رفتن به مطلب

نظرسنجی مسابقه بهترین شهر ادبی!


بهترین شهر ادبی..؟  

161 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. بهترین شهر ادبی..؟

    • 17
    • 23
    • 17
    • 22
    • 18
    • 14
    • 27
    • 23


ارسال های توصیه شده

سلام خدمت دوستان عزیزم :icon_gol:

رسیدیم به نظرسنجی مسابقه بهترین شهر ادبی :w02:

تو این مسابقه از شما خواسته شده بود تا جمله، نوشته، تعریف، متن، داستان،.... در مورد شهر با قلم خودتون بنویسید :w16:

 

تاکید می کنم که تبلیغ اکیدا ممنوع :banel_smiley_4: و در صورت مشاهده متن از مسابقه حذف و با فرد مجرم برخورد جدی می شود :ws3:

 

جوایز در آخر نظرسنجی اعلام می شود. :ws37:

نظرسنجی چندگانه ست :w16:

 

از اونجایی که این مسابقه برای همه کاربرای انجمنه، لطفا هرکسی که می تونه از دوستانش دعوت کنه تا در نظرسنجی شرکت کنه.

 

با تشکر، تالار شهرسازی و تالار ادبیات انجمن علمی آموزشی نواندیشان

 

:icon_gol::icon_gol:

 

 

نتیجه نظرسنجی: #28

  • Like 36
لینک به دیدگاه
  • پاسخ 40
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

شهر ادبی شماره 1:

 

دلم يه شهر ميخاد

 

نه شهري پر از رنگ و لعاب با نماهاي عجيب و غريب .

نه شهري كه وقتي ميخاي نگاه به ساختموناش كني گردنت درد بگيره .

نه شهري كه صداي صنعت و ماشيناش گوشم رو كر كنن.

شهري باشه كه هر جاش پا ميزاري بوي لطيف محبت بين مردماش به مشامت برسه .

پر باشه از نسيمي كه به جاي بردن دود از شهر ، نوازش بده گونه ي رهگذراي عاشق صميميت رو.

دوست دارم تو شهري زندگي كنم كه همه ي آدماش حتي اگه شده با يه لبخند از هم پذيرايي كنن.

كاش تو دانشگاهها براي رشته شهر سازي چند تا واحد هم از عشق ، محبت ، صفا و صميميت ميگفتن.

 

بيا خدا دلاي سنگي و سياه رو بسوزون

بيا خدا شهر سياه دودي رو از ما بگير

 

بيا خدا محبت و عشق و وفا رو تو دلا

دوباره از نو بكار و پليدي رو از ما بگير

 

 

شهر ادبی شماره 2:

 

تهران شهر بزرگی است.

آنقدر کافه دارد که بتوانی یک بعد از ظهر خنک پاییزی وارد یکی شوی تا یک فنجان قهوه‌ی تلخ، یک لیوان لیموناد تازه یا یک دمنوش گل گاو زبان بخوری.

 

آنقدر بزرگراه دارد که شب‌های مجردی با دوستانت بریزی داخل یک ماشین و خیابان‌ها را سانت به سانت، متر کنید.

 

اما کوچکتر از آن است که فکرش را بکنی.

 

این را وقتی می‌فهمی که با یک اخم معمول صبحگاهی وسط واگن آخر مترو به میله تکیه داده‌ای و ناگهان چشمت می‌افتد به صمیمی‌ترین دوست دوران دبیرستانت که سالهاست از هم بی‌خبرید. هر دو آنقدر ذوق زده می‌شوید که چند ایستگاه باقی‌مانده تا مقصد به اندازه‌ی یک زنگ تفریح کوتاه می‌گذرد.

 

تهران کوچه پس کوچه‌هایی دارد که می‌توانی با خیال راحت قدم زنان با دوستانت، بستنی قیفی لیس بزنی و نگران نباشی که مبادا با خانم همسایه رو در رو شوی. چون اصولاً همسایه‌ای وجود ندارد فقط تعدادی هم‌جوار بی‌آزار (بخوانید بی‌مصرف) در همسایگی‌ات زندگی می‌کنند.

 

تهران شهر عجیبی است.

سوغاتی ندارد اما فرهنگ دارد.

کمبود جمعیت ندارد اما تا دلت بخواهد تنهایی دارد، غربت دارد، بغض دارد.

عجیب‌تر از همه آنکه پرنده دارد اما آواز ندارد.

 

 

شهر ادبی شماره 3:

 

رنگ و روی شهرم پریده...آیینه ی آدم ها شده...

 

کوچه ها

تنگ شده اند..نه مثه کوچه های یزد و اصفهان و دیار تنگستان برای حرکت نسیم...

 

به بهانه ی دلالیِ تراکم و گرفتنِ حق...

 

گرفتنِ حق به زیر تابلویی که بر رویِ آن نوشته بود:هر شهروند یک حق شهروندی...

 

ولی انگار گم شده این حقِ شهروندی من در میان کسانی که شهروند ترند!

 

توبه نامه نوشته اند پل های عابر پیاده..برای پیر زنانی که نفس بالا رفتن از ان ها را ندارند...پس از زیر فنس ها از وسط بزرگراه ها رد می شوند...

 

چه فخری می فروشد تابلوی پارک ممنوع در شهرم...دست در دست عمود زاده اش به نام تابلو حمل با جرثقیل سلطنت می کنند بر اعصاب تکه پاره ی شهروندان...

 

شهروندانی که حق عوارض شهری شان به اندازه ی حق عوارض تجاری بعضی شهروندتران نیست!پس باید بی پارکی بکشند و دندشان نرم!

 

صدای خنده می آید...سر که بر گردانی..هنوز هم از لابه لای درختان باغ فردوس میان بچه ها می توانی نفس عمیق رو به آسمان بکشی..

 

با اینکه سوغاتی آلودگی شهر نمی گذارد رنگ آبی آن خالص باشد و ناب...گناه از ماشین های تک سرنشین است و دوایش زوج و فرد آنها...

 

خط خطی های شهر...افق آسمان را پریشان کرده...غروب دلگیر تر شده...

 

از خورشید غروب..فقط سرخی آن از پشت برج ها پیداست....

 

قسمت دیدن غروب خورشید هم انگار شهروندی می خواد که در برجی ساکن باشد که حتی سرایدار آن از دیگران شهروندتر است!

 

پایان پیاده روست...خانه از دور پیداست...به نشانه ی کوچه مان رسیدم...

 

تابلویی که بر روی آن نوشته:هر شهروند یک حقِ شهروندی!

 

 

شهر ادبی شماره4:

 

اینجا شهر من است ... مردمانش همه سرگرم و غریب... کوچه هایش همه تاریک و عریض ...

مردم شهر من اینجا نشناسند کسی ...

شهر من، نه هویت دارد... نه کمی حس تعلق که میان مردمانش باشد ...

مردم این خطه ... همه گویی فقط اینجا هستند، تا شب هنگام بخوابند و صبح هنگام به تهران بروند ...

دیگر از شهر چه گویم ... همه مردم خسته ... خسته از نان شب و این همه تبعیض میان مردم ... خسته از این همه جبر ...

شهر من البرز است ... شهر 72 ملت ... شهر خواب ...

 

 

شهر ادبی شماره 5:

 

مجازی بود ..

اما برای خود وسعتی داشت ..

درهیچ کجای نقشه جایی نداشت

اما درهمه جا برای خود خاکی داشت

خاکی از جنس هاستها ..دامینهااا

برای خود شهری شده بود ..

قنات شهرنشینی مجازی راشهرسازها درآن حفرکرده بودند

اما شهردارش از برقی ها بود

کوچه پس کوچهای بسیاری داشت

شادترین کوچه اش خنده بازار بود ودلگیر ترین کوچه اش کاربر همیشه ماندگار

هرروز در هرکوچه ای خانه ای بنا میشد ...فقط کافی بود گود برداری آن با یک استارت اتفاق میافتاد ..

آجرهای افکار بود که برروی هم چیده میشد وگاهی امارت عظیمی در عرض چند روز بنامی گردید وگاهی به آهستگی پیش میرفت وحتی متوقف میشد . وگاهی هم دستور تخریب صادر میگردید ..

هرکسی در این شهر به نحوی نفس میکشید ..من باسیم کارت رایتل ..دیگران را نمیدانم ..وواقعن گاهی اوقات چه قدرسرعت نفس کشیدن نفس گیر میشد

پیک امانتدارش معروف بود .. ..آپلود سنتر

به هرحال شهر زبیایی بود ...

دوستی بود ..محبت بود ..اختلافاتی هم ....به هرحال یک زندگی درآن جریان می داشت ....

شهر خوبی بود ..شهر نواندیشان ...

 

شهر ادبی شماره 6:

 

سیاه کلیسا یا قره کلیسا یا کلیسای تادئوس مقدسیا کلیسای طاطاووس

 

 

دراستان اذربایجان غربی واقع استدر بیست کیلومتری شمال شرقی.. در چالدران واقع است..

این کلیسا در به به جیک شهرستان چالدرانه..فرمان شاه عباس اول صفوی در سر در این کلیسا قابل مشاهده است

قره کلیسا یکی از حواریون عیسی مسیحه براساس یه سری اسناد .. بخشی مال ارمنیا بود بخشی بت پرستان..

 

حالا چرا طاطاووس؟

 

 

طاطاووس و بارتولومئوس از شمال بین النهرین میگذرن برای رساندن پیام مسیح وارد این مناطق میشن..

 

حالا تادئوس یکی از واریون مسیح از بنیان گذاران ارمنی که بخاطر بشارت مسیحیت به قتل میرسه..که مقبرش در همون کلیسا قرار داره..

جالب اینه داخل کلیسا یه سری دالانهایی هست.. که باید هم حتما از نزدیک برید و حس کنید. این دالانها برای آذوقه سربازان و افراد کلیسا است.

درست درمرداد ماه شما سفرکنید به این شهر و کلیسا .. یه دشت خیلی قشنگ و سیزیه که روی بالاترین تپه این کلیسا قرار گرفته.. و هرساله سه مرداد تمام مسیحیان میرن و چادر میزنن.. و به عشق این جشن زودتر هم میرن چادراشونو برپا میکنن تا سه مرداد همه مسیحیان و ارمنی ها درکنار هم جشن بگیرن..و یه مبلغی توسط کشیک این کلیسا امین تبریز جمع اوزری میشه برای مرمت این کلیسا..

 

یه اب و هوای فوقالعاده خنک .. و بی نظیر..بزرگترین کلیسای ایران.. که عظمت رو موقعی حس میکنی که داخل این کلیسا به ایستی...

 

 

این قره کلیسا در چالداران قرارداره.. در کوهای چالداران شما وقتی از دورمیایستید.. خودبه خود به یاد جنگ چالدران میفتید چراکه.. از وسطای کوه.. میتونید تصور سربازانی رو کنید که حمله کردن و جنگیدن و مردن. وهمونجا دفن شدن.. و نماد قبرشون.. سنگهایی که چیده شده است.. یعنی تا اونجا نباشید این حس رو متوجه نمیشید که چقدر سرباز کشته شده با چه نظمی همونجا دفن شدن..

 

800px-%D9%82%D8%B1%D9%87_%D9%83%D9%84%D9%8A%D8%B3%D8%A7-_%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86.jpg

 

 

شهر ادبی شماره 7:

 

دلم ميخاد يه شهر بسازم. . . . شهري كه سر در وروديش نوشته باشه ( شهر اميد). يه شهر كه آسمونش پر از نور اميد باشه. شهري كه نماي ساختموناش جذب كنه نور اميد رو. شهري كه سنگ فرش پياده روهاش اونقدر ساب خورده باشه كه رهگذرا با ديدن تصوير حقيقي ذاتشون جا بخورن و دنبال تغيير باشن. شهري كه روي پشت بوماش باغچه هايي از گلاي مخملي وفا پهن باشه. شهري كه مغازه هاش صفا بفروشن به مشتريا مجاني. شهري كه رقاصه ي زيباي كوچه هاش صميميت باشه . شهري كه كلاغاي قصه هاش به خونه هاشون برسن. شهري كه شعار مردماش آزادي نباشه . شهري كه حصار مردماش آزادي باشه. شهري كه دختراش با موهاي بلند و شلالشون ، با چهره هاي خندون و بلاشون ، دنبال آرزوهاي محالشون تو كوچه پس كوچه هاي عشق به اميدشون تجاوز نشه. شهري كه پسراش از ديواراي بلند غرورشون دم به دم نيوفتن پايين. شهري كه بيمارستاناش پر باشه از مردومي كه خوشي زد زير دلشون و دنبال نمك زندگي ميگردن. شهري كه آسفالت خيابوناش رو ماشينايي لگد كنن كه دارن مسافراي مسير زندگي رو بدون هيچ انحرافي به مقصد سعادت ميرسونن. شهري كه رنگين كمان آرزوهاش انقدر به زمين نزديك باشه كه همه لمسش كنن. شهري كه مي كده هاش پر باشه از مي ناب عرفان . شهري كه ندامت گاهاش خالي باشه از مجرمايي كه مثل من آرزوي ساختن همچين شهري رو دارن.

 

 

شهر ادبی شماره 8:

 

تیغ آفتاب خوابم را می برد!

بر می خیزم تو را می نگرم! می نگرم و بی آنکه هیچ بگویی از نظاره ی تو شیرین می شود حالم!

بیاد می آورم تو را ای آشنای کهن! یاد می آورم آن روز را که مرا به آغوش گرفتی!

بی شک که در کنار تو قد کشیده ام و باید بدانی که دوست دارم در کنار تو پیر شوم!

می گویمت : می خواهم امروز زیباترین لباست را بپوشی! چشم بر می گردانم و مات تماشای تو می شوم!

دامنی از جنس برگ های آتشین بر تن کرده ای ! همیشه می دانی چه باید بپوشی!

اسمت چیست! هرگز ندانستم!

کیستی ؟ چیستی؟ نمی دانم

تنها می دانم که "تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم!"

دوستانم گمان کرده اند دیوانه گشته ام! اما آنها چه می دانند دوست داشتن چیست!

چه بی سلیقه اند! گیسوانت را "خیابان" می نامند! حال آنکه در خرمن موهایت گم گشتن نمیدانند چه کیفی می دهد!

چشم هایت را "فضای سبز" می نامند؛ بی آنکه بدانند تنها با تو می توان قیاس کرد چشمان خدا را!

چه می دانند که "معابر" ردپای جاودانه ی قدم های توست! چه می دانند که "خط آسمان" زیباترین خط دنیاست آنگاه که خورشید در دستان تو پنهان می شود!

آری دوستت دارم ای آشنا ترین من با آنکه هنوز تو را نشناخته ام!

 

 

:icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol:

  • Like 33
لینک به دیدگاه

ممنونم از پری عزیز که انقدر با اراده مسابقه رو ترتیب دادن

و تالار ادبیات فقط اسمش بود بدون هیچ کمکی از من:icon_pf (34):

راستش من همیشه توی رای دادن خیلی سخت میتونم انتخاب کنم

چون همه کسانی که مینویسن،حرفای دلشونه و حرف هر دل هم محترمه

واسه همین من به همه دوستان رای میدم

و ازشون تشکر میکنم که در مسابقه شرکت کردن و براش وقت گذاشتن:icon_gol:

  • Like 17
لینک به دیدگاه
ممنونم از پری عزیز که انقدر با اراده مسابقه رو ترتیب دادن

و تالار ادبیات فقط اسمش بود بدون هیچ کمکی از من:icon_pf (34):

راستش من همیشه توی رای دادن خیلی سخت میتونم انتخاب کنم

چون همه کسانی که مینویسن،حرفای دلشونه و حرف هر دل هم محترمه

واسه همین من به همه دوستان رای میدم

و ازشون تشکر میکنم که در مسابقه شرکت کردن و براش وقت گذاشتن:icon_gol:

نمی خوام اسپم شه.. ولی لطف داری حنایی :icon_redface:

همین که اعلام همکاری کردین واسه بچه های شهرسازی کلی ارزش داره :a030:

منم دوباره از همه بچه هایی که وقت گذاشتن تشکر می کنم :w16::icon_gol:

  • Like 11
لینک به دیدگاه

مسابقه قشنگیه... ممنون :icon_gol:

من ب یکی از گزینه ها رای دادم ولی اصلا حواسم نبود میشه ب چندتا رای داد hanghead.gifمن بعد از انتخاب اولم، شماره یک و هشت رو انتخاب میکنم:girl_yes2:

موفق باشید :a030:

  • Like 11
لینک به دیدگاه

خیلی قشنگ بود. همه کسایی که شرکت کردن حسابی دستشون درد نکنه.

منی که ادبیاتم تعطیله بسی فیض بردم از خوندنشون :ws3:

  • Like 14
لینک به دیدگاه

من به همشون رای دادم چون هرکدوم زیبا بودن و حرف دل هرکدوم از نویسندهاش بود و قشنگ میشد حسش کرد

باید بگم خسته نباشید :icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol:

  • Like 7
لینک به دیدگاه

مرسی از تاپیک قشنگتون .

یکبار خوندم ، چند بار دیگه هم میخونم و نهایتا رای میدم...

نمیدونم چرا همه دوست دارند مغموم و نا امید بنویسند ...

وقتی میبینم دل جوونای ما اینقدر گرفتست، دلم میگیره ...

البته منم میخواستم شرکت کنم اما هرچی فکر میکردم همین نوع حرفای نا امید کننده که توی بعضی نوشته ها دیدم میومد توی ذهنم اما دوست داشتم مثبت بنویسم ... البته ذوق و قریحه ادبی ای هم ندارم و دلیلش این بود راستش ...

 

 

منم هوس کردم چند خطی بنویسم... خواستم یکم مثبت هم فکر کنیم در مورد شهرهای خودمون... شاید خلاف قوانین باشه که الان توی این تاپیک متن قرار داده بشه ... همینجوری برای یادگاری مینویسم باشه اینجا کنار نوشته دوستان...

 

شهرهای ما حکایت عجیبی دارند .

چیزهایی در آنهاست که دل مردمان را رنجانده و روحشان را خسته نموده...

ازدحام ، آلودگی هوا ، کم آبی ، جغد شوم فقر و...

شهرهای ما سکونتگاه مردمی اند که کمترین میزان شادی و آزادی را در بین مردم دنیا دارند...

به اعتقاد اغلب قریب به اتفاق مردم، شهرهای ما جای مناسبی برای زندگی نیستند.. جوانان ما حسرت زندگی در شهرهای پیشرفته و آزاد آن سوی آبها را به دل دارند... البته بنده نیز از این قاعده مستثنا نیستم .

اما با این وجود من عاشق این شهر هستم و اعتراف میکنم هرجای دنیا که باشم دلتنگش میشوم .

جاهایی در شهر وجود دارد که من با رفتن به آنجا آرامش خاصی حس میکنم ...

مگر چطور میشود محله کودکی ات را دوست نداشت ؟!

یا کوچه پس کوچه های پر از خاطرات خوب و زیبای گذشته را ...

برای من همین بس که به هر گوشه اش که نگاه میکنم به یاد خاطرات تلخ و شیرینم میافتم ... خوبیهایش را برای همیشه به یاد نگاه میدارم و زشتی ها را از یاد میبرم ...

در روح من هنوز رگه هایی از امید زنده اند ... من منتظر روزهای خوبی هستم تا دوباره روح و شادی به من و این شهر برگردد ...

  • Like 8
لینک به دیدگاه

تو زندگی اینقد بدبختی زیاده که منی که خودم شعر می گفتم حالا حوصله خوندن یه خط شعرم ندارم. به فکر نان باش خربزه آبه:sigh:

  • Like 5
لینک به دیدگاه
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • اضافه کردن...