6-7سالم بود،یه شب که خونه مامان بزرگم اینا بودیم به دختر عموم که 3 سال ازم کوچیکتره گفتم که دختر عموی واقعی من نیستی.
بچه چشماش 4 تا شد،منم شروع کردم توضیح دادن که آره زن عمو اینا تازه عروسی کرده بودن، یه روز زن عمو میره کنار رود خونه لباس بشوره(خونه مامان بزرگم اینا تو یکی از روستاهای شماله) که یهو تو رود خونه یه سبد میبینه که ازش صدای بچه میاد و..........
وای خیلی با حال بود من تعریف می کردم دختر عموم گریه می کرد،
اما دیدم که داره گندش بالا می گیره بهش گفتم همشو خالی بستم.
:ws3::ws3: