رفتن به مطلب

viviyan

کاربر انجمن
  • تعداد ارسال ها

    1984
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط viviyan

  1. viviyan

    آن که با دوربینش جهان را گریست

    از وقتی که کاوه نیست هر وقت به یاد روزی می افتم که آمد به نظرم می رسد زمستان بود، یا دست کم پائیز. اما تقويمم می گوید تابستان بود. تابستان تهران سال 1355هم هوای تهران گرم بود و هم زندگی گرم. داشت انقلاب می شد در ایران. وقتی هم انقلاب می شود هر فصلی که باشد گرم است، هر جا که باشد. شاید برای این که کاوه مثل یک توفان بر سر آدم می ریخت. رگباری بود. آرام نداشت. گرمش نمی شد. سی سالش نشده بود. جائی که آمد دفتر مجله ای بود به نام سبز. یک ماهنامه برای دوستداران محيط زيست درست کرده بودیم. می خواستیم از روی الگوی نشنال جئوگرافيک، اول مجله ای درست کنیم و بعد هم انجمنی. شکارچيان و دوستداران طبیعت هم جمع شدند. در اين موقع بود که در باز شد و آمد: - من کاوه هستم، کاوه گلستان. چيزی از حرکات پدرش ابراهيم گلستان بهترين داستان نویس و فیلمساز ايرانی، در سر و دست و زبان داشت. شايد هم نداشت فقط همان دوربين بود که بر گردنش انداخته بود، و آن عجله ای که داشت. بريده بریده حرف می زد انگار عجله داشت برای رفتن. من کاوه هستم را گفت و بعد هم کلی عکس را ریخت روی ميز. کاوه عکس هائی گرفته بود که اصلا ربطی به طبیعت و دوستدارانش نداشت. عکس هائی سیاه و سفید از فاحشه های تهران در محله شان. در همان اتاق هائی که هر چه به آن گل بیاویزی و هر چه عکس هنرپیشه های خوشگل به درودیوارش بزنی. هر چقدر عود و عنبر بسوزانی، بوی غم می دهد. کاوه اين بوها را جمع کرده بود. زن نشسته بود وسط تخت. وجودش و تخت به هم ريخته اش انگار ادعانامه ای بود عليه فحشا ، عليه فقری که زنان را واداشته تا به قديمی ترين شغل عالم بپردازند. ادعانامه ای عليه مردها که در عکس ها دیده نمی شدند اما حضورشان دیده می شد. لازم نبود کاوه با آن عصانیت درباره مردها حرف بزند که زد. از عکس هائی که گرفته بود پیدا بود. -مرده شور این مردها را ببرد می روند این جا برای عشق. عکس هائی از شهرنو تهران – محله فحشا – ماند در کشوی من، قرار شد فکر یک نمایشگاه باشيم. سری ديگر عکس هایش مال بچه های معلول بود که در خانه زندگی می کردند در خانه های فقرزده. گفت که ساواک به او گفته این عکس ها برای خارجی ها فرستاده نشود آبروی مملکت و تاريخ هفت هزار ساله اش می رود. وقتی اين را می گفت قاه قاه به ريش ماموران امنیت می خندید. بچه های معلول در قفس های آهنی بسته شده بودند مثل يک حيوان. و در يکی از عکس ها مادر سرش را گذاشته بود به قفس و گریه می کرد. مادری که از رنج کودک زجرکشیده، خودش لاغر شده بود مانند میله های آهنی. به میله های قفس پارچه های کهنه رنگ به رنگ بسته بودند که در آسیا و آفريقا وقتی به درختی می بندند یعنی آن جا مقدس است و معجزه می کند و آرزو کسی را که گره زده است آن کهنه را برآورده می کند. دوربين کاوه گشته بود و نگاه خالی و بی امید زنان فاحشه و نگاه خالی و دردناک بچه ها را صید کرده بود. شکارچی غريبی بود کاوه. عکس هایش انگار ادعانامه ای بود درباره مردم در دادگاه زندگی. عکس های کاوه در کشو میزم ماند. مجله سبز هم ماند. ما هم مانديم. از پایئز آن سال دیگر هر روز با کاوه در خيابان های انقلاب زده از این سو به آن سو می دویدیم. خسته نمی شد، نفس کم نمی آورد. گرچه گاهی فيلم کم می آورد. بچه های انقلابی همان طور که کوکتل مولوتف درست می کردند و يا از پادگان ها اسلحه آمریکائی بیرون می کشیدند برای کاوه هم فیلم عکاسی پیدا می کردند. همه او را می شناختند. هی صدایش می کردند و به او سوژه ای را نشان می دهد. کسی را که تیر خورده بود، کسانی که رفته بودند خون هدیه بدهند. از انقلاب ایران بود که کاوه دیگر عکس گرفتن از صحنه ها و آدم های ایستا را کنار گذاشت، شد عکاس صحنه های گذرا. صحنه هائی که با سرعت می گذشتند. می خواست انقلاب را با همان سرعتی که داشت صید کند. غذا نمیخورد. همه جا بود. چنین بود که پرت شد وسط زندگی. حالا ديگر واقعا زمستان شده بود. یک بار وسط روزهای انقلابی دیدم که بنزين لندرورش تمام شده بود و بچه ها داشتند آن را هل می دادند. آخر وسط عکاسی و کار زخمی ها را هم می برد بیمارستان اگر وسیله ای نبود. در همان زمستانی که رژيم پادشاهی داشت مثل برف آب می شد يک بار دوربينش را از دست داد و آن هم زمانی بود که ما را به باغشاه بردند و سرهنگی بازجوئی کرد و به ما گفت فردا شب کودتای نظامی می شود و همه تان را خواهيم کشت. کاوه گلستان با صداقتی که از حرفه ای بودنش مايه می گفت با سادگی گفت می شود من هم بيايم و عکس بگيرم. اين صحنه در ده سال پایان عمر که به عنوان فتو ژورناليست آزاد برای بی بی سی کار می کرديم بارها تکرار شد و دو بار ديگر هم او دوربين خود را از دست داد و بارها فيلم هايش را به نور آشنا کردند. چندان که ديگر عادت کرده بود به اين رفتار و به پرس و جو های دائمی. از آن رو به بعد کاوه بیست و پنج سال فرصت داشت. بیست و پنج سال پر و پیمان زندگی کرد. به اندازه صدسال. در آن اوایل هنوز دیجیتال نشده بود دوربین ها و در تاریکخانه ظاهرشان می کرد. نصف شب خسته می رسید خانه، تازه می پرید در تاریکخانه تا فیلم ها را ظاهر و عکس ها را چاپ کند. و گاهی همان نصف شب از تاریکخانه فریاد می زد و فحش می داد. معلوم بود که به آدم مخصوصی فحش نمی دهد بلکه مخاطبش روزگارست. مثل آن شب. غروب یک روز عرقریزان رسید و همه کارکنان مجله را جمع کرد و با خودش برد. اتفاق عجیبی افتاده بود. انقلابیون مسلمان یک محله را به آتش کشیده بودند. باور کردنی نبود یک محله. همان محله بدنام . همان شهرنو تهران. محله فاحشه ها و خانم رييس ها که کاوه در سری عکس هایش ثبتشان کرده بود.مثل آن که همه شان آشنای او شده بودند با خودش می گفت حالا این ها کجا بروند. و کسانی که با او رفتند آمدند و تعریف کردند که حزب اللهی ها به شوق آمده بودند و نگذاشتند کاوه از خلخالی که آن آتش سوزی را راه انداخته بود عکس بگیرد. گاوه سعی کرده بود خلخالی را از این کار باز بدارد. بهش گفته بود حاجی آقا بعضی های این ها بچه فلج داشتند. مادر و مادر بزرگ داشتند ممکن است در آتش گیر بیفتند. بعد هم اين ها کجا بروند چیزی ندارند، جائی ندارند. اما حاج آقا با شکم بزرگش به او خندیده و گفته بود آن ها حکم شرعی شان سنگسارست. رحم بهشان کرده ام . خوب است بسوزند و از گناه پاک شوند. کاوه چندشش شده بود. بعد رفته بود با کمک اهالی محلات اطراف و زن هائی را که بچه هایشان را به بغل کرده بود صدا کرده بود. همان جا دو تا دوربینش را ماموران حاجی آقا شکسته بودند. یکی از بچه های محل به سرعت رفته بود برایش دوربین ساده ای آورده بود اما آن را هم گرفته بودند و بعدش هم با تفنگ تهدیدش کرده بودند. در روزهای انقلاب که روزهای خشونت کور بود، کاوه هی صحنه های تازه کشف می کرد. تا یک زمان هنوز حس زیباشناختی و انسان دوستانه اش کار می کرد و موثر بود. عکسی از او را روی مجله خبری تهرانمصور چاپ کردم که بچه ها داشتند شاخه های گل بر لوله تفنگ سربازان می کاشنند. در عکس دیگری یک گلفروشی گل هایش را به رایگان بین مردم می ریخت. عکس روزی که شاه از ایران برای همیشه رفت. عکس هائی گرفته بود که انگار صدا داشت . مردم که بدون بنزين و نفت بودند در شهر برف زده، در خیابان روی پیت های خالی نفت رنگ گرفته بودند و می رقصیدند. عکس ها و مجسمه های شاه که دور خیابان ها گردانده می شدند، هر کدامشان به اندازه ده ها مقاله معنا داشت. کاوه و عکس هایش پر پرواز گرفته و در معتبرترين مجلات و روزنامه های جهان چاپ می شدند. انگار می خواست تکه ای از زمان را، تکه ای از حادثه را از جا بکند و مال خودش کند. آن روز، دوربین هایش را گرفتند، از قیلم هایش فقط دو حلقه به او رسيد. اما انگار همین برایش کافی بود، انگار تکه ای از تاريخ تکه ای از زمان را جدا کرده بود از متنش. وقتی می رفت نیمه شب تا ظاهرش کند، در تاريکخانه، تازه شروع کرده بود به گریستن. انگار تازه داشت می دید و تا آن موقع از چشم دوربینش دیده بود. عکس را همان طور که خیس بود آویزان می کرد به بند و ايستاد جلو آن. تازه شروع کرد برای آن تکه از واقعيت گريستن. کاوه بيش تر با دوربينش می گريست و گاهی با چشمانش. چشمانی که مدام جست و جوگر حقیقت بود. و آن را نمی يافت. حقيقت آينه ای تکه تکه شده بود که هر چه تکه هایش را به هم می چسباند آن چه را او می خواست نشانش نمی دادند. پرسيدم: کاوه چیه چرا چشمانت گود افتاده. چرا وحشت زده ای اين شش ماه بعد از انقلاب بود، جنگ داخلی از کردستان شروع شده، کاوه هم رفته بود به غرب ايران، ميان کردها . رفته بود و ديده بود. نیمه شبی به سرعت خودش را رساند. تا ببیند که گلوله های بمب و موشک چطور لاله ها را له کرده بودند. لاله های واقعی را. لاله های کوهساران کردستان را. همان کوه هائی که صدها سال است در آن صدای گلوله می پیچد. زمانی که کاوه رفت، بهار بود. یک عروسی را عکس گرفت. عروسی کامل انگار نه انگار که جنگ دارند. داماد کنار دستش تفنگ گذاشته. آمده بود و تعریف می کرد که عین عروسی های روستاهای مکزيک یا اسپانیا، يا جائی در آمريکای لاتین بود - . باور نداشت که داماد در لحظه ای کت و شلوار شهری را کند و لباس محلی تن کرد و ردیف فشنگ و تفنگ. داماد و ساقدوش ها رفتند. کاوه همه جا را عکس گرفت حتی نگاه صبگاهی داماد را که از عروسش دور شد و خداحافظی کرد با تفنگش. کاوه برگشت تهران که آذوقه و فیلم بردار و عکس هایش را چاپ کند. یک سری هم برای عروس و داماد و خانواده شان و میهمانان چاپ کرده بود. هفته بعد رفت. نه عروس ، نه داماد، نه اصلا روستائی نبود. زير باران موشک ها یا گریخته و آواره شده و یا کشته شده بودند. جای پایشان را گرفت. باغچه به هم ریخته را صید کرد. میزهای برگشته و خونی. کاوه دیده بود به در و دیوار و به حجله خالی مانده ای که مادر داماد آراسته بود. با گل های مصنوعی و بافته های دست. حالا می خواستی وقتی اين عکس ها را در تاريکخانه از داخل داروی ظهور بیرون می کشید، کاغذ خیس را به دیوار نکوبد. می خواستی با خشم دست خیسش را به عکس خیس نکوبد. می خواستی فریاد نزند. اما همان طور که خلیان هلی کوپتر فریادش را نشینده بود، اين جا هم کسی نشنید. جنگ انقلاب، کردستان، ترکمن صحرا، خوزستان و بعد جنگی با عراق که هشت سال طول کشید. کاوه گلستان را تجربه بخشید. در کوره تند زندگی پخت. زندگی چنان به شتاب می گذشت که نمی توانست فیلم هایش را مرتب کند. بعضی ها مرتب نشده ماند. جانش و دوربینش پشت لندرورش بود و از این شهر به آن شهر. در روزهای انقلاب گاه جوانانی را سوار می کرد که تنها نامی از انقلاب شنیده بودند و تصوری از خشونت و اعدام های آن نداشتند. از تفنگ خوششان می آمد. از شعار از روپوشیدن. کاوه امیدوار بود جامعه و قدرت حاکم مجالی بدهد که اين جوانان خودشان دريابند که همه زندگی تفنگ نیست. مهلتشان بدهد که تفنگ هایشان را رها کنند و به مدرسه بروند. این انقلابی نماهای احساساتی، اما روحانيون برای تاسیس حکومت شتاب داشتند. در کردستان کاوه می دید که حکومت مرکزی دارد قوی میشود. در ترکمن صحرا دید که جوانانی اعدام شدند که هنوز کسی آن ها را نمی شناخت و در همین طور که نظامی ها یونفورم هایشان را می پوشیدند بدون ترس از انبوه مردم حس قدرتمند کاوه گلستان در تشخيص گاه چنان بود که باورنکردنی می نمود. مانند روزی در سال 1374 که در محل خبرگزاری جمهوری اسلامی از سه تن دختر جوانی فيلم می گرفت که برای مصاحبه با خبرنگاران آورده شده بودند و به کشتن سه کشيش مسيحی اعتراف می کردند. همچنان که دوربين خود را مواظبت می کرد، همه را هم مراقب بود. آهسته مردی را نشان داد و گفت همه کاره اوست کاش می شد راضيش کرد و تعدادی عکس از او گرفت. کاری که ممکن نشد و سه سال بعد وقتی همه رسانه های خبری دنيا به دنبال عکسی از سعيد امامی معاون سابق وزارت اطلاعات می گشتند که به اتهام قتل ده ها روشنفکر و فعال سياسی دستگير شد و در زندان خودکشی کرد به ياد آوردم که اگر آن روز کاوه موفق شده بود تا از آن مرد عکس هائی که می خواست بگيرد چقدر اين روزها به کار می آمد. کاوه از همان پشت دوربين چیزهائی می دید که با چشم غیرمسلح مثل این که دیده نمی شد. تا اواخر ده 90 که دوربين فیلمبرداری را پیدا کرد دوربين دیجیتال. خیلی زود به آن دل بست و دیگر از آن دل نبرید تا وقتی که نفس کشید. دوربين را ابتدا به کار گرفت برای ساختن مستندی با عنوان "ثبت حقیقت" برای کانال چهار بريتانیا. درباره سانسور در مطبوعات ايران . بعد از بیست سال که با دوربين عکاسی کار کرده بود یک باره انگار حرکت را کشف کرد اما مهم تر از حرکت صدا بود. صدا برایش جذابیتی دیگر داشت. فیلم که پخش شد و جلوه کرد و هواداران حقوق بشر متوحه واقعیتی شدند که ینهان می ماند، علاقه او هم بیشتر شد. در همان فیلم جمله ای از من گرفت که بعد از گفتنش بودنم در ایران به دردسر افتاد. به دنبال ساخت همين فيلم بار ديگر به بازجوئی فراخوانده شديم همراه يکی از مصاحبه شوندگان، شبی تا نزديکی صبح. در ميانه پرس و جوها چشمان کاوه مدام به دنبال کشف زاويه های نادری بود که نور و اتاق خالی و صندلی و ميزی فلزی ايجاد می کرد. کار خبری به ويژه با رسانه های خارجی در سرزمينی که در آن اطلاع رسانی با سوء تفاهم از سوی حکومت روبروست خطراتی پيش بينی نشده دارد. مانند بارها شکسته شدن در و پنجره دفتر کارش و بازديدهای پنهانی گاه به گاه از محل زندگيش. اين توضيح که تفاوت اطلاعات و ضد اطلاعات و اطلاعات محرمانه در کجاست از بس در فرصت های مختلف به کسان مختلفی داده شد ديگر از برمان شده بود، گرچه هميشه کسانی بودند که سرانجام به بی غرضی و بی طرفی در انعکاس رويدادها پی می بردند. آن ها را صداقت باورنکردنی و سادگی و شفافی کاوه به فکر وامی داشت. گرچه سه بار که کارت خبرنگاری که به او امکان عکسبرداری و فيلمبرداری می داد توقيف و باطل شد. بيش از همه، آن چه مانع از آن شد که در همه اين سال ها از ايران با همه خطراتی که برايش داشت دور نشود، اول این بود که تهران تحرک داشت خبر داشت و آن جا می شناخت. ديگر اين تعدادی شاگرد پیدا کرده بود که به آن ها فتوژورنالیسم درس می داد در دانشگاه و از اين جوان ها اين همه علاقه داشتند به وجد آمده بود. بعضی از جوان ها آنقدر فقیر بودند که دوربينی نداشتند و می آمدند و دوربين استاد را قرض می کردند. جوايز بين المللی آنقدر او را به شوق نمی آورد که موفقيت جوانان عکاس . یک سال پيش از مرگ به افغانستان رفت و از جنگ آن دیار گزارش های تتصويری باورنکردنی و درخشانی آورد که باور داشتم جايزه معتبری را در جهان فتو ژورناليسم نصيبش خواهد کرد. اما نماند تا آن وقت . بار آخر که کاوه را دیدم همچنان در چشمانش پشت دوربين و یا همان طور که خیره می شد پر از زندگی بود. زمستان سال 2001 که آمده بود برای گزارش دادگاه يک روزنامه نگار که من بودم. مرا با لباس زندان آورده بودند تا در دادگاه محاکمه کنند. همان طور که داشت برای شبکه جهانی بی بی سی فیلم می گرفت وقتی نزدیکش شدم آهسته پرسید اذیت شدی. فقط نگاهش کردم او راز نگاه ها را می دانست. همان که طور سال ها نگاه آدم هائی را ضبط کرده بود که بيش از من حرفی برای گفتن داشتند. زندگی کوتاه اما پر و پیمان کاوه گلستان همان طور به پایان رسید که تصورش را داشت. در وسط خبر . در حالی که باز عجله داشت که برود و تکه ای از واقعيت را بردارد . ثبت کند وخوشحال باشد که مانع از آن شده است که تکه ای از واقعیت گم شود. رفته بود به کردستان عراق. کردستان را دوست داشت و هر بار به دسته های گل از آن جا می آمد گل های صحرا و هر گاه وقتی می رفت برای چندین بچه و بزرگی که از دوستانش بودند هدیه می برد از تهران. آن روز همراه با جيم ميور رفت بود تا فیلمی از خوشحالی سليمانيه تهیه کند. جائی در بیابان گفت تا ماشین را نگاه دارند و قبل از این که جیم میور پیاده شود او پرید و همان طور که دوربين در بغلش بود به هوا رفت. ساعتی پس از درگذشت باورنکردنی کاوه گلستان، جان سيمپسون گزارشگر بی بی سی از همان شمال عراق درباره او و شور و علاقه اش به حرفه خود، در بخش خبری تلويزيون 24 ساعته بی بی سی گفت. ده ها تن از روشنفکران و هنرمندان تهران رفتند و جنازه او را بردند. بر بالای سر گورش عکسی از وی نهادند که دوربينش را در بغل داشت و داشت دوردست ها را نگاه می کرد. ایرانی ها هنوز در فتوژورنالیسم کسی را ندارند مانند او که جهان را انسانی و آرمانی، ببيند و در لحظه ای که بايد تکمه را فشار دهد. نگران نباشد که در زير پایش مینی هست یا نه. و چنین بود که در آن روز لحظه ای گذشت . پس از آن کاوه ديگر نبود. مسعود بهنود
      • 2
      • Like
  2. viviyan

    آن که با دوربینش جهان را گریست

    از وقتی که کاوه نیست هر وقت به یاد روزی می افتم که آمد به نظرم می رسد زمستان بود، یا دست کم پائیز. اما تقويمم می گوید تابستان بود. تابستان تهران سال 1355هم هوای تهران گرم بود و هم زندگی گرم. داشت انقلاب می شد در ایران. وقتی هم انقلاب می شود هر فصلی که باشد گرم است، هر جا که باشد. شاید برای این که کاوه مثل یک توفان بر سر آدم می ریخت. رگباری بود. آرام نداشت. گرمش نمی شد. سی سالش نشده بود. جائی که آمد دفتر مجله ای بود به نام سبز. یک ماهنامه برای دوستداران محيط زيست درست کرده بودیم. می خواستیم از روی الگوی نشنال جئوگرافيک، اول مجله ای درست کنیم و بعد هم انجمنی. شکارچيان و دوستداران طبیعت هم جمع شدند. در اين موقع بود که در باز شد و آمد: - من کاوه هستم، کاوه گلستان. چيزی از حرکات پدرش ابراهيم گلستان بهترين داستان نویس و فیلمساز ايرانی، در سر و دست و زبان داشت. شايد هم نداشت فقط همان دوربين بود که بر گردنش انداخته بود، و آن عجله ای که داشت. بريده بریده حرف می زد انگار عجله داشت برای رفتن. من کاوه هستم را گفت و بعد هم کلی عکس را ریخت روی ميز. کاوه عکس هائی گرفته بود که اصلا ربطی به طبیعت و دوستدارانش نداشت. عکس هائی سیاه و سفید از فاحشه های تهران در محله شان. در همان اتاق هائی که هر چه به آن گل بیاویزی و هر چه عکس هنرپیشه های خوشگل به درودیوارش بزنی. هر چقدر عود و عنبر بسوزانی، بوی غم می دهد. کاوه اين بوها را جمع کرده بود. زن نشسته بود وسط تخت. وجودش و تخت به هم ريخته اش انگار ادعانامه ای بود عليه فحشا ، عليه فقری که زنان را واداشته تا به قديمی ترين شغل عالم بپردازند. ادعانامه ای عليه مردها که در عکس ها دیده نمی شدند اما حضورشان دیده می شد. لازم نبود کاوه با آن عصانیت درباره مردها حرف بزند که زد. از عکس هائی که گرفته بود پیدا بود. -مرده شور این مردها را ببرد می روند این جا برای عشق. عکس هائی از شهرنو تهران – محله فحشا – ماند در کشوی من، قرار شد فکر یک نمایشگاه باشيم. سری ديگر عکس هایش مال بچه های معلول بود که در خانه زندگی می کردند در خانه های فقرزده. گفت که ساواک به او گفته این عکس ها برای خارجی ها فرستاده نشود آبروی مملکت و تاريخ هفت هزار ساله اش می رود. وقتی اين را می گفت قاه قاه به ريش ماموران امنیت می خندید. بچه های معلول در قفس های آهنی بسته شده بودند مثل يک حيوان. و در يکی از عکس ها مادر سرش را گذاشته بود به قفس و گریه می کرد. مادری که از رنج کودک زجرکشیده، خودش لاغر شده بود مانند میله های آهنی. به میله های قفس پارچه های کهنه رنگ به رنگ بسته بودند که در آسیا و آفريقا وقتی به درختی می بندند یعنی آن جا مقدس است و معجزه می کند و آرزو کسی را که گره زده است آن کهنه را برآورده می کند. دوربين کاوه گشته بود و نگاه خالی و بی امید زنان فاحشه و نگاه خالی و دردناک بچه ها را صید کرده بود. شکارچی غريبی بود کاوه. عکس هایش انگار ادعانامه ای بود درباره مردم در دادگاه زندگی. عکس های کاوه در کشو میزم ماند. مجله سبز هم ماند. ما هم مانديم. از پایئز آن سال دیگر هر روز با کاوه در خيابان های انقلاب زده از این سو به آن سو می دویدیم. خسته نمی شد، نفس کم نمی آورد. گرچه گاهی فيلم کم می آورد. بچه های انقلابی همان طور که کوکتل مولوتف درست می کردند و يا از پادگان ها اسلحه آمریکائی بیرون می کشیدند برای کاوه هم فیلم عکاسی پیدا می کردند. همه او را می شناختند. هی صدایش می کردند و به او سوژه ای را نشان می دهد. کسی را که تیر خورده بود، کسانی که رفته بودند خون هدیه بدهند. از انقلاب ایران بود که کاوه دیگر عکس گرفتن از صحنه ها و آدم های ایستا را کنار گذاشت، شد عکاس صحنه های گذرا. صحنه هائی که با سرعت می گذشتند. می خواست انقلاب را با همان سرعتی که داشت صید کند. غذا نمیخورد. همه جا بود. چنین بود که پرت شد وسط زندگی. حالا ديگر واقعا زمستان شده بود. یک بار وسط روزهای انقلابی دیدم که بنزين لندرورش تمام شده بود و بچه ها داشتند آن را هل می دادند. آخر وسط عکاسی و کار زخمی ها را هم می برد بیمارستان اگر وسیله ای نبود. در همان زمستانی که رژيم پادشاهی داشت مثل برف آب می شد يک بار دوربينش را از دست داد و آن هم زمانی بود که ما را به باغشاه بردند و سرهنگی بازجوئی کرد و به ما گفت فردا شب کودتای نظامی می شود و همه تان را خواهيم کشت. کاوه گلستان با صداقتی که از حرفه ای بودنش مايه می گفت با سادگی گفت می شود من هم بيايم و عکس بگيرم. اين صحنه در ده سال پایان عمر که به عنوان فتو ژورناليست آزاد برای بی بی سی کار می کرديم بارها تکرار شد و دو بار ديگر هم او دوربين خود را از دست داد و بارها فيلم هايش را به نور آشنا کردند. چندان که ديگر عادت کرده بود به اين رفتار و به پرس و جو های دائمی. از آن رو به بعد کاوه بیست و پنج سال فرصت داشت. بیست و پنج سال پر و پیمان زندگی کرد. به اندازه صدسال. در آن اوایل هنوز دیجیتال نشده بود دوربین ها و در تاریکخانه ظاهرشان می کرد. نصف شب خسته می رسید خانه، تازه می پرید در تاریکخانه تا فیلم ها را ظاهر و عکس ها را چاپ کند. و گاهی همان نصف شب از تاریکخانه فریاد می زد و فحش می داد. معلوم بود که به آدم مخصوصی فحش نمی دهد بلکه مخاطبش روزگارست. مثل آن شب. غروب یک روز عرقریزان رسید و همه کارکنان مجله را جمع کرد و با خودش برد. اتفاق عجیبی افتاده بود. انقلابیون مسلمان یک محله را به آتش کشیده بودند. باور کردنی نبود یک محله. همان محله بدنام . همان شهرنو تهران. محله فاحشه ها و خانم رييس ها که کاوه در سری عکس هایش ثبتشان کرده بود.مثل آن که همه شان آشنای او شده بودند با خودش می گفت حالا این ها کجا بروند. و کسانی که با او رفتند آمدند و تعریف کردند که حزب اللهی ها به شوق آمده بودند و نگذاشتند کاوه از خلخالی که آن آتش سوزی را راه انداخته بود عکس بگیرد. گاوه سعی کرده بود خلخالی را از این کار باز بدارد. بهش گفته بود حاجی آقا بعضی های این ها بچه فلج داشتند. مادر و مادر بزرگ داشتند ممکن است در آتش گیر بیفتند. بعد هم اين ها کجا بروند چیزی ندارند، جائی ندارند. اما حاج آقا با شکم بزرگش به او خندیده و گفته بود آن ها حکم شرعی شان سنگسارست. رحم بهشان کرده ام . خوب است بسوزند و از گناه پاک شوند. کاوه چندشش شده بود. بعد رفته بود با کمک اهالی محلات اطراف و زن هائی را که بچه هایشان را به بغل کرده بود صدا کرده بود. همان جا دو تا دوربینش را ماموران حاجی آقا شکسته بودند. یکی از بچه های محل به سرعت رفته بود برایش دوربین ساده ای آورده بود اما آن را هم گرفته بودند و بعدش هم با تفنگ تهدیدش کرده بودند. در روزهای انقلاب که روزهای خشونت کور بود، کاوه هی صحنه های تازه کشف می کرد. تا یک زمان هنوز حس زیباشناختی و انسان دوستانه اش کار می کرد و موثر بود. عکسی از او را روی مجله خبری تهرانمصور چاپ کردم که بچه ها داشتند شاخه های گل بر لوله تفنگ سربازان می کاشنند. در عکس دیگری یک گلفروشی گل هایش را به رایگان بین مردم می ریخت. عکس روزی که شاه از ایران برای همیشه رفت. عکس هائی گرفته بود که انگار صدا داشت . مردم که بدون بنزين و نفت بودند در شهر برف زده، در خیابان روی پیت های خالی نفت رنگ گرفته بودند و می رقصیدند. عکس ها و مجسمه های شاه که دور خیابان ها گردانده می شدند، هر کدامشان به اندازه ده ها مقاله معنا داشت. کاوه و عکس هایش پر پرواز گرفته و در معتبرترين مجلات و روزنامه های جهان چاپ می شدند. انگار می خواست تکه ای از زمان را، تکه ای از حادثه را از جا بکند و مال خودش کند. آن روز، دوربین هایش را گرفتند، از قیلم هایش فقط دو حلقه به او رسيد. اما انگار همین برایش کافی بود، انگار تکه ای از تاريخ تکه ای از زمان را جدا کرده بود از متنش. وقتی می رفت نیمه شب تا ظاهرش کند، در تاريکخانه، تازه شروع کرده بود به گریستن. انگار تازه داشت می دید و تا آن موقع از چشم دوربینش دیده بود. عکس را همان طور که خیس بود آویزان می کرد به بند و ايستاد جلو آن. تازه شروع کرد برای آن تکه از واقعيت گريستن. کاوه بيش تر با دوربينش می گريست و گاهی با چشمانش. چشمانی که مدام جست و جوگر حقیقت بود. و آن را نمی يافت. حقيقت آينه ای تکه تکه شده بود که هر چه تکه هایش را به هم می چسباند آن چه را او می خواست نشانش نمی دادند. پرسيدم: کاوه چیه چرا چشمانت گود افتاده. چرا وحشت زده ای اين شش ماه بعد از انقلاب بود، جنگ داخلی از کردستان شروع شده، کاوه هم رفته بود به غرب ايران، ميان کردها . رفته بود و ديده بود. نیمه شبی به سرعت خودش را رساند. تا ببیند که گلوله های بمب و موشک چطور لاله ها را له کرده بودند. لاله های واقعی را. لاله های کوهساران کردستان را. همان کوه هائی که صدها سال است در آن صدای گلوله می پیچد. زمانی که کاوه رفت، بهار بود. یک عروسی را عکس گرفت. عروسی کامل انگار نه انگار که جنگ دارند. داماد کنار دستش تفنگ گذاشته. آمده بود و تعریف می کرد که عین عروسی های روستاهای مکزيک یا اسپانیا، يا جائی در آمريکای لاتین بود - . باور نداشت که داماد در لحظه ای کت و شلوار شهری را کند و لباس محلی تن کرد و ردیف فشنگ و تفنگ. داماد و ساقدوش ها رفتند. کاوه همه جا را عکس گرفت حتی نگاه صبگاهی داماد را که از عروسش دور شد و خداحافظی کرد با تفنگش. کاوه برگشت تهران که آذوقه و فیلم بردار و عکس هایش را چاپ کند. یک سری هم برای عروس و داماد و خانواده شان و میهمانان چاپ کرده بود. هفته بعد رفت. نه عروس ، نه داماد، نه اصلا روستائی نبود. زير باران موشک ها یا گریخته و آواره شده و یا کشته شده بودند. جای پایشان را گرفت. باغچه به هم ریخته را صید کرد. میزهای برگشته و خونی. کاوه دیده بود به در و دیوار و به حجله خالی مانده ای که مادر داماد آراسته بود. با گل های مصنوعی و بافته های دست. حالا می خواستی وقتی اين عکس ها را در تاريکخانه از داخل داروی ظهور بیرون می کشید، کاغذ خیس را به دیوار نکوبد. می خواستی با خشم دست خیسش را به عکس خیس نکوبد. می خواستی فریاد نزند. اما همان طور که خلیان هلی کوپتر فریادش را نشینده بود، اين جا هم کسی نشنید. جنگ انقلاب، کردستان، ترکمن صحرا، خوزستان و بعد جنگی با عراق که هشت سال طول کشید. کاوه گلستان را تجربه بخشید. در کوره تند زندگی پخت. زندگی چنان به شتاب می گذشت که نمی توانست فیلم هایش را مرتب کند. بعضی ها مرتب نشده ماند. جانش و دوربینش پشت لندرورش بود و از این شهر به آن شهر. در روزهای انقلاب گاه جوانانی را سوار می کرد که تنها نامی از انقلاب شنیده بودند و تصوری از خشونت و اعدام های آن نداشتند. از تفنگ خوششان می آمد. از شعار از روپوشیدن. کاوه امیدوار بود جامعه و قدرت حاکم مجالی بدهد که اين جوانان خودشان دريابند که همه زندگی تفنگ نیست. مهلتشان بدهد که تفنگ هایشان را رها کنند و به مدرسه بروند. این انقلابی نماهای احساساتی، اما روحانيون برای تاسیس حکومت شتاب داشتند. در کردستان کاوه می دید که حکومت مرکزی دارد قوی میشود. در ترکمن صحرا دید که جوانانی اعدام شدند که هنوز کسی آن ها را نمی شناخت و در همین طور که نظامی ها یونفورم هایشان را می پوشیدند بدون ترس از انبوه مردم حس قدرتمند کاوه گلستان در تشخيص گاه چنان بود که باورنکردنی می نمود. مانند روزی در سال 1374 که در محل خبرگزاری جمهوری اسلامی از سه تن دختر جوانی فيلم می گرفت که برای مصاحبه با خبرنگاران آورده شده بودند و به کشتن سه کشيش مسيحی اعتراف می کردند. همچنان که دوربين خود را مواظبت می کرد، همه را هم مراقب بود. آهسته مردی را نشان داد و گفت همه کاره اوست کاش می شد راضيش کرد و تعدادی عکس از او گرفت. کاری که ممکن نشد و سه سال بعد وقتی همه رسانه های خبری دنيا به دنبال عکسی از سعيد امامی معاون سابق وزارت اطلاعات می گشتند که به اتهام قتل ده ها روشنفکر و فعال سياسی دستگير شد و در زندان خودکشی کرد به ياد آوردم که اگر آن روز کاوه موفق شده بود تا از آن مرد عکس هائی که می خواست بگيرد چقدر اين روزها به کار می آمد. کاوه از همان پشت دوربين چیزهائی می دید که با چشم غیرمسلح مثل این که دیده نمی شد. تا اواخر ده 90 که دوربين فیلمبرداری را پیدا کرد دوربين دیجیتال. خیلی زود به آن دل بست و دیگر از آن دل نبرید تا وقتی که نفس کشید. دوربين را ابتدا به کار گرفت برای ساختن مستندی با عنوان "ثبت حقیقت" برای کانال چهار بريتانیا. درباره سانسور در مطبوعات ايران . بعد از بیست سال که با دوربين عکاسی کار کرده بود یک باره انگار حرکت را کشف کرد اما مهم تر از حرکت صدا بود. صدا برایش جذابیتی دیگر داشت. فیلم که پخش شد و جلوه کرد و هواداران حقوق بشر متوحه واقعیتی شدند که ینهان می ماند، علاقه او هم بیشتر شد. در همان فیلم جمله ای از من گرفت که بعد از گفتنش بودنم در ایران به دردسر افتاد. به دنبال ساخت همين فيلم بار ديگر به بازجوئی فراخوانده شديم همراه يکی از مصاحبه شوندگان، شبی تا نزديکی صبح. در ميانه پرس و جوها چشمان کاوه مدام به دنبال کشف زاويه های نادری بود که نور و اتاق خالی و صندلی و ميزی فلزی ايجاد می کرد. کار خبری به ويژه با رسانه های خارجی در سرزمينی که در آن اطلاع رسانی با سوء تفاهم از سوی حکومت روبروست خطراتی پيش بينی نشده دارد. مانند بارها شکسته شدن در و پنجره دفتر کارش و بازديدهای پنهانی گاه به گاه از محل زندگيش. اين توضيح که تفاوت اطلاعات و ضد اطلاعات و اطلاعات محرمانه در کجاست از بس در فرصت های مختلف به کسان مختلفی داده شد ديگر از برمان شده بود، گرچه هميشه کسانی بودند که سرانجام به بی غرضی و بی طرفی در انعکاس رويدادها پی می بردند. آن ها را صداقت باورنکردنی و سادگی و شفافی کاوه به فکر وامی داشت. گرچه سه بار که کارت خبرنگاری که به او امکان عکسبرداری و فيلمبرداری می داد توقيف و باطل شد. بيش از همه، آن چه مانع از آن شد که در همه اين سال ها از ايران با همه خطراتی که برايش داشت دور نشود، اول این بود که تهران تحرک داشت خبر داشت و آن جا می شناخت. ديگر اين تعدادی شاگرد پیدا کرده بود که به آن ها فتوژورنالیسم درس می داد در دانشگاه و از اين جوان ها اين همه علاقه داشتند به وجد آمده بود. بعضی از جوان ها آنقدر فقیر بودند که دوربينی نداشتند و می آمدند و دوربين استاد را قرض می کردند. جوايز بين المللی آنقدر او را به شوق نمی آورد که موفقيت جوانان عکاس . یک سال پيش از مرگ به افغانستان رفت و از جنگ آن دیار گزارش های تتصويری باورنکردنی و درخشانی آورد که باور داشتم جايزه معتبری را در جهان فتو ژورناليسم نصيبش خواهد کرد. اما نماند تا آن وقت . بار آخر که کاوه را دیدم همچنان در چشمانش پشت دوربين و یا همان طور که خیره می شد پر از زندگی بود. زمستان سال 2001 که آمده بود برای گزارش دادگاه يک روزنامه نگار که من بودم. مرا با لباس زندان آورده بودند تا در دادگاه محاکمه کنند. همان طور که داشت برای شبکه جهانی بی بی سی فیلم می گرفت وقتی نزدیکش شدم آهسته پرسید اذیت شدی. فقط نگاهش کردم او راز نگاه ها را می دانست. همان که طور سال ها نگاه آدم هائی را ضبط کرده بود که بيش از من حرفی برای گفتن داشتند. زندگی کوتاه اما پر و پیمان کاوه گلستان همان طور به پایان رسید که تصورش را داشت. در وسط خبر . در حالی که باز عجله داشت که برود و تکه ای از واقعيت را بردارد . ثبت کند وخوشحال باشد که مانع از آن شده است که تکه ای از واقعیت گم شود. رفته بود به کردستان عراق. کردستان را دوست داشت و هر بار به دسته های گل از آن جا می آمد گل های صحرا و هر گاه وقتی می رفت برای چندین بچه و بزرگی که از دوستانش بودند هدیه می برد از تهران. آن روز همراه با جيم ميور رفت بود تا فیلمی از خوشحالی سليمانيه تهیه کند. جائی در بیابان گفت تا ماشین را نگاه دارند و قبل از این که جیم میور پیاده شود او پرید و همان طور که دوربين در بغلش بود به هوا رفت. ساعتی پس از درگذشت باورنکردنی کاوه گلستان، جان سيمپسون گزارشگر بی بی سی از همان شمال عراق درباره او و شور و علاقه اش به حرفه خود، در بخش خبری تلويزيون 24 ساعته بی بی سی گفت. ده ها تن از روشنفکران و هنرمندان تهران رفتند و جنازه او را بردند. بر بالای سر گورش عکسی از وی نهادند که دوربينش را در بغل داشت و داشت دوردست ها را نگاه می کرد. ایرانی ها هنوز در فتوژورنالیسم کسی را ندارند مانند او که جهان را انسانی و آرمانی، ببيند و در لحظه ای که بايد تکمه را فشار دهد. نگران نباشد که در زير پایش مینی هست یا نه. و چنین بود که در آن روز لحظه ای گذشت . پس از آن کاوه ديگر نبود. مسعود بهنود
  3. viviyan

    ال چه!

    چه گوارا قهرمان منه به خاطر آزادی خواهیش. فیلم خاطرات موتورسیکلت رو ببینید حتما.
  4. viviyan

    اخلاق حکومت و اخلاق جامعه

    کودک که بودیم وقت بازی شاه و وزیر، چندان که یکی مان مقرر می شد تا شاه شود و بقیه فرمانبردار وی باشند، اخلاقش عوض می شد، نه فقط آن پارچه را به عنوان شنل به دوش می افکند و دست به کمر می زد و لحن کلامش عوض می شد، بلکه نگاهی از بالا به دیگران می انداخت و فرمان های عجب می داد. هیچ گاه نشد یکی مان شاه شود و بگوید مثلا وزیر یک شعر بخواند، یا جامی آب بیاورد اما تا بخواهی فرمان های عجب بود. این آن را کول کند و دور حوض بگردانند... حسن را برهنه کنند و به کوچه بیندازند... فلانی برود پشت بام و ادای کبوتربازها را در آورد... این به گمانم الگوی حکومت در جوامع غیرمردم سالار جهان است که اگر ثروتی هم داشته باشند می توان گفت حاکمانشان شبیه شاه بازی ما یا برندگان بلیت های بخت آزمائی می شوند و هوس می کنند به همه خیرات و مبرات کنند و جهان را از گرسنگی و بیماری و فقر نجات دهند. خیال های مضحک به سرشان می زند که بزودی بطلانش آشکار می شود. چنین است که در پایان کار مثل قذافی و صدام و حسنی مبارک دچار افسردگی و پشیمانی می شوند. در جوامع مردم سالار، حاکم، نخست وزیر یا رییس جمهور نه به حکم قرعه و شانس بلکه بعد از عبور از راهروهای مراکز آموزشی، نهادهای اجتماعی و احزاب برگزیده می شوند و بر اساس نمراتی که در این عبور می گیرند. چنین است که وقت حکومت می دانند با چه محدودیت ها روبرو هستند، می دانند که نخواهند توانست کسی را به بهشت ببرند چه رسد به میلیون ها مردم و چه رسد به جهانیان. چنین است که رویاهایشان تغییر نمی کند و اخلاقشان نیز. چنین است که در جوامع مردم سالار، اخلاق و زندگی حاکم و مردم چندان متفاوت نیست که مثلا در لیبی تا پریروز بود و در سعودی هم الان هست. پس پاسخم این است که: حکام چرخشی در جاهائی از دنیا که انتخابات آزاد هست، در اخلاق تفاوتی با مردم ندارند، گیرم مسئولیت هایشان متفاوت است و ناگزیرند تصمیم های نوع دیگری بگیرند. اگر تفاوتی هم باشد مردم چون به این حکام اعتماد دارند تفاوتشان را اخلاقی نمی بینند. مسعود بهنود
  5. viviyan

    چفيه در اتش…!

