-
تعداد ارسال ها
9 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط LAND LESS
-
روز ی که خیال دلستان رقص کند یک جان چه کند که صد جهان رقص کند هر پرده که میزند در خانه ی دل مسکین تن بینوا همان رقص کند ص...
-
یاری که به نزد او گل و خار یکیست در مذهب او مصحف و زنار یکیست ما را غم آن یار چرا باید خورد کورا خر لنگ و اسب رهوار یکیست ف...
-
به من بگو تو اگر نباشی شانه های کدامین غزل مرا از این همه تنهایی بگیرد و من ابر هزار دلتنگی را بر دامن کدامین آبی تا بی نهایت گریه کنم؟ به من بگو تو اگر نباشی لذت کدامین شعر مرا به نهایت یک عشق رساند؟ به من بگو تو اگر نباشی کدامین دست مهربان ساحل امن عاشقا نه ای برای زورق شکسته ی قلبم باشد؟ به من بگو تو اگر نباشی کدامین شوق پریدن فرصت دوباره برای پرستوی نا شکیب دلم باشد؟ به من بگو اگر تو نباشی کدامین افسون جادو شده ی سر غزل مرا به این همه خوب به این همه زیبا به این همه سرشار پیوند زند؟ به من بگو اگر تو نباشی کدامین بهانه برای دلم باقی می ماند تا بهانه گیریهای این دل سودایی تمامی داشته باشد؟ به من بگو تو اگر نباشی کدا مین ستاره مرا راهنمای تیره روزیهای بی شمارم باشد و ماه کدامین یلدایی ترین شب مرا به سمت صبح براند؟ به من بگو تو اگر نباشی کدامین آبی عشق را به تفسیر دوباره نشینم ؟کدامین بهار را بفهمم ؟کدامین ترانه را بنوشم ؟کدامین غزل را بدانم ؟ به من بگو تو اگر نباشی نصیب من از این زندگی چه خواهد بود؟ سهم من از عشق؟ قسمت من از آسمان؟ فرصت من از ابتدای زمین؟ به من بگو تو اگر نباشی نسیم دوستت دارم از سمت کدامین شرقی ترین آرزوی من خواهد وزید؟کدامین خاطره ی سبز مرا از این همه خزان خواهد گرفت؟ کدامین ظهر مردادی مرا از این همه سرمای خمار خواهد ربود؟ به من بگو تو اگر نباشی به کدامین امید سر از بالین شبانه ها برگیرم و به شوق کدامین روز هستیم را رنگی دوباره از آغاز زنم؟ به من بگو تو اگر نباشی چه کسی مرا به سوی عاطفه خواهد برد و مرا مهمان دقایق مهربانی خویش خواهد کرد؟
-
تا در دل من عشق تو اندوخته شد جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد شعر و غزل و دوبیتی آموخته شد ر...
-
من آن توام کام منت باید جست زیرا که در این شهر حدیث من و تست گر سخت کنی دل خود ار نرم کنی من از دل سخت تو نمیگردم سست ب...
-
مجنون و پریشان توام دستم گیر سرگشته و حیران توام دستم گیر هر بی سر و پای دستگیری دارد من بی سر و بی پای توام دستم گیر ن...
-
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی شاگرد که بودی که چنین استادی خوبی و کرم را چه نکو بنیادی ای دنیا را ز تو هزار آزادی ظ...
-
پاییز در کوچه ها می وزد و برگها از شاخه ها برای همیشه وداع میکنند اما در اتاق آبی ما از مسیحای نفسهای تو بانو بهارانی بر پاست از عشق از نور از طراوت حضور . پاییز در کوچه های جاری عریانی را فریاد می زند اما در خلوت عاشقا نه ی ما روح عریانمان به میهمانی دلهای مشتاق می رود . پاییز همین نزدیکی است پشت همین دریچه های تا هیچ پشت همین ابهام زرد گونه ی تقویم پشت همین لحظه های تا ابد دچار مرور. اما در اتاق آبی ما از فراخوان چشم تو اتفاق سبز غزل بر پاست و من و تو در تفاهمی این چنین ناب شاعرا نه تداوم خوبیم و عاشقا نه ادامه ی زلال و دستهای تو آغاز سبزی است برای جوا نه زدن و لبهای من شروع خوبی برای تکرار دوستت دارم و اگر پاییز فروردین نگاه تو را به اردیبهشتی ترین سمت چشمانت پیوند میزد و در خردادی ترین حضور دستانت عشق را به باور می رسید هرگز به مهر اجازه ی آغاز و به آبان اذن شروع و به آذر فرصت اعجاز ی چنین زرد را نمی داد . درکوچه هایی چنین نزدیک معجزه ای زرد گونه بر پاست اما در اتاق آبی ما دستهای توبهار را جاری است و روح بزرگ تو اردیبهشت را صدا می زند و هرم نفسهای تو ظهر نشاط خرداد را یاد آور می شود . ای بها نه ی بهار! ای بهار را بها نه ! با تو هرگز پاییز برگی ماندگار در تقویم نیست که تو ماندگار ترین بهار دفتر شعر منی . پاییز همین نزدیک دور است وقتی تو این هم دور نزدیکی با دلم. خاتون غزلهای ناب فروردینی من! بانوی تکامل اردیبهشتی عشق! یاسمن پوش ترین لحظه ی خردادی صبح! با تو اما پاییز عین یک واژه ی زرد در ته دفتر من می ماند . چون تو آغاز بهاری و سر آغاز غزل . چون تو سرشار ترین حادثه ی سبزی و من شاعر لحظه ی روحانی چشمان توام...
-
چشم تو ز روزگار خونریز تر است تیر مژه ی تو از سنان تیز تر است رازی که بگفته ای بگوشم وا گوی زانروی که گوش من گرانخیز تر است د...
-
حتــی غریبــهها میدانند کــه شانــههای غـرورت تــشنه هـــق هـــق اســت... حتــی میدانند که بــاید پلکهــایت را دوســت داشــت... دستانم هنوز بوی آخرین غزل عاشقانه ات را میدهد و چشمانم در کورسوی جاده های قلبت به دنبال لحظه آغازین دیدار میگردد نگاه کن لبانم شکل اسم تو را از لابلای برگهای زرد و نارنجی میدزدد و سالهای کودکی از دست رفته ام برای پیدا کردن عروسک دست و پا شکسته هورا می کشند من اما ....بی آنکه بدانم کیستم ثانیه های با تو بودن را شماره می کنم و به سالهای بی تو بودن پوزخند می زنم... راستش دردودل با تو چقدر زیباست رفیق رویاهای من...
