-
تعداد ارسال ها
7 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
درباره *FATIMA
- تاریخ تولد مرداد 26
اطلاعات شخصی
-
نام واقعی
فاطیما
اطلاعات شغلی و تحصیلی
-
رشته تحصیلی
مهندسی برق
-
گرایش
الکترونیک
-
مقطع تحصیلی
لیسانس
آخرین بازدید کنندگان نمایه
بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.
دستاورد های *FATIMA
تازه کار (1/14)
38
اعتبار در سایت
-
معرفی آشنایی با کاربران مهندسی برق
*FATIMA پاسخی برای Mehdi.Aref ارسال کرد در موضوع : مسابقات و گفتگوهای گروه برق
سلام مرسی خانمی همون که دوست قبل از شما فرمودن -
معرفی آشنایی با کاربران مهندسی برق
*FATIMA پاسخی برای Mehdi.Aref ارسال کرد در موضوع : مسابقات و گفتگوهای گروه برق
سلام اسم :فاطیما گرایش :الکترونیک دانشگاه : محل زندگی :تهران تخصص : ابداع و اختراع میزان آشنایی به زبانهای خارجی :متوسط نحوه آشنایی با انجمن نواندیشان :معرفی خواهرم -
یک ستاره کنارش باشه نمیشه؟
-
FATIMA fatima
-
میشه نام کاربری من رو به FATIMA تغییر بدید.:5c6ipag2mnshmsf5ju3
-
سقراط فيلسوف بزرگ يونان، با شعار به خود بپرداز همشهریان آتنياش را تشویق میکرد تا خدایانشان، ارزشهایشان و خودشان را مورد پرسش و ارزیابی قرار دهند. در سال ۳۹۹ پیش از میلاد، سقراط به فاسد کردن جوانان متهم شد. اتهام دیگر او بیاعتقادی به خدایان بود. سقراط را به دادگاه فراخواندند و قضّات مجازات مرگ را برای سقراط خواستار شدند. در حالی که شاگردانش پیشنهاد فرار به او میدهند، او مرگ را به فرار ترجیح میدهد. افلاطون شاگرد او، در رسالههاي آپولوژي، كريتون و فايدون به شرح زندگی و محاکمهٔ استادش پرداختهاست. زمینهٔ محاکمه هرچند پیش از سقراط نیز فیلسوفان و متفکّران بزرگی چون فیثاغورس، هراکلیتوس و پارمنیدس وجود داشتهاند؛ امّا اندیشهٔ آنان بیشتر بروننگرانه و متوجّه اشیاء طبیعی بود. سقراط امّا مبلّغ تعریف کلّیات، وارد کردن اخلاق به فلسفه و توجّه به خویشتن انسان بود. سقراط جوانان شهر را دور خود جمع میکرد و آنان را به تفکّر دربارهٔ سخنان و کلماتشان ترغیب میکرد. او همشهریان آتنیاش را تشویق میکرد تا خدایانشان، ارزشهایشان و خودشان را مورد پرسش و ارزیابی قرار دهند. تا میدید که مردم به سهولت راجع به عدالت گفتوگو میکنند، وی به آرامی میپرسید که آن چیست؟ این شرافت، فضیلت، اخلاق و وطندوستی که از آن سخن میگویید؛ چیست؟[۱] اگر فضیلت با خردمندی و دانش معنا میشد، آنگاه مردمان میتوانستند نتایج بلندمدت اعمالشان را پیشبینی کنند؛ و امیال و خواهشهای خود را تحت نظم دربیاورند. هرچند در انسان مطلّع نیز شهوات وجود دارند، ولی او بهتر از جهّال میتواند بر خود مسلّط باشد. نیز در اجتماعی که بر پایهٔ عقل و دانش باشد، نفع هر شخص در متابعت از قوانین خواهد بود.[۱] ولی اگر خود حکومت پوچ و بینظم باشد، و مقصود از آن خدمت و مساعدت به مردم نباشد، و بدون هدایت و راهنمایی مردم فرمانروایی صورت بگیرد، آیا میتوان امید داشت که در چنین حکومتی اشخاص از قوانین پیروی نمایند و منافع خاصّ خود را تابع خیر کلّی عموم بدانند؟[۱] سقراط میخواست مردان باکفایت را به قدرت برساند. از جوانان آتنی میپرسید:«اگر من بخواهم کفشی را تعمیر کنم، چه کسی را باید به این کار بگمارم؟» و پاسخ میشنید که «کفّاش را ای سقراط.» وی درودگران و مسگران و دیگران را نیز نام میبرد، و سرانجام سوالی از این قبیل میپرسید که:«کشتی دولت را چه کسی باید تعمیر کند؟»[۲] در سال ۳۹۹ پیش از میلاد، سقراط به فاسد کردن جوانان متهم شد. اتهام دیگر او بیاعتقادی به خدایان بود. سقراط را به دادگاه فراخواندند. دادستانهای محکمه آنیتوس و ملتون مشهور، و لیکون گمنام بودند؛ که مجازات مرگ را برای سقراط خواستار شدند.[۲] دفاعیات سقراط بر اساس آنچه افلاطون که خود در جلسهٔ دادگاه حاضر بوده، در رسالهٔ آپولوژی نوشته است؛ در ابتدا اتهام سقراط به او فهمانده میشود و سپس سقراط در مقام دفاع از خود برمیآید. او منکر آن است که جوانان را فاسد کرده باشد. سقراط شرح میدهد که نه تنها عموم مردم بلکه معبد دلفی او را داناترین افراد بشر دانسته، در حالی که تنها علمی که او دارد؛ علم به جهل خویشتن و ناچیزی علم بشر در برابر علم خداست. سقراط میگوید که او منکر خدایان آتن است، خود به خدایی یگانه باور دارد. او تعلیم فلسفه را وظیفهای میداند که از سوی خدا به او محوّل شده و او اطاعت خدا را بر اطاعت مردم ترجیح میدهد. پس از پایان این خطابه، قضّات حکم به سرکشیدن جام زهر صادر میکنند، و سقراط خطابهای نهایی ایراد میکند که در آن بیش از پیش، از اعتقادش به زندگی پس از مرگ سخن میگوید. خطابهٔ اوّل بخش نخست سقراط نخست آنیتوس و ملتوس را به زبانآوری متّهم میکند و این اتّهام را که بر خود وی بسته بودند، رد میکند. او میگوید که فقط در بیان حقیقت زبانآور است؛ اگر به عادت مألوف خود سخن بگوید و نه به صورت «خطابهٔ مدوّنی که به صنایع و لطایف مزّین باشد،» نباید بر او خشم بگیرند. وی بیش از هفتاد سال دارد و تاکنون در محکمهای حضور نیافتهاست، و بنابراین اگر طرز بیانش خلاف رسم محاکم است، باید او را معذور بدانند.[۲] آنگاه میگوید که علاوه بر مدّعیان رسمی، گروه بزرگی مدّعی غیررسمی نیز دارد، که از زمانی که قضاّت کودکانی بیش نبودهاند، همهجا از «سقراط، که مردی است دانا و دربارهٔ آسمانهای زبرین میاندیشد، و در زمین زیرین کاوش میکند و بد را خوب جلوه میدهد،» سخن گفتهاند. این اتّهام دیرینه از جانب افکار عمومی، از اتّهامات رسمی خطرناکتر است، خاصّه آنکه او نمیداند واردکنندگان این اتّهامات چه کسانی هستند.[۲] سقراط در پاسخ این دشمنیهای دیرینه میگوید که وی مردی عالم نیست. سقراط میگوید که یکبار از معبد دلفی دربارهٔ داناترین افراد پرسیدهاند و پاسخ آمده که از سقراط داناتر نیست. سقراط خود از این بابت مبهوت و متحیّر است؛ زیرا او میداند که دانشی ندارد؛ و خدا نیز ممکن نیست دروغ بگوید. بدین سبب سقراط به نزد کسانی میرود که به دانایی معروف بودهاند. نخست به نزد سیاستمداری میرود که «برخی او را دانا میشمردند، و خود او باز خود را داناتر میدانست.» امّا به زودی در مییابد که او دانا نیست. سپس به سراغ شاعران میرود و از آنها میخواهد قطعاتی از آثار خودشان را برای او توضیح دهند؛ ولی شاعران از عهدهٔ اینکار برنمیآیند. «آنگاه دانستم که شعر سرودن شاعران از فرط دانایی نیست، بلکه بر اثر نوعی نبوغ و الهام است.» سپس به نزد صنعتگران میرود، ولی اینان را نیز به همان اندازه مأیوسکننده مییابد.