مجید بهره مند 43111 ارسال شده در 10 اسفند، 2013 بابی پسر بسیار شری بود. روز تولدش پیش مامانش رفت و گفت : مامان برا تولدم یه دوچرخه بخر. مامانش گفت : به کارات فکر کن ببین لیاقت اینو داری که برات چرخ بخرم؟ بابی با نهایت پررویی گفت آره.... مامانش گفت : حالا که اینطوریه برو تو اتاقت یه نامه واسه خدا بنویس و ازش بخواه برات یک دوچرخه بفرسته. بابی رفت تو اتاقش ...... نامه شماره یک : سلام خدا جون . اسم من بابیه من همیشه پسر خوبی بودم پس برام یه دوچرخه بخر. یه کم با خودش فکر کرد و گفت نه این که دروغه به نتیجه ای نمیرسم. نامه شماره دو : سلام خدا من بابی هستم . من همیشه سعی کردم پسر خوبی باشم پس برام یه دوچرخه بفرست. دوباره باخودش گفت : نه اینم به جایی نمیرسه... نامه شماره سه : خدا من بابیم من پسر بدیم ولی اگه چرخ برام بفرستی پسر خوبی میشم. باز فکر کرد و گفت : نه سر خدا که نمیشه کلاه گذاشت . بلند شد از تو اتاق رفت بیرون و به مامانش گفت : مامان اجازه میدی برم کلیسا؟ مامان هم خوشحال از اینکه نقشه اش گرفته گفت : آره عزیزم فقط زود برگرد خونه .... بابی رفت تو کلیسا یکم دورو برش رو نگاه کرد . کسی نبود . سریع پرید و مجسمه مریم مقدس رو بر داشت و رفت به خونه ... نامه شماره چهار : سلام خدا . مامانت پیش من گروگانه اگه میخوایش یه دوچرخ برام بخر ....... امضا بابی . 6
ستاره193 4133 ارسال شده در 10 اسفند، 2013 خيلي باحال بود. فكر ميكردم آخرش بابي به همه كاراي بدش اعتراف ميكنه اما بدترش كرد 3
خانوم اسفندیاری 465 ارسال شده در 10 اسفند، 2013 وقتی آدم چیزی رو بخواد تمام سعیشو میکنه تا اونو بدست بیاره اما گاهی راههای دست پیدا کردن به هدفش رو اشتباه انتخاب میکنه:icon_pf (34): 1
ارسال های توصیه شده