یادش بخیر.....دانشگاه قبلیم که بودم.....
امتحان ریاضی 2 داشتیم....شب امتحان هیچی نخونده بودم.....گرفته بودم تخت خوابیدم.....
فردا صبح رفتم دانشگاه دیدم بچه ها ( دخترا و پسرا) چه درسی خوندند.....دیدم دارن جزوه رو می جوند....
بگذریم کلی خندیدم بهشون....
رفتیم سر جلسه....وای وای وای....ریاضی 1 من خیلی قوی بودم.....استاده مسئله میداد به من می گفت حل میکردم....
یکی از دخترا که ریاضی 1 باهاش همکلاس بودم کنار من بود.....بنده خدا فکر میکرد من همون خرخون قبلم....نمی دونست هیچی بلد نیستم...چند تا سوال از من پرسید....در کمال تعجب جواب دادم :jawdrop:
امید وار شدم.....گفتم قبول میشم......سوالا رو که دیدم.....از این که نمی تونستم حل کنم خندم گرفته بود....کلی فحش دادم به خودم...گفتم مثه آدم درس نمی خونم...از ترم بعد بکوب میخونم.....می دونستم که نمیشه.....همین طوری گفتم وجدانم راحت باشه....
سر جلسه :
من الکی ورقم رو پر میکردم.....این دختره فکر می کرد من چه قدر فولمممم.....
هی می گفت سوال 2.....سوال 4........منم میگفتم.....بذار کامل کنم میگم.....
همه رو چرت و پرت گفتم بهش.....بیچاره افتاد ریاضی 2 رو ......منم افتادم......من شدم 3 ......
شانس آوردم که دیگه ندیدمش....وگرنه خدا میدونست چی میشه.....