Mr.101 27036 اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد، ۱۳۹۱ این مناظره شعری با شعر ” آزار ” سیمین بهبهانی شروع می شود : و با جوابیه رند تبریزی پایان می گیرد . يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني : يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا : گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟ گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني: ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا : صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟ دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست 6 لینک به دیدگاه
ارسال های توصیه شده