spow 44202 ارسال شده در 28 دی، 2010 آن قدیم ها ، لب که بر می چید ، دل می زد و میان گریه ها ؛ مامان را صدا می زد میان اشک هایش و آرام می شد ؛ بعد تر ها ، زانو هایش را بغل می گرفت و میان هق هق هایش ؛ خدا خدا می کرد ؛ حالا چشم های باز و تصویر سقف ؛ اگر گریه ای هم باشد ؛ بی پناه است و بی صدا ... 6
ارسال های توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری