Fo.Roo.GH 24356 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 روزي روزگاري حاكمي بر سرزميني حكمراني مي كرد كه بيشتر اهالي سرزمين او غلامان بودند.كشاورزي و دامداري وتوليد، كار غلامان بود و چند تايي از زيبا ترين و قوي ترين هايشان در قصر مجلل حاكم به او خدمت مي كردند.يكي از كارهاي مورد علاقه حاكم نوشيدن شراب در كاسه هاي چيني اي بود كه از چين برايش پيشكش آورده بودند.او بيست كاسه و بيست غلام داشت كه پارچ و كاسه به دست در هر گوشه اي از قصر پراكنده بودند كه به محض اراده حاكم، شراب را در آن كاسه ها تقديم كنند. روزي يكي از اين غلامان از ترس خشم حاكم ازتاخیرش ، عجله كرد و سكندري خورد و كاسه چيني عزيز حاكم را شكست.حاكم بر او خشم گرفت و از جلاد خواست تا سزاي او را با گردن زدنش بدهد.غلام تا دم مرگ رفت و وقت رسيدن شمشير به گردنش فكري كرد.به حاكم گفت:« اگر قول بدهم كاسه شما را درست كنم امانم مي دهيد؟» حاكم كه جانش به كاسه هايش بسته بود گفت :«هر كاسه براي من به قدر سه غلام مي ارزد. اگر درستش كني از خون تو مي گذرم!» غلام خواست نوزده كاسه ديگر را بياورند تا او از شباهت بين كاسه ها ، كاسه شكسته را به هم بچسباند.تا كاسه ها را براي غلام رديف كردند، تمام كاسه ها را يكجا شكست.خردشان كرد، طوري كه قابل درست كردن نباشند.حاكم كه به مرز جنون رسيده بود ديوانه وار فرياد مي كرد وبه خود مي پيچيد.«قبل از اينكه تو را بكشم بگو چرا دست به اين كار جنون آميززدي؟» حاكم به غلام گفت.غلام آزاده گفت:« نوزده غلام ديگر را نجات دادم، چون كاسه شكستني است!» ... از داستانهای عامیانه قدیمی پ.ن دلم می خواست کاسه های زمانه را می شناختم، شایدآنوقت، غلامی کردن اینقدرها برایم راحت نبود. برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام 9
سارا-افشار 36440 ارسال شده در 14 اسفند، 2010 واااااااااااااااای خیلی عالی بود فروغی :shad: مرسی:wubpink: 1
Fo.Roo.GH 24356 سازنده ارسال شده در 14 اسفند، 2010 کاسه ای به وسعت زمان با شراب جانسلام برسون به امیر سلامت باشی:icon_pf (44): واااااااااااااااای خیلی عالی بود فروغی :shad:مرسی:wubpink: خواهش میکنم عزیزم 2
ENG.SAHAND 31647 ارسال شده در 14 اسفند، 2010 فروغ عزیز تحت تاثیر قرار گرفتم امیدوارم نشکنم عالی بود 2
Fo.Roo.GH 24356 سازنده ارسال شده در 14 اسفند، 2010 فروغ عزیز تحت تاثیر قرار گرفتم امیدوارم نشکنم عالی بود به به مستر عزیز...دلم تنگ شده بود براتون.... خواهش میکنم خوشحالم دوست داشتید...:icon_gol: 1
ENG.SAHAND 31647 ارسال شده در 14 اسفند، 2010 به به مستر عزیز...دلم تنگ شده بود براتون....خواهش میکنم خوشحالم دوست داشتید... منم همینطور 1
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری