Tamana73 28832 اشتراک گذاری ارسال شده در 30 شهریور، ۱۳۹۴ خانه دوست کجاست؟در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شب ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا جوجه بر می دارد از لانه نور و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟ "سهراب سپهری" خانه! اولین فضای برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام است که هر انسان از بدو تولد آن را درک می کند. سهراب در این شعر به دنبال آرامش خانه ای می گردد که درون چارچوبش مفهوم دوستی را معنا کرده باشند. رهگذری، راهی را به رویش می گشاید که شاید تصویری است از کمال یک کوچه باغ ایرانی و بستری را توصیف می کند، یادآور باغ ایرانی! در پایان شعر سهراب همچنان در پی خانه دوست می گردد. پس از او فریدون مشیری تلاش کرده است تا توصیفی از چنین خانه ای را در شعرش جای دهد و خانه اش را مهیای پذیرایی از دوست اش سهراب کند: من دلم میخواهد خانهای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد وارد خانه پر عشق و صفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی میکوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانهی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دگر خانه دوست کجاست؟ "فریدون مشیری" مطلب پیشنهادی: برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام فروغ فرخزاد، خانه را در آرامشش می یابد، خانه ای معمولی و ساده با آسودگی های شبانه اش: من به یک خانه میاندیشم با نفسهای پیچکهایش، رخوتناک با چراغانش روشن، همچون نینی چشم با شبانش متفکر، تنبل، بیتشویش "فروغ فرخزاد" و نه آنچنان که از سرسبزی و شور و شادی خانه کودکی اش یاد می کند: آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچک ها به یکدیگر آن بام های بادبادکهای بازیگوش آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها آن روزها رفتند "فروغ فرخزاد" مطلب پیشنهادی: برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام احمد شاملو خانه را مامن آرامش و امنیتش می داند. آن هنگام که دلخسته و دل زده از اطراف به دنبال مکانی می گردد تا آسودگی عشق را در آن احساس کند و از چشمان نامحرمان دورش نگه دارد، می گوید: عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد " احمد شاملو" محمد علی بهمنی اما زیستن و همنشینی با شعرش در خرابه ای را به داشتن خانه و سرپناهی مستحکم و ایستا ترجیح می دهد. همه دنیایش غزل است و حاضر به معاوضه آن با چیز دیگری نیست: من با غزلی قانعم و با غزلی شاد تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد ویرانه نشینم من و بیت غزلم را هرگز نفروشم به دو صد خانه آباد "محمد علی بهمنی " مطلب پیشنهادی: برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام حامد عسکری چنان با میراث به جا مانده از معماری گذشته ایران عجین شده که حال و هوای ارگ بم پس از زلزله را همچون حال عاشق، و زیبایی های نقش جهان را چون معشوقی دلفریب می بیند و تصویری بسیار زیبا را می آفریند: من « ارگ بم » و خشت به خشتم متلاشیتو « نقش جهان »، هر وجبت ترمه و کاشی " حامد عسکری" او در جایی دیگر دوران دوری از معشوقش را شاید آنچنان دراز حس کرده که خود را همچونی بنایی خشتی و آجری ( برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام بومی برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام ) فرسوده می بیند. بنایی که در دوران طولانی هجران رو به خرابی رفته است: شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر ، پیکرم را باد برد "حامد عسکری" مطلب پیشنهادی: برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام رضا نیکوکار نیز با نگاهی هنرمندانه اشاره ای داشته به ویژگی های مادی و معنوی معماری ایرانی! او چنان معشوقش را زیبا می بیند که می اندیشد این زیبایی های منبع الهام بخش هنر برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام بوده است. او زیبایی درون معشوقش را نیز به ایوانی مزین شده با شفافیت آینه کاری ها و طلاکاری ها تشبیه می کند: طرح اندام تو انگیزه ی معماری هاست دلت آیینه ی ایوان طلاکاری هاست "رضا نیکوکار" 1 لینک به دیدگاه
ارسال های توصیه شده