رفتن به مطلب

حاكم و شاكي!


ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

حاکمی از برخي شهرها بازديد می كرد و هنگام ديدار از محله ما فرمود: شكايت‌هاتان را صادقانه و آشكارا بازگوييد و از هيچ كس نترسيد، كه زمانه هراس گذشته است!

دوست من ـ حسن ـ گفت:
عالي جناب! گندم و شير چه شد؟ تامين مسكن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ و چه شد آن كه داروي بينوايان را به رايگان مي بخشد؟ عالي جناب! از اين همه هرگز، هيچ نديدم!

حاکم اندوهگنانه گفت: خدا مرا بسوزاند؟ آيا همه اينها در سرزمين من بوده است؟ فرزندم! سپاسگزارم كه مرا صادقانه آگاه كردي، به زودي نتيجه نيكو خواهي ديد.

سالي گذشت، دوباره حاکم را ديديم، فرمود: شكايت‌هاتان را صادقانه و آشكارا بازگویيد و از هيچ كس نترسيد، كه زمانه ديگري است!

هيچ كس شكايتي نكرد، من برخاستم و فرياد زدم:
شير و گندم چه شد؟ تامين مسكن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ چه شد آن كه داروي بينوايان را به رايگان مي‌بخشد؟ با عرض پوزش، عالي جناب!
دوستِ من ـ حسن ـ
چه شد؟
  • Like 6
ارسال شده در

حاکمی از برخي شهرها بازديد می كرد و هنگام ديدار از محله ما فرمود: شكايت‌هاتان را صادقانه و آشكارا بازگوييد و از هيچ كس نترسيد، كه زمانه هراس گذشته است!

دوست من ـ حسن ـ گفت:
عالي جناب! گندم و شير چه شد؟ تامين مسكن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ و چه شد آن كه داروي بينوايان را به رايگان مي بخشد؟ عالي جناب! از اين همه هرگز، هيچ نديدم!

حاکم اندوهگنانه گفت: خدا مرا بسوزاند؟ آيا همه اينها در سرزمين من بوده است؟ فرزندم! سپاسگزارم كه مرا صادقانه آگاه كردي، به زودي نتيجه نيكو خواهي ديد.

سالي گذشت، دوباره حاکم را ديديم، فرمود: شكايت‌هاتان را صادقانه و آشكارا بازگویيد و از هيچ كس نترسيد، كه زمانه ديگري است!

هيچ كس شكايتي نكرد، من برخاستم و فرياد زدم:
شير و گندم چه شد؟ تامين مسكن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ چه شد آن كه داروي بينوايان را به رايگان مي‌بخشد؟ با عرض پوزش، عالي جناب!
دوستِ من ـ حسن ـ
چه شد؟

 

مرسی محسن جان

مطلب جالبی بود

:icon_gol

  • Like 2
ارسال شده در

و اما آخر داستان پس از سی سال..........

 

حاکم میاد تو شهر از بدو ورودش به دروازه،یک عده شیرجه میزنند زیر اسبش و پارچه میمالند به سُم اسب حاکم.

 

تو شهر میاد میگه کسی شکایتی داره؟

 

میبنی چندتا سرباز و بچه مدرسه ای و علاف،در حالیکه در یک دستشان ساندیـــس انگور دارند و در دست دیگر کیــک نادی میگن :

 

 

نه نه ما مشکلی نداریم قربونت بریم حاکــم جون،کی خسته است؟ دشـــمن !!!!!!

  • Like 5
ارسال شده در
و اما آخر داستان پس از سی سال..........

 

حاکم میاد تو شهر از بدو ورودش به دروازه،یک عده شیرجه میزنند زیر اسبش و پارچه میمالند به سُم اسب حاکم.

 

تو شهر میاد میگه کسی شکایتی داره؟

 

میبنی چندتا سرباز و بچه مدرسه ای و علاف،در حالیکه در یک دستشان ساندیـــس انگور دارند و در دست دیگر کیــک نادی میگن :

 

 

نه نه ما مشکلی نداریم قربونت بریم حاکــم جون،کی خسته است؟ دشـــمن !!!!!!

دوستي داشتم تو دوره دانشجويي كه ميگفت براي خوندن يه كتاب لزومي نداره همشو بخوني...اول و آخرشو بخوني كفايت ميكنه:ws52:

 

شده داستان تو اسي...يه دفعه رفتي به سي سال بعد...تو اين سي سال اتفاقات جالب ديگه اي هم داشتيم.....

  • Like 1
ارسال شده در
و اما آخر داستان پس از سی سال..........

 

حاکم میاد تو شهر از بدو ورودش به دروازه،یک عده شیرجه میزنند زیر اسبش و پارچه میمالند به سُم اسب حاکم.

 

تو شهر میاد میگه کسی شکایتی داره؟

 

میبنی چندتا سرباز و بچه مدرسه ای و علاف،در حالیکه در یک دستشان ساندیـــس انگور دارند و در دست دیگر کیــک نادی میگن :

 

 

نه نه ما مشکلی نداریم قربونت بریم حاکــم جون،کی خسته است؟ دشـــمن !!!!!!

اولش باید حاکم بگه :

از کی منتظر منین؟ 11؟ 10؟ 9؟ 8؟ 7؟ 6؟ 5؟ 4؟

:banel_smiley_4:

  • Like 2

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...