Astraea 25354 ارسال شده در 10 آذر، 2012 حکایت تنها نقاش دهکده باز دکان تاریکش را رنگ میزند و به زمزمه آواز میخواند تنها مسافران دهکده، دو زن از ایستگاه برمیگردند تمام این عشقهایی که بهار را پر کردهاند مشابهند آوازهای کشدار و نسیمی که بازمان میگرداند. نمیتوانم دنیا را بی این نقاش و بی این زنان تصویر کنم. 2
Astraea 25354 مالک ارسال شده در 10 آذر، 2012 از پنجرهی کلاس نقشهی آسیا پیدا بود سیبری به قدر هند گرم بود کارتونکها میرفتند و میآمدند از سند تا آمو دریا؛ پای دیوار مردی سوپش را میخورد رنگ حبوباتش برگشته بود گرفته بود و تنهای عالم. 2
Astraea 25354 مالک ارسال شده در 10 آذر، 2012 [h=1][/h] جانوران شانسشان را برای پیدا کردن غذا امتحان میکنند بچهها با اسباببازیهای چوبی سرگرماند باکرهی مرده با آوازهای مذهبی تشییع میشود همهی اینها مطلقن زمینیاند دشنهها لابلای درختان فرود میآیند قمارها بر سر زنان است خون در رگهای بدنهای دلفریبشان میدود مرد ولگرد در لباسهای مندرسش تنها در کوچهباغها نرم نرم شراب سرخش را مینوشد تا شب از راه برسد. آه زمین خاک و خاکستر آهک و رس نفس تازه کن که همه عالم دوستت دارند بخاطر درختان و گلهای سرخت. 2
Astraea 25354 مالک ارسال شده در 10 آذر، 2012 پاک نشده روی تخته سیاه در کلاس دهکدهای رد دایرهای و صندلی خالی مانده و دانشآموزان رفته بودند یکی پارو میزد بر آب دیگری شخم میزد تنهایی و بر جادهی پر خم میریخت پرندهای چکههای تیرهی خونش را. 1
Astraea 25354 مالک ارسال شده در 10 آذر، 2012 [h=1]بر آبگیر قصر جزیرهایست که قوهای پیر آنجا جمع میشوند جز به کار آرمیدنشان نمیآید هیچ زنی دیگر آنجا مخفی نمیشود نه از عشق، نه به چیدن توطئه آفتابگردان از زمینش میروید و رخوت آنجا دست میدهد. [/h] 2
Astraea 25354 مالک ارسال شده در 10 آذر، 2012 نانوا را قلبم میشناسد تنش مثل یک مرمر عتیقه تنها در نهانخانه کار میکند تا برای من نانی سحرانگیز بپزد من فقط برای او زندهام و فقط اوست که میداند چطور چشمان طلاییام را تماشا کند. راز زیبای گل گندم؛ راز تو را خواب میکند فقط بر او اثر نمیکند 2
Astraea 25354 مالک ارسال شده در 10 آذر، 2012 خورشید سفید باغها خلاءها را گرم میکند بلند و پر، پرچینی جای جوانهها را مخفی میکند روبروی نردهها، ما از قیمت گندم حرف میزنیم خورشید از بالاسر حمالها میگذرد مرغهای پر کنده خاک میخورند خون دلمه شده بر زخمهای عمیق کودکان نشسته که چشمهایشان را بر همه چیزی بگشاید زیر این لاجوردی سوزان. 2
ارسال های توصیه شده