از خواب بیدار شدم رفتم تو آشپزخونه ، مامانم داشت بالای قابلمه ی نذر دعا می کرد یهو من که اومدم گفت : خدایا اینو می گما.........
(نمی دونم چی داشت پشت سرم می گفت به خدا)
به سلامتیه آقای همساده
که میگفت : ما رفتیم محضر ماشینو به نام خودمون بزنیم
یهو نفیمیدیم چی شد اون وسط از یکی طلاق گرفتیم
ما که اصلا زن نداشتیم
الان پنج ساله دارم مهریه میدم نمیدونم به کی؟ :))