[۲] سقراط میگوید که در این جریان دشمنان فراوانی برای خود تراشیدهاست. سرانجام به این نتیجه میرسد که «فقط خدا داناست.» با این حساب چرا خدا سقراط را داناترین آدمیان دانسته است؟ سقراط اینگونه پاسخ میدهد که منظور خدا شخص سقراط نیست، بلکه خدا نام سقراط را از باب مثال به کار برده است؛ مانند اینکه بگوید «کسی داناست که مانند سقراط بداند که داناییاش هیچ ارزشی ندارد.» کار رسوا کردن کسانی که وانمود میکنند دانایند و بدین وسیله مردم را فریب میدهند، تمام وقت سقراط را گرفته است؛ و او را فقیر و بیچیز ساخته است؛ امّا سقراط وظیفهٔ خود میداند که درستی گفتهٔ خدا را به مردم اثبات کند. جوانان خوش دارند به سخنان او که حقیقت را آشکار میکند، گوش فرادهند؛ و آنگاه خود این جوانان به این کار میپردازند؛ و بدین ترتیب بر شمارهٔ دشمنان او میافزایند «زیرا که مردم خوش ندارند قبول کنند که ادعای داناییشان مورد تفتیش قرار بگیرد.»[۲] سقراط سپس به مدعی خود ملتوس میپردازد، و از او میپرسد آنها که جوانان را اصلاح میکنند چه کسانی هستند. ملتوس نخست قضّات را نام میبرد، سپس قدم به قدم ناچار میشود که بگوید همهٔ مردم آتن، جوانان را اصلاح میکنند به جز سقراط! در اینجا سقراط به مناسبت چنین بخت نیکویی که نصیب شهر آتن شده، به آتنیان تبریک میگوید. آنگاه میگوید که زیستن در میان مردم صالح، بهتر است از زیستن در میان مردم فاسد، بنابراین نمیتوان گفت که سقراط چنان سفیهاست که به علم و عمد به فاسد کردن همشهریان خود بکوشد؛ و اگر سهوآ چنین میکند در آن صورت ملتوس باید او را هدایت کند، نه محاکمه.[۲] بخش دوم مابقی دفاع شالودهای کاملا دینی دارد. سقراط تعلیم فلسفه را وظیفهای دینی میداند که خدا به او محوّل کرده، چنانچه ترک این وظیفه همچون ترک وظیفهٔ سربازی، ننگین خواهد بود. اگر سقراط را بدین شرط حیات بخشند که دیگر به اندیشه نپردازد، در پاسخ خواهد گفت:«ای مردم آتن، من شما را حرمت میگذارم و دوست میدارم؛ ولی اطاعت خدا را بر اطاعت شما ترجیح میدهم؛ و تا هنگامی که جان و توان دارم از فلسفه و تعلیم آن دست نخواهم کشید... زیرا بدانید که این امر خداست و به عقیدهٔ من تاکنون هیچ امری که از خدمت من به خدا بزرگتر باشد؛ در شهر روی ندادهاست.»[۲] سقراط انکار نمیکند که قضّات میتوانند او را بکشند، یا تبعید کنند، یا از حقوق اجتماعی محروم سازند. امّا وقتی آنها چنین میپندارند و دیگرانی نیز چنین میپندارند که آسیب بزرگی به سقراط رسیده است؛ او با آنها موافق نیست زیرا زیانی که اینکار در روح و جان آنها میگذارد، از بدی آسیب آنها به سقراط بزرگتر است.[۲] سقراط سپس میگوید که در عالم سیاست هیچ مرد درستکاری نمیتواند مدّت مدیدی پایدار بماند. وی دو مورد را ذکر میکند که در آنها چارهای جز دخالت در سیاست نداشتهاست: مسئلهٔ دموکراسی در آتن و مخالفت با سیتن جبّار.