رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

خدا لعنت کنه من رو که این قدر بی موقع دهنم باز می شه :4564:

قضیه از این قرار بود که :

امروز مهمون داشتیم

جوونا دور هم نشسته بودیم و گپ می زدیم

یه دفعه یکی از دختر خاله هام به پسر خاله ام گفت : آنوش عطرت چیه ؟ چه بوی خوبی داره

من : این بوی عطرش نیست که بوی شامپوشه

همه این شکلی :w58: : تو از کجا می دونی

من : آخه من هم ازش استفاده کردم

بقیه :w58:

من : منظورم اینه که من هم از این شامپو داشتم بابا :vahidrk:

جمع :banel_smiley_4: : آها

دختر خاله ام : راست می گه من هم داشتم اما انگار یه بوی دیگه ای هم می ده ؟ حالا عطرت چیه آنوش ؟

بازم من (نخود هر آش :4564:) : اصلا امروز عطر نزده .... اون هم بوی افتر شیوشه

بقیه :banel_smiley_4:

دختر داییم : تو چه حس بوییایت قوی شده :icon_razz: علم غیب هم که پیدا کردی؟ :icon_razz:

من : وا دیوونه این !!! چرا این طوری نگاه می کنین ؟! :ws52:

بقیه :whistle: : نه هیچی

(تازه اون جا 2 زاری همیشه کج بنده افتاد که زیادی اظهار نظر کردم اون هم در موردی که اصلا به من ربطی نداشت ) :sad0:

خلاصه که فقط از جمع جدا شدم و بعدشم سر درد رو بهانه کردم و برای خداحافظی نرفتم

 

پ.ن : به این نتیجه رسیدم که همه آدما با این افکار مریض نیاز اورژانسی به تعمیرگاه دارن :whistles:

لینک ارسال
  • پاسخ 2.5k
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

پست های محبوب

امروز اومدم برم تو ی مغازه، نفهمیدم در شیشه ایش بسته است. با کله رفتم تو در :/

چند روز پیش اومدم شرکت قرار داشتم با یه شرکتی زود میخواستم برم ، اومدم وسیله هامو گذاشتم رو میز سریع جمع و جور کردم که برم. همکارمم اومد همون لحظه تو اتاق ، یه سلام و علیکی کردم وسیله هارو جمع کردم رفتم ، بعد دو ساعت همکارم زنگ زد گفت سوییچ منو ندیدی ؟؟ شاکی شدم گفتم از من میپرسی ؟ گفت ببین دست تو نیست ، گفتم نه بابا سوییچ تو پیش من چکار میکنه آخه و کلی خنده تمسخر آمیز زدم و سوژه ش کردم که گم کردیو این حرفا ، یهو دست کردم جیبم دیدم تو جیبمهه :icon_pf (34)::ws28: هیچی دیگه تا برگردم 5 ساعت طول

این اتفاق برای من هم افتاده؛ شیشه که خیلی تمیز باشه، دیده نمی شه.

:ws52: وااااا.........مگه اینا رو هم جز سوتیا محسوب می کنید شما؟؟؟؟

خوب منم انگلیسی پر می کنم!!! کسی هم چیزی نمی گه کارامم انجام میدن....

 

ما از دبیرستان عادت کردیم که انگلیسی بنویسیم الانم اگه بخوام فارسی بنویسم دقیقا نوشتنم مثه کلاس اول ابتداییا میشه ....

 

شمام راحت باشین با خیال راحت کاراتونو انجام بدین:a030:

نه آخه اینجا پایین شهره...:ws3:

لینک ارسال

یه روز که رفته بودم خونه مادر بزرگم تا از در وارد شدم گفتم سلااااااااام ... کسی خونه نیست... دیدم مادر بزرگم داره با یه سطل زباله میاد طرفم ...گفت به به چه عجب از این طرفا... ولی من حواسم به اون نبود که ...حواسم رفته بود پی بویی که میومد ...گفتم مادرجون چند وقته زباله رو نبردین که این بوی بد رو میده ...اوه اوه چه بویی هم میده ...انگار یه تره بار میوه گندیده توش هست... گفت ااااا مادرجون من هر روز میبرم بیرون میذارم این سطل که اصلا بو نمیده ... یه حسی میگفت برو تو آشپزخونه ببین چه خبره :ws38:... رفتم دیدیم بببببببببله....!!! بو از توی آشپزخونه میاد اونم از توی قابلمه ...حالا نگو ناهار واسه خودشون تاس کباب درست کردن منم که بدم میومد... حالا چه سوتی داده بودم :sad0:... همون موقع مادربزرگم گفت دستت درد نکنه حالا غذای ما بوی سطل زباله میده؟؟؟!!! گفتم نه نه این چه حرفیه... دیگه مگه میشد این حرف و پس گرفت:icon_pf (34): ...کلی خندید و تازه ظهر که شد واسه همه سر غذا تعریف کرد :icon_pf (34):و همه با یه نگاه تاسف باری نگام میکردن :5c6ipag2mnshmsf5ju3... خب بگو دختر خوب چرا از چیزی که بدت میاد این جوری میگی شاید یکی خیلی هم خوشش بیاد...:icon_redface:

لینک ارسال

دیشب دوستم زنگیده میگه بیا بریم استخر گفتم باشه.

تازه کلی نمیدونم چرا طول کشید تا خاضر شدم.

اومدم بیرون پیش خودم گفتم خدایا یه چیزی کمِ! نمیدونم چیا ولی یه چیزی جور نیست!

بعد دیدم نه ساکی نه حوله ای نه لباسی هیچی نیاوردم! همینجوری سرو انداختم پایین دارم میرم استخر!:whistle:

خیر سرم برگشتم اینارو جور کردم رفتم استخر و تموم شد و ... اومدم لباس بپوشم دیدم حوله نیاوردم!:icon_redface:

قشنگ یادمه رفتم برداشتم گذاشتم بیرونا ولی یادم نبود بذارم تو کوله!

هیچی دیگه یه بار این مامانِ من خونه نبود موقع از در بیرون رفتن بگه اینو برداشتی اونو برداشتی.

لینک ارسال

این مربوط به من نیست اما قشنگه

 

دو روزه یه سویسی اومده شرکت ما برای یه سری کار ها و کار روی تجهیزات

 

اقا ماشاللله ما خدای زبان انگلیسی

 

شش هفت نفره جمع میشیم م م م دورش با اشاره و خود کشی بهش میفهمونیم چی میخوایم

 

دروز بعد ظهر دیدم یه نفر نشسته داره باهاش ترکی حرف میزنه :w58:

 

همین طور موندم این داره چیکار میکنه

 

گفتم حسن چیه داری ترکی حرف میزنی

 

 

گفت مهندس ببین زبان مادری من ترکی هستش

 

زبان مادری این مستر هم سویسی هستش

 

بالاخره با زبان مادری با هم حرف بزنیم یه چیزایی متوجه میشیم دیگه:w58:

 

اینو گفت من پخش زمین شدم مردم از خنده

 

خلاصه بود بود ماجرای ما و مستر خارجکی مون

 

هنوزم هستش

 

خیلی باحاله این مستر :hanghead:

 

بگو بخندددددددددددددددددددددددد

 

بهش یه بیسکویت تعارف کردیم بخوره ذوق مرگ شده بود بدبخت

 

تو سیستم اونا تعارف وجود نداره که ه :ws3:

لینک ارسال

خیلی وقت بود گزارم به اینجا نیفتاده بود ! یادش بخیر یه زمانی پاتوق بود :ws3:

و اما بشنوید از سوتی یه بشری که مسلما من نبودم ایندفه :w02:

 

با یه موجود معلوم الحالی رفته بودم بازار گردی جاتون خالب حسابی گشتیم و خوش گذشت !

طرفای 11 شب بود که برگشتیم خونه ما . یهویی گفت که : اِ مسعود ماشینتون نیست خونتون خالیه :banel_smiley_4:

گفتم اره 2تا عقب مونده احتمالا باهاش رفتن خرید ! گفت بی شعور با مامان و بابات درست صحبت کن ! w58.gif

اینجا بود که فهمیدم شوخی نمیکنه ! داره جدی میگه ! برگشتم تو چشاش نگاه کردم گفتم اخه بشر 2پا اینی که الان سوارشیم چیه پس ؟ ! sigh.gif

 

...

