farzaneh.y 2170 ارسال شده در 29 مهر، 2010 پیش از آنکه انسان پا بر زمین بگذارد، خدا تکیه ای خورشید و پاره ای ابر به او داد و فرمود: آی، ای انسان زندگی کن و بدان که در آزمون زندگی این ابر و این خورشید فراوان به کارت می آید. انسان نفهمید که خدا چه می گوید، پس از خدا خواست تا گره ندانستنش را قدری باز کند. خداوند گفت: این ابر و این خورشید ابزار کفر و ایمان توست. زمین من آکنده از حق و باطل است، اما اگر حق را دیدی، خورشیدت را به در کش، تا آشکارش کنی، آن گاه مومن خواهی بود.اما اگر حق را بپوشانی، نامت در زمره کافران خواهد آمد. انسان گفت: من جز برای روشنگری به زمین نمی روم و می دانم این ابر هیچ گاه به کارم نخواهد آمد. *** انسان به دنیا آمد، اما هرگاه حق را پیشاروی خود دید، چنان هراسید که خورشید از دستش افتاد. حق تلخ بود، حق دشوار بود و ناگوار.حق سخت و سنگین بود.انسان حق را تاب نیاورد. پس هربار که با حقی رویارو شد، آن را پوشاند، تا زیستنش را آسان کند. فرشته ها می گریستند و می گفتند: حق را نپوشان، حق را نپوشان.این کفر است. اما انسان هزاران سال بود که صدای هیچ فرشته ای را نمی شنید.انسان کفران کرد و کفر ورزید و جهان را ابرهای کفر او پوشاند. *** انسان به نزد خدا باز خواهد گشت.اما روز واپسین او ((یوم الحسره)) نام دارد.و خدا خواهد گفت: قسم به زمان که زیان کردی، حق نام دیگر من بود. 3
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری