پاییزان 3604 ارسال شده در 10 اسفند، 2012 من سرم تو کار خودم بود و داشتم خوندن نوشتن یاد می گرفتم که یه روزی یه دختری رو دیدم اون این شکلی بود ما با هم دوست شدیم و اوقات خیلی خوبی رو با هم داشتیم من اون قدر دوستش داشتم که بهش هر چند وقت یه کادو می دادم وقتی اون هدیه رو باز می کرد از کادوم خوشش میومد و این جوری ذوق می کرد در کنارش احساس خوشبختی و غرور می کردم ما تقریبا همیشه با هم در حال گفت و گو بودیم همه اطرافیان بهمون حسودیشون میشد و این جوری نگامون می کردن همه چی خوب و عالی بود حتی فکر می کردم حوشبخت ترین آدم روی زمینم اما وقتی روز عشق شد.... یواشکی تعقیبش کردم و دیدم اون گلی رو که بهش دادم به یه پسر دیگه داد نمی خواستم باور کنم من این جوری شدم و همچنان این جوری بودم سعی می کردم خودم و به بی خیالی بزنم و بهش فکر نکنم کم کم داشتم فراموشش می کردم سخت بود ولی تلاشم رو می کردم بله ...من موفق شدم بالاخره تونستم اون دختر رو فراموش کنم 2
ارسال های توصیه شده