spow 44202 ارسال شده در 11 بهمن، 2010 ×خانواده× نزد خانواده اش می رفت، نقابش را برچهره گذاشت. نقاب آن آدم مهربان و متین که خانواده به او افتخار می کردند. نقاب آن عضو بی آزار! کسی که نوای سوت زودپز از صدای سخنان او بلندتر بود..پشت نقاب فحش می داد ولی کلمات محبت آمیزی از دهانش خارج میشدند ، پشت نقاب میخواست کتک بزند ولی دستانش نوازش میکردند، . .بهرحال،او، یک عضو نمونه ی خانواده بود ...! ×دوست× نقابی دیگر به چهره گذاشت...این باربه دیدار دوستانش می رفت. همیشه می شد رویش حساب کرد، به معرفتش قسم میخوردند. هیچ چیز برای هیچ کدامشان کم نمی گذاشت و هیچ کس از رفاقت با او پشیمان نبود. پشت نقابش زمزمه میکرد:اصلا نمیتونم! اما میگفت: «حتما!ارزشت بیشتر از این حرفاست!» پشت نقاب فریاد بود، اما روی لبش لبخند ، پشت نقاب اشک بود، اما قهقهه میزد! پشت نقاب انزجار و نفرت بود اما میگفت: «دلم برات تنگ میشه!»... چه میشه کرد؛ او، یک دوست نمونه بود! ×رئیس× نقاب بدبختی هایش را به چهره زده بود، کنار رئیس نشسته بود و راجع به درخواست اضافه حقوق حرف میزد... پشت نقاب ، بی قید و بند؛ فقط به ریش رئیس میخندید! ریش های خودش بلند بودند و یقه ی پیراهنش بسته بود، بغض گلویش را گرفته بود، با مهره های تسبیح بازی می کرد و شمرده شمرده از مشکلاتش می گفت و از اینکه چقدر بی منت!زحمت می کشد... ناسلامتی، او، کارمند نمونه ی اداره بود . . ! ×یـار!× نقاب عاشقی را زد و دوان دوان به سوی معشوقی رفت که می گفت انتظار دیدنش او را دیوانه کرده! دستانش را گرفت و با او از قلب و احساسش گفت ... پشت نقاب خیانت بود، ولی دم از وفاداری میزد..پشت نقاب دروغ بود اما صداقتش را به رخ می کشید، پشت نقاب شک و تردید بود ، امـّا می گفت که اعتماد دارد ... پشت نقاب یکی بود مثل صدتای دیگر اما حالا، خیلی نمونه بود. .! ×خــود× مقابل آینه ایستاد، نقاب هایش را برداشت ... حالا دیگر خودش بود، نه هرچه تاکنون بود! همیشه می ترسید که خودش باشد .. و حالا ... آهی کشید و باخود گفت: خوب شد نقاب ها را دارم. . . ! به نقل از وبلاگ یک دوست خوب 6
spow 44202 مالک ارسال شده در 11 بهمن، 2010 به زودی در این مکان پست داداه می شود؟ به زودی دراین مکان پست شما خوانده میشود
.MohammadReza. 19850 ارسال شده در 11 بهمن، 2010 اي بازيگر گريه نکن ماهمه مون مثل هميم صبح ها که از خواب پاميشيم نقاب به صورت مي زنيم يکي معلم مي شه و يکي مي شه خونه بدوش يکي ترانه ساز مي شه يکي مي شه غزل فروش کنه نقاب زندگي تا شب رو صورتاي ماست گريه هاي پشت نقاب مثل هميشه بي صداست هر کسي هستي يکدفعه قد بکش از پشت نقاب از رو نوشته حرف نزن رها شو از حيله خواب نقش يک دريچه رو ميله قفس بکش براي يک بار که شده جاي خودت نفس بکش کاش که مي شد تو زندگي ما خودمون باشيم و بس تنها براي يک نقاب حتي براي يک نفس تا کي به جاي خودما نقابمون حرف بزنه تا کي سکوت رو رج زدن نقش همايش غمه هر کسي هستي يکدفعه قد بکش از پشت نقاب از رو نوشته حرف نزن رها شو از حيله خواب نقش يک دريچه رو ميله قفس بکش براي يک بار که شده جاي خودت نفس بکش مي خوام همين ترانه رو تو صحنه فرياد بزنم نقابم و پاره کنم جاي خودم داد بزنم 2
ارسال های توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری