رفتن به مطلب

noor1

کاربر انجمن
  • تعداد ارسال ها

    13
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اطلاعات شغلی و تحصیلی

  • رشته تحصیلی
    مهندسی شهرسازی
  • مقطع تحصیلی
    لیسانس

دستاورد های noor1

تازه کار

تازه کار (1/14)

60

اعتبار در سایت

  1. noor1

    کمک برای پایان نامه

    واقعا ممنون از اینکه جواب دادین خودم تقریبا به همینا رسیده بودم ولی یکم سردرگم بودم بازم ممنون:icon_gol:
  2. noor1

    کمک برای پایان نامه

    سلام به همگی دوستان کسی میدونه بازطراحی دقیقا یعنی چی؟ مفاهیم نزدیک به اون چی هستن؟ کتابی، چیزی اگه دارین لطفا دریغ نکنید بازم ممنون
  3. با سلام خدمت دوستان ببخشید من برای پایان نامه ام نیاز به یکسری از منابع لاتین دارم میخواستم بدونم سایتی هست که بتونم این کتابارو دانلود کنم؟ پیشاپیش ممنون از همگی
  4. noor1

    لوکوربوزیه

    [h=2] [/h]زينب جوادنيا هیچ یک از معماران معاصر تاثیری قابل مقایسه با لوکوربوزیه در شکل دادن به معماری مدرن نداشته است و این تاثیر نه فقط به دلیل خلاقیت هنری لوکوربوزیه به مثابه یک نقاش، یک مجسمه ساز، یک طراح و یک معمار، بلکه به دلیل سهم عظیم وی به مثابه یک روشنفکر و یک نویسنده پرتوان بود که می توانست پنداره های هنری خود را نه فقط در شکل تجسمی، بلکه به صورت افکاری روشن به بیان ادبی درآورد و از آن طریق بر گروهی از مخاطبان که در حوزه ای بسیار گسترده تر از معماری قرار می گرفتند، منتقل کند. لوکوربوزیه، مهمترین فضیلت معماری مدرن را در سادگی و کاربردی شدن آن می دانست . او این امر را از واحد مسکونی به شهر تعمیم می داد. مسئله لوکوربوزیه در واقع آن بود که میان زندگی فردی و زندگی جمعی سازشی به وجود آورد، که آن را در طراحی شهرک های مسکونی خود متبلور ساخت، جایی که یک واحد مسکونی در واقع جزئی از یک کل بزرگ و هماهنگ بود. )فکوهی،( 205:1383 لوکوربوزیه رویکرد کارکردی خود را از واحد مسکونی بر شهر انطباق داده است. در نتیجه می توان شهر لوکوربوزیه را شهری انسانی دانست که کارکردها در آن باید بیش از هر چیز معطوف به هر چه زیست پذیرتر شدن آن باشند. اگر در معماری ، سادگی به باور لوکوربوزیه بهترین پاسخ زیبا شناسانه به نیازهای انسانی است، در شهر، ترکیب مناسب و آرمانی چهار کارکرد سکونت، کار، تفریح و حمل و نقل می تواند چنین پاسخی را عرضه کند.) فکوهی،:1383 ،206 ) مختصری از زندگی نامه لوکوربوزیه لاشو- د- فون ( Lachaux-de-Fondes ) شهری در سوئیس بود که شارل ادوارد ژانره ( Charles-Edouard-Janneret ) در سال1887 در آنجا متولد شد. )کان،( 7:1386 او بی گمان یکی از استادان بزرگ معماری نوین است که شخصیت و شیوه کار ویژه اش، تجربه های او را با تجربه های استادان معماری و هنر نوزایی همانند می سازد. اندیشه ها و آثار لوکوربوزیه را می توان به 4 دوره تقسیم نمود: در دوره نخست، همه کوشش او به پیشبرد انبوه سازی در معماری خلاصه می شد. او در دوره دوم به شهر سازی روی آورد و ایده ساخت آسمان خراش هایی در میان فضاهای سبز درختان را پی گرفت. از سال 1947 تفکرات خردگرایانه خود را تعدیل نموده و به طراحی ساختمان های تندیس گونه و اکسپرسیونیستی پرداخت. دوره چهارم فعالیت های او با طراحی شهر چندیگره و ساختمان های عمومی آن آغاز می گردد و تا پایان عمر(1965 ) سرگرم طراحی و اجرای ساختمان های شهر چندیگره می شود.)پاکزاد،(369:1386 انسان و شهر در دیدگاه لوکوربوزیه هر بنایی به عنوان جزئی از فرهنگ معماری، یک اندیشه ذهنی را از طریق فرم ظاهری خود عینیت می بخشد تا به عنوان نمودی برای سنجش فرهنگ قرار گیرد. )گروتر،:1386صص53 و(54 از آنجا که ساختن ، یک فعالیت اولیه انسان بوده و به تحول وی پیوسته است، معماری به مثابه بیانی از روحیه یک دوره تاریخی در می آید.در این راستا، لوکوربوزیه با وقوف بر تغییرات عمیقی که ماشینیزم به وجود آورده، بیان می کند که تغییر شکل شالوده اجتماعی و نظام اقتصادی جبرا دگرگونی را در پدیده معماری موجب خواهد گردید. بنابراین او به دنبال هماهنگی بخشیدن به عناصر حاضر در دنیای مدرن و بازگرداندن معماری به انجام وظیفه اولیه اش- وظیفه ای که به نظام اقتصادی و اجتماعی پیوند داشته و در خدمت شخص انسان است- می باشد. )لوکوربوزیه،1382:صص180و (181 او معماری انسان گرا بود که به ایجاد وحدت و هماهنگی میان انسان و طبیعت، به جای جامعه تصنعی و دور از طبیعت باور داشت. )پاکزاد،1386:(370 لوکوربوزیه، ساختمان را مجموعه ای از اجزای به هم پیوسته ، برای رسیدن به هدف هایی سودمند می داند. این اجزاء، اعضایی را تشکیل می دهند که همانند اندام یک موجود زنده به هم پیوسته اند. وحدتی که در طبیعت و در انسان موجود است به مانند قانونی است که به آثار انسانی زندگی می بخشد. همین که این قانون درک و پذیرفته شود، بقایای انگلی دیگر حق ادامه زندگی نخواهندداشت.)لوکوربوزیه،1354:(34 او انسان و جامعه را پدیده ای ایستا ندانسته و به تاثیر محیط بر انسان و معماری آگاه بود، اما رشد و پیشرفت جامعه را خطی می انگاشت و باور داشت که همه ی جوامع می باید از مرحله صنعتی گذر کنند. )پاکزاد،1386:(372 در دیدگاه لوکوربوزیه نیازهای مادی و معنوی انسان در سراسر دنیا یکسان بوده و از این رو انسان موجودی جهانی است. به این ترتیب پاسخ های ارائه شده در برابر نیاز وی نیز یکسان هستند. )پاکزاد،1386:(371 لوکوربوزیه در پاسخ به این پرسش که چه چیز اختراعات و اکتشافات (پیشرفت) را باعث می شوند، سه نیاز انسانی را نام برد. «همان گونه که نیازها گوناگونند، انسانها نیز به مسائل مختلف توجه دارند. شکم،*** و مغز آدمی، برنامه ها را دیکته می کنند و موفقیت اقتصادی و اخلاقی اختراعات اولیه را تضمین می نمایند.» (لوکوربوزیه،1354:(15 وی دنیا را دستگاهی هماهنگ و در هم تنیده می دانست که انسان همچون گونه ای جهانی و فارغ از وابستگی های فرهنگی، بومی و اقلیمی، در راس آن قرار دارد: «همه منابع طبیعی و نیروهای مصنوعی، به طور فشرده ای در یک مجموعه موزون تنظیم شده و در راس همه آنها،انسان یعنی تنها نقطه نگرانی های ما قرار دارد. انسان به مثابه جسم و روح، به مثابه عقل و احساس. این است آن نتیجه ای که ما در مبارزه غیر منطقی بین دیدگاه تکنیکی و معنوی، آرزوی آن را داریم. » )لوکوربوزیه،1354:(18 لذا او معتقد بود از آنجا که حتی معنویت نیز موضوعی عقلانی است - یا باید باشد – فن(تکنیک)، دشمن معنویت نیست، بلکه بر عکس یکی از حادترین شکل های تظاهر آن است. )پاکزاد،1386:(377 لوکوربوزیه یک کارکردباور بود که توجه به سنت و تقلید از گذشته را تقبیح کرده و آن را صحنه پردازی تشریفاتی می دانست. به زعم وی «شهرسازی ما هنوز نوزادی بیش نیست و بیشتر به گذشته، موزه شناسی و تقلید پرداخته و نگران آفرینش صحنه ای به مانند زینت و پوشش مناطق، اعم از شهر و روستا بوده است، پوشش و لباسی که نقش و فایده ای نداشته و تنها تشریفاتی است.» )لوکوربوزیه،1354:(12 بنابراین می باید به عقلایی کردن شهرسازی پرداخت و این از عهده ی هیچ کس جز معمار نوگرا برنمی آید. )پاکزاد،1386:(375 او چنین می انگاشت که مسائل اصلی شهر ، کالبدی و معمارانه است. برای همین از خود می پرسید که: «چه کسی باید این بیماری را درمان کند؟» به باور لوکوربوزیه این معمار است که می باید وظیفه شهرسازی را به عهده گیرد. برای او شهرسازی در جانمایی و تنظیم کاربری ها خلاصه می شد: « از آنجا که شهرسازی، جانمایی و تنظیم کاربری ها و پیوند آن به یک شبکه آمد و شد است، این کار از عهده معمار نیز برمی آید.» )پاکزاد،1386: (375 او به دنبال حل معضلی بود که به دست سرمایه داری و صنعت پدید آمد. یعنی قطع رابطه واحد مسکونی با طبیعت:«رویدادهای نامطلوب مرحله نخست صنعتی از نیمه دوم سده 19 ، بحثی پدید آورد که هدفش تعیین نظرگاه درستی به عنوان مبدا بود تا تعادل مناسبی میان انسان و ماشین به وجود آید. در شرایطی که صنعت چیرگی قطعی یافته بود و ماشین به یک حاکم تبدیل می شد، انسان بی رحمانه و در نهایت بدبختی به یک زندگی مخالف طبیعت کشیده شد. در هرج و مرج پیروزی های صنعتی از ماشین ها همچون خدایان، نگهداری و مواظبت می شد و در چنین شرایطی، طبیعی و گریز ناپذیر بود که انسان ها در گوشه ای رها شوند.» )لوکوربوزیه،1354:(25 لوکوربوزیه ی انسان گرا که حاکمیت ماشین بر انسان را نمی پذیرفت و به دنبال خدمتگزاری ماشین برای انسان بود جهت پاسخگویی به مسائل موجود ، عقلانی کردن طراحی را پیشنهاد کرد. ) پاکزاد،1386:(381 تاریخ به باور لوکوربوزیه در هر شهر در نقشه های آن و در معماری هایش نوشته شده و تبلور می یافت. آنچه از اینها در شهر باز می ماند، سازنده رشته ارتباط دهنده ای است که همواره با کتب و اسناد ترسیم شده و به ما اجازه می دهد که مراحل پی در پی وجودی آن را تصور کنیم. محرک هایی که باعث زاده شدن و به وجود آمدن شهر شده اند دارای ماهیت های متفاوتی هستند.)لوکوربوزیه،1382:(80 زندگی یک شهر رویداد مداومی است که طی قرن ها با انجام کارهای مادی، شبکه راه یابی و ساختمان ها، جریان دارد. اینها به عنوان بخشی از میراث انسانی ، به شهر شخصیت معینی می بخشند و از اینهاست که به تدریج روح شهر بروز می کند. )لوکوربوزیه،1382:(149 بدین ترتیب لوکوربوزیه، شهرسازی را تنظیم محیط های متفاوتی می دانست که باید توسعه زندگی مادی، احساسی و معنوی را در همه شکل گیری های فردی و اجتماعی آن، حراست نماید. )لوکوربوزیه،1382:(182 در دیدگاه لوکوربوزیه شهر به عنوان معرف روابط اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مردم آن، همواره تغییر شکل داده و هر بار - در پی نیازهای معین لحظه تاریخی ای که در آن می زیسته - شالوده فضایی و نظام اجتماعی و اداری متفاوتی پذیرفته است. شهر مدرن که بر خلاف گذشته از سرعت سرسام آور ناشی از تحرک اجتماعی-اقتصادی خاص دوران ماشینیزم متضرر است، هنوز در نوعی بلاتکلیفی به سر می برد. جامعه شهری هنوز نتوانسته روشی را در حضور پیشرفت تکنولوژیک و تکامل دانش های اجتماعی برای خود بیابد تا به کمک آن بتواند برای همگی شهروندان فضای زیستی ای را خلق کند که از وقار انسانی آن نکاهد، برعکس شخصیت آن را تایید کند. قدرت یافتن همیشه بیشتر بخش خصوصی در انجام انتخاب ها و اتخاذ تصمیم های بزرگ روی فضای شهری ، نکته ای است که به عنوان یکی از بلاهای محیط های انسانی باید به آن توجه کرد. پنداره هایی چون: وجود پیوندهای ناگسستنی بین مجموعه ای از شرایط کالبدی ( ساختمانی، اندازه ها و تناسبات فضایی،... )، شرایط روانی و ویژگی های تاکید لزوم توجه به جمیع واحدهای معماری شهری اعم از خصوصی یا عمومی/ توجه دادن به مسئولیت های اجتماعی معماران و شهرسازان در امر شکل دادن به فضای کالبدی و فضای زیستی و روانی / نادیده نگرفتن لزوم قوانین و مقررات در تضمین اجرای آنچه طرح ریزی می شود / مشارکت دادن مستقیم و غیر مستقیم شهروندان در تدوین نظام کالبدی- جغرافیایی شهر / احترام به طبیعت و انجام جایگزینی های صحیح بخش ها و نواحی نوین شهر در تبعیت از آن / احترام به مواریث فرهنگی- معماری موجود در محلات قدیمی یا در هسته های مرکزی شهرها،...بسیار مورد توجه لوکوربوزیه بودند. او برای چهار کارکرد که سازنده چهار نکته کلید شهرسازی هستند، اهمیت فراوانی قائل بود: 1 تضمین خانه های سالم برای انسان ها. یعنی توجه به محیط و آفتاب، که سازنده شرایط اساسی زندگی هستند. .2 متشکل کردن فضاهای کار به صورتی که این امر به جای اینکه نوعی بردگی ترحم آور باشد، خصوصیت یک فعالیت طبیعی انسانی را بازیابد. .3 پیش بینی تجهیزات لازم برای استفاده از ساعات آزاد جهت پربهره نمودن آنها .4 بوجود آوردن پیوند بین این سه تشکیلات متفاوت توسط یک شبکه ترافیک که بتواند حین جوابگویی به امور و نیازهای هریک ، تبادل را بین آنها تضمین کند. )لوکوربوزیه،1382:(162 بنابراین، شهر به مثابه منظومه ای دانسته می شود که 3 گونه کاربرد اصلی اش ( سکونت و کارهای تولیدی و گذران وقت آزاد ) به وسیله شبکه راه یابی یا ارتباطی با یکدیگر پیوند می خورند و به قید نظم، هر یک ، کارا می شوند. در عین حال نظم یافتگی اجتماعی و شهری زیستن به ترتیبی بهینه برای تمامی لایه های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی شهروندان ، بر کارایی داشتن اندیشه ها و ساختار دموکراتیک شهر ( به مثابه یک نهاد انسانی- مدنی ) مشروط می گردد. بدین شکل مکان های برگزاری امور سکونت و کار و گذران وقت آزاد از یکدیگر قابل تفکیک اند. خانه، پذیرای امور گوناگون مربوط به تولید نیست، در کارگاه ها نمی توان و نباید زیست و... در این زمینه مقوله سنت در شهر زیستن و شهری زیستن بیشتر مورد توجه قرار می گیرد. ) لوکوربوزیه،1382:(53 حاصل حضور فعال این شاخص ها به وجود آورنده برابری حقوقی است که ساکنان، شاغلان و مهمانان در هر شهری باید از آن برخوردار باشند و این مهم آنجا که جامه عمل بپوشد، شرایط بهره وری یکسانی از فضای ساخته شده را برای تمامی شهروندان فراهم خواهد کرد. ) لوکوربوزیه، 1382:(51 لوکوربوزیه، شهرسازی را آخرین جمع بندی یک طرز تفکر می دانست که با فن عملی خود، زندگی را در بر می گیرد. به نظر او داده های یک مسئله شهرسازی از مجموعه فعالیت هایی به دست می آیند که فقط در شهر صورت نگرفته، بلکه در تمام منطقه ای که شهر مرکز آن است، جریان دارند. علت وجودی شهر می بایست در اعداد و ارقامی بازگو شوند که بتوانند مراحل آینده توسعه صحیح شهر را پیش بینی کنند. شهر که در هر حال به عنوان یک واحد، تعریف شده، می بایست به شکلی هماهنگ در هر یک از بخش های خود ، رشد کند و فضاها و پیوندهایی را ارائه دهد که با قید تعادل مراحل توسعه بعدی بتوانند در آن جایگزین شوند. )لوکوربوزیه،1382:(167 سخن آخر لوکوربوزیه بر این باور بود که معماری و شهرسازی جدایی ناپذیرند و بیان می کرد که با استفاده از نظم منتج از توزیع استدلالی فعالیت ها، توجه به تعدد فضاهای شهری، طبقه بندی کارکردهای فضاهای شهری و بخردانه کردن زیستگاه همگانی می توان از اغتشاش شهرها جلوگیری کرد. ) سیف الدینی،1368:(100 او برای حل مشکل شهرهای زمان به این نتیجه رسید که: «برای پاسخ دادن به مسائل دشواری که زمان دربرابرمان نهاده، یعنی مسائل مرتبط به تاسیسات جامعه، تنها یک راه پذیرفتنی وجود دارد، راهی که مسائل را به ریشه های حقیقی آن خواهد کشاند. بنابراین باید به دنبال ایجاد تعادلی بین انسان و محیط او برویم.» )لوکوربوزیه،1354:(33 منابع • پاکزاد،جهانشاه (1386)، سیر اندیشه ها در شهرسازی (1) ، تهران: شرکت عمران شهرهای جدید. • سیف الدینی، فرانک (1368)، فرهنگ واژگان برنامه ریزی شهری و منطقه ای، شیراز: انتشارات دانشگاه شیراز. • فکوهی، ناصر (1383)، انسان شناسی شهری ، تهران: نشر نی. • کان،جان- لوئیس (1386)، لوکوربوزیه، ترجمه زهرا رضوی ، تهران: انتشارات گنج هنر. • گروتر، یورگ کورت (1386)، زیبا شناسی در معماری، ترجمه جهانشاه پاکزاد و عبدالرضا همایون، تهران:انتشارات دانشگاه شهید بهشتی. • لوکوربوزیه (1382) منشور آتن (چهارمین کنگره بین المللی معماری مدرن)، معرفی و برگردان محمدمنصور فلامکی ، تهران: نشر فضا. • لوکوربوزیه (1354)، چگونه به مسائل شهرسازی بیاندیشیم؟ ترجمه محمدتقی کاتبی، تهران: نشر سپهر.
  5. noor1

    مطالعه ی مفهوم شناسی فضا وفضای شهری

    [h=2] [/h] مریم قوامی فرد چکیده: اگرفضا یک مفهوم پیچیده و مبهم است به این دلیل است که شهرهم یک رویداد بالذات پیچیده می باشد. شهریک بافته است، یک ترکیب، یک کالبد درهم تنیده از تاروپودهای درهم تنیده. شهریعنی مجموعه ای از فضاهای نرم وسخت، عمومی وخصوصی، بسته و باز با کاربردهای گوناگون مسکونی، کاری، ات فراغت و حمل ونقل. مورفولوژی یک شهر طبیعتاً معماری خاص خود را به دنبال دارد و حیات مطلوب یک شهرمستلزم وجود فضاهلی مناسب و مساعد است. فضا نیز همانند سایر مفاهیم در ترمینولوژی علوم اجتماعی دارای نسبیت و پیچیدگی هایی است که در مواقعی با مفاهیمی چون مکان ومحیط هم پوشانی پیدا می کند در صورتی که واقعاً این طور نیست و باید با نگاهی خاص و دقیق به مفهوم هر یک از واژه های فضا، مکان و محیط نگریست. می توان گفت که مهم ترین نقش شهر مدرن نقش صنعتی و خدماتی است وچنین کارکردی فضاهای مقتضی خود را می طلبد. هدف مقاله ی حاضردر وهله ی اول کاوشی در خصوص مفهوم "فضا " و "فضای شهری" می باشد و در وهله ی دوم قصد دارد مبانی نظری فضا وتحلیل های گونه شناختی آن را نشان دهد. واژگان کلیدی: شهر، فضا، فضای شهری، گونه شناسی فضامقدمه: با گسترش زندگی شهرنشینی دریچه ای جدید به سوی جهانی نو پدیدار گشت.جهانی که حیات خاص خود را اقتضا می نمود،کنشگران خاصی را می طلبید، سیستم جمعی تازه ای را به دنبال داشت و نتیجتاً فضا ،خرده فضا، اماکن و محیط های نوظهوری را ایجاد نمود. شهر نماد قدرت و پیشرفت قلمداد شد و عناصرانسانی و غیر انسانی شهر امروز همه وهمه رنگ و بوی مدرنیته را به همراه داشتند. درتبیین انسان شناختی از مفهوم فضا اندیشه ی هانری لوفبورمکانی ویژه دارد. وی به ویژه در "تولیدفضا" فضا را نه تنها یک پدیده ی طبیعی یا استعلایی بلکه یک تمامیت تاریخی ویک تولید اجتماعی می داند. درواقع فضا از یک سو تجربه ی تاریخی ماست و ازسویی دیگر تجربه ی زندگی روزمره ی ما. (فکوهی،232:1383) شهر مفهومی است که می توان از زوایای گوناگون هم چون اقتصاد، فرهنگ، قدرت، زمان، خشونت، بیان، نشانه شناسی، فضا و... به آن نگریست. ظهور هرفضایی در یک جامعه توأم است با کارکردهای چندگانه ی مثبت ومنفی. مراکز تجاری_ اداری فضاهایی می باشند که به انحاء و اشکال گوناگون در کالبد شهرها تبلور یافته اند و فصل مشترک فضا و شهر وجود نوعی ابهام و پیچیدگی درون این مفاهیم است.شهرفضا و مفهوم فضا: مفهوم فضا و فضای شهری در طول تاریخ تفکراجتماعی و در قالب مکاتب تئوری کلاسیک ونو شکل گرفته است. برای مثال از نظر ارسطو، فضا مجموعه ای از مکان هاست و زمینه ای است پویا با اعراض کیفی متفاوت. این اعراض وآن زمینه ، فضا را با اصالت عمل تنظیم کرده و اسلوب می بخشند. (نوربرگ شولتز،80:1354) فضا مفهومی به خودی خود بدیهی نیست. این مفهوم معنایی به مراتب گسترده تر از تعریف نسبتاً ساده ی فضای فیزیکی یا طبیعی که به طور ضمنی در مباحث مطرح می شود وبه ابعاد سه گانه ی جهان بیرونی یعنی به تواترها، جدایی ها و فاصله های میان افراد و اشیا ومیان اشیا اطلاق می شود، دارد.(فکوهی، 261:1383) آمیختگی مفهوم فضابا این پیچیدگی ها،سبب شده است تا متفکران نتوانند تعریف کاملی از آن بیان نمایند. به نظر می رسد این که مفهوم فضا در چه حوزه وحیطه ای اعم از جامعه شناسی، انسان شناسی، معماری، شهرسازی ، حقوق و... به کار برده شده است، معنی خاص خود را می یابد. در علوم اجتماعی فضا با فعالیت های انسان ها به عنوان کنشگران اصلی در سیستم های شهری امروز گره خورده است. ازنظر راپاپورت نظریاتی که در مورد مفهوم فضا به عنوان بعد مهمی ازمحیط به ویژه در ارتباط با روابط انسانی ارائه می شود، مختلف است.برخی فضا را تعیین کننده ی روابط انسانی می دانند که به جبریون معروفند.بعضی فضا را بعدمادی جامعه فرض می کنندو روابط اجتماعی را در شکل دادن به آن مؤثر می دانند.بعضی معتقدند فضا امکانات ومحدودیت هایی ایجاد می کند که مردم براساس معیارهای فرهنگی خود آن را انتخاب می کنند.(تولایی،7:1372) بنابراین می توان این گونه استنباط نمود که فضا یک مفهوم نسبی ومبهم است که مرزهای تحلیل آن نامحدود است. فضا گستره ای است سرشار از معانی، نمادها و نشانه های گوناگون. فضا در کنار مفهوم زمان نقش فوق العاده مهمی در حوزه ی انسان شناسی ایفا می کند. یک مسئله ی حائز اهمیت در هرپژوهش مرتبط با فضای شهری اینست که محقق چه نوع رویکردی نسبت به آنجا دارد. درواقع اتیک یا امیک بودن نگرش شخص می تواند چگونگی ترسیم صحنه ی یک فضای شهری را مشخص سازد. تاکنون تقسیم بندی های گوناگونی در خصوص انواع فضاها از سوی تحلیل گران مختلف ارائه شده است، برای نمونه به برخی از این دسته بندی ها اشاره می گردد: فضای انسانی و غیر انسانی، فضای قدسی و ناقدسی، فضای طراحی شده وغیر شده، فضای رفتاری، تجربی، حسی، روان شناختی، شناختی، ذهنی، فرهنگی،خیالین، الکترونیک، فضای شهری و...فضای شهری: فضای شهری چیزی نیست جز فضای زندگی روزمره ی شهروندان که هرروز به صورت آگاهانه یا نا آگاهانه در طول راه، از منزل تا محل کار ادراک می شود.(پاکزاد،32:1376) فضای شهری به عنوان یکی از زیرمجموعه های مفهوم فضا، از مقوله ی فضا مستثنی نیست. بدین معنی که ابعاد اجتماعی و فیزیکی شهر رابطه ای پویا با یکدیگر دارند.در واقع فضای شهری مشتمل دو فضای اجتماعی و فیزیکی می شود. (مدنی پور،48:1379) یک فضای شهری را می توان بر مبنای رویکردهای مختلف محیطی، جغرافیایی،معماری و... مطالعه و بررسی کرد. فضای شهری،عرصه ی ایفای نقش بازیگرانی است که هریک به عنوان کنشگرانی ازجامعه ی خود محسوب می شوند.نقش های مثبت و گاهی منفی، نقش های پررنگ وگاهی کمرنگ، نقش های عام و گاهی خاص. فضای شهری به مفهوم صحنه ای است که فعالیت های عمومی زندگی شهری در آن ها به وقوع می پیوندند.خیابان ها،میادین وپارک های یک شهر فعالیت های انسانی را شکل می دهند.این فضاهای پویا در مقابل فضاهای ثابت و بی تحرک محل کارو سکونت اجزای اصلی وحیاتی یک شهر راتشکیل داده. شبکه های حرکت، مراکز ارتباطی، وفضاهای عمومی بازی وتفریح را در شهر تأمین می کنند.(بحرینی،313:1377) فضای شهری بستر مشترکی است که مردم فعالیت های کارکردی ومراسمی را که پیوند دهنده ی اعضای جامعه است،در آن انجام می دهند و صحنه ای است که بر روی آن نمایش زندگی جمعی، در معرض دید قرار می گیرد.فضای شهری فضایی است که در آن با غریبه ها سهیم هستیم، مردمی که در اقوام، دوستان یا همکار ما نیستند. فضایی است برای سیاست، مذهب، دادوستد و ورزش. فضایی برای همزیستی مسالمت آمیز و برخوردهای غیرشخصی درواقع می توان فضاهای شهری را معادل عرصه های عمومی نیز توصیف نمود.(صالحی،89:1387)مبانی نظری فضا: درخصوص مبانی نظری بحث می توان گفت که گروهی از صاحب نظران هم چون راب کریر،فضای شهری را به عنوان ساخت شهر مطالعه می کنند وگروهی همچون کامیلو سیته، از حوزه ی زیبایی شناسی به موضوع می نگرند و برخی نیز مانند گیدنز فضای شهری را از منظر اکولوژی اجتماعی بررسی می کنند.مفهوم فضای شهری در قالب مفهوم اهداف انسانی_اجتماعی درانطباق با هدف های انسانی و فعالیت های اجتماعی تعریف می شود و فضاهای شهری خیابان،میدان و...وسیله ای می گردد برای تقویت روح همکاری جمعی، روابط متقابل چهره به چهره، فضایی محصور، اندام وار و دارای هویت. عملکرد اساسی شهر در جمعی بودن فعالیت ها و وفور عرصه های عمومی شهر نهفته است، زمینه ای برای نمایش زندگی اجتماعی افراد و گروه های اجتماعی متفاوت. عرصه ی عمومی به صحنه ای بدل می شود که بازیگران وتماشاگران به ترتیب نقش خود را عوض می کنندو در اینجا به جای مفهوم فضای شهری در مقیاس شهر برتصور عمومی مردم از آن فضا منطبق می گردد.(حبیبی،11:1379) تحلیل گونه شناختی(هال) از فضای شهری: هال در یک تحلیل نظری، فضاها را به سه نوع زیر تفکیک نماید: الف)فضاهایی که ترکیب ثابت دارند: فضاهایی که طرح وترکیب آن ها به وسیله ی داده های فیزیکی مانند دیواره یا نرده مشخص می شود و ثابت است. ب)فضاهایی که ترکیب نیمه ثابت دارند: او در تشریح این دسته از فضاها بر برخی ویژگی های معماری جغرافیایی مانند گردهم آورنده و پراکنده کننده نیز استناد می کند. این ویژگی ها سازمان و ترکیبی نیمه ثابت به فضا می بخشند. ج)فضاهایی که از نظر ترکیب متغیر هستند: مهم ترین ویژگی این نوع فضاها در این است که به وسیله ی الگوهای رفتاری سازمان داده می شوند. طرح و ترکیب آن ها ثابت نسیت، زیرا با تغییر رفتار دگرگون می شوند.(مرتضوی،54:1367) بنابر تقسیم بندی دیگری فضاهای شهری را از لحاظ کارکردی می توان به چهار حوزه تقسیم کرد که طبعاً با یکدیگر روابطی پویا دارند: 1- فضاهای شهری 2- فضاهای کاری 3-فضاهای اوقات فراغت 4- فضاهای حملی و نقلی فضاهای کاری شهر عمدتاً به سه فضا تقسیم می شوند: 1-مرکز فعالیت های مبادلاتی 2-مراکز فعالیت های تولیدی 3-مراکز فعالیت های خدماتی و کالاهای مصرفی روزمره. مراکز تجاری در زمره ی گروه اول یعنی فضاهای مبادلاتی قرار می گیرند. این مرکز فعالیت های مبادلاتی، عموماً در حوزه ی جغرافیایی درون و مرکز شهری قرار می گیرند و رفت وآمدها و سفرهای متعدد و متراکمی را در تمام روزهای کاری ایجاد می کنند. (فکوهی،1383 :66-265) شهرفضا: فضا یکی از مفاهیمی است که بیشترین ابهام برای تبیین و مرزبندی آن وجود دارد و همین امر گاه آن را به سوی نوعی درک ناپذیری سوق می دهد. دلیل آن است که فضا را باید پیش از هرچیز به مثابه ی مکانی "خالی" و "تهی" در نظر گرفت، جایی که هیچ چیز را درخود جای نمی دهد. به عبارت دیگر جایی در میان چیزها و اشیا . با این وصف، پدیده ی فضا را تنها می توان در حضور اشیا و پر بودن آن ولو به طور نسبی درک کرد.( فکوهی،232:1383) از دریچه ی نگاه انسان شناختی، درک از فضا خود را در سازمان یافتگی های متفاوت آن متبلور می سازد که بنا بر هر فرهنگ و حتی هر خرده فرهنگ می تواند به درجات مختلف، متفاوت باشد. پرسش اساسی در دیدگاه انسان شناسی نسبت به فضا درک ساز و کارهایی است که در هر فضای مشخص به کار گرفته شده اند تا به گروهی از انسان ها امکان زیستن وتداوم این زیست را در آن محیط عرضه کنند. انسان ها در فضا زندگی می کنند یعنی رابطه ای پیوسته از کنش های متقابل با آن دارند. (همان:236) راپاپورت مبنای رویکرد انسان شناختی به فضا را بر درک فضا به عنوان مجموعه هایی پویا از صحنه ها می دانند." صحنه" به نظر او محدوده ای از فضاست که نظامی از فعالیت ها را درون خود جای می دهد. به صورتی که رفتارها با محیط درون آن فضا روابطی قابل انتظار به وجود آورند. (همان:237) در مجموع می توان گفت که پیرامون مفهوم فضا، دیدگاه های متعددی وجود دارد و فضا را می توان واژه ای بحث برانگیز انگاشت. در هر حال " فضا" در فرهنگ لغات علوم اجتماعی به طور عام و انسان شناسی به طور خاص، از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است که به گوشه ای از آن ها اشاره شد.نتیجه گیری: موضوع فضای شهری از جمله مباحث پرجاذبه ای است که بسیاری از اندیشمندان مسائل شهری به آن توجه داشته و اهمیت آن را اساساً جهت رابطه ای می دانند که با راهبردهای اجتماعی، پالایش، ساخت اجتماعی، تولید کیفیت انسانی-عاطفی در جامعه، بیان زندگی فعال مردم، فعالیت سیاسی و مانند آن دارد. فضای شهری محصول نیروهای تاریخی، اجتماعی و فرهنگی جامعه است وشخصیت آن بیش از عوامل تکنولوژیکی و یا جغرافیایی و فیزیکی ناشی از عناصر متغیر فضا شامل نظام فعالیت ها و عناصر پایدارتر فضا یعنی ظرفیت مدنی جامعه ی شهری است که نیروهای اجتماعی و فرهنگی جامعه از طریق عواملی مانند نهادها و فرهنگ و پویش شهرنشینی این عناصر را پدید آورده و به وساطت گروه های اجتماعی و فعالیت آن فضای شهری را شکل می دهد. فضای شهری، عرصه ی اجتماعی، فرهنگی و کالبدی است که وابسته به الگوی فعالیت گروه های اجتماعی و محصول عمل نیروهای فرهنگی و اجتماعی است، اما این نیرو ها در شرایطی که پویش های مدنی جامعه، فضایی مدنی را تدارک دیده باشند در این حال، به تولید فضای شهری منجر می شوند. منابع ومآخذ: 1)بحرینی، حسین،1377، فرآیند طراحی شهری، انتشارات دانشگاه تهران 2)پاکزاد، جهانشاه،1376، طراحی شهری چیست، مجله ی آبادی، ویژه ی طراحی شهری،سال هفتم، شماره25، صص 36-30، تهران، انتشارات مرکز مطالعات و شهرسازی معماری ایران. 3)تولایی، نوین،1372، فضای شهری و روابط اجتماعی و فرهنگی، پایان نامه کارشناسی ارشد، دانشکده ی هنرهای زیبا، دانشگاه تهران 4)حبیبی، سیدمحسن، 1379، فضای شهری:برخورد نظریه ای، مجله صفه، شماره33، تهران، دانشگاه شهید بهشتی 5)صالحی، اسماعیل،1387، ویژگی های محیطی فضاهای شهری امن، تهران، مرکز مطالعاتی و تحقیقاتی معماری و شهرسازی 6)فکوهی، ناصر،1383، انسان شناسی شهری، تهران، نی 7)مدنی پور، علی،1379، طراحی فضای شهری، ترجمه ی فرهاد مرتضایی، تهرن، انتشارات شرکت پردازش و برنامه ریزی شهری 8)مرتضوی، شهرناز،1367، روان شناسی محیط، تهران، انتشارات دانشگاه تهران 9)نوربرگ شولتز، کریستیان، 1354، هستی، فضا و معماری، ترجمه ی محمدحسن حافظی، تهران، انتشارات دانشگاه تهران
      • 6
      • Like
  6. noor1

