Astraea 25351 مالک ارسال شده در 9 مرداد، 2012 دل زود باورم رابه کرشمه ای ربودی چو نیاز ما فزون شد،تو به ناز خود فزودی به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما من و دل همان که بودیم و تو آن نئی که بودی من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم تو چرا زمن گریزی؟که وفایم آزمودی 4
sam arch 55879 ارسال شده در 10 مهر، 2013 جانا به نگاهی ز جهان بی خبرم کن دیوانه ترم کن سرگشته و شیدا چو نسیم سحرم کن دیوانه ترم کن وای ز جلوه دیدارت آه، ز آتشین رخسارت وای، ز چشم افسون کارت کزو، جانم سوزد غیر از دل غم دیده چه خواهی دگر از من که بپوشی، نظر از من ترسم، که زمانی تو شوی با خبر از من که نیابی، اثر از من در آتشم از سوز دل و داغ جدایی، به کجایی شمعی لرزانم من نومید از جانم من آهی سوزانم من چه دیدی ، که از من، رمیدی سویم نظری کن سویم نظری کن چون خاک تو گشتم بر من گذری کن 2
sam arch 55879 ارسال شده در 10 مهر، 2013 در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت با حریفان قهر بی جای تو ام آمد به یاد پای سروی جویباری زاری از حد برده بود های های گریه در پای توام آمد به یاد 2
spow 44198 ارسال شده در 26 تیر، 2014 [h=1]ساز محجوبی [/h] آنکه جانم شد نوا پرداز او می سرایم قصه ای از ساز او ساز او در پرده گوید رازها سر کند در گوش جان آوازها بانگی از آوای بلبل گرم تر وز نوای مرغ چمن جان پرور است لیک دراین ساز سوزی دیگر است آنچه آتش با نیستان می کند ناله او با دلم آن می کند خسته دل داند بهای ناله را شمع داند قدر داغ لاله را هر دلی از سوز ما آگاه نیست غیر را در خلوت ما راه نیست دیگران دل بسته جان و سرند مردم عاشق گروهی دیگرند شرح این معنی ز من باید شنید رز عشق از کوهکن باید شنید حال بلبل از دل پروانه پرس قصه دیوانه از دیوانه پرس من شناسم آه آتشنک را بانگ مستان گریبان چک را چیستم من ؟ آتشی افروخته لاله ای داغ از حسرت سوخته شمع را در سینه سوز من مباد در محبت کس به روز منمباد سودم از سودای دل جز درد نیست غیر اشک گرم و آه سرد نیست خسته از پیکان محرومی پرم مانده بر زانوی خاموشی سرم عمر کوتاهم چو گل بر باد رفت نغمه شادی مرا از یاد رفت گر چه غم درسینه حکم برد ساز محجوبی بر افلکم برد شعله ای چون وی جهان افروز نیست مرتضی از مردم امروز نیست جان من با جان او پیوسته است زانکه چون من از دو عالم رسته است ما دوتن در عاشقی پاینده ایم تا محبت زنده باشد زنده ایم 1
Hanaaneh 28168 ارسال شده در 9 دی، 2014 چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی در سینه سوزانم مستوری و مهجوری در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی من سلسله موجم تو سلسله جنبانی از آتش سودایت دارم من و دارد دل داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟ روی از من سر گردان شاید که نگردانی
ارسال های توصیه شده