spow 44198 ارسال شده در 31 آبان، 2012 1 چقدر خوب است که صبح بیدار شوی به تنهایی و مجبور نباشی به کسی بگویی دوست اش داری وقتی دوست اش نداری 2 نمی دانم چیست اما به خودم بدگمانم وقتی شروع میکنم دوست داشته باشم دختری را زیاد 7
spow 44198 مالک ارسال شده در 31 آبان، 2012 3 آب شیرین دهانت انگار قلعهها درعسل آبتنی می کنند هیچ وقت این قدر نجیب نبود برایم قبلن دور ... را قلعههایت دور میزنند مثل نور آفتاب بر بال پرنده ها 4 فقط چون مردم ذهنت را عشق دارند یعنی نه این که تنت را هم باید دارند باشند 5
spow 44198 مالک ارسال شده در 31 آبان، 2012 5 درهایی هست که می خواهند از لولاهایشان فرار کنند و با بهترین ابرها بپرند. پنجره هایی هست که می خواهند از قاب هایشان رها شوند و در علفزارهای بک کانتری با آهوان بدوند. دیوارهایی هست که می خواهند در گرگ و میش با کوه ها بگردند. خانه هایی هست که می خواهند اثاثیه شان را در گل ها و درخت ها خلاصه کنند. سقف هایی هست که می خواهند دلخوش با ستاره ها در دایره های تاریکی سفر کنند. 6 به نظر سالها به طول انجامید پیش از آنکه گلبوسهای بچینم و آن را در گلدان سحری رنگ قلبم بگذارم. اما انتظار را شایسته بود. چراکه من، عاشق بودم 6
spow 44198 مالک ارسال شده در 31 آبان، 2012 7 به آرامی دوستت خواهم داشت، انگار که در رویاهات به یک پیک نیک رفته باشی درحالیکه مورچه ای در کار نخواهد بود و بارانی نخواهد بارید. 8 مردی را می شناختم که داشت می مرد از سرطان او صبری داشت اندازه ی مگسی اسیر در تار عنکبوت وقتی مرد پرسید "ساعت چند است؟" 5
spow 44198 مالک ارسال شده در 31 آبان، 2012 9 وانمود کردن شهری است بزرگتر از نیویورک بزرگتر از همه ی شهرها یکجا. 10 جهنم بی ارزش تر است از یادآوری مدام بوسه ای که اتفاق نیفتاده است. ریچارد براتیگان 6
spow 44198 مالک ارسال شده در 1 آذر، 2012 یک بازی به نام ابدیت سادگی زندگی و پیچیدگی مرگ یک بازی می کنند به نام ابدیت در برابر پیچیدگی زندگی و سادگی مرگ 5
spow 44198 مالک ارسال شده در 1 آذر، 2012 اوی ابدی به دختری روحم را دادم نگاهی به آن کرد لبخندی محو زد و انداختش توی ناودان بی اعتنا خدایا! چقدر کلاس داشت. 5
spow 44198 مالک ارسال شده در 1 آذر، 2012 کرم ها مغزم را می خورند کرم ها می خورند مغزی را که حس کرده است و نگران شده است و نوشته است این شعرها را بگذار کرم ها حالشان را ببرند آنها فقط یک بار زندگی می کنند 6
spow 44198 مالک ارسال شده در 1 آذر، 2012 سرودهاي از براتیگان : "چشمداشت" گويي سالها به درازا انجاميد پیش از آنکه دسته ای بوسه از لبانش بچینم و آن را در گلدان سپیده دم رنگ قلبم بگذارم ولي به چشمداشت آن میارزید چرا كه من عاشق بودم. 5
Astraea 25351 ارسال شده در 10 آذر، 2012 ۳۰ سنت، دو کرایه، عشق وقت سوار شدن به اتوبوس شدیدن به تو فکر می کردم ۳۰ سنت کرایه را دادم گفتم: دو نفر! یادم نبود تنها هستم! 4
Astraea 25351 ارسال شده در 10 آذر، 2012 در کافه در کافه مردی را دیدم که با حسرت، تکه ای نان را مثل شناسنامه یا عکس عاشقی مرده تا می زد. 4
Astraea 25351 ارسال شده در 10 آذر، 2012 خانه ای جدید در آمریکا درهایی هست که می خواهند از لولاهایشان فرار کنند و با بهترین ابرها بپرند. پنجره هایی هست که می خواهند از قاب هایشان رها شوند و در علفزارهای بک کانتری با آهوان بدوند. دیوارهایی هست که می خواهند در گرگ و میش با کوه ها بگردند. خانه هایی هست که می خواهند اثاثیه شان را در گل ها و درخت ها خلاصه کنند. سقف هایی هست که می خواهند دلخوش با ستاره ها در دایره های تاریکی سفر کنند. 4
Astraea 25351 ارسال شده در 10 آذر، 2012 ۷ آوریل ۱۹۶۹ امروز این قدر حالم بد است که می خواهم شعری بنویسم مهم نیست این یا یکی دیگر. 4
Astraea 25351 ارسال شده در 10 آذر، 2012 چوب مثل درخت در تاریکی پیر می شویم و ارواح مان را می بینیم که لباس های چوبی شان را عوض می کنند. فقط چوب حرف آخر را می زند. 3
spow 44198 مالک ارسال شده در 30 اسفند، 2012 نمیتوانم به کسی که دوستش دارم بگویم: "با اینکه بزرگترین نویسندهی گمنام جهانم، حریفم تو زندگی، یه قوطی خالیه که با نوک پام هی بهش ضربه میزنم و نگاهش میکنم" کتاب: نامه ای عاشقانه از تیمارستان ایالتی(مجموعه داستان) نویسنده: ریچارد براتیگان مترجم: مهدی نوید نشرچشمه 3
spow 44198 مالک ارسال شده در 30 اسفند، 2012 عنکبوتی گرفتم . دور دستم وول می خورد. . گفتم : " کاریت ندارم." . اما عنکبوت همین طور وول می خورد. . عنکبوت بزرگ و سیاهی بود. . مامان آمد توی اتاق و داد زد: " اون عنکبوت رو بنداز اون ور!" . گفتم : "من که کاریش ندارم." کتاب: نامه ای عاشقانه از تیمارستان ایالتی(مجموعه داستان) نویسنده: ریچارد براتیگان مترجم: مهدی نوید نشرچشمه 4
spow 44198 مالک ارسال شده در 30 اسفند، 2012 "آنقدر پول ندارم که زندگی عاطفی ام پیچیده باشد.زندگی عاطفی ساده ای داشتم و در اغلب موارد ، وقتی زندگی عاطفی ام ساده است یک معنی اش این است که اصلن زندگی عاطفی ندارم . سعی می کنم به مشکلات عاطفی بی اعتنا باشم ، اما مشکلات سر وقتم می آیند و من در شب های درازی که بی خوابی به سرم میزند از خودم می پرسم چه اتفاقی افتاد که تسلطم را بر چیزهای بنیادینی که به کار دل ربط دارد از دست داده ام؟" "بعد از صد روز سکوت ، وقتی در دفترچه ی یادداشت هایم که حالا ، در این لحظه این جملات را در آن می نویسم تامل کردم ، فقط چند ساعت طول کشید تا احساس کنم هیچ وقت از خانه ام به جایی سفر نکرده م . احتمالا در این مدت ،همیشه همینجا بودم . آدم وقتی به خانه اش بر می گردد مثل این است که هرگز آنجا را ترک نکرده است . چون وقتی آدم به مقصد بازگشت به خانه سفر میکند ، بخشی از خودش را در خانه اش جا می گذارد . مگر آنکه به جایی کاملا تازه نقل مکان کند . جایی که هرگز ندیده ،نمی شناسد و هیچ خاطره ای ازش ندارد ." "احساس می کنم این کتاب هزارتوی ناتمامی از پرسش های ناتمام است که به آنها پاسخ هایی ناتمام ضمیمه شده است . کار زن بدبختی که خود را حلق آویز کرد به کجا کشید ؟کجای این داستان زن را فراموش کردم ؟آیا این زن اکنون در حد یادمانی فروکاسته و داستان او به ابدیت موکول می شود ؟ کودکی او چگونه گذشت ؟آیا گفتم که به چه دلیل خودش را حلق آویز کرد ؟ آیا اصلن دلیل این کارش را می دانم ؟ آغاز این داستان اکنون به یادم می آید و به یاد می آورم که این داستان را با یک لنگه کفش زنانه شروع کردم که در چهارراهی در هنولولو افتاده بود .خب که چی؟ آیا من و دختر هرگز با هم آشتی خواهیم کرد ؟ گمانم چیزی هم دربارهی شیرینی جات نوشته باشم . آیا می خواستم با این کار به داستان حال و هوایی طنز آمیز بدهم؟ عشاقی که در این کتاب از آنها سخن به میان آمد چه می کنند؟ آنها الان کجا هستند ؟ چرا من در این جای دور افتاده تنها هستم...؟" کتاب: یک زن بدبخت نویسنده: ریچارد براتیگان 3
ارسال های توصیه شده