    قلمرو عمومی، بازار و زندگی روزمره

    [h=2] [/h] زهره روحی مقدمه اینکه به شهرها، خصوصاً کلان شهرها چگونه نگاه کنیم، فی‌المثل آنها را مکانهایی ضد اخلاق و غیر قابل اعتماد بدانیم که از سر ضرورت در آن زندگی می‌کنیم و یا آنرا بالعکس در مقایسه با الگوهای ارتباطی جوامع روستایی فضایی آزاد کننده بدانیم، پیش از هر چیز به تجربه و رابطه‌ای برمی‌گردد که به واسطة آن «انسان در شهر» به ظهور می‌رسد. واقعیتِ ارتباطی شهر و انسان، واقعیتی مبتنی بر تجربة دیالکتیکی آدمی در شهرهاست. نمی‌توان بدون جایگاه آدمی در شهر، به بررسی شهر اقدام کرد؛ همانگونه که وقتی سخن از «انسان شهری» به میان می‌آید، نمی‌توان این موجود را بدون امکاناتی که شهر به رویش می‌گشاید یا برعکس از آنها محرومش می‌کند، مورد شناسایی قرار داد، و به نظر می‌رسد اصلی‌ترین محل بروزِ رابطة تجربی انسان و شهر را می‌باید در «قلمرو عمومی» و روابط روزمرة هر لحظه در حال جریان آن، بررسید. مکانی که از طریق نحوة حضور در آن و برقراری رابطه با «دیگری»، می‌توان ساختار و توزیع قدرت اجتماعی را در آن دریافت. در بحث حاضر به طور مستقیم سخنی از «شهر» و یا «زندگی شهری» و یا «انسان و شهر» نمی‌شود، بلکه صرفاً به مکانی و یا بهتر است بگوییم به «فضای ارتباطی ـ سیاسی‌»ای می‌پردازیم که بلااستثناء در تمامی شهرهای جهان، تحت عنوان «فضای عمومی»، ظاهر می‌شوند. قلمروی که ضمن آنکه محل باز نمایی ساختار اجتماعی است، عرصة بروز تنشها نیز هست و یا حتا به مثابه «بازار تعاملات» فرهنگی، اقتصادی، و اجتماعی‌، کنشگران اجتماعی را به خود جذب می‌کند. فضا ـ مکانی که نه تنها ساختار قدرت و فرهنگِ مسلط جوامع شهری و نیز رانده‌شدگی قدرتهای رقیب به حاشیه را به صورت نهفته در خود دارند بلکه بدون وجودِ کنش‌های بسیار پیچیده و نیز بسیار متنوع افراد جامعه در چنین لایه‌هایی، شهرها را به مکانی تهی و «عاری از موقعیتِ» شهری تنزل خواهند داد.«ای اخترِ بزرگ! تو را چه نیک‌بختی می‌بود اگر نمی‌داشتی آنانی را که روشنی‌شان می‌بخشی!... می‌باید به ژرفنا درآیم؛ همانگونه که تو شامگاهان می‌کنی، بدانگاه که به فراپُشتِ دریا می‌روی و نور به جهان زیرین می‌بری... به زبانِ مردمان ـ همان مردمانی که به سوی ایشان فرود می‌خواهم رفت ـ من می‌باید چون تو فرو‌شوم.» ( نیچه، چنین گفت زرتشت،1379: 19 ـ 20). کمتر کسی‌ست که با فلسفه و نیچه آشنایی داشته باشد و سخن بالا را نشناسد. اینکه نیچه با «چنین گفت زرتشت»، به احساس رسالت خویش پاسخ داده است یا نه، مسئله متن حاضر نیست؛ برای ما در اینجا مهم نه رسالت و ماهیت پیامبریِ زرتشت، بلکه «موقعیت»ی است که رسالت پیامبری «در ـ آن» به انجام می‌رسد. «جا ـ موقعیت»ی که به زبان زرتشتِ نیچه، اخترِ بزرگ (خورشید) با تابیدن «در ـ آن» به نیک‌بختی می‌رسد! و زرتشت در گفتة بالا، با الگو‌برداری از آن به سوی «مردمان» و یا «بازار» (نیچه، 1379: ص 22) به زبان خودش (در معنای قلمرو عمومی موجود در شهرها) می‌رود؛ اما پیش از آن لازم است تا بیشتر به «رابطه انضمامیِ» نهفته در کلام نیچه بپردازیم. بی‌شک نیچه (بی‌آنکه خود متوجه باشد،) با مشروط کردن نیک‌بختیِ پیامبر خود، یعنی زرتشت‌، به موقعیتی دیگر (حتا غیر اصیل و نازل‌تر از خود،) نه تنها از «نیازمند بودنِ» او به «غیر خود» پرده برمی‌دارد، بلکه به وضعیت انضمامیِ هستی ـ در ـ جهان نیز اشاره دارد. از طریقِ روشِ سخن‌گفتن «زرتشت» با «اختر بزرگ»، می‌توان پی برد که خورشید بزرگِ تابان و قدرتمند، برای اثبات ماهیت تابناکی و انرژیِ قدرتمندش به «چیز»ی و یا موقعیتی غیر از خود نیازمند است. و این یعنی پیش از هر چیز، عمل «دمیدن و روشنایی بخشیدن» او وابسته به وجود چیزی غیر از خود است. ضمن اینکه اگر این عمل را حمل بر بروز قدرت «اختر بزرگ» کنیم، (قدرتی که از راه سعادتمند کردن دیگران بدست می‌آید) این قدرت و نیکبختی در گرویِ سعادت و نیکبختی دیگران است. اما شاید جالب باشد که بدانیم پیش از نیچه، مارکس نیز به صراحت نه تنها از رابطة انضمامیِ هستی ـ در ـ جهان، سخن گفته بود، بلکه در مقام تمثیل به وابستگی خورشید به غیر خود نیز اشاره کرده بود : «خورشید عین یا ابژة گیاه است، عین یا ابژه‌ای ضروری که حیاتش را تأئید می‌کند، چنانکه گیاه عین یا ابژه‌ای برای خورشید و بیان قدرت حیات بخش و نیروی ذاتی عینی آن است. هستی‌ای که در خارج از خود، طبیعت خویش را نداشته باشد، هستی طبیعی نیست و در نظام طبیعت نقشی ندارد. هستی‌ای که در خارج از خود عین یا ابژه‌ای نداشته باشد، هستی عینی نیست... هستی غیر عینی، امری پوچ است ـ یک ناوجود است...به محض آنکه تنها نباشم، واقعیتی هستم متفاوت، واقعیتی متفاوت با عین یا ابژه‌ای که خارج از من است» (مارکس، نقد دیالکتیک، 1378:243). بنابراین می‌توان گفت علارغم تمامی اختلافات دیدگاهی ـ فکریِ مارکس و نیچه، هر دو به لحاظ هستی‌شناختی بر سر این مسئله اشتراک نظر دارند که نحوة هستی تمامی چیزها در جهان، انضمامی و وابستگیِ متقابل ا‌ست. یعنی هیچ چیزی برای خود، جدا و منفک از «دیگران» وجود ندارد. و از قضا همین وابستگی‌ست که «تفاوت» را می‌سازد. به واقع مارکس و نیچه با هستی‌شناختیِ انضمامیِ خویش، «فرایند» بودگیِ هستی را به جای« ذات ساکن و مستقلِ» هستی نشاندند. و شاید به دلیل همین اعتقاد به ذات «تعاملاتیِ» نحوة حضور در جهان ا‌ست که نیچه، محل «فروشدِ» زرتشتِ خود به میان آدمیان را «بازار» (و یا قلمرو عمومی شهری) قرار می‌دهد. حتا اگر آنرا به دلیل خصلت روزمرگی و غیراصیلش، سرزنش‌کنان محل «بسیاران» و «هیاهوکنندگان» بداند. چنانچه می‌گوید: «... اما در آن پائین همه چیز حرف می‌زند وهمه‌چیز ناشنیده می‌ماند. می‌توان فرزانگی خویش را ناقوس‌وار به صدا درآورد؛ اما دکان‌داران در بازار با جرنگاجرنگِ قران‌هاشان صدای آنرا می‌کشند» (نیچه، چنین گفت زرتشت، 1378:196) . به بیانی از نظر نیچه، قلمروی عمومی، (جایی که بتوان با دیگران «در ـ آن» حضور یافت، ونیز با یکدیگر به گفت و شنود پرداخت و بالاخره ارتباطی تعاملاتی برقرار کرد) به «دکانی برای خرید و فروش» تبدیل شده است و یا شاید مناسب‌تر باشد که مطابق ذوق نیچه بگوئیم: روح «دکانداری» بر روابط آدمهای شهری مسلط شده است و از اینرو هر نحوة حضور به غیر از آنرا خفه کرده است! در ادبیات مارکسیستی، به آنچه سبب آشفتگی نیچه می‌شود، «شیء شدگی» و یا «کالاشدگیِ» مناسبات اجتماعی گفته می‌شود. و البته تا آنجا که می‌دانیم نیچه نسبت به هر نوع تفکر سوسیالیستی و کمونیستی، نگاهی تحقیرآمیز داشته است. اما واقعیت امر این است که حداقل در این مورد خاص، یعنی نفی خصلت دکانداریِ بازار ـ قلمروی عمومی، چه بخواهد و چه نخواهد، ناگزیر است شنونده نظریة کالایی شدنِ بنیان روابط اجتماعیِ مارکس شود. هابرماس در نظریة کنش ارتباطی ـ بین‌اذهانی خود، بر اساسِ فلسفة کالاشدگی مارکس، از این جابجایی در قلمروی عمومی به نحوی موجز می‌گوید: «به میزانی که همکنشی‌ها دیگر توسط هنجارها و ارزشها هماهنگ نمی‌شوند، بلکه از طریق رسانه ارزش مبادله (یا پول) هماهنگ می‌شوند، کنشگران ناگزیرند نسبت به یکدیگر (و نسبت به خود) نگرش تعین بخش اتخاذ کنند. با ساز و کار هماهنگیِ کنش به عنوان چیزی خارجی برخورد می‌شود. معاملاتی که از طریق رسانه ارزش مبادله انجام می‌شود، بیرون از وجه بین‌‌اذهانیِ حصول تفاهم از طریق زبان قرار می‌گیرد» (هابرماس، نظریه کنش ارتباطی،1384 :474 ) به بیانی همانگونه که می‌بینیم، هابرماس علارغم عدم علاقه‌اش به نیچه، شکوه و شکایت وی را بی‌آنکه قصد چنین کاری داشته باشد، با توجه به نظریة مارکس فرموله کرده است! اکنون باید عاملی را که سبب شده است تا علارغم دوری گزینیِ عمدیِ نیچه از مارکس و نیز هابرماس ازنیچه، اینگونه کنار یکدیگر قرار گیرند، بیشتر شناسایی کنیم. همانگونه که دیده شد دلزدگیِ هر سه از روابط اجتماعی «موجود» در شهرها (بخوانیدش روابط مبتنی بر عقلانیت محاسبه‌گر و هدفمند مدرنیته) در این جاست که بنا بر تفسیر آنان، در جهان مدرن، هماهنگیِ همکنشی‌ها در اجتماع بشری، از سوی ارزش مبادله (پول) تعیین می‌شود. به بیانی ساده‌تر، هر «چیز»ی صرفاً به چشم شیء یا کالایی جهت خرید و فروش و سود‌آوری، دیده می‌شود. انگاری وردی جادویی خوانده شده باشد تا چشمهای ما به هرچه نگاه کند، آن چیز را در وهلة اول به عنوان چیزی برای «مبادله» درک کند! مقوله‌ای که بنیان هستی‌شناختیِ مناسبات سرمایه‌داری در شهرها را (به منزلة محلی برای سود دهی) می‌سازد. و از پسِ ساخت‌و ساز روابط اجتماعی به همین شیوة سرمایه‌داری‌‌ست که مارکس در مقام منتقد این نحوة ارتباط اجتماعی به «کار بیگانه ‌شده‌» اشاره داشته است؛ نظریه‌ای که مارکس با توجه به وضعیت تقلیل یافتة روابط اجتماعی به «ارزش مبادله»، معتقد است، نگاه کارگر یا مزد بگیر به خود و کارش، نگاهی از خود بیگانه است. چرا که از نظر مارکس، موجودی همچون انسان، «با خلق جهان اشیاء از طریق فعالیت عملیِ خویش و در کاری که بر طبیعت غیر انداموار می‌کند، خود را به عنوان موجود نوعیِ آگاه به اثبات می‌رساند» (مارکس، دستنوشته‌ها، 1378 :133). بنابراین علی‌الرغم اینکه مارکس شهرها را بر خلاف خصلت پراکندگی‌ روستاها، محل «تمرکز» اعم از لذت، ثروت و نیروی کار می‌بیند (ژان رمی، 1358) وقتی بحث «کار» پیش می‌آید، از آنجا که آنرا بخشی از وضعیتِ هستی‌شناختی آدمی تبیین می‌کند، جای هیچ شک و تردیدی باقی نمی‌گذارد که نظریة «کار بیگانه شده»ی وی، لحنی اگزیستانسیالیستی پیدا می‌کند! لحنی که او را به نوعی به نیچه نزدیک می‌سازد. چرا که به گفته مارکس، جهان سرمایه‌داری از طریق بنیان نهادن خود بر ارزشِ مبادله و کار بیگانه‌شدة ناشی از آن، «وجود نوعیِ آدمی، چه سرشت و چه ویژگیِ نوعیِ معنوی او را، به وجودی بیگانه و به ابزاری در خدمت حیات‌ فردی‌اش تبدیل می‌سازد و بدین سان آدمی را از کالبد خود و نیز از طبیعت خارجی و ذات معنوی او یعنی وجود انسانی‌اش بیگانه می‌سازد» (ژان رمی، 1358: 133). از سویی دیگر، بین نیچه و وبر هم اشتراک نظری از نوع دیگر وجود دارد. به نظر می‌رسد هر دوی آنها بنیان جامعه مدرن را بر پایة « قلمروی عمومی ـ بازار» قرار می‌دهند. اینکه نیچه، با نگرشی تحقیرآمیز به نفی حاکمیت روابطِ «کالاوارگی» در قلمروی عمومی می‌پردازد، به نظریة ضمنیِ او مبنی بر «ضرورت وجودیِ قلمروی عمومی، در مقام میدان تعاملات اجتماعی» در جوامع مدرن کمترین آسیبی نمی‌زند. اگر بنا بر تأویل کتاب «لحظه‌گردی‌ها»، (روحی، 1384) نخستین اَبرانسان، (حداقل در مقام سرنمون)کسی جز خودِ زرتشتِ پیام‌آور، (پس از سیر و سلوکش) نمی‌تواند باشد، بدون «بازار» و «مردمان» از خود بیگانه‌ شدة شهرها و به بیانی حضور در بین جماعت‌ِ بسیاران و «لجن‌زار» ناشی از آن، (در مقام قلمرو روزمرة زندگی شهری) ، محال بود که فرایند استحاله وارِ زرتشت رخ دهد. زیرا لحظه‌ای نمی‌باید فراموش کرد که علارغم تحقیرهای نیچه، زرتشتِ وی تنها با فرود آمدن در بازار (قلمرو روزمره) و حضور تنش‌آمیز در بین مردمانِ شهری است که تأملات ابرانسانی‌اش مجال بروز می‌یابد. و این در حالی‌ست که وبر بر «بازار» تأکیدی مثبت دارد. وی در بازار مدرن (قلمرو عمومی)، حاکمیت روابط مبتنی بر «عقلانیت» را تشخیص می‌دهد: محاسبه‌پذیریِ فرصت‌های مبادله و نیز تنظیم بازار، بدون نیاز از هر گونه شیوه‌های کنترلِ مبتنی بر سنت و یا جادو؛ به واقع شاید مناسب‌تر باشد اینگونه بگوئیم که وبر برای رهایی انسان از اسارت هنجارها و ارزش‌های جهان سنت، تکیه بر آن وضعیتی می‌کند که مورد سرزنش و تحقیر مارکس و نیچه است. به بیانی وبر وضعیتِ «کالایی شدگی» را سرشار از امکان آزادسازی انسان مدرن از هنجارها و ارزش‌های سنتی ـ قبیله‌ای می‌بیند. وانگهی از نظر وبر عقلانیتِ مدرن با اشاعة روابط مبتنی بر بوروکراسی در بازار (به نمایندگی بورژوازی: طبقه متوسط قرون 17 ـ 19)، به آزادسازی و عینی کردن روابط اقدام کرده است: «منظور از انجام امور "بطور عینی" این است که امور "بدون در نظر گرفتن شخص مربوطه" و طبق مقرراتِ قابل محاسبه انجام گیرد. اما شعار "بدون در نظر گرفتن شخص مربوطه"، بطور کلی، شعار "بازار" و هر نوع پی‌گیریِ منافع اقتصادیِ صِرف نیز هست. گسترش پی‌گیرانة سیادت بوروکراتیک به معنی تعدیل "حیثیت مرتبه" (Standische Ehre=status honor) است... ویژگی فرهنگ مدرن، مخصوصاً زیر بنای فنی ـ اقتصادیِ آن، خواستار همین "قابل محاسبه" بودنِ نتایج است... بوروکراسی هر قدر "غیر انسانی" تر شود، به همان اندازه نیز کامل‌تر می‌گردد. یعنی هر چه صفت ویژة آن، که عبارت از حذف و کنار گذاشتن محبت، کینه و سایر عناصرِ صرفاً عاطفی، شخصی و بطور کلی غیر عقلایی (که قابل محاسبه نیستند) از امور اداری است، بیشتر باشد، بوروکراسی مسلط‌تر می‌گردد. این صفتِ ویژه، مورد تحسین بوده و فضیلتی شمرده می‌شود که مورد استقبال سرمایه‌داری است» (وبر، اقتصاد و جامعه، 1374: 299ـ 300). اما نباید فراموش کرد که مارکس پیش از وبر با وجود نظریة انتقادی‌اش در خصوص «کالا شدگیِ» روابط اجتماعی، به این نحوة «آزادسازی» نیز واقف بوده است؛ که از آن به درستی به عنوان «سرشت انقلابیِ فرهنگ بورژوایی» یاد کرده است. چنانچه در مانیفست به «نقش انقلابیِ» بورژوازی در زدودن «هالة قداستِ» گروهها و طبقات اجتماعی صراحتاً اشاره دارد (مارکس، مانیفست،1380: 279). بنابراین اهمیت وبر در متن حاضر، نه به دلیل تبیین وی از سرشت انقلابیِ فرهنگ بورژوایی، بلکه به دلیل تأکید بر نتایج این سرشت انقلابی‌ و یا به عبارتی تأکید بر نتایج افسون‌زدایی از جهان به واسطة نحوة زندگی شهری و بوروکراتیک مدرن آن است: به بیانی تأئیدِ برکناریِ سیطرة جهان تک ارزشی و تک هنجاریِ شیوة زندگی روستایی و طلوع زندگی شهری در شیوة جهان اجتماعیِ مدرن، و پذیرش و استقبال از نظام‌ چند ارزشی در قلمروی عمومیِ جهان مدرن و در نتیجه «نزاع خدایان»: «خدایان بیشمار عهد باستان از قبرهای خود خارج شده و به شکل نیروهای "غیر شخصی" سعی دارند قدرت خویش را در زندگی ما احیاء کنند و در همانحال نبرد دائمی خود را از سر گیرند. آلام روحی انسان معاصر نیز که چهرة سنگین خود را مخصوصاً به نسل جوان نشان داده است ناشی از همین مسئله است: چگونه می‌توان خود را از چنگ مسائل روزمره رها ساخت؟... این است سرنوشت تمدن ما: برماست که مجدداً و بطور واضحتر ...آنرا بازشناسیم...گرچه زندگی عبث نبوده و فی‌نفسه دارای جهتی‌ست ولی آنچه در این زندگی‌ست چیزی جز نبرد ابدی بین خدایان مختلف نیست» (وبر، دانشمند و سیاستمدار،1368: 95، 90). بنابراین برای وبر کاملا روشن است که هنجارها و ارزش‌های پیشین، یا به قول نیچه «جداول قدیم» (ارزش‌ها و هنجارهای اجتماعیِ سنت) دیگر قادر به پاسخگویی مناسبات اجتماعیِ مدرن در قلمروی روزمره نیست. یا شاید اصلاً مناسب‌تر باشد بگوئیم از نظر وبر، انسان مدرن ، با پدیده‌ای تحت عنوان «مسائل روزمره»‌ مواجه است: مسائلی که از طریق «تقسیم کار اجتماعیِ مدرن» و «شهرنشینی» و نیز پدیدار شدن گروه‌های اجتماعیِ جدید، ناگزیر است تا قلمروی عمومی را فاقد نفوذ و سلطة خدایی خاص با شماری از ارزش‌ها و هنجار‌های متصل به خود ‌سازد. احتمالا زیمل، نخستین جامعه‌شناسی‌ست که به این پدیدة جدیدِ «جهانِ اجتماعیِ روزمره» توجه نشان داده است. یعنی نه تنها به طور رسمی به زندگی در شهرهای مدرن یا به قول خودش (کلان‌شهرها) پرداخته است و از این راه به توصیفات پدیدارشناسانة نحوه حضور در قلمروی عمومی روی آورده است، بلکه با پرداختن به مسائل روانی و توصیفات کنشگریِ ساکنین «کلان‌شهرها» به نوعی جزو پایه‌گذاران غیر رسمیِ تحلیل‌گرانِ «کنش متقابل» بوده است (زیمل،1358: 104ـ 105)؛ وانگهی وی جزو آن گروه از متفکرانی است که شهر مدرن و زندگی در کلان‌شهرها را جایگاهی برای آزادسازیِ انسان از حقارت‌ها و تعصبات ارزش‌های پیشامدرن می‌داند (زیمل، 1358: 104ـ 105). با این همه شاید جالب باشد که بدانیم، بودلر حتا قبل‌تر از وبر و یا زیمل، نه تنها به وضعیت پارادوکسیِ مدرنیته پی برده بود، بلکه به دلیل خصلت آزادسازیِ آن، به استقبال از زندگی در کلان‌شهرهای مدرن نیز شتافته بود. برای بودلر هم فلاکت و اضطرابِ ناشی از زندگی مدرن امری شناخته شده بود (برمن، تجربه مدرنیته، 1379: 170)، و هم قدرت جاذبه حضور و مرئی‌شدگی در قلمرو عمومیِ کلان‌شهرها و بالاخره اینکه وی یکی از علمدارانِ تقدس زدایی و شکستن «هالة زرینِ» پیشامدرنی نیز هست. در واقع بودلر کسی است که به غایت سیاسیِ «انسان زیر زمینیِ» داستایفسکی، شهامت و جسارتی بیولوژیکی ‌بخشیده است. چرا که نزد وی، خودِ خیابان‌ها و فضاهای عمومی در کلان‌شهرها، به دلیل «حضور مردم» به منزلة منبعی سرشار از انرژی و حیات است. شاید هیچ متفکری به اندازه بودلر از درکِ انرژی حیات‌بخشِ «تعاملات اجتماعی» برای ساخت جامعه‌ای پویا و زنده با خبر نبوده است. به عنوان مثال توصیة او به«هنرمند»، بر خلاف بسیاری از متفکران زمانة خویش این است که: «هنرمندِ مدرن قبل از هر چیز باید خانة خویش را در دل شلوغی و جمعیت، در متن جذر و مد تحرک و جنبش، در میان آنچه گریزان و فّرار و آنچه نامتناهی است، بر پا سازد... [هنرمند] باید چنان به درون جمعیت پا گذارد که گویی جمعیت منبع و مخزن عظیمی از انرژی الکتریکی است» (برمن، تجربه مدرنیته،1379: 174). و به اتکای همین سیالیّت در تعاملات اجتماعی (به منزله قوة محرکه‌ای نامتناهی)‌ست که بودلر هنرمند را تشویق به ترک برج عاج و هالة زرین آن می‌کند. اما پرسش اینجاست که خیابان‌های کلان‌شهرها و یا به عبارتی فضاهای عمومیِ شهرهای مدرن، چه مزیتی نسبت به خیابان‌ها و فضا‌های عمومیِ پیشامدرن دارند!؟ یا شاید مناسب‌تر است اینگونه بپرسیم که چه عاملی سبب برتری«فضای عمومی» در وضعیت مدرنِ خود، نسبت به همتایش در جهان سنت می‌شود!؟ و به بیانی دقیق‌تر رهایی از سلطة حاکمیتِ هنجارها و ارزش‌های جهان سنت، چه دستاوردی با خود دارد که اینگونه بسیاری از متفکران قرن 19 را مشتاق «مدرنیته» کرده است!؟ به نظر می‌رسد، مهمترین دستاورد را می‌باید در پدیدة جدیدِ «خودهای چند گانه‌» و «هویت‌های بی‌نام و نشان»ی دید که محصولِ تقسیم کار اجتماعی از یکسو و نیز ‌‌آزاد سازیِ قلمروی عمومی (از حاکمیت ارزش‌ها و هنجارهای سنتی) از سوی دیگر است. همان وضعیتِ تناقض‌آمیزی که به انسان مدرنِ تحت سلطة «قفس آهنینِ» ساختار بوروکراتیک، (که ضمناً از سویی دیگر همواره مورد تهدیدِ «از خود بیگانگیِ» عقلانیت سرمایه‌داری‌ست،) این امکان را می‌دهد تا خود را از راه امکان«ناشناس شدن» که در واقع عنصر بالفعل و کارآمد مبادلات عاری از «ارزش غیر عقلایی» جهان روزمرة کوچه و بازار کلان‌شهرهاست، نقاب بر چهره کشد و از «شخصیتِ شناخته‌شدة اجتماعیِ» خویش فاصله گیرد؛ و در این میان، خیابان‌ها و فضاهای عمومیِ شهرهای مدرن، همان کالبدِ سیّال، منعطف، فاقد هنجارهای سنت و بالعکس مجال‌‌دهندة ظهور«تفاوت»هایی‌ست که خود به خود امکان«بروز فردی‌ترین وجود شخصی» (زیمل ، 1358، : 105 ـ 109) را برای ساکنین «کلان‌شهرها» فراهم می‌کند. همان وضعیتی که قادر است «قلمروی خصوصی» را با انواع موقعیت‌های ماجراجویی و پنهان از چشم دیگرانی که شخص را می‌شناسند، تأسیس کند. در روابط اجتماعیِ تحت تعریف سنت، مرز بین قلمروی عمومی و قلمروی خصوصی به «خانه » و «فضا ـ مکان عمومی » محدود می‌شود، حال آنکه مرز بین این دو قلمرو در جهان اجتماعیِ مدرنی که خود را مبتنی بر آزاد سازی‌های دموکراتیک کرده باشد، چنانچه دیدیم بسیار پیچیده است. شاید بتوان اینگونه گفت که در جوامع مدرن و دموکراتیک هر فرد اجتماعی در «فضای عمومی» (در کوچه و خیابان و یا بازارها و سینماها و ....)، به طور اساسی و بنیادی همواره با خود حامل «قلمروی خصوصی» خودش است. که ورود به آن مجاز نمی‌باشد. یعنی در جوامع مدرن نمی‌توان حضور افراد را (در معنای وسیع هویتیِ آن) در فضاهای عمومی بازرسی و کنترل کرد. به واقع حضور غیر مرئیِ قلمروی خصوصی در فضا و مکان عمومی، یکی از نشانه‌های داشتن قلمروی عمومی در جوامع مدرن است. چرا که همانگونه که گفتیم در جوامع مدرن «قلمروی عمومی» فارغ از هر گونه حاکمیت «یکه»‌ باوری، و یا یکه ارزشی ـ اعتقادیِ خاصی است. از اینرو هویتِ ارزشی ـ اعتقادیِ هیچ فردی نمی‌تواند دچار موقعیت غیر رسمی و غیر مشروع شود. بنابراین قلمروی عمومیِ دموکراتیک، به جای یکدست سازی و ایجاد هویت‌های متحدالشکل، به استقبال «تنوع» می‌رود. و از قضا بر اساس همین ویژگیِ «آزاد سازیِ» ارزش‌ها در قلمروی عمومی‌ و نتیجة برآمده از پویایی و تحرکِ ناشی از تنوعِ هویتیِ آنها‌ست که در قلمروی برنامه‌ریزی‌های شهری، جین جیکوبز منتقد سرسخت برنامه‌ریزی‌های کلان و یگانه‌ساز برای کلان‌شهرها، به استقبال «تنوع» می‌رود و از آن به عنوان «راه حلِ» بازگرداندن نشاط و سرزندگی به شهرها نگاه می‌کند. وی در کتاب «مرگ و زندگی شهرهای بزرگ آمریکایی»، با نگرشی کاملاً دموکراتیک «تنوع» را یکی از شرایط کمک به حیات کلان‌شهرها می‌داند. تا جایی که برای نجات کلان‌شهرهای مدرن از سکون و مرگی که آنها را تهدید می‌کند، استفاده از «عناصر خُرد» شهری را توصیه می‌کند: «تنوعِ کسب و کارهای شهر، شامل همه اندازه‌های گوناگون می‌شود. اما تنوع، بیشتر به معنای نسبت بالای عناصر خُرد است. یک صحنة شهری، عمدتاً به فضیلتِ مجموعة فراوان عناصر خُردِ خود سرزنده است» (جیکوبز، مرگ و زندگی شهرهای بزرگ آمریکایی، 1386: 156). با توجه به نگاه جیکوبز، و تلقی وی از ضرورت هستی‌شناختیِ«تنوع» در مصداق آزاد سازی‌های دموکراتیک، در می‌یابیم که اصطلاح «عناصر خُرد» به لحاظ کارکردی در حیطة ادبیات شهرسازیِ وی ، به نوعی مترادف با «ارزش‌های خُرد» در ادبیات جامعه‌شناسی ـ فلسفی است. چنانچه معتقد است: «در مکانهایی که مُهر یکنواختی و تکرار همانندی ها را خورده‌اند، شما حرکت می‌کنید اما در حرکت خود به هیچ کجا نمی‌روید. شمال شبیه جنوب است و شرق شبیه غرب... جهت دادن به ما، نیازمند تفاوت‌ها ـ تفاوت‌های بسیارـ در جهت‌های متفاوت است.... یکنواختی‌ای از این گونه، معمولاً توسط هر کس (مگر برخی برنامه‌ریزانِ پروژه و خشک مغزترین بساز و بفروش‌های املاک)، سرکوبگرانه‌تر از آن پنداشته می‌شود که به مثابه یک ایده‌آل دنبال شود» (جیکبز، همانجا،1368: 241ـ 242) . اما در اینجا هدف از نقل‌قول از جیکوبز، نشان دادن گسترة همه جانبة حرکت جنبش‌های انتقادی ـ آزادسازی در جهان معاصر نیست بلکه منظور خود‌آگاه کردنِ هستی‌شناسانة این حرکت‌هاست؛ بدین معنی که ضمن آنکه نسبت به موقعیتِ تعاملی و سرشار از حیات و انرژیِ «قلمروی روزمره و همگانی» آگاهی می‌یابیم، به امکانِ «رهایی بخشِ» این قلمرو در صورت وجود پتانسیل‌های دموکراتیک نیز متوجه می‌شویم؛ پتاسیل‌هایی که وجودشان مشروط به تقاضا برای«تنوع» و به رسمیت شناختن «تفاوت»های ارزشی‌ست. به واقع تقاضای چنین مطالبه‌ای از قلمروی همگانی و روزمره، همان عمل «خود آگاه» کردن‌اش است. آگاه به سرشت اجتماعی و هستیِ انضمامیِ آن؛ آگاه به این مسئلة مهم که جهانِ اجتماعی، چه در هیئت کالبدیِ شهرها باشد، و چه در ساختارِ صوریِ قلمروهای فرهنگی، هنری، علمی، ....، (و مسلماً روابط اجتماعیِ موجود در آن،) تنها به یاریِ فرایند «سرشت اجتماعیِ» و هستیِ انضمامیِ انسان ـ در ـ جهان، برپا می‌شود. و بالاخره آگاهی از این وضعیت کافی‌ست تا شرایط دموکراتیک را در بطن هستیِ جامعه و روابط اجتماعی آن ببینیم. منابع • برمن ، مارشال ()، 1379، تجربه مدرنیته، ترجمه مراد فرهادپور، ص170 • جیکبز، جین ()، 1386، ترجمه حمید رضا پارسی و آرزو افلاطونی، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، ص 156 • رمی ، ژان (1358)، کلان شهر و حیات ذهنی، برگرفته از کتاب گزیده مقالاتی از کتاب مفهوم شهر، ترجمه گروه تحقیق و مطالعات منطقه‌ای، نشر ایران. • روحی، زهره (1384)، لحظه گردی‌ها، اصفهان، هودین. • زیمل، گئورگ (1358)، کلان شهر و حیات ذهنی، برگرفته از کتاب گزیده مقالاتی از کتاب مفهوم شهر، ترجمه گروه تحقیق و مطالعات منطقه‌ای، نشر ایران. • مارکس، کارل (1378)، دستنوشته ها، حسن مرتضوی ، تهران، آگه. • مارکس، کارل (1380)، "مانیفست کمونیست"، برگرفته از کتاب مانیفست پس از 150 سال، ترجمه حسن مرتضوی، صص 279. • نیچه فریدریش ویلهملم (1379)، چنین گفت زرتشت، ترجمه داریوش آشوری، تهران، آگه، صص.19 • وبر، ماکس (1374)، اقتصاد و جامعه، ترجمه منوچهری و دیگران، تهران، انتشارات مولی، صص299، 300. • وبر، ماکس (1368)، دانشمند و سیاستمدار، ترجمه احمد نقیب زاده، تهران، دانشگاه تهران، صص90 ، 95. • هابرماس، یورگن (1384)، نظریه کنش ارتباطی، ترجمه کمال پولادی، انتشارات روزنامه ایران، ج1، ص 474.
  7. بهناز خسروي در سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم و به ویژه در دهه‌های 1960 و 1970، نظریات و بحث‌های زیادی در باب فلسفه و جامعه‌شناسی شهر مطرح شدند. در این میان، دیدگاه‌های هانری لوفبور، فیلسوف و جامعه‌شناس فرانسوی، با طرح بحث‌هایی مانند "حقِ بر شهر" و "انقلاب شهرنشینی"، همواره به عنوان یکی از رویکردهای قابل توجه در این حوزه موضوع گفت‌وگو بوده است. لوفبور که در سال 1901 متولد شد، طی 90 سال زندگی خود, کتاب‌ها و مقالات علمی بسیار زیادی منتشر کرد که خیلی از آنها تاکنون به زبان‌های مختلف ترجمه شده‌اند اما شاید بتوانیم مهم‌ترین و مناقشه برانگیزترین فعالیت‌های او را در قالب دو دسته‌ی "جامعه‌شناسی و فلسفه شهر و فضا" و "جامعه‌شناسی و فلسفه زندگی روزمره" تقسیم‌بندی کنیم. وی که به عنوان یک مارکسیست شناخته می‌شود، در فلسفه خود، حیات اجتماعی انسان‌ها را در سه دوره "روستایی"، "صنعتی" و "شهرنشینی"، قابل دسته‌بندی می‌داند. لوفبور در دوره نخست فعالیت‌های علمی خود نیز بیشتر به پژوهش در مورد جامعه روستایی می‌پردازد و در این زمینه، مطالعات زیادی را درباره زندگی دهقانی و روابط فئودالی در نقاط مختلف دنیا انجام می‌دهد. وی که در این پژوهش‌ها، از جمله مدافعان اصلاحات ارضی و به تعبیری "انقلاب پرولتاریای دهقانی بر علیه فئودالیته" به شمار می‌رود، در دوره دیگر از فعالیت‌های علمی‌اش، وارد حوزه شهری شده و این باز از لزوم وقوع یک "انقلاب شهرنشینی" سخن می‌گوید. روش پژوهش و کار علمی لوفبور چندان جزء شیوه‌های ساختارمند به شمار نمی‌آید و مطالعات او، بیشتر بر آنچه که در سفرهای فراوان کسب کرده، استوار است. او در تحقیقات مختلف، زندگی روستاییان و شهرنشینان را در کشورهای گوناگون در قاره‌های متفاوت، از نزدیک مورد مطالعه قرار داده و در این خصوص، نه تنها تاریخ شهرها، بلکه شرایط شهرنشینی در آنها را نیز به دقت بررسی و تحلیل کرده است. در واقع، لوفبور را می‌توان از جمله مهم‌ترین متفکران اجتماعی معرفی کرد که در نیمه قرن بیستم، با ورود عمیق به حوزه پژوهش‌های شهری و هدایت و راهنمایی دانشجویان زیادی در این زمینه، شرایط مطالعه در این زمینه را که تا پیش از این تا حد زیادی مختص معماران و جغرافی‌دانان شناخته می‌شد، تغییر داده است. برای شناخت اندیشه لوفبور در بحث فرهنگ شهر، باید ابتدا به تئوری او درباره فضا پرداخت. هانری لوفبور از جمله مهم‌ترین فیلسوفانی است که مفهوم فضا را مورد توجه قرار می‌دهد و در مباحث خود در این زمینه، فضا را در سه بعد فیزیکی، ذهنی و اجتماعی قابل بررسی می‌داند و در این میان این ابعاد، بیشتر بر فضای اجتماعی و نقش بازیگران و روابط میان آنها متمرکز می‌شود و به دلیل سیالیت و تنوع موقعیت‌ها، نیاز‌ها و روابط، از امکان ایجاد تغییر و تحول پیاپی و حتی خلق و تولید فضا توسط کنشگران فعال در آن سخن می‌گوید. بر این اساس، فضای اجتماعی در نظر لوفبور، آن چیزی است که در بطن تجربه انسان‌ها در زندگی روزمره و فرهنگ حاکم بر آنها شکل می‌گیرد و از این رو، در اقلیم‌های مختلف، بر اساس تأثیری که از فضای فیزیکی می‌گیرد و البته در عین حال، تأثیری که بر آن می‌گذارد؛ بسیار متفاوت است. به بیانی می‌توان گفت که لوفبور با تفکیک فضای اجتماعی و فضای فیزیکی، نقش فرهنگ و شیوه زندگی انسان‌ها را در این مفهوم بسیار پررنگ کرده و از همین زاویه، وارد حوزه بحث درباره شهر شده و آن را به عنوان یک فضا، در ابعاد مختلف مورد واکاوی و تحلیل قرار می‌دهد. او برای واکاوی و شناخت بیشتر بعد اجتماعی مفهوم شهر، از واژه l’urbain به معنای "شهرنشینی" یا "امر شهری" استفاده می‌کند و در این زمینه تأکید دارد که آنچه معماران و شهرسازان بنا می‌کنند، تنها فضای فیزیکی و کالبد شهر است و برای سامان‌دهی فضای اجتماعی حاکم بر شهر یا همان "شهرنشینی" که مستقیماً با زندگی روزمره و فرهنگ انسان‌ها مرتبط است، کاری از دست مهندسان و تکنوکرات‌ها ساخته نیست و در این حوزه، هنرمندان، شاعران و فیلسوفان هستند که باید وارد عمل شوند. لوفبور در تعریف خود، "شهرنشینی" را دارای قالبی ذهنی و اجتماعی می‌داند که در آن، هم بحث مکان اهمیت دارد و هم موضوع زمان؛ چرا که در تقارن و هم زمانی اتفاقات است که برخوردها، روابط، هم‌گرایی‌ها و اجتماعات، تولیدات و در یک معنای کلی، "فرهنگ"، در قالبی از زندگی روزمره شکل می‌گیرد. در چنین شرایطی و در گذر تاریخی زمان، تمایلات و خواسته‌های جدیدی به وجود می‌آیند که به واسطه آنها، "امر شهری" می‌تواند خود را به عنوان واقعیتی محسوس و قابل تحلیل معرفی کند. لوفبور در شش اثر مهم خود، یعنی "حقِ بر شهر" (1968)، "از روستانشینی تا شهرنشینی" (1970)، "انقلاب شهرنشینی" (1970)، "تفکر مارکسیستی و شهر" (1972)، "فضای سیاسی" (1973) و "تولید فضا" (1974)؛ مشخصاً مسأله شهرنشینی را مورد بررسی قرار داده و به نوعی در هر یک از آنها، ایده جدیدی را مطرح کرده است. او در فلسفه تاریخ حیات اجتماعی، وقتی بحث دوره‌های مختلف زندگی انسانی را مطرح می‌کند، تأکید دارد که پیدایش دوره اخیر که از آن با عنوان "دوره شهرنشینی" نام می‌برد، هر چند به دلیل ایجاد تغییر و تحولات گسترده‌ای نسبت به دوره صنعتی بوده اما از آنجا که در دل دوره صنعتی زاده شده، تأثیرات زیادی نیز از آن پذیرفته و حتی شاید بتوان گفت هنوز به صورت کامل از آن جدا نشده است. از سوی دیگر، جامعه شهرنشین امروز همچنان میراث‌دار زندگی در دوران روستایی است؛ چنان‌که حتی می‌توان گفت که فضای شهری کنونی نیز کاملاً از فضای روستایی جدا نشده و همچنان حومه شهرها سنتزی غیر هارمونیک از شهر و روستا را به نمایش می‌گذارند و بدین شکل، از ضرورت ایجاد تغییر خبر می‌دهند. بر این اساس، لوفبور نتیجه می‌گیرد که آنچه اکنون باید انجام شود، کامل کردن این گذار و جبران تأخیرهای صورت گرفته در برخی ابعاد، برای ایجاد انطباق با شرایط و موقعیت جدید بوده و این امر مستلزم ایجاد تحولات عمیق، در بعد مفهومی و عملی و یا به تعبیر او، وقوع نوعی "انقلاب شهرنشینی" است. لوفبور در آثار و گفته‌های خود، به شدت تکنوکرات‌ها و اساساً تکنوکراسی را مورد حمله قرار می‌دهد. او معتقد است که در دوره شهرنشینی، به واسطه تأثیرپذیری بسیار زیاد از دوره صنعتی، تکنولوژی و پیشرفت در آن، همچنان به مثابه رویایی افسانه‌ای و کودکانه نقش ایفا می‌کند و بدین شکل، هر روز اتومبیل‌ها و اتوبان‌های بزرگی ساخته می‌شوند که بیش از هر چیز به فرهنگ‌زدایی بیشتر و فراموشی زندگی کمک می‌کنند. این در حالی است که گویی مدت‌هاست فراموش شده که زندگی اجتماعی ساختاری متکثر و با کارکردهای چندگانه دارد و بخش بزرگی از آن، باید در فضای شهری متحقق شود. این فیلسوف قرن بیستم، در عین حال، در اتوپیایی که از نوعی "شهرنشینی" جدید ترسیم می‌کند، از حقی که شهر بر گردن ما شهروندان دارد، سخن می‌گوید. او در این زمینه، در کتاب خود، با عنوان "حقِ بر شهر (droit à la ville)" که در دو جلد، در سال‌های 1968 و 1972 منتشر شده، به بیان مشکلات گروه‌های مختلف اجتماعی در بخش‌های مختلف فضای شهری می‌پردازد. در واقع، لوفبور در این اثر نیز تأکید دارد که شهر به عنوان یک فضای کالبدی که در ارتباط مستقیم با فضای اجتماعی "شهرنشینی" است، باید از ظرفیت‌های لازم برای تقویت و رشد فرهنگ جامعه بشری برخوردار باشد. از یک نظر می‌توان گفت که آنچه لوفبور به عنوان "حقِ بر شهر" مطرح می‌کند، هم‌زمان با دیدگاه‌هایی است که طی دهه 1970، توسط برخی جنبش‌های اجتماعی، در خصوص دنیای خارج از محیط کار مطرح می‌شوند و مسائل مختلفی از قبیل فضای سلسله مراتبی حاکم بر کارخانه، دستمزدها، محل سکونت، وسایل نقلیه عمومی، فضاهای عمومی شهر و ... را دربرمی‌گرفتند و در پی آن، این بحث نیز بسیار رونق پیدا کرد که "برای تغییر در زندگی، باید شهر را تغییر داد". در واقع، در چنین شرایطی، در تفسیر "حقِ بر شهر" که لوفبور آن را طرح کرده بود، حق برخورداری از فضاهای زیبا در ابعاد مختلف زندگی شهرنشینی، احساس راحتی و رفاه محیطی و مهم‌تر از همه، حق برخورداری از دموکراسی و مشارکت‌ برای تصمیم‌گیری‌های محلی، مطرح شدند. در عین حال، در این زمینه، با توجه بیشتر به "حق شهرنشینی"، موارد دیگری مانند حق آزادی، حق مالکیت، حق کار، حق برخورداری از سلامت، حق تحصیل، حق برخورداری از مکان مناسب برای زندگی، حق تفریح و بسیاری حقوق دیگر را نیز به آن به این مجموعه حقوق افزوده می‌شدند. به بیان ساده‌تر، از نظر لوفبور، شهر باید مکانی باشد که فرد در آن برای انتخاب فضای متناسب با خواست، فرهنگ و سبک زندگی خود، از آزادی کامل برخوردار است و بر اساس آنچه که تجربه نشان داده و لوفبور نیز بر آن تأکید می‌کند، این امر در بستر شهر سنتی محقق نخواهد شد و برای دستیابی به آن، باید شهری در خور "شهرنشینی" بنا شود. در این بحث نیز لوفبور از "نیازها و ضرورت‌ها" می‌گوید و بار دیگر، معماران و شهرسازان را متهم می‌کند که فهم و تصور خود از شهر را به ساکنان آن تحمیل می‌کنند و در این زمینه، بدون در نظر گرفتن معانی درک شده و زندگی شده توسط ساکنان، یک برنامه سیاسی برای اصلاح شهرها و امور شهری طراحی کرده و پروژه‌های شهرسازی خود را کلید می‌زنند. بر این اساس، برای تحقق "انقلاب شهرنشینی" مورد نظر لوفبور که در بطن فرآیند تحول جامعه رخ خواهد داد، او پیش از هر چیز، نیاز به شکل‌دهی "اتوپیاها"یی را مطرح می‌کند که عملیات‌های تکنوکراتیک در امور شهری را دگرگون کرده و خود، به عنوان آلترناتیوهایی نمایان می‌شوند که امکان جریان یافتن "بازی" را در فضای دموکراتیک شهری مهیا می‌کنند. در الگوی "بازی‌گونه" که لوفبور ایده آن را از یک تاریخ‌دان هلندی می‌گیرد، کنشی آزاد و لذت بخش از فرد در جریان است که به واسطه آن، امکان خلق فرهنگ و الگوهای جدید و ناشناخته برای زندگی روزمره، در مقابل یکنواختی‌های کسالت‌آور آن، مهیا می‌شود. در چنین تعریفی، شهر دیگر تنها به مثابه فضایی برای سکونت نیست، بلکه به تعبیر لوفبور، "بازتابی از جامعه و روابط اجتماعی است که روی زمین به تصویر کشیده شده است". این در حالی است که لوفبور معتقد بود در شرایطی که او در آن می‌زیست، "جامعه شهرنشین خود را بر روی خرابه‌های فضای شهر بازیافته و بازتولید می‌کند و بدیهی است که در چنین وضعیتی، تناقض‌ها و ناهنجاری‌های پیچیده و چندگانه‌ای نمایان می‌شوند." این بحث و ایده هانری لوفبور در دهه هفتاد در دانشکده‌ها و موسسه آموزشی معماری و شهرسازی، هیاهوی زیادی به پا کرد و به تعبیر عده‌ای، مانند یک آیه مقدس، مورد توجه استادان و دانشجویان این حوزه قرار گرفت و شاید یکی از نتایج حداقلی آن، اهمیت و توجه به "هنر" در فضای شهری بود؛ چرا که به باور لوفبور، هنر چیزی است که برخورد با آن، طی مدت زمانی به نسبت طولانی، به مثابه نوعی مراقبه آرامش‌ دهنده و لذت‌بخش برای زندگی انسان‌ها خواهد بود. از سوی دیگر، این پیشنهاد مطرح شد که شهر به عنوان یک زبان یا یک متن مورد مطالعه قرار گرفته و برای کاوش در آن، از نوعی نشانه‌شناسی استفاده شود. لوفبور خود در کتاب "حقِ بر شهر" پیشنهاد می‌کند که شهرسازی را مانند یک "ایدئولوژی" مورد توجه قرار دهیم که طی آن، فرهنگ، روابط و سبک‌های زندگی انسان‌های مختلف و چگونگی تطبیق آنها در قالب زندگی در کالبد شهرها، مورد توجه قرار گرفته و در جهت بازسازی و توسعه و رشد آن تلاش می‌شود. در عین حال، بر اساس این ایدئولوژی، باید با استراتژی‌هایی که در پی پاک کردن صورت مسأله تفاوت میان دوره صنعتی و شهرنشینی هستند و شهر را تنها به عنوان محلی برای سکونت ‌نگریسته و به ظاهر، مشکلات آن را در برنامه‌ریزی‌های گسترده صنعتی حل می‌کنند، به مبارزه برخاست. هانری لوفبور در دهه 1970 بر این باور بود که در پی تحقق "انقلاب شهرنشینی"، روزی فراخواهد رسید که تفکر و اندیشه شهرنشینانه امری گریزناپذیر تلقی می‌شود و در آن زمان، به جای دورهای باطل و روش‌های بی‌ثمر بروکراتیک و اداری برای انجام امور شهری، نوع جدیدی از شهرسازی تجربی و تلفیقی به کار گرفته می‌شود که با سبک زندگی تحول یافته برای جامعه‌ی شهرنشین مطابقت داشته و در آن حقِ بر شهر، به عنوان حقی مشروع شناخته خواهد شد. اکنون اما بیش از چهل سال از طرح نظریه او در این زمینه گذشته و همچنان در دهه نخست قرن بیست و یکم می‌توان گفت که "حقِ بر شهر" یا به عبارتی "حق شهرنشینی"، رویایی در انتظار تحقق است و اساساً، "شهرنشینی" در معنایی که لوفبور آن را به تصویر می‌کشد، هنوز به مثابه آرمانی در فضای فرهنگی جوامع باقی است. در چنین شرایطی، بازخوانی نظریات و اندیشه‌های لوفبور در موقعیت فعلی، این پرسش را برای ما به دنبال دارد که این روند تا چه زمانی ادامه می‌یابد؟ آیا آرزوی پیدایش "شهری برای شهرنشینی" همواره به شکل یک مدینه فاضله رویاگونه در زندگی بشر باقی می‌ماند؟ ما امروز می‌خواهیم شهرهایی داشته باشیم که در خور "شهرنشینی" باشند؛ اما برای این کار چه باید بکنیم؟ آیا برای تغییر در شهرها و به واسطه آن، تغییر در زندگی، به محرک‌های سیاسی نیاز داریم؟ و یا لااقل بخشی از این هدف، از طریق کنش‌های ما ساکنان شهر قابل دستیابی است؟ تییری پاکو استاد فلسفه شهری در موسسه مطالعات سیاسی پاریس، در مقاله‌ای که چند ماه پیش با عنوان "بازشناسی هانری لوفبور" منتشر کرده، در پاسخ به این پرسش، می‌گوید: «امروز پس از چهل سال، فهمیده‌ایم "حق بر شهر" دیگر یک حق نیست؛ بلکه "یک تکلیف" است.»منابع• Lefebvre H.(1968), Le Droit à la ville, Paris: Anthropos (2e ed.) Paris: Ed. du Seuil, Collection Points • Paquot T.( 2009), "Redécouvrir Henri Lefebvre", Rue Descartes , 1: 63, p. 8-16.
  8. مارک گوتدینر، لسلی باد ترجمه شایسته مدنی تصویر: شیکاگو در اوایل قرن بیستم مطالعات علمی در مورد شهر به صورت یک شکل واحد از فضای زیست گاهی تا سالهای 1800 به ندرت انجام شده بود تا این که ماکس وبر(Max Weber)،جامعه شناس آلمانی ، تحلیلی تجربی را به رشته تحریر درآورد که در آن تاریخ تحت عنوان پدیده ای از سازمان اجتماعی ترسیم شده بود (1966). کمی بعد فردریش انگلس (Friedrich Engels)، دوست دیرینه کارل مارکس (Karl Marx)، نقدی را بر زندگی شهری در قالب سرمایه داری نوشت (1973). این تلاشها تا اوایل قرن بیستم مسکوت ماند. درست قبل از جنگ جهانی اول، دانشگاه شیکاگو اولین بخش جامعه شناسی را در ایالات متحده زیر نظر توماس(Thomas) و البیون اسمال (Albion Small) که از شاگردان وبر بود، بنیان نهاد. علاقه آنها معطوف به جنبه های کلی در جامعه شناسی بود، ولی در سال 1913 آنها رابرت پارک (Robert Park) را به استخدام خود درآوردند که علاقه خاصی به مسائل شهری داشت. پارک خبرنگار روزنامه بود و تجربیات زیادی در جنوب آمریکا بدست آورده بود که او را به سمت تبعیض نژادی و بی عدالتی رهنمون ساخت. او همچنین تجربیاتی به عنوان گزارشگر اخبار در زمینه جرایم شهری در شهرهای نیویورک، دیتوریت (Detroit) و میناپولیس (Minneapolis) داشت. وقتی مدرک دکترایش را در رشته جامعه شناسی گرفت، زمانی را در دانشگاه برلین، در آلمان، در کلاسهای جورج زیمل گذراند، استادی که مسئولیت بیشتری در تحریر زندگی شهری در میان جامعه شناسان اروپایی به عهده داشت (بخش شهر ملاحظه شود). زمانی که دانشگاه شیکاگو ارنست برگس (Ernest Burgess) را به عنوان جامعه شناس شهری و علاقه مند به این حوزه به خدمت گرفت، این دو، شهر شیکاگو را مانند یک آزمایشگاه مورد مطالعات خود قرار دادند. این دو جامعه شناس به همراه هم اولین مکتب تحلیل شهری را به نام مکتب شیکاگو بنیان نهادند و به همراه دانشجویانشان مطالعات زیادی را تا سالهای 1940 منتشر کردند که شامل اولین مطالعات میدانی منتظم و بوم شناختی بود که توسط جامعه شناسان حرفه ای انتشار می یافت. مطالعات اعضای مکتب شیکاگو منحصرا مربوط به زندگی شهری بود. آنها این رویکرد را "بوم شناسی انسانی" (Human Ecology) نامیدند، زیرا تحت تاثیر داروین سازگاری اجتماعی انسان را با محیط شهری به همان صورتی که حیوانات و گیاهان خود را با محیط اطراف خود سازگار می کنند، در نظر می گرفتند. به جای تاکید بر ویژگیهای اقتصادی سیاسی در جامعه شناسی مدرن شهری، مکتب شیکاگو ارجحیت را بر پایه زیست شناختی تعاملات انسانی قرار داد. بنابراین آنها از مطالعه سرمایه داری اجتناب کردند، سرمایه داری که برتری را نوعی رقابت اقتصادی چون جلوه ای از تنازع بقا می داند که موجب اتصال انواع بشر به یکدیگر برروی کره زمین شده است. طبق نظر پارک، سازمان اجتماعی در شهر منتج از تنازع بر سر منابع محدود است. این نظام تقسیم کار پیچیده ای را تولید کرد زیرا افراد تمایل دارند به لحاظ زیست شناختی با رقابت خود را برای بقا سازگار سازند از طریق یافتن راههای خاص می توانند برسر توانایی های طبیعی شان با هم به رقابت بپردازند. دیگر اعضای مکتب شیکاگو رویکردی نافذتر به لحاظ فضای شهری دارند در حالیکه تاکید آنها همچنان بر مسائل زیست شناختی است تا اینکه نیروهای سیاسی اقتصادی موجود در محیط را مد نظر داشته باشند. رودریک مکینزی (Roderick McKenzie) بر نقش مکان و موقعیت تاکید کرد و به بحث در این زمینه پرداخت که استقرار وضعیت فیزیکی در محیط مهمترین عامل در تنازع بقاست. افراد و گروههایی در شهر موفق بوده اند که بهترین مکانها را در شهر در اختیار خود درآورده اند، کسانی که بهترین مکانهای تجاری و یا ارجح ترین موقعیتهای همسایگی را کسب کرده اند. کسانی که در این رقابت مکانی موفق نبوده اند به ناچار مالک مکانهایی با جاذبه کمتر هستند. بنابراین جمعیت براساس محیط و نتیجه این فرایند دسته بندی می شوند. مکینزی الگوهایی را مطالعه کرد که در آن این تقسیم بندی فضایی به لحاظ گروههای اجتماعی و شغلی بوجود آمده بود. ارنست برگس هم یکی از اعضای متاخرتر مکتب شیکاگو بود (به مدخل مدلهای رشد شهری مراجعه شود). برای او رقابت مکانی که توسط تنازع بقا بوجود آمده، ماحصل الگویی است که به صورت دوایر متحدالمرکز بوده و حول یک منطقه تجاری تشکیل شده است. لوئیس ورث (Louis Wirth ) هم از اعضای جدیدتر مکتب شیکاگو ست (به مدخل شهر مراجعه شود). محققان مکتب شیکاگو زندگی شهری را از بعد منفی آن در نظر می گرفتند. آنها پدیده هایی چون جرم و تلاشی خانواده را تحت اصطلاح بی سازمانی اجتماعی تبیین کردند. از نظر آنان شهر روابط اولیه سنتی را در هم می شکند و بنابراین این روابط را به جنبه های منفی زندگی شهری پیوند می زند. بعدها انتقاداتی به این مکتب وارد شد از جمله دیدگاه بیش از حد بی اعتبار کننده ای که برای زندگی شهری قائل بودند. انتقاد دیگر این بود که کارهای آنها بر پایه رویکرد زیست شناختی نسبت به سازگاری با محیط است و عوامل فرهنگی و نقش نمادهایی که بر الگوهای شهری حاکم است را نادیده می گیرد. در سال 1945 والتر فایری (Walter Firey) نقدی بر مدل دوایر متحدالمرکز برگس نوشت و درآن نشان داد که الگوی استفاده شده در شهر بوستون حالتی از "احساسات و نمادها" به علاوه رقابت بوم شناختی بر سر فضا است. علی رغم این انتقادات، نزد شهرشناسان آمریکایی این دیدگاه ارجحیت داشت و این که در آن مسائلی چون طبقه و نژاد که مورد نظر رویکرد اقتصادی سیاسی بود، به دست فراموشی سپرده شد (به مدخل رویکرد مکانی- اجتماعی مراجعه شود). بعد از جنگ جهانی دوم رویکرد بوم شناختی دوباره احیا گردید، ولی تاکید مکتب شیکاگو را بر رقابت مکانی به لحاظ شکلی از حاکمیت تکنولوژیکی به کار نگرفت. این رویکرد جدید "بوم شناسی انسانی معاصر" نامیده شد. الگوهای شهری و تقسیمات جمعیتی و فعالیتها نتیجه ارتباطات و تکنولوژی حمل و نقل در نظر گرفته شد. در این رویکرد تکنولوژی به معنای تغییر تعاملات است، بوم شناسان انسانی از الگوهای سازمان اجتماعی بحث می کنند. برای مثال، آنها ادعا می کنند که گرچه روند شکل گیری حومه های شهری از اواخر سالهای 1800 در شهرهای آمریکا بوجود آمده است، ولی این وضعیت زمانی تبدیل به یک پدیده عظیم شد که خودروها به عنوان یک وسیله نقلیه در اختیار عموم قرار گرفتند. نتایج تحقیقات این ادعا را برگرداند و این حقیقت را تصدیق کرد که "در حالیکه ممکن است خودروها، قطارهای برقی باعث کاهش میزان تراکم اولیه در شهرها شوند ... ولی آنان مسوول "تخلیه" نواحی شهری به سمت یک مقیاس انبوه نیستند. بحث دیگری که بوم شناسان انسانی در دهه 1970 مطرح کردند این بود که در حالیکه شهرها به لحاظ اندازه گسترش می یابند، کارکردهای اداری مرکز تجاری آنها هم رشد می کند. به زعم آنان دلیل این امر این بود که فعالیت های مربوط به مدیریت و کنترل نواحی شهری نیز به تبع وسعت آن ها افزایش می یابد، درست همان طور که هسته سلول با رشد آن بزرگ می شود. استدلال مشابه دیگری در سال های 1990 مطرح شد، زمانی که ساسکیا ساسن (1991) ادعا کرد جهانی سازی با متمرکزسای فعالیت های حوزه فرمانروایی و کنترل سبب ایجاد "شهرهای جهانی" شده است. با بررسی های دقیق تر، مشخص شد استدلال بوم شناختی انسانی مطرح شده درست نبوده است (گوتدینر، 1994). کارکردهای مدیریت و کنترل، به همان نسبت که شهرها بسط می یافتند، به شکل ارکان نهادینه در غالب مراکز همکاری در کلان شهرهای چندمرکزی ، پراکنش می یافتند. برای نمونه در سال های دهه 1960 شهر نیویورک مقر بیش از 120 شرکت حقوقی ملی و بین المللی بود. از سال های 1990 سیمای فوق به اندکی کمتر از 90 شرکت رسید و این درست همان زمانی بود که مدافعان جهانی سازی، نیویورک را یک "شهر جهانی" می نامیدند. بعدها استدلال ساسن (Sassen) درباره تاثیرات متمرکزسازی فعالیت های فرمان و کنترل نیز اشتباه از آب درآمد (به مدخل نابرابری و فقر نگاه کنید). همانطور که رویکرد بوم شناختی انسانی باقی می ماند، دلیلی وجود ندارد که این فعالیت ها به استقرار در مرکز شهر نیاز داشته باشند. با اینهمه، فعالیت های مالی جهانی اجزایی دارد که هنوز نوعی استقرار را درون نواحی تجاری ایجاب می کنند (به مدخل شهر؛ جهانی سازی مراجعه شود). از نظر چشم انداز بوم شناختی، مسائل اشتباه زیادی در مکاتب قدیمی و جدید، به اضافه مفهوم زیست پایه ای غلط آن وجود دارد. بوم شناسان از ذکر هر مطلبی درباره گروه بندی های اجتماعی متعلق به تحلیل سرمایه داری متاخر، از جمله طبقه اجتماعی و نژاد خودداری می کنند. آنان تعاملات اجتماعی را چون نوعی روند سازگاری با محیط با تکیه بر جنبه های زیست شناختی یا بوم شناختی خود می نگرند تا اینکه همانطور که چشم انداز اجتماعی- فضایی نیز این امر را مطرح می کند، آن را روابطی مشتق از عوامل قدرتمند سازمان یافته اقتصادی، سیاسی یا فرهنگی در حال تولید بدانند. با اینکه آنان بر نقش مکان تاکید می کنند، اما جنبه هایی از صنعت مستغلات (به مدخل مستغلات نگاه کنید) و نقش آن در تولید الگوهای فضایی توسعه را نادیده می گیرند. سرانجام، بوم شناسان انسانی به کل، نقش نهادهای سیاسی را در انتقال منابع و تنظیم رقابت بر سر منابع کمیاب که در اقتصاد سرمایه داری مبتنی بر بازار وجود دارد رانایده می گیرند. آنان با نگاهی بر مورد اخیر، بر نیمرخ مبتنی بر تقاضای بازار متمرکز می شوند که بیشتر، تصمیمات فردی را مورد تاکید قرار می دهد، و کمتر به نیمرخ عرضه می پردازند که نقش عوامل قدرتمند در دستکاری بازار به منظور رسیدن به اهداف مورد نظر را پررنگ می کند. منابع این مدخل: Engels, F. 1973. The Condition of the Working Class in England, Moscow: Progress Publishers. Gottdiener, M. 1994. The Social Production of Urban Space, 2nd Edition. Austin, TX: University of Texas Press. Gottdiener, M. and R. Hutchison, 2000. The New Urban Sociology, 2nd Edition, NY: McGraw-Hill. Sassen, S. 1991. The Global City. Princeton, NJ: Princeton University Press. Weber, Max, 1966. The City, NY: The Free Press. ترجمه شده از کتاب مفاهیم کلیدی در مطالعات شهری Gottdiener, Mark, Budd, Leslie, 2005, key concepts in urban studies, sage publications, London
  9. اسماعیل حسام مقدم یک: شهر و نظم ارگانیک: «سکونت گاه ها و بودباش های شهری مدرن غالبا در همان مکان های شهری سنتی برپا شده اند. و ممکن است چنین به نظر برسد که صرفا نتیجه گسترش و بسط تکامل همان شهرهای سنتی هستند. در حقیقت شهرنشینی و شهر گرایی مدرن مطابق با اصولی تنظیم و ترتیب یافته که کاملا متفاوت از اصولی هستند که شهرهای ماقبل مدرن از شهرک ها و حومه ها و مناطق روستایی دوران های پیشین جدا می سازد.» (نوذری، 79، 133) زندگی شهری و شهرنشینی از اواسط قرن نوزدهم سرشت کاملا متفاوتی به خود گرفت؛ چنان که رشد و شتاب سریع تفکر مدرن در خاستگاه های اشان، مدیون این نظم ارگانیک و همبسته بین معماری، روابط اجتماعی، مسکن، اشتغال، اوقات فراغت و دیگر کنش های درون شهری بوده است. امیل دورکیم؛ جامعه شناس فرانسوی معتقد است که: « شهرنشینی در دوران مدرن حرکت از همبستگی ماشین واره (مکانیکی) به همبستگی اندام واره (ارگانیکی) است که پیامد تقسیم کار فرایندی است که در واقع کلید جامعه شناختی زندگی مدرن به شمار می رود. » (نوذری، 77، 66) در کنار این زایش جدید زندگی، شاهد تبلور اندیشه های اومانیستی- انسان گرایی- دنیاگرایی، سکولار شدن، بوروکراسی و آداب شهرنشینی نیز بوده ایم که به شهر وجهه ای کاملا متفاوت از روستا می بخشد. در شهر، سوژه یا انسان از طبیعت یا ابژه جدا شده و زندگی مصنوعی ای را دنبال می کند. زندگی ای که همراه با تصاویر و ایماژهای گونه گون و متکثری است که باعث ایجاد ذهنیت و عقلانیت جدیدی می گردد، ذهنیتی که از مقولاتی عینی و تجسد یافته، شمایل یافته و عقلانیتی که بر مبنای محیطی سرشار از ماجرا، قدرت، هژمونی، شادی، تصاویر، رشد و دگرگونی لحظه ای انعکاس می یابد. دو: شهر در ایران: « برخلاف ساحت فیزیکی شهر که تابع الگوی ناهمگونی از مدل های جهانی است، اما واجد فرهنگ متناسب با شهرنشینی نیست. در شهرنشینی ایرانی وادادگی، گروه گرایی، بی توجهی به حوزه خصوصی دیگری، لج بازی با قوانین مدنی، دوری از عقلانیت ابزاری و مفاهمه ای، توطئه پنداری و ... به شدت موج می زند و تداعی بخش استیلای روح روستا نشینی در کالبد شهر است. شهر در ایران، کم و بیش عبارت از روستاهایی بزرگ دارد که مزین به عریض و طویل بودن خیابان و دیوار و برج و ... شده است.» شهرنشینی در ایران همچون تمام کنش های مدرن، به دلیل حضور مسلط روح سنت زده ی بر ایرانیان، شاهد زایش فرزندی ناقص الخلقه و نامتوازن هست. ایرانیان به دلیل بحران متوالی طبیعی داخلی؛ چون خشکسالی و استبداد های دراز عمر و خارجی؛ چون هجوم و یورش های پیاپی مهاجمان بیگانه، اساسا در سپهر زیستی ای از هم گسیخته و فروپاشیده می زید، این هویت قومی و ملی هزارتکه و آش و لاش، بی شک در برخورد با دنیایی از مفاهیم جدید و مدرن، دچار نارسایی ها و سردرگمی هایی می شود که می توان این نارسایی ها را در چگونگی کیفیت شهر نشینی مردم ایران مشاهده نمود. البته شاید در برخورد با این دنیای عظیم مفاهیم مدرن، جوامعی چون ایران بتوانند براساس نظریه ی مانوئل کاستلز؛ اقتصاددان اسپانیایی تبار و نویسنده سه گانه «عصر اطلاعات» با رویکردی مبتنی بر «سازش و مقاومت»، زمینه های حضور خود را در مناسبات جهان معاصر مهیا سازند. سه: برازجان و شهر: برازجان؛ مکانی جغرافیایی و تاریخی ست که در استان بوشهر در جنوب ایران قرار دارد و از دیرباز به مانند شهری درمیانه راه ها محسوب می شده است. شهری که همواره به مثابه نامکانی بوده که صرفا برای اقامت موقت مورد استفاده قرار می گرفته و وجود کاروانسرایی که در دوران جدید تبدیل به زندان شد، خود نشانی از نامکان بودنش دارد. برازجان؛ شهری ست که تاریخش برآن سنگینی می کند است. برازجان؛ روستایی بزرگ که در دام توهم شهربودگی افتاده است. این مکان که مختصات نسبی جامعه بسته را دارا می باشد، همواره در درون خود نیروی دافعه ای را باز تولید کرده است که همواره تبدیل به دلیل و برهانی برای برگشت به موقعیت سنتی و استبداد زده ی پیشین خود شده است( فرار مغزها و...) برای اثبات شهر نبودگی برازجان به مثابه ی یک جامعه هژمونیک و «آش شله قلمکار»، در ادامه به برشمردن حوزه های خاص فرهنگی در برازجان می پردازم که به گونه ای حاصل تجربه زیسته نویسنده در مواجهه ای بیست ساله می باشد و در این نگرش از روش شناسی زیر برخوردار می شوم. چهار: روش شناسی: این مقاله با صورتی بریکولاژگونه تحریر شده است تا علاوه بر این که واسازی و واپاشی فضای شهری را تحلیل می کند هم چنین صورتبندی آن نیز متضمن همان ایده ی دریدایی "زبان واپاشیده و واسازی شده" نیز باشد، به همین دلیل شکلی منظومه ای همچون آثار فریدریش نیچه و والتر بنیامین به خود گرفته است. چه بسا نقطه عزیمت این مقاله از همین نکته ی روش شناختی نیز برآید که بریکولاژنویسی دلالت بر برساخت گرایی و ضد ذات گرایی دارد (گلیکز، 88) و طبق این دیدگاه نیازی به ایجاد مرکزی جدید، مرجعی برتر، منشا یا حقیقت نیست (منظور همان شکل کلاسیک مقاله نویسی). این دیدگاه خلاقیت و نوآوری را هم برمی انگیزد و راه های جدیدی را برای کنار هم قراردادن مطالب و تحلیل های فرهنگی ممکن می سازد. از همین رهگذر با مرکز زدایی کردن از زبان و ساختار، متذکر می شویم که چه بسا تنها روایت از فضایی نامکان و ازهم گسیخته همین شکل منظومه نویسی باشد که در کولاژهای خود چه بسا بتواند به بازنمایی انتقادی فضای شهری یاری رساند. الف- بهداشت و محیط زیست: شیوع بیماری ها به طور مقطعی و موقتی در یک مکان، حاصل مهیا بودگی فضای زیستی آن می باشد که به یکباره شاهد بیماری خیل عظیمی از افراد می باشیم(همانند شیوع بیماری های طاعون، وبا و ... در زمان های بسیار دور). فضا به دلیل در حال ساخت بودن – چه بسا نظریه "جامعه کوتاه مدت و کلنگی"؛ محمدعلی همایون کاتوزیان را به یاد آورد- ، مجاورت با آب های روان در کوچه ها، گل و خاک و سنگ و هوای مرطوب همگی شرایطی را مهیا می کنند که ویروس ها و میکروب ها رشدیافته و بیماری همگانی را موجب شوند. محله های قدیمی، کوچه های خاکی مملو از آشغال، نبود درک پاکیزگی از محل زندگی و تصنعی بودن رفتارهای بهداشتی، متن زندگی برازجان را پر از حاشیه های اپیدمیک تهاجمی و بیمارگونه کرده است. محیط زیست زندگی شهری در برازجان نیز مملو از صداها، صحنه ها ، تصاویر و ... نامتوازن و سادیستی -دگر آزاری- است، ایماژهایی که هر فردی را دچار سردرگمی و گیجی می کند، صدای گاز دادن موتور، عدم رعایت قواعد رانندگی، دعواهای خیابانی، آلودگی رها شده ی موجود در خیابان ها و... همگی فضایی را متبلور نموده است که فضا را ملتهب نشان می دهد. عدم وجود هماهنگی بین ساختمان ها، رنگ ها، جنس آن ها ما را با فضایی کایوس وار(هرج و مرج) از شهر مواجه کرده است. ب- دانشگاه: توهم توسعه یافتگی در حضور ساختن دانشگاه در شهرها و شهرستانها، تمام کشورهای در حال توسعه را فرا گرفته است. در برازجان شاهد راه اندازی دانشگاه هایی هستیم که چون موجودی متعین، ضرورت حضور آن را درک نمی کنیم، که فقط راه اندازی خود را بدون پیش نیازهای ضروری متصور هستند. آیا نشر و تولید دانش، آنقدر در برازجان فربه بوده که نیاز به احداث و راه اندازی دانشگاه برای هدایت شدن آن به وجود آمده باشد؟ حال بعد از راه اندازی آن، چه چالشی حل شده و یا گسل فکری ای پر شده است؟ و یا حتی با ایجاد دانشگاه، ما شاهد زایش گسل در دانش و دانایی امان شده ایم؟ آیا دانشگاه ما را به جهل و نادانی امان اشارت می دهد و یا توهم دانایی و توسعه یافتگی به جای آن تبلور یافته؟ آیا وجود دانشگاه توانایی مبدل کردن جامعه بسته و مکانیکی برازجان را به جامعه ای باز و تولید گر دارد؟ و خیل عظیم پرسش های دیگر که من را به تردید انداخته است و عقلانیت ابزاری حاکم بر اینگونه فضاها همواره استدلال می آورد که: "دانشگاه بیاید باعث پیشرفت می شود و وضع مالی مان بهتر خواهدشد." که این از کارکرد مکانیکی دانشگاه در نامکانهایی حکایت می کند که دچار شیزوفرنی معنایی شده و صرفا کالبد دانشگاه حضور دارد و هرآنچه که درونش ریخته اند چیزی جز نقیض ساخت اینچنین فضاهایی نیست. جیم- کتابفروشی: یکی از معیارهای رشد فکری و فرهنگی هرجامعه شهری ای، میزان حضور فعال و مؤثر کتابفروشی ها و روزنامه فروشی ها در عرصه عمومی آن می باشد. برازجان آیا کتابفروشی ای با کارکرد انتقال مفاهیم عمیق شهروندی و کاربرد در حوزه های فردی و روابط اجتماعی و نه کتب آموزشی ـ کنکور یا نشریات زرد (که تلویزیون کارکردی وسیع تر از این ها دارد!) در خود دارد؟ و یا حتی توانسته است در دوره ای طولانی تداوم حیات داشته باشد؟ چه بسا این نوع کتابفروشی ها بطور قلیل و بی نهایت اندکی باشند ولی آیا برای مکانی با این همه جمعیت و ادعاهای فرهنگی ـ دانشگاهی ، کافی ست؟! تفاوت ماهوی کتابفروشی های چندین دهه پیش را می توان طی پژوهشی با کتابفروشی های حاضر تبیین نمود و همچنین می توان این تغییر و تحولات انضباطی و جزم گرایانه را به عقبگرد از رویای شهر بودگی برازجان تفسیر کرد. کتابفروشی های متفاوت با کارکرد مدرن، یک یک تعطیل شدند یا ورشکسته شدند و امروز هیچ کتابفروشی متفاوتی جز همین نوشت افزار فروشی ها در این شهر وجود ندارد و جالب اینکه در غیاب آن کتابفروشی های متفاوت، مغازه های نوشت افزار فروشی و کتب کنکور، خود را کتابفروشی نامیده اند و همین درون خود شیزوفرنی معنایی ای را صورتبندی کرده که تفکر را به تعطیلات (به زعم داریوش شایگان) فرستاده است. دال- مطبوعات: در برازجان برای سال های مدیدی نشریه ای به طور محلی و وزین طبع نشده بود اما از همین سال های نزدیک (1377)که توهم شهربودگی و فضای بازسیاسی کشور، برخی افراد را برآن داشت تا اقدام به انتشار نشریات محلی نمایند. فضای رکود و رخوت در برازجان، حاکم بودن اندیشه طایفگی، مدیریت سنتی و خانوادگی بر نشریات و توهم قدرت مطبوعاتی ها، ما را و مطبوعات ما را بدان سوی رهنمون شد که هیچ نشریه ای در برازجان دارای هیات تحریریه منسجم و حرفه ای، تولید عکس و گزارش خبری و ارائه اندیشه هایی برای شهروند شدن و شهرشدگی برازجان نباشد. مطبوعات برازجان بعد از یک دهه فعالیت در بهترین حالت ممکن؛ صرفا به باز تولید اندیشه های ما قبل مدرن و مکانیکی با ابزارهای جدید و نو می پردازند و این مجددا در لباسی مدرن همان «دعواهای نعمتی/حیدری» را بازتولید کردن است. ابزاری که خود باید در فراروی از این مطلق انگاری ها دخیل باشد به چیزی مبدل شده که آتش و حرارت این جنگهای زرگری را، خود، شعله ورتر می کند. ها- سینما: داستان سینما در برازجان از فرط تراژیک شدن، وجهی فکاهی(به زعم کارل مارکس) یافته است. برازجان؛ جایی که از شبه مدرن بودگی دهه های چهل و پنجاه شمسی به مکانی مشوش و ناموزون دهه های هفتاد و هشتاد تقلیل یافته است. سال های دور ( 1345) در برازجان شاهد راه اندازی سینما و اکران فیلم های مختلفی بودیم اما این مفهوم و کنش مدرن، عمرکوتاهی داشت. برازجان مکانی برای تداوم حضور این ابزار و ایماژهای مدرن نبود و نیست. ادعای شهربودگی در نبود حتی یک سالن سینما اندکی کمیک و به مقدار زیاد هجو آمیز به نظر می آید. سالن های سینما و تئاتر یک یک، مخروبه شدند و این به گمانم سرانجام ایده های مدرنی ست که در فضاهایی می خواهد ببالد که درهم بودگی و مشوش بودگی فضای شهری، همه چیز را جوانمرگ می کند. فضای شیزوفرنی که خودش نیاز به امر مدرنی چون سینما را ایجاد می کند اما مجددن خودش با دست های خود آن را سرکوب و جوانمرگ می کند. واو- کافه و کافی شاپ: کافه؛ محلی سنتی برای دیدار و حضور افراد در کنار هم بوده و بدیل- جایگزین- مدرن این مکان؛ کافی شاپ می باشد. ادعای این نوشته نبود کافی شاپ در برازجان حتی نیست! بلکه این پرسش آن را در برگرفته که چه شده حتی کافه های سنتی نیز برچیده شده اند؟ به غیر از یک یا دو کافه، چه بر سر مردم برازجان آمده است که حتی وجه سنتی بودگی اشان را هم فراموش و گم کرده اند!؟ براساس کدام دریافت از زندگی، برازجانی ها دیگر نیاز به حضور و دیدار در کافه ندارند؟ در کنار این کافه ها، اوضاع مهمان سراها و مهمان پذیرها نیز بهتر نیست و آنها هم در حال دست و پازدن درین گرداب فرهنگی ازهم پاشیده ی برازجان هستند. دیالوگ و گفتگو از شهر رخت بربسته و فضایی صورتبندی شده است که افراد از حضور در کافه ها صرف نظر می کنند و تن به مونولوگی در تمام لحظات و در تمام فضاها می دهند. در فضایی مملو از آدم های موبیوس وار و جداجدا، که همگی درحال تک گویی اند، چیزی جز فضایی شیزوفرن شکل نمی گیرد که حتا این روابط پاره پاره تا درونی ترین روابط انسانی اش نیز سرایت می کند. ز- توالت و حمام عمومی: داستان این دو را می توان از روی داستان کافه ها در برازجان تقریر کرد و احساس تراژیکی با مایه هایی از طنز در آن سراغ گرفت. از وجهی دیگر این مکان ها در هر شهری نمود و بروز میزان احترام به دیگری، غیریت و مهمانان را حکایت می کند. در صورت نبود آن میزان بی اهمیتی به نیازهای اولیه و حیاتی دیگران را نیز نشان می دهد. برازجان در این پیوستار اهمیت تا بی اهمیتی، جایی را اشغال می کند که به عدم درک حضور دیگری می تواند متهم شود. اینقدر فضای شهری را مونولوگ ها تصرف کرده اند که جایگاهی برای دیگری، قابلیت تعریفش را ازدست می دهد. حا- گروه های دوستی: این گروه ها اساسا با قراردادن یک گرانیگاه چه به طور اهداف هنری، ورزشی، اقتصادی، و ... و چه بطورتکثری از این اهداف، تشکیل می شوند. افراد عضو درین گروه ها ، تمام تلاش خود را برای نیل و نزدیک شدن به هدفشان صرف می کنند و اغلب مدتی طولانی در کنار هم به سوی آن هدف ها در حرکتند. برازجان و گروه های دوستی مؤثر- به آن معنا که اثر گذاری آن را بر مقولات شهری و شهربودگی ببینیم.- دو قطبی هستند که همواره یکدیگر را دفع می کنند؛ چراکه این دو در سپهر زیستی ای گذران می کنند که هر دو حکایت گر داستان های بی ضرورتند، هردو داستان های زنگار گرفته ای را از سالیان دور تعریف می کنند که کودکان و جوانان امروزش، احساس نیازی به آن در شهر بودگی اش پیدا نمی کنند. گروه های دوستی ای هم که اگر شکل بگیرند همواره با محوریت توتم هایی سنتی شکل می گیرند و یا اگر نشانه ای شهری مدرن را درخود داشته باشد همواره به جوانمرگی و کشتار منتهی می گردد؛ منظور تصادفهای موتورسواری و یا نزاعهای مسلحانه است که هردو با محوریت ابزارهای مدرن، نتایجی را به بار می آورد که همان ازهم گسیختگی و شیزوفرنیک شدن فضای شهری را به همراه دارد. طا- تشکل های غیردولتی: گویا درین نوشتار انتقادی، توقعات و انتظارات عقلایی را باید بسط می دادم اما این تشکل های غیر دولتی ـ غیرانتفاعی به دلیل حضورشان درین فضا - برازجان- مرا واداشت که حتی نشانه های مدرن ترین و متأخرترین اتفاق در حوزه عمومی/ شهری کشور را در برازجان نیز باز جویم. تشکل های غیردولتی نیز مانند سینما و ابزارهای دیگر در برازجان بدون درک ضرورت های شان روئید، اندکی شکوفه داد و سپس پژمرد و به محاق رفت. بی شک هنگامی که نقش و مسؤولیت اجتماعی یک کنش و نهاد در شهر شدگی جایی تعریف نشده باشد، این محاق قابل توجیه خواهد بود. سازمان های غیردولتی ای که در بستری از نگره های اتهام برانگیز و خواسته های شهرگرا صورتبندی شد، در برازجان به سرعت منحرف شد و کارکردهای مدرن خود را فراموش کرد و یا به تعطیلی کشیده شد و یا استحاله ای در خود صورت داد و همانگویی نظم نمادین سنتی ای شد که ملبس به افزارهای مدرن بود. وظیفه و مسئولیت شهروندی سریعا مبدل به تکلیف شهرگرایانه ای شد که به بازتولید استیلای قدرت سنت می پرداخت. یا- خیابان ها، پاساژها و پرسه زنی: ادعای شهربودگی در جایی که هنوز بعد از چند دهه زیست، فقط یک خیابان اصلی و یک بازار اصلی دارد و دیگر فضاهای شهری به طور پیرامونی شکل گرفته اند، ادعای گزافی است. هنوز با توجه به وسعت یافتگی برازجان، یک بازار وجود دارد و بازارچه های محلی در مناطق پیرامونی وجود ندارد. در همین فضای شیزوفرنیک، پاساژها هم محل ارائه دهنده ی ایماژهای مدرن، اساس ابزاری مدرن است که در سال های اخیر تب ایجاد آن بالا گرفته است، اما از آنجا که ضرورت و دلیل بنیادین ایجاد آن هنوز برای افراد تبیین و درک نشده است، درین حوزه نیز می توان تردیدی برای اثرگذاری بر روند شهرشدگی برازجان روا داشت. پرسه زنی نیز آن چنان که در جوامع سنتی به عنوان ولگردی و بیکاره گی تفسیر می شده است. همچنان تفکر غالب در میان برازجانی هاست. اما با توجه به حضور تصاویر و تکثر دنیاهای موازی در شهر، پرسه زنی؛ خلق فردیت و تعمیم آن به فضای بیرونی و در نتیجه آفرینش شهر می باشد، فرد با پرسه زنی خود در شهر، خود آفرینش گر فردیت خود و محیط زندگی خود می شود. این پارادوکس و تضاد، بین ساخت انبوه پاساژها- محیط - بدون حضور اندیشه ی مؤثری برای مواجهه با آن - فردیت- چگونه قابل تأویل می باشد. مجددا با همان کالبدی مواجه می شویم که پاساژ دارد اما پرسه زن ندارد یا پرسه زنانش؛ ولگرد خوانده می شوند و حتا در برخی موارد با برخورد قانونی مواجه می شوند. کاف- سرمایه اجتماعی: «شبکه ی اعتماد» بین افراد به طور خرد و بین گروه ها به طور کلان، ایجاد کننده ی سرمایه اجتماعی می باشد به دیگر سخن، اگر در تعامل های اجتماعی با هم در ارتباط هایی برقرار کنیم و پاسخ های مورد انتظارمان را دریافت کنیم و نسبت به هم خوش بین شویم. ذخیره اجتماعی شکل می گیرد و وقتی این ذخیره ها را با هم مبادله کنیم، سرمایه اجتماعی پدیدار می شود سرمایه اجتماعی به عنوان یکی از ضرورت های رشد شهر و تصور شهروندی در جوامع مدرن است.(رنانی، 86، 55) پرسشی که پیش می آید این است که ادعای شهربودگی برازجان در کدام شبکه ی اعتماد اجتماعی معنا می یابد؟! آیا این سرمایه اجتماعی به صورت ارگانیک در شهر جاری می باشد؟ که این هم در جایی که مونولوگ و افراد تک افتاده همان معنای اجتماعی را شکل می دهد که وجدان جمعی برایش متصور نیست. اجتماع دقیقا ازجمع تک تک افراد حاصل می آید و هیچ کم یا زیادی را معنا نمی بخشد. برازجانی ها اساسن به هم ظنین هستند و در این فضای فروپاشی شده، معنای دیگری؛ چیزی جز دزد، ناکس، فریبکار، حقه باز و... نخواهد شد. لام- تورم حباب جمعیتی و گستردگی: توهم توسعه یافتگی در جوامع مختلف به مهاجرت افراد از روستاها به شهرها کمک می کند و در عدم افزایش منابع تولیدی در شهر و حتی کاهش منابع تولیدی در روستاها، شاهد افزایش در میزان در خواست و تقاضاهای پاسخ نیافته مصرفی می شویم، و از طرف دیگر تورم وسعت و گستردگی درین جوامع به طور کاملن بدوی و غیر ارگانیک، شاهد ایجاد گونه ای از معماری، پوشش افراد، نام آنها و کنش ارتباطی بین آنها می شود که به طور کمیک و طنزآمیزی غیر قابل تحمل است، نامتوازن بودگی و عدم همبسته بودن این ایماژها، تصاویر، عناوین و مکان ها؛ برازجان را در وضعیت فروپاشیدگی شهری قرار داده است. پنج: شهرشدگی( شهروندی ) و ضرورت شکستن شالوده های توهم زای شهرگرایی: به تمام این نکاتی که در بالا ذکر گردید مؤلفه هایی چون همایش ها، احزاب، انتخابات، فضای مجازی و ... را نیز می توان به این کهکشان نامتوازن و در حال فروپاشی اضافه نمود و نیز می توان با درک ضرورت از هم پاشیدن توهم توطئه، توهم شهر بودگی، توهم مرکز بودگی، توهم توسعه یافتگی، توهم خود برتربینی، توهم « هنر نزد برازجانیان است و بس» و غیره، به جایگاهی قدم گذارد که رها از هر پسوندی و پیشوندی، به عنوان یک «فرد»، «جامعه» و «شهر»، توانایی بالقوه خود را در شهروند شدن مصرف نمود و از دام شهرگرایی به در آمد. - آنگاه است که مردم و افراد با هر نوع تفکر فردی و خاص خود می توانند در کنار انگاره های مدرن شهر بودگی به صورت متکثر زیست کنند. به اعتقاد من برازجان به مثابه ی یک واژه تاریخیت دار، نیاز به شالوده شکنی و تکان عظیم ماهیتی دارد تا از پس توهم های هزارساله شهربودگی توان زایش زیست شهروندی و شهری را داشته باشد. به بیان یک ضرب المثل چینی: « اگر فرزندان از والدین خود بهتر نشوند، هر دو بازنده اند.»؛ برازجان گویا در ورطه ی واقعیت بازندگی افتاده و فرزندانش هیچ کدام نه دارای سینما ، کافه ها ... که حتی ضرورت دارا بدونش را درک نکرده اند. منابع • نوذری، حسینعلی (1379)، مدرنیته و مدرنیسم، چاپ اول، تهران: انتشارات نقش جهان. • رنانی، محسن(1386)، «سرمایه اجتماعی»، ماهنامه پژوهشی- سیاسی- اجتماعی آئین، شماره ششم. نوروز. • گلیکز، مری(1388)، درسنامه نظریه ادبی، ترجمه جلال سخنور و...، چاپ دوم، تهران: نشر اختران.
      • 4
      • Like
  10. سایت anthropology.ir رو اگه کسی برنداشته با من و یک سوال: مطالبشو ببرم تو word یا pdf بعد بذارم؟
  11. noor1

    flexible land use

    سلام کسی راجع به این موضوع مقاله ای چیزی نداره؟ ممنون میشم اگه کسی کمک کنه:w72:
      • 1
      • Like
  12. noor1

    what if

    سلام به همه این کار خودمه امیدوارم برای دوستان مفید واقع بشه what if.pptx what if.pptx
      • 8
      • Like
  13. noor1

    تولد بچه هاي انجمن

    25 تیر
  14. سلام محمد هستم،دانشجوی شهرسازی دانشگاه بجنورد،دنبال مطلبی می گشتم با اینجا آشنا شدم در زمینه رشتم اگه کمکی از دست بر بیاد دریغ نمی کنم
×
×
  • اضافه کردن...