[۲] در آخر سقراط خاطرنشان میکند که در میان حاضران، بسیاری از شاگردان سابق او و پدران و برادران آنها وجود دارند؛ امّا در ادعانامه حتّی یکی از اینان به عنوان شاهد معرّفی نشدهاست.[۲] سقراط از پیروی از رسم متداول حاضر کردن کودکان گریان خود در دادگاه، برای رقّت آوردن قلوب قضّات خودداری میکند؛ و میگوید که چنین صحنههایی متّهم و دادگاه را به یک اندازه مضحک میکند. او وظیفهٔ خود میداند که قضّات را مجاب کند، نه اینکه آنها را بر سر رحم آورد.[۲] پس از صدور حکم مرگ با نوشیدن شوکران و ردشدن پیشنهاد سیمینه جریمه، سقراط خطابهٔ نهاییاش را ایراد میکند.[۲] خطابهٔ دوّم پس از قطعی شدن حکم، سقراط برای قضّات پیشگویی میکند که به زودی به مجازاتی بسیار سختتر از آنچه بر او روا داشتهاند، گرفتار خواهند شد.[۲] به نظر سقراط «اگر میاندیشید که با کشتن من میتوانید کسی را از نکوهش زندگی زیانآورتان بازدارید، سخت در اشتباهید. این راه فرار، راهی نیست که ممکن یا آبرومندانه باشد. آسانترین و شریفترین راه، از پای درآوردن دیگران نیست؛ بلکه بهتر ساختن خویشتن است.»[۲] در ادامه او میگوید:«از میان ما آنان که مرگ را بد میپندارند، دراشتباهند؛ زیرا که مرگ یا خوابی است بیرویا، یا رفتن روح است به دنیای دیگر. و آیا انسان در ازای همصحبتی اورفئوس و موسی و هزیود و هومر، از چه چیزی حاضر نیست دست بشوید؟ نه، اگر این راست باشد، پس بگذارید من بمیرم و باز هم بمیرم.» سقراط میگوید که در دنیای دیگر با کسانی همنشین خواهد شد که شربت شهادت نوشیدهاند؛ و بالاتر از همه اینکه جستجوی خود را در طلب دانش در آن دنیا ادامه خواهد داد. و در انتها سقراط میگوید:«زمان رحلت فرارسیدهاست و ما هر یک به راه خود میرویم؛ من به راه مرگ و شما به راه زندگی. کدامیک بهتر است، فقط خدا میداند.»[۲] ردّ پیشنهاد فرار طبق آنچه در رسالهٔ کریتو آمدهاست، پس از پایان دادگاه و صدور حکم، سقراط به زندان برده میشود. گروهی از شاگردان وی راه فرار از طریق رشوهدادن به نگهبانان را به او پیشنهاد کردند.[۱] سقراط در پاسخ میگوید که به موجب قانون محکوم گشتهاست، و خطاست که برای گریز از مجازات دست به کاری خلاف قانون بزند. سپس او چنین میانگارد که با قوانین آتن مشغول مکالمه است؛ و در این مکالمه قوانین میگویند که سقراط نسبت به قوانین همان حقی را دارد که پسر به پدر و برده به صاحب خود مدیون است. این گفتگو چنین پایان مییابد:«پس ای سقراط، از ما که تو را پروراندهایم بشنو زندگی و فرزندانت را بر عدالت مقدّم مدان، بلکه نخست عدالت را در نظر داشته باش، تا کردارت در برابر بزرگان جهان پایین صواب باشد. زیرا اگر چنان کنی که کریتو میگوید، نه خود را قرین سعادت یا قدس یا عدالت جهانی یا سعادت ابدی ساختهای و نه کسانت را. تو اکنون بیگناه میروی، در حالی میروی که بد نکردهای بلکه با تو بد کردهاند... تو قربانی قوانین نیستی، بلکه قربانی مردمی؛ امّا اگر پاسخ بدی را با بدی بدهی، و در ازای آسیب، آسیب برسانی، و بدین طریق عهد و پیمانی را که با ما بستهای بشکنی، و بر کسانی که کمتر از همه سزاوار ستم هستند، یعنی خودت و دوستانت و کشورت و ما، ستم رواداری، آنگاه تا زندهای ما بر تو خشم خواهیم گرفت، و برادران ما، یعنی قوانین عالم دیگر، نیز تو را دشمن خواهند داشت؛ زیرا خواهند دانست که تو در راه از میان بردن ما از هیچ کاری فروگذار نکردهای.»[۳] اجرای حکم سقراط پس از توضیح راجع به علّت رد کردن پیشنهاد فرار، به شاگردان میگوید«دغدغه به خود راه ندهید و به خود بگویید که فقط جسم مرا به خاک خواهید گذاشت.»[۱] افلاطون در مکالمهٔ فیدون مینویسد که پس از گفتن این جملات، سقراط برای استحمام به اتاق دیگری میرود. پس از استحمام نیز مدتی در همان اتاق میماند تا اینکه نزدیک غروب آفتاب به نزد شاگردانش بازمیگردد. همین هنگام زندانبان میرسد و به سقراط میگوید که او را نجیبترین و شریفترین و بهترین کسانی میداند که به این زندان آمدهاند. «من میدانم که حتی در این وضع تو به من خشم نخواهی گرفت و خشم تو متوجه جنایتکاران حقیقی خواهد بود که آنها را میشناسی.» زندانبان سپس با اندوه خارج میشود.[۱] سقراط از زندانبان در نزد شاگردانش تمجید میکند و او را جوانمرد میخواند. سپس از کریتو میخواهد که جام زهر را برایش بیاورد. کریتو به سقراط میگوید که عجله نکند زیرا هنوز شعاع خورشید روی تپّهّاست و سقراط همچنان مجال حیات دارد؛ افراد در موقعیت او، نخست خوب میخورند و میاشامند و حتّی بعضی به عشقبازی میپردازند. سقراط پاسخ میدهد که:«آنها که چنین میکنند بیدلیل نیست؛ زیرا آنها خیال میکنند که از این کار نفعی میبرند... من در اینکه جام زهر را دیرتر بخورم نفعی نمیبینم. اگر اندکی دیرتر بخورم خودم را مسخره خواهد کرد؛ زیرا خود را به زندگی علاقهمند نشان خواهم داد و از آنچه در نظر من هیچ است، برای خود ذخیره خواهم ساخت.»[۱] سقراط از خادمی در زندان میپرسد که چه باید بکند و او پاسخ میدهد که کاری ندارد جز اینکه زهر را سر بکشد و مدتی راه برود تا در پای خود احساس سنگینی کند، پس از آن هم باید دراز بکشد تا زهر کار خود را بکند.[۱] سقراط در میان هیاهوی فریاد و گریهٔ شاگردان چنین میکند، به تدریج بدنش رو به سرد و بیحس شدن پیش میرود. آخرین سخن او این بود که«ای کریتو ما باید خروسی به آسکلپیوس بدهیم؛ ادای دِین را فراموش نکنید.»[۱] توضیح آنکه مردم یونان قدیم چون از بیماری شفا مییافتند، خروسی نذر آسکلپیوس میکردند؛ و او از تب زندگی شفا یافته بود.[۳] لحظهای بعد سقراط تکانی میخورد و چشمهایش بیحرکت میماند.[۱] مراجع : ↑ ۱٫۰ ۱٫۱ ۱٫۲ ۱٫۳ ۱٫۴ ۱٫۵ ۱٫۶ ۱٫۷ ۱٫۸ ۱٫۹ ویل دورانت. «فصل اوّل:افلاطون». تاریخ فلسفه. ترجمهٔ عباس زریاب. چاپ بیست و یکم. تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۷. صفحه ۸ تا ۱۵. ↑ ۲٫۰۰ ۲٫۰۱ ۲٫۰۲ ۲٫۰۳ ۲٫۰۴ ۲٫۰۵ ۲٫۰۶ ۲٫۰۷ ۲٫۰۸ ۲٫۰۹ ۲٫۱۰ ۲٫۱۱ ۲٫۱۲ ۲٫۱۳ ۲٫۱۴ ۲٫۱۵ برتراند راسل. «فصل یازدهم:سقراط». تاریخ فلسفه غرب، جلد اول:فلسفه قدیم. ترجمهٔ نجف دریابندری. چاپ اول. تهران: شرکت سهامی کتابهای جیبی، ۱۳۴۰. صفحه ۷۸ تا ۸۶. ↑ ۳٫۰ ۳٫۱ برتراند راسل. «فصل شانزدهم:نظریه افلاطون درباره بقای روح». تاریخ فلسفه غرب، جلد اول:فلسفه قدیم. ترجمهٔ نجف دریابندری. چاپ اول. تهران: شرکت سهامی کتابهای جیبی، ۱۳۴۰. صفحه ۱۱۵ تا ۱۲۲.
- 2 پاسخ
-
- 5
-
-
سقراط فيلسوف يوناني (470 – 392 ق.م ) 470 سال قبل از ميلاد مسيح، سقراط در «آلوپكاي» آتن چشم به جهان گشود. والدينش از افراد برجسته و متشخص جامعه يونان بودند. پدرش» سوفرونيسك» حجار، پيكرتراش و اهل علم و مطالعه بود. مادرش فنارت نام داشت كه قابله بود و با «زانتیپ» که بسیار جوانتر از خودش بود، ازدواج کرد. حاصل این ازدواج 3 پسر با نامهای «لا مپروسل»، «سوفرونیسوس» و «منگزتوس» بود. هنگامی که او اعدام شد، آنها بسیار کوچک بودند. آغاز زندگي سقراط مصادف با دوران شكوفايي، عظمت و افتخار آتن بود. وي از همان دوران كودكي تحت سرپرستي و نظارت پدرش با كتاب و مطالعه آشنا شد. هنگامي كه پا به سن بيست و يك سالگي گذاشت، افكارش متوجه مفهوم انسانيت شد. در آن زمان، بيشتر تلاش فلاسفه و متفكران درباره جهان و چيستي آن بود؛ اما سقراط پا را فراتر از آن گذاشت و بر اين اعتقاد بود كه براي فهم جهان، بايد ابتدا انسان را بشناسيم... سيسرون فيلسوف رومى سالها پس از مرگ سقراط در اين باره مي گويد : «سقراط فلسفه را از آسمان به زمين آورد، فلسفه را به خانه ها و شهرها برد و فلسفه را وادار نمود تا به زندگى، اخلاقيات و خير و شر بپردازد». در جامعه آن زمان يونان، سوفسطاييان تاثير اساطير و اديان را در زندگى مردم به شدت كم كرده بودند. از اين رو سقراط سعى داشت تعريف كامل و جهانشمولى از اخلاق ارايه دهد تا جايگزين مناسبي براى اساطير و اديان باشد. او بر خلاف سوفسطاييان معتقد بود كه تشخيص درست و نادرست برعهده عقل آدمى است، نه برعهده جامعه و سير تحولات آن. او براى نيكوكارى و درستكارى مبنايى عقلانى جستجو مي كرد و معتقد بود كه هركس درست و غلط را از لحاظ عقلى تشخيص دهد، به كار نادرست دست نمي زند و تمام شرهايى كه از افراد مختلف مي بينيم، در اثر نادانى آنهاست. سقراط از سيماي جذابي برخوردار نبود، لذا مردم عامي او را از تبار پستترين و فرومايهترين مردمان ميدانستند. در آن روزگار، زشتي در نزد يونانيان مايه نفي بود. روزي بيگانهاي سيماشناس كه از آتن ميگذشت، در حضور سقراط گفت : او ديوي است كه همه شهوتها و آزها را در خود دارد و سقراط با خونسردي گفت : چه خوب مرا ميشناسي سرورم. سقراط احساس ميكرد رسالتي بر دوش دارد و بايد حقيقت را بيابد و به همگان نشان دهد كه علم حقيقي يعني (علم به اين كه نميدانم( . سقراط را بيشتر از طريق ارسطو به خصوص شاگردش افلاطون مي شناسيم. زيرا او در طول زندگي خود، چيزى ننوشت و بيشتر اطلاعات ما در مورد وي از طريق شاگردانش بدست آمده است. اين امر به همراه مرگ دلخراشش باعث شده كه وى دركتب زيادى با مسيح مقايسه گردد. در واقع، جزﺌیات زندگی سقراط از 3 منبع هم عصر سر چشمه می گیرد : 1- گفتگوهای افلاطون 2- نمایشنامه های «اریستوفان» (کمدی نویس یونانی ) 3- گفتگو های «زنوفون» . زنوفون و افلاطون مریدان واقعی سقراط بودند . بارزترين موضوعى كه هنگام مطالعه سقراط به آن برمي خوريم، هنر گفت و شنود وي مي باشد. خود او در اين باره مي گويد : من نيز مانند مادرم هنر مامايى دارم. مامايى من، مامايى حقيقت و دانش است. او دايماً تاكيد مي كرد كه خود چيزى نمي داند، بلكه مانند مامايان عمل مي كند؛ يعنى با گفتگويى هدفمند، نقاط ضعف و قوت افكار و عقايد افراد را به آنها نشان مي دهد و از اين طريق به زاده شدن حقيقت و دانش در آنها كمك مي كند. سقراط هنگام بحث با افراد مختلف، به شرايط و موقعيت اجتماعى آنان توجهى نمي كرد. روش سقراط بدين گونه بود كه ابتدا در بحث اظهار ناداني مي كرد، سپس شخص را با پرسيدن برخي سوالات، به نقطه اى خاص هدايت نموده و تناقض در افكار و عقايد شخص مقابل را برايش روشن مي ساخت. در اين روند، تعريف كردن موضوعات براى سقراط از اهميت خاصى برخوردار بود. چون به اعتقاد او، ابتدا بايد دانست كه منظور از مفاهيمى مانند عدالت، فضيلت، شجاعت و پرهيزگارى چيست، سپس مي توان در مورد اين مفاهيم صحبت كرد. او براى رسيدن به تعريف صحيح يك مفهوم، از شيوه اى استقرايى استفاده مي كرد؛ بدين معنا كه ابتدا مثال ها و شواهدى را درباره موضوع مورد نظرش پيدا نموده و سپس، از اين جزييات بدست آمده براى رسيدن به كليات مطلب استفاده مي كرد. وي پس از فهميدن قاعده كلى، آن را براى موارد خاص تطبيق و تعميم مي داد. مثلا هنگام گفتگو، نظر طرف مقابلش را درباره عدالت جويا مي شد، مخاطب هم براى رسيدن به تعريف، مثال هايى رامطرح مي نمود. سپس با نشان دادن روابط و مشتركات اين مثال ها، شخص را به تعريفى از مفهوم مورد نظر( مثلا عدالت) مي رساند. بعد از اين مرحله، سقراط موارد مخالف و متضاد با تعريف را يادآورى مي كرد. بدين ترتيب، فرد مورد نظر دايماً مجبور مي شد كه تعريف خود را تغيير دهد تا به مفهوم صحيحى برسد. در اين ديالوگ ها، شخص به اشتباهات و ناتواني هاي خود پى مي برد. در روزگارى كه سقراط در آن زندگى مي كرد، دموكراسى آتن رو به نابودي نهاده بود و در بسيارى از نهادهاى مهم كشور، اعضا به ترتيب حروف الفبا انتخاب مي شدند؛ به طوري كه گاهى در ميان آنها كشاورز و بازارى ساده نيز ديده مي شد و يا سران لشگر به سرعت عوض مي شدند. به عقيده سقراط ، همانگونه كه كفاش و نجار به مهارت در رشته خود نياز دارند، حاكم نيز بايد تخصص لازم را براى حكومت داشته باشد؛ يعني داراى فضيلت سياسى براى حكومت باشد. سقراط ، دموكراسى يونان را به باد تمسخر گرفته، دم از صلاحيت و شايستگى براى حكومت مي زد؛ كه البته، بزرگترين مدعى اين صلاحيت، اشراف و ثروتمندان بودند كه اعتقاد داشتند اين شايستگى براى حكومت از نژاد و تبارشان حاصل مي شود، ولى سقراط معتقد بود كه اين شايستگى و فضيلت با آموزش و تربيت پديد مي آيد و ناشى از روح انسانى است. البته بايد توجه داشت كه در آن زمان، اين آموزش ها و نوع تربيت بيشتر مخصوص طبقه اشراف و نه همه مردم، بوده است. در شرايطى كه جنگ و خطر توطئه و قيام اقليت ثروتمند، جامعه دموكرات يونان را تهديد مي كرد، سقراط جوانان متمايل به آريستوكراسى را به دور خود جمع نموده و درباره فضيلت سياسى با آنها صحبت مي كرد. همين امر باعث شد كه حكومت تصميم به اعدام سقراط بگيرد. در دادگاهى كه براى محاكمه سقراط تشكيل شد، وي به دفاع از خود برخاست كه متن دفاعيه او در Apology افلاطون موجود است. سقراط اين امكان را داشت كه با طلب عفو از دادگاه، خود را از مرگ نجات دهد، ولى نپذيرفت كه از عوامى كه مدام مورد تمسخر او بودند، طلب بخشش كند. دوستان سقراط نيز امكان فرار وى از زندان را فراهم ساخته بودند، ولى او اين كار را انجام نداد. بر اساس منابع « افلاطون » و« زنون » ، سقراط در آن زمان به چند دلیل فرار نکرد : 1- او معتقد بود که چنین فراری ترس از مرگ تلقی می شود که هیچ فیلسوفی این را نمی پسندد. 2 - حتی اگر فرار کند، او و تعلیماتش گسترش نمی یابند. 3- به پیروی از قوانین اجتماعی معتقد بود. افلاطون در نوشته هاي خود، سقراط را چنین توصیف كرده که ساعتها در حیاط مدرسه وقت می گذراند تا با بچه ها ارتباط دوستی برقرار کند. در « زنوفون » و «سمپوزیوم» آمده است که سقراط خود را تنها وقف آنچه که بالاترین هنر یا شغل می پنداشت، می کرد. در نهايت نيز به دليل افکاری که برای مردم آتن قابل درک نبود، گناهکار شناخته شده، محکوم به مرگ شد و این اعدام با مخلوطی از زهر شوکران انجام گرفت. سقراط حتي هنگامي که جام شوکران را مي نوشيد ، آرامش خود را از دست نداد. وي ياران خود را به آرامش دعوت نموده و بحث را به ويژگي هاي آن جهان کشانيد و گفت : « من عقيده دارم که مردگان آينده اي دارند و اين آينده براي خوبان نيکوتر است تا براي بدان». در سده هاي اخير، هيچ متفکري وجود ندارد که مستقيم يا غيرمستقيم از سقراط و افلاطون تاثير نپذيرفته باشد. در همه اعصار، انسان هاي بزرگي بوده اند که انديشه هاي ژرف و عميق داشته اند، اما کمتر انساني مانند سقراط ، هم از عقل و خرد و هم از عشق و عاطفه بهره کامل داشته است. سقراط مردي ساده بود و زندگي به دور ازتجمل داشت. او ميگفت :« بالش من سنگ ، لحافم آسمان و زيرانداز من زمين است». وي عقيده داشت كه زندگي به هيچ نميارزد، همه چيزفناپذير است، جز خود انسان و كردارش كه براي نسلهاي آينده باقي ميماند. در تاريخ انديشه غرب، سقراط يك مرجع است، چرا كه از « قبل از سقراط » و « بعد از سقراط» سخن میرانند. «آپولون» (Apollon) سقراط را «داناترين انسانها» مي داند و بر اين باور است كه يگانه دانايی او، آگاهی از نادانی اش است. سقراط انديشمندی است كه سعي در بيدار نگهداشتن جامعه زمان خود را دارد؛ مردی كه حقيقت و نيكی را تعقيب مي كند؛ تا آنجا كه به جای آسوده خفتن، به مرگ آرام تن مي دهد... و اين، روش سقراط برای جاودانه زيستن است.
-
- 1
-
