hamid_hisystem 6612 ارسال شده در 26 مرداد، 2014 دوستت دارم پریشان ، شانه می خواهی چه کار ؟ دام بگذاری اسیرم ، دانه می خواهی چه کار ؟ تا ابد دور تو می گردم ، بسوزان ! عشق کن ! ای که شاعر سوختی ، پروانه می خواهی چه کار ؟ مـُردم از بس شهر را گشتم ، یکی عاقل نبود راستی تو این همه دیوانه می خواهی چه کار ؟ مثل من آواره شو از چار دیواری درآ ! در دل من قصر داری ، خانه می خواهی چه کار ؟ خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین شرح این زیبایی از بیگانه می خواهی چه کار ؟ شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن گریه کن ! پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار ؟ 1
hamid_hisystem 6612 مالک ارسال شده در 26 مرداد، 2014 سرت که درد نمی آید از سوالاتم ؟ مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم چطور این همه جریان گرفته ای در من و مو به موی تو جاریست در خیالاتم ؟ بگو به من که همان آدم همیشگی ام ؟ نه ... مدتی است که تغییر کرده حالاتم چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم درست از آب درآیند احتمالاتم تو محشری به خدا ، من بهشت گم شده ام تو اتفاق می افتی ، من از محالاتم چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم دوباره گیج شدی حتما از سوالاتم دلم گرفته اگر زنگ می زنم گاهی مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم 1
hamid_hisystem 6612 مالک ارسال شده در 26 مرداد، 2014 همیشه در دل همدیگریم و دور از هم چقدر خاطره داریم با مرور از هم دو ریل در دو مسیر مخالفیم و بهم نمی رسیم بجز لحظه ی عبور از هم تو من، تو من، تو منی، من تو، من تو، من تو شدم اگر چه مرگ جدامان کند به زور از هم نه ، تن نده پری من ! تو ورد ها بلدی بخوان که پاره شود بند های تور از هم نه ، مثل ریل نه ... فکر دوباره آمدنیم شبیه عقربه ها لحظه ی عبور از هم 1
hamid_hisystem 6612 مالک ارسال شده در 26 مرداد، 2014 حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم آخ ... تا میبینمت یک جور دیگر میشوم با تو حس شعر در من بیشتر گل میکند یاسم و باران که میبارد معطر میشوم در لباس آبی از من بیشتر دل میبری آسمان وقتی که میپوشی کبوتر میشوم آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو میتوانم مایهی ـ گهگاه ـ دلگرمی شوم میل ، میل توست ، امّا بی تو باور کن که من در هجوم بادهای سخت ، پرپر میشوم 1
hamid_hisystem 6612 مالک ارسال شده در 26 مرداد، 2014 این مــاه ، عادتم شده در وا نمی کنم از پشت شیشه ، برف تماشا نمی کنم از تــرس زرد بودنشان پشت پنجره یک لحظه هم نگاه به گل ها نمی کنم این روز ها از آینه ها طفره می روم با حرف های راست مدارا نمی کنم بیرون از این اتـــاق مکرر نرفته ام پرواز از این قفس به تماشا نمی کنم درکفشهایم شوق خطر،خاک می خورد پای سفر ندارم اگر پا نمی کنم چندی ست نامه هام بدون نشـــانی اند حتی خودم خودم را پیدا نمی کنم این ماه ، باورم شده در خانه نیستم گیرم که زنگ هم بزنی وا نمی کنم 1
Hanaaneh 28168 ارسال شده در 9 دی، 2014 روزی آخر تو مرا شیخِ اجل میخوانی روز میلاد مرا روز غزل میخوانی شب به شب، بیت به بیتِ غزلیّاتم را درِ گوشِ پسرت جای مَثَل میخوانی اگر اخبار نخواندی خبرِ مرگم را شبی از پچ پچه ی اهل محل میخوانی باد، آموخته هر روز نوازش بکند شاعری را که تو هر شب به جدَل میخوانی جادویی هست در این شعر که لذت نبری بعد از این غیرِ من از هرکه غزل میخوانی 1
Hanaaneh 28168 ارسال شده در 17 دی، 2014 چقدر حرف برای تو دارم و هر بار در آب و تاب تماشا توان گفتن نیست .. 1
Hanaaneh 28168 ارسال شده در 27 بهمن، 2014 بنشین برایت حرف دارم در دلم غوغاست وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنیاست شاعر بدون شعر یعنى لال! یعنى گنگ در چشم هاى گنگ اما حرف دل پیداست با شعر حق انتخاب کمترى دارى آدم که شاعر مى شود تنهاست یا تنهاست هرکس که شعرى گفت بى تردید مجنون است هر دخترى را دوست مى دارد بدان لیلاست هر شاعرى مهدى ست یا مهدى ست یا مهدى ست هر دخترى تیناست یا ساراست یا رى راست پروانه ها دور سرش یکریز مى چرخند از چشم آدم ها خل است از دید من شیداست در وسعتش هر سینه داغ کوچکى دارد دریا بدون ماهى قرمز چه بى معناست دنیا بدون شاعر دیوانه دنیا نیست بى شعر، دنیا آرمانشهر فلاطون هاست من بى تو چون دنیاى بى شاعر خطرناکم من بى تو واویلاست دنیا بى تو واویلاست تو نیستى وآه پس این پیشگویى ها بیخود نمیگفتند فردا آخر دنیاست تو نیستى و پیش من فرقى نخواهد کرد که آخر پاییز امروز است یا فرداست یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست هرکس شبى بى یار بنشیند شبش یلداست 2
ارسال های توصیه شده