    از جنگ براي من يك مشت خاطرات تلخ و شيرين مانده …! هر بار كه از جبهه مي امدم با خودم تكه اي از ان را در قالب پوكه ضد هوايي يا چتر منور يا تركش هاي خمپاره مي اوردم تا يادم نرود كه جنگ چه مصيبتي بود…! به مرور زمان اين گنجينه ام در اثر اسباب كشي ها و ناخنك زدن ها از بين رفت و فقط چفيه اي باقي ماند كه وقت دلتنگي ان را ميبوييدم و او اشكهايم را در خود فرو ميبرد تا چشم نامحرمان بر انها نيفتد…! بوي جبهه و باروت ميداد چفيه ام …! امروز با چشمي اشكبار چفيه ام را به اتش كشيدم…! وقتي ديدم امروز دزد ها و اختلاس گرها همه چفيه بر دوش دارند…! وقتي ديدم امروز همه انهايي كه وحشيانه به مردم ميتازند و همه انهايي كه به غارت اموال و منابع طبيعي اين كشور مشغول هستند چفيه بر دوش دارند ان را به اتش كشيدم…! چفيه ام بوي دل سوخته ميداد…! تلخ نوشته ها ( مسعود مشهدی )
  6. من اگه باشم، محل نمیدم. درباره عقایدم باش صحبت نمیکنم. اینجوری منم زیاد دیدم، اوایل با هرکسی بحث میکردم ولی بعد مدتی متوجه شدم بعضی از بحثام هیچ نتیجه ای ندارن و هدر دادن انرژیه و هدف مخاطبم فقط مثلا همعقیده کردن من با خودشه، در حالی که من قبلش براش کامل توضیح داده بودم که راه اونو من قبلا رفتم. در اینجور مواقع بهش فقط میگم شما درست میگی، یا شما اونجوری فکر کن. یاد گرفتم با هرکسی بحث نکنم.
  7. احترام به عقیده یعنی اینکه به اون عقیده هم حق ابراز شدن بدید، تو پست اول تاپیک هست. حالا یه نفر میتونه تو دلش از اون عقیده متنفر باشه.
  8. viviyan

    فرمانروایان خیابان

    مه‌شب ‌تاجیک/ رادیو کوچه جوان‌تر که بودم، عاشق این بودم که زندگی بی‌خانمانی و کارتون خوابی و خوابیدن در پارک‌ها و معابر عمومی را تجربه کنم. با یک کوله‌پشتی و یک فلاسک کوچک، فانتزی خودم را پروبال می‌دادم و هر روز به این فکر می‌کردم که چه کارهایی می‌توانم انجام دهم و فارغ از هر تعلقی، حتا تعلق خاطری می‌توانم به یک روح آزاد برسم. شبی از جشن‌واره برمی‌گشتم، ساعت سه نیمه شب بود و فیلم تازه تمام شده بود. برف شدیدی باریدن گرفت. از آن برف‌ها که سر ایستادن و مدارا ندارند و بی‌‌امان بلورهای خود را به صورت تو می‌کوبند، من تمام تجهیزات یک زمستان از پالتو و شال گردن و دستکش را هم‌راه خود داشتم. ولی سوز بی‌چاره کننده بود و هیچ ماشینی به هیچ سمت و سویی نمی‌رفت، بعد از یک‌ساعت تحمل سوز و سرمای استخوان سوز به خانه رسیدم. خانه‌ی گرم، امن، نرم و مهربان. بغض در گلویم نشکست اما رویای بی‌خانمان بودن رنگینم با کوله‌پشتی و فلاسک برای همیشه رفت، و یاد گرفتم سرما فقط بخشی از یک بی‌خانمانی است، پس فانتزی‌های رنگینم را فقط در پس ذهنم جابه‌جا کنم. در حال حاضر پدیده‌ی کارتن خوابی به یکی از مهم‌ترین مشکلات جامعه تبدیل شده است و در فصل سرما شاهد خزان زندگی مردمی هستیم که سرپناهی ندارند. با شروع فصل سرما، کارتن خواب‌ها سوژه‌ی داغ رسانه‌های رنگارنگ می‌شوند. «کارتن خوابی بر اثر سرمای دیشب جان باخت»، جمله ساده است. عده‌ای غصه می‌خورند و بعضی تنها می‌خوانند، اما جان باختن در سرما کشنده است. وقتی امیدی هم به هیچ چیز نداشته باشی و هیچ‌کس. فقر فزاینده در کشور منجر به جابه‌جایی شده است که از سال‌ها پیش در ایران کلید خورد، از همان زمانی که همه چیز در روستاها و شهرهای کوچک از بین رفت و همه به دنبال یک زندگی به‌تر شاید یک زندگی با نورم‌های اولیه راهی شهرها شدند. بسیاری دست به گریبان بی‌کاری، فقر صد چندان و اعتیاد شدند و دیگر از زندگی که به بهانه‌ی به‌تر کردنش آواره شده بودند، هیچ چیز باقی نمانده بود و یک تکه کارتن و یک زمین گرم تنها داشته و خواسته‌ی آن‌ها شد. تا چند سال پیش کارتن‌خوابی، یک پدیده و مشکل اجتماعی محسوب نمی‌شد. کسی هم به آن‌ها اهمیت چندانی نمی‌داد. ولی وقتی در شب‌های برفی و یخ‌بندان سال 1382 عده‌ای کارتن خواب بر روی آسفالت‌های سخت خیابان شهر یخ زدند آن وقت کارتن خوابی خود را با تمام قدرت به صورت شهر کوبید. زمانی که سرما بیداد می‌کرد، عده‌ای در حال جان کندن بودند. رسانه‌ها سر و صدا راه انداختند، مسوولان دست‌گاه‌های مختلف کمافی‌السابق طرح دادند و جلسه پشت جلسه بود که برای این معضل اجتماعی برگزار می‌شد، طرح‌هایی مطرح شد و با جار و جنجال در رسانه‌ها بیان شد اما با گرم شدن هوا، همه چیز به دست فراموشی سپرده شد و وقتی که دوباره شش ماهی گذشت و دمای هوا تغییر کرد، دوباره عده‌ای جان دادند و شاید دیگر مردن مردم از بی‌سرپناهی و سرما مثل همه چیز برای همه عادی شد. کارتون خوابان یا به قول مسوولین «بی‌خانمانان» را از آ‌ن‌جا که یک‌جا بند نمی‌شوند و به محض پیدا کردن یک جای گرم‌تر تغییر مکان می‌دهند نمی‌توان به راحتی سرشماری کرد و آمار دقیقی از آن‌ها ارایه کرد. چرا که جزو جمعیتی ثابت، در مکانی خاص به حساب نمی‌آیند. براین اساس کارشناسان معتقدند به طور معمول آماری که از تعداد کارتون خواب‌ها داده می‌شود شامل افرادی است که در مراکز خاص مثل گرم‌خانه‌ها مورد پذیرش قرار گرفته‌اند و در غیر این‌صورت نمی‌توان از روش دیگری برای پیدا کردن آمار این افراد استفاده کرد. بنابراین مسوولان هم تلاش بیش‌تری نمی‌کنند تا برای افرادی که حتا آمار صحیحی از آن‌ها ندارند، مامنی دست و پا نمایند. یا به فکر سلامت، امنیت و بهداشت آنان باشند. طی ده سال اخیر، تعداد افراد آواره، حالت انفجاری داشته است افرادی که داخل کشور، «آوارگان داخلی» محسوب می‏شوند، کسانی که مورد حمایت قرار نمی‏گیرند و به همین خاطر، بیش‌تر در معرض خطر تعدی و سواستفاده هستند. این افراد به طور عمومی هیچ شناس‌نامه یا هویتی ندارند و بسیاری از آن‌ها معتاد هستند یا بعدها می‌شوند. زنان بی‌خانمان در شرایط نابهنجار و ناچاری مجبور به تن‌فروشی می‌شوند و گاهی کودکانی آن‌ها نیز از این بلایا در امان نیستند. بسیاری از کسانی که در کنار خیابان به این شیوه زندگی می‌کنند و می‌میرند در دهه‌ی چهارم و پنجم عمرشان هستند. اگر این مرگ و میرها با رشد فزاینده‌ی خود در جمعیت پیش‌روی کند به عنوان یک بحران بهداشت و سلامت تلقی نیز می‌گردد. بی‌خانمان‌ها به مراقبت‌های بهداشتی دست‌رسی ندارند و به طور حتم در صورت بروز مشکلی اگر هم به اورژانس یا بیمارستانی مراجعه نمایند پذیرش نخواهند شد. و کسی مسوولیتی در قبال آن‌ها نخواهد داشت. روند آن‌ها رو به رشد است و هر روز بر تعدادشان افزوده می‌شود. هر صبح در پارک‌ها و یا جایی که کمی گرم‌تر باشد تعداد زیادی از آن‌ها به چشم می‌خورند. هوا روبه سردی است و خطری بزرگ در کمین جان فراموش‌شدگان این سرزمین است، سرزمینی که با سه هزار میلیارد تومان می‌توان زندگی تمام مردمش را برای مدت طولانی تامین کرد.
  9. استاد محترم ما که از خودش نمیگه. منظورم تحریف تورات نیست. کلا اینکه تورات توسط موسی از کوه طور بیرون آورده شده باشه رو قبول ندارن. شاید جدیدا به این نظریه رسیده باشن. میگن تورات 100 سال بعد از موسی نوشته شده. و من شنیدم که 80% مطالب قرآن مشابه توراته و الباقی مسائل مربوط به ...
  10. به نظرم چیزی که باعث میشه اکثر افراد تو حداقل بحثای مذهبی به نتیجه ای نرسن اینه که بیشتر افراد فقط عقیده خودشون رو قابل احترام میدونن. کاش به دیگران هم حق میدادن که همچین فکری درباره عقایدشون داشته باشن.
  11. استاد اندیشه ما
  12. داستان فرعون و موسی مربوط به توراته نه قرآن. و محض اطلاع علمای اسلام آسمانی بودن تورات رو قبول ندارن.
  13. viviyan

    علت ترک وطن

    توکا نيستانی (کارکاتوریست معروف) از ایران رفت. در وبلاگ شخصی اش علت رفتنش را چنین توضیح داده: از زندگی مجرمانه خسته شده بودم... به چند پسر و دختر طراحی درس می‌دادم که مجاز نبود، برای طراحی از مدل زنده استفاده می‌کردم که مجاز نبود، سر کلاس صحبت‌هايي می‌کردم که مجاز نبود، بجای سريال‌های تلويزيون خودمان کانال‌هايي را تماشا مي‌کردم که مجاز نبود، به موسيقي‌ای گوش می‌کردم که مجاز نبود، فيلمهايی را مي‌ديدم و در خانه نگهداري مي‌کردم که مجاز نبود، گاهي يواشکي سري به "فيس بوق" مي‌زدم که مجاز نبود، در کامپيوترم کلي عکس از آدم‌هاي دوست‌داشتني و زيبا داشتم که مجاز نبود، در مهمانيها با غريبه هايی معاشرت مي‌کردم که مجاز نبود، همه‌ جا با صداي بلند ميخنديدم که مجاز نبود، مواقعي که ميبايست غمگين باشم شاد بودم که مجاز نبود، مواقعي که ميبايست شاد باشم غمگين بودم که مجاز نبود، خوردن بعضي غذاها را دوست داشتم که مجاز نبود، نوشيدن نوشابه هايي را ترجيح مي‌دادم که مجاز نبود، کتاب‌ها و نويسنده‌هاي مورد علاقه‌ام هيچکدام مجاز نبود، در مجله‌ها و روزنامه‌هايي کار کرده بودم که مجاز نبود، به چيزهايي فکر مي‌کردم که مجازنبود، آرزوهايي داشتم که مجاز نبود و... درست است که هيچوقت بابت اين همه رفتار مجرمانه مجازات نشدم اما تضميني وجود نداشت که روزي بابت تک تک آن‌ها مورد مؤاخذه قرار نگيرم و بدتر از همه فکر اينکه هميشه در حال ارتکاب جرم هستم و بايد از دست قانون فرار کنم آزارم می داد
      • 4
      • Like
  14. در دیزی بازه، حیای گربه کجا رفته؟
  15. نظراتشونو میتونن در اختیار هم قرار بدن.
  16. اتفاقا به نظر من بحث بین یه بی خدا با یه باخدا و یا دیندار خیلی جالب تر و جذابتره. افق دید انسان رو بازتر میکنه. شما واسه بحث کردن و تفکر فضای محدودی رو در نظر میگیرید و میگید فقط تو این فضا بحث کنید، بیشتر از این خط قرمزه.
  17. ممکنه تفکره یه طرف ضد تفکر طرف مقابل باشه. معمولا بحث بین دوتا تفکر ضد هم و یا حداقل متفاوت پیش میاد. دوتا تفکر عین هم که بحثی ندارن با هم و هنر هم نیست روی خوش نشون دادن به همعقیده.
  18. به نظر من اینکه کسی بگه خدای محمد فلانه و بیساره (یعنی فحش بده) توهین به خدای محمده. زیرسوال بردن خدای محمد توهین نیست، زیرسوال بردن و نقد کردنه.
  19. ببینید من اصلا قصد بحث مذهبی رو ندارم؛ فقط فکر کنم شکستن بتها هم یه جور توهینه.
  20. اگه پست اول تاپیک رو درست مطالعه کرده باشید میبینید که برای عقایدی خطرناک (مثل کودک آزاری و ...) چه نسخه ای پیچیده شده: محدود شدن توسط دولت.
  21. موضوع همینه، آزادی بیان به همه حق میده که نظرشونو بیان کنن. توهین به مقدسات یعنی چی؟ مثلا یه جا یه عده میگفتن خدایی وجود نداره، یه عده دیگه میومدن میگفتن شما هوسبازید، شما الید و شما بلید... یعنی قشنگ کسی که به خدا اعتقادی نداره رو مجبور به ساکت شدن میکنن چون فکر میکنن اینکه یکی بگه خدایی وجود نداره به خدای اونا توهین شده.
  22. هیملر جان منصف تر باش، من چه تو دنیای واقعی و چه تو دنیای مجازی بارها مورد توهین و تهمت قرار گرفتم بدون اینکه به شخصیت طرف مورد بحثم توهینی کرده باشم. همین دوهفته پیش از طرف استاد اندیشه اسلامی به دلیل سوال پرسیدن هوسباز توصیف شدم. فکر کنم هرکس که تو یه بحث حرفی برای گفتن نداشته باشه و به اصطلاح کم میاره، به تخریب شخصیت رو میاره.
  23. شما میتونی به عقاید دیگران احترام نزاری، فقط باید انتظار داشته باشی که دیگران نیز عقاید شما رو محترم نشمرن. البته اینجوری دیگه به نظرم یه جامعه لیبرال و آزاد نیست، هرکی زورش بیشتر میرسه، هرکی قدرت داره، فقط میتونه عقیده شو ابراز کنه. اگه عقیده من نوعی به نظر شما مسخره اس، باید به منم اجازه بدید که بگم مثلا مقدسات شما خرافاته. (مثال بودن، من هیچ نظری درباره مقدسات شما ندارم)
×
×
  • اضافه کردن...