 

یه شبه سوتی دیگه هم یادم اومد که بازم به نام من ثبت نشده ولی حالا که این همه راه اومدم تا اینجا خالی از لطف نیست گفتنش :ws3:

 

عرضم به حضورتون مبارکتون که ما یه پدر بزرگی داریم که الزایمر داره در حد تیم ملی مالدیو :sad0:

شب موقع خواب شد و همه رفتن که بخوابن ! منم که جلو تلویزیون میخوابم تا 2 قسمت سوپرنچرال نبینم خوابم نمیبره ! icon_pf%20(34).gif

پدر بزرگ عزیز هم با فاصله از تلویزیون بود ولی نور tv تا اتاقش میرسید.

خلاصه که یه دفعه پاشد و گفت که اِ اون اتاق صبح شده ! w58.gif حالا هرچی من میگم بخواب باباجون هنوز شبه ! میگه اِاِاِ منو گول میزنی خودم نور دیدم ! TAEL_SmileyCenter_Misc%20(305).gif

حالا بلند مامان صدا میکنه که پاشو صبحونه بیار دختر صبح شده :ws3:

حالا عمق فاجعه اونجا بود که یهو شروع کرد به خوندن که : مرررررغ صحر ناله سر کننننننننن و ....

خلاصه این شد که من بیخیاله سریال شدم و با خاموش کردن tv شب رو به ارمغان اوردم !

بعد باز همه بگین روز و شب دست خداس ! :whistle:

لینک ارسال

امروز صبح تازه از حمام اومدم .. داشتم ماسك مو به موهام ميزدم ديدم يه جوريه هاااااااا... بازم زدم:ws3:

بعد خواهرم اينجوري نيگام ميكنه ...:w58: ميگه اگه لوسيون بدن جواب نميده روغن نباتي بيارم بزن موهات:banel_smiley_4:

 

تازه فهميدم بجاي ماسك مو ، لوسيون بدن خالي كردم رو سرم:whistle:

 

هيچي ديگه مجبور شدم دوباره برم حمام و بازم دير برسم سركار...

 

حالا هم امشب شب يلدا..همه خونمون... خواهر منم دهن لَغ.. هيچي ديگه ميشم آتو خنده همه:icon_razz:

لینک ارسال

با دوستم رفتیم سینما ایران ..قبلش از طریق اینترنت چک کرده بودم که صندلی خالی هست یا نه...دیدم فقط 6 نفر بلیط رو اینترنتی خریدن...وقتی هم که رسیدیم دیدم روی شیشه فروش بلیط نوشته، بلیط های اینترنتی و..... مابقی جمله رو یادم نیست.فکر کردم کلا سیستم خرید بلیطش اینترنتیه:ws3:..سریع به مسئول فروش گفتم: بلیط حضوری هم میفروشید:hanghead: دوستم::ws28: (فکر کردی اینجا کجاست؟ایرانه ها) مسئول فروش بلیط::w58:

لینک ارسال

آبجیم نشسته بود پیشم تا تو رَم گوشیش آهنگ بریزم

 

هی دستشو میاورد تو صفحه لپ تاپ و میگفت : اینو بریز !!! :4chsmu1:

 

منم شاکی شدم و گفتم: اصلا برووووو ..... کارتو انجام نمیدم:banel_smiley_4:

 

بهش بر خورد و گفت: خوبه کار خاصی نمیکنیااااااا ...... همش باید اون کنتـــرو بگیری !!!:w589:

 

 

من : :wow:

 

لپ تاپم : :w74:

 

 

رم گوشیش : :w821:

 

 

 

دکتــــر خوب سراغ ندارین ؟؟؟ :|

لینک ارسال

اینم یه سوتی امروز ساعت 17:30 دقیقه :hanghead:

 

خسته و کوفته وارد بخشمون شدم

 

یه هو دیدم کارگره میگه مهندس بیا برات چایی بریزم سرده هوا میچسبه

 

منم نیشم تا بیخ گوشم باز شد بدنم هم یخ بسته بود از سرماااااااااااااااااااااا

 

گفتم خدا امواتت رو برات نگه داره :w58:

 

اینو گفتم طرف متوجه نشده دیدم میگه خیلی ممنون مهندس

 

منم برا این که تابلو نشه و حواسش نشه چی گفتم ادامه دادم

 

خدا سایه امواتت رو از سرت کم نکنه:w58:

 

طرفم هی میگفت ممنون مهندس کاری نکردم

 

منم یواشکی چایی رو خوردم و از منطقه دور شدم تا گندش در نیاددددددددددددددددددددددد:hanghead:

لینک ارسال

یه چیز تعریف کنم سوتی نیس اما تو دلم مونده ،گفتم اینجا بگم:ws3:

 

 

امروز داشتم به یه دخملی ریاضی پنجم رو بهش درس میدادم...یه مبحثی بود که اخرش به یه جایی میرسید که 732 رو باید تقسیم به 34 میکرد(مهم راه حل بود، نه جواب)... گفتم حالا خودتو اذیت نکن میزنیم ماشین حساب جوابو به دست میاریم:there:

برگشت فیس تو فیس بهم گفت : شما نگران نباش از پسش برمیام ... :w58::w58:

 

بعد انگار نه انگار من بهش گفتم نمیخواد تقسیم کنی همینجور داشت تقسیم میکرد تا جوابو به دست نیورد نشِست سرجاش

 

من::(2310):

اون::hrqr6zeqheyjho1f9mx

لینک ارسال

یه شب با بچه ها تو جلفای اصفهان دنبال یه پیتزا فروشی می گشتیم که خیلی تعریفش رو شنیده بودم و اسمشم نمیگم که تبلیغ نشه.

 

همینجوری که می رفتیم، من تابلوی مغازه ها و برچسب رو شیشه ها رو بلند میخوندم.

 

رو شیشه یه مغازه یه برگه چسبونده بود که من فقط " پیتزا پیراشکی " رو خوندم. ولی داخلش رو که نیگا کردم دیدم همش کامپیوتره! :w58:

 

دوباره که برگه رو خوندم فهمیدم اونجا کافی نت هستش و نوشتۀ روی برگه راجع به آزمون یا ثبت نام رشته های پیرا پزشکی بود. :whistle:

لینک ارسال

یه مهمون فرانسوی داشتیم من رفتم باش سلام علیک کنم رفتم جلو نیشمو تا کجا باز کردم:ws3:گفتم heloدیدم لبخند زد گفت سلام علیکم:w02:حسابی ضایم کرد

اخه من از کجا میدونستم بلده سلام کنه:hanghead:

لینک ارسال

دیشب زن عموم دختر 3 ساله شو آورده بود خونمون،

این بچه گیر داد میخوام بلم اتاگ آجی لح لات بدنم ( ترجمه:برم اتاق آبجی سحر لاک بزنم(آرایشگاه باز کردیم واسه بچه ها:banel_smiley_4:))...

منم داشتم مکس کار میکردم، لپ تاپم هی هنگ میکرد اعصابم داغون بود:ws25:

این بچه ام هی میومد انگشت میزد به دکمه های کیبرد:w74:

 

همون موقع شاهین زنگ زد، بهش گفتم شاهین 2 دقیقه با ترلان صحبت کن که داره دیوونم میکنه...

ترلان===>> ها همو؟(بله عمو؟):babygirl:

شاهین===>> عمویی؟؟ اگه خاله سحرو اذیت کنی میام آمپولت میزنمااااا...:gnugghender:

ترلان====>>:w821:

من====>>:w58:

 

بعد از 5ثانیه مامانش===>>:wow:چی شده دخترم؟؟؟؟؟:there:

 

اومدم خرابکاری آقا شاهینو جمع کنم که یهو ترلان اشاره کنان به گوشی داد زد:

هموه شاتین تفام کت:w821:

(همون موقع فارسیشم چقد سلیس و روان شده بود آب دزدک:w58:)

 

حالا من===>>:5c6ipag2mnshmsf5ju3:icon_pf (34):

زن عموم====>>:icon_razz:

 

تا هفته ی آینده کل فامیل===>>:icon_razz::6404::179::184::viannen_38:

 

 

 

سوژه که میگن منم:banel_smiley_4:

لینک ارسال

یکی از فامیلا ازدواج کرده ایران نیست ما از طریق دایی فهمیدیم که به من اس ام اس زد و گفت .بعد تو فیس بوک بهشون تبریک گفتیم.

 

مکالمه بین مامان و مامان بزرگم :

 

مامان: دایی به سارا ایمیل زد گفت ازدواج کردن.:hapydancsmil:شما حتما تبریک بگین.

مامان بزرگ :تلفنشون چیه؟ :hapydancsmil:

مامان : ما تو فیس بوک اس ام اس دادیم تبریک گفتیم :ws3:

مامان بزرگ : وا ، ما تو نوت بوک دیدیم :w58:

مامان : خب حالا شما چت بزارین براشون تبریک بگین :w02:

 

کل خانواده : :ws28::ws28::ws28:

لینک ارسال

آخا به همون استادمون که یه بار بهشون گفتیم خدا و 4 بار بهشون گفتیم پدر (در حالیکه مجرده) این سری آخر بهشون گفتیم استاد جوووونم!!! ( با یه لحنه لوس بخونین!:icon_pf (34):):ws3:

 

 

نمیدونم چرا فقط پیشه ایشون و سه تا استاده دیگه همش سوتی میدم!!:hanghead:

لینک ارسال

یه استاد داریم خیلی خوشش میاد جیغ منو دراره یه ساعته اومده سر کلاس میگه تازه ده دقیقس اومدم میگم استاد مثل اینکه خیلی بت خوش گذشته الان یه ساعته که دارین درس میدین نه ده دقیقه یواش گفت با وجود تو بمن خوش نمیگذره :hanghead:منم بلند گفتم استاد دل به دل راه داره:ws3:

من بدبخت که اصلا هم بفکر پایان ترم نیستم با این زبونم:4564:

لینک ارسال

یه بار دوستم واسم یه جمله طنزه تلخی رو تعریفید !!!

این بود: اگه کوروش و داریوش الان بیان تو خیابان ها قدم بزنن، اصلا گم نمیشوند و همه جارو میشناسند!!!

حالا واکنشه من: چرا کوروشُ داریوش؟؟؟ این همه خواننده! چرا سیاوشُ ابی نه؟!!!!

فک کنم با این حرفم تنه اون کوروشُ داریوشِ بنده خدا تو قبر لرزید!!!!:ws28:

لینک ارسال

همین الان داشتم اس ام اس یکی رو جواب می دادم

یه اس با مزه داد من هم در جواب نوشتم "الهی فندق بشی ، سنجاب بشم گازت بگیرم "

اما اشتباه برای استادم که تازه توی لیست تماسای تازه ام بود فرستادم :w58:

اون هم در جواب بهم اس داده از دوشنبه دیگه نیا سر کلاسم نمره ات رو رد کردم

:w768:

 

 

خدایا چه غلطی کنم حالا :cry2:

 

پ.ن : حالا چی کار کنم ؟ یعنی محترمانه خودم نرم سرم کلاس دیگه :sad0: با اون اخلاق گندش بمیرم هم حاضر نیستم عذر خواهی کنم :icon_razz:

لینک ارسال

اینو دامادمون تعریف کرد امشب ... که رفتند بودند چندسال پیش عروسی یکی از اقوامشون وسط بزن و بر قص یهو عروس برمیگرده میگه چه خبر بسه دیگه آهنگ و قطع میکنه و ظاهرا دایی عروس خانم میاد قرآن بخونه و یا نمیدونم تریپ مولودی و از اینجور برنامه ها ...حالا قیافه اقوام داماد دیدنی بوده که چقدر ضدحال خورده بودند(حقم داشتن ) داماد میاد که مثلا درستش کنه و جانب داری از عروس کنه برمیگه با جدیت میگه :خب راست میگه جمعش کنید مگه اومدید مسجد !!! خلاصه جمعیت روهوا بوده از خنده ..بنده خدا حرف دلشو زده بوده.. فعلا که هنوز جزو سوژه های فامیلشون هستند..

لینک ارسال

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...