Hanaaneh 28168 ارسال شده در 27 بهمن، 2014 چند سالی می شود من خاطرم آزرده است یک نفر قلب مرا دزدید و با خود برده است خانه غمگین، قاب خالی، ساعتی درگیر خواب روی قالی تک تکِ گل هایمان پژمرده است غصه خوردن را رها کردم ولی این روزها ذره ذره گم شدم، چون غصه من را خورده است بی خیالم، بی خیالِ بی خیال از رفتنت ظاهرا شادم ولیکن باطنم افسرده است "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟" دیر کردی، شهریارِ قصه هایت مرده است احسان نصری 4
ارسالهای توصیه شده