم، برای فرستادن آن به مجلات هیچ عجلهای ندارم. بعضی وقتها داستان را تا چند ماه پیش خودم نگه میدارم و تغییراتی در آن میدهم، یک چیزی به آن اضافه میکنم، یک چیزی را بیرون میکشم.نوشتن نسخه پیشنویس داستان خیلی طول نمیکشد؛ این کار معمولاً طی یک نشست انجام میگیرد، ولی نوشتن آن در نسخههای مختلف زمان بیشتری میبرد. پیش آمده که بیست سی نسخه متفاوت از یک داستان نوشتهام. هرگز هم کمتر از ده دوازده نسخه ننوشتهام. خیلی آموزنده و دلگرمکننده است که آدم نسخه اولیه داستانهای نویسندگان بزرگ را ببیند. الان دارم به عکس نسخههای بازنویسیشدهی داستانهای «تولستوی» در چاپخانه فکر میکنم. از تولستوی اسم میبرم چون او عاشق ویرایش و بازنویسی داستانهایش بود. حال او عاشق این کار بوده یا نه، داستانهایش را خیلی بازنویسی میکرده. او همیشه مشغول بازنویسی داستانهایش بود. رمان «جنگ و صلح» را هشت بار بازنویسی کرد و وقتی آن را به چاپخانه فرستاد باز هم دنبال بازنویسی آن بود! چنین چیزهایی باید هر نویسندهای مثل من را که نسخه اولیه داستانهایش وحشتناک است، دلگرم کند.ریموند کارور اغلب با دست مینویسم. با نهایت سرعت صفحات کاغذ را پر میکنم. بعضی وقتها هم سریع یادداشتی در گوشه و کنار صفحه برای خودم مینویسم تا یادم باشد که در بازنگری چه تغییراتی در داستان بدهم. بعضی از صحنهها را مجبورم ناقص و در بعضی موارد نانوشته رها کنم. البته همهی قسمتهای داستان نیاز به دقت موشکافانه دارد ولی چون این دقت در نسخه اول داستان زمان زیادی میبرد، این کار را در نسخههای بعدی انجام میدهم. در واقع نسخه اول داستان مثل کشیدن طرح کلی و بستن داربست داستان است. وقتی نوشتن با دست به پایان رسید، داستان را با ماشین تحریر تایپ می کنم و از پشت میزم بلند میشوم و میروم.داستان تایپ شده همیشه برایم ظاهر متفاوت و البته بهتری دارد. موقع تایپ کردن هم یک سری تغییرات و حذفیات در داستان انجام میدهم. داستان نهاییام پس از سه چهار بار بازنویسی به دست میآید.
- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
-
-
-
-
kill bill فیلم خوش ساختی بود مخصوصا قسمت اولش که ترکیبی از انیمیشن و فیلم بود جالب بود آهنگ تیتراژ اولش هم خیلی زیبا بود bang-bang
- 3176 پاسخ
-
- 10
-
-
- فیلم
- لیست فیلم های هالیوودی
- (و 5 مورد دیگر)
-
-
-
1.کاش بیشتر تلاش میکردم 2.کاش انقد ساده نبودم 3.کاش هیچوقت دل نمیبستم 4.کاش انقد شجاعت داشتم که احساساتم رو با صدای بلند بگم 5.کاش قدر لحظه ها رو بیشتر میدونستم
- 26 پاسخ
-
- 5
-
-
شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید 1 از مسعود لعلی مجموعه ای از داستان های کوتاه و آموزنده و امید بخش خوندنش خالی از لطف نیست:)
- 1285 پاسخ
-
- 8
-
-
- معرفی کتاب
- معرفی کتابهای ادبی
- (و 9 مورد دیگر)
-
با توجه به درخواست دوستان متن شماره 3 حذف شده باقی شرکت کننده ها: متن شماره 5 از azarafrozعزیز و متن شماره 6 از hasti 1988 عزیز ممنون از همتون که شرکت کردین
- 41 پاسخ
-
- 9
-
-
خب مسابقه هم تموم شد ممنون از تمامی دوستای خوبم که شرکت کردن و رای دادن نتایج مسابقه ازین قراره: نفر اول:متن شماره 1 از sam-arch عزیز با 22 رای نفر دوم :متن شماره 7 از sahar 91 عزیز با 20 رای نفرات سوم:متن شماره 2 از پیر هاید عزیز و متن شماره 4 از bnamo neshan عزیز :icon_gol:
- 41 پاسخ
-
- 11
-
-
مســـابقه تشخیص هویت شماره شصت و چهار
*lotus* پاسخی برای partow ارسال کرد در موضوع : مسابقات تشخیص هویت
من امروز روزه ام نمیتونم بیام اماااا مطمعنم فروغه:hapydancsmil: -
مســـابقه تشخیص هویت شماره شصت و چهار
*lotus* پاسخی برای partow ارسال کرد در موضوع : مسابقات تشخیص هویت
فروغه اصلا از چشاش معلومه -
-
-
از نظرم معنی رهایی تو هر دوره با توجه به شرایط انسان تغییر میکنه مثل مفهوم خوشبختی که ادم تو هر دوره یه چیز رو عامل خوشبختی میدونه یه وقت پول یه وقت رسیدن به موفقیت ،عشق و...وبیشتر به نظرم معنی رهایی برای هر ادم با توجه به مشکلات تغییر میکنه یا میشه گفت مشکلات تعیین کننده هستن مثلا برای یه اسیر آزاد شدن نوعی رهایی محسوب میشه یا برای یه مقروض رسیدن به پول یا برای جنگ زدها آزاد شدن و ...
- 3 پاسخ
-
- 2
-
-
راه رفتن تو خیابونای شلوغه دم عید
- 5170 پاسخ
-
- 12
-
-
امشب دلتنگی داره منو میکشه
- 3494 پاسخ
-
- 10
-
-
آره حسابی نوستالژی بود مرسی ،مثل همیشه عالی
-
اگه میشه نام کاربری منو به *lotus*تغییر بدید
-
-
