رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

سر کلاس اخلاق که میرفتیم همیشه جای منو دوستام ته کلاس بود مشغول خوردن.یکی از دوستام هندزفری میذاشت تو گوشش اهنگ گوش میداد اون وسطای اهنگه استوپ میزد ببینه استاد چی میگه استادمون داشت در مورد فرزند صحبت میکرد گفت میوه زندگی چیه ؟این دوستمم همون لحظه استوپزده بودو این سوال استادو شنیده بود فک کرده بود استاد میگه یکی از میوه های بهشت چیه؟این دوستمم با صدای بلند گفت سیب استاد گفت بله؟؟؟دوستم دوباره بلندتر گفت سیب بابا سیببببببببببببب

استادمون که دید این دوستم تو عالم دیگس گفت بلهههههه میوه زندگی فرزنده همه زدیم زیر خنده

شبیه اینه :

یه دوست داشتم دوران دبیرستان خیلی باهوش بود

معلم دینی داشت در مورد یاد خدا و اینکه همیشه باید به فکر خدا باشیم اما نیستیم حرف میزد

از دوستم پرسید اقای ... شما وقتی فوتبال بازی میکنی به چی فکر میکنی ؟

اونم سریع جواب داد به خدا فکر میکنم ! :ws3:

استاد فکش افتاد ! :w58: :banel_smiley_4:

یادش بخیر به دبیرستانمون هتل میگفتیم . زنگهای دینی میرفتیم گیم نت :ws28:

لینک ارسال
  • پاسخ 2.5k
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

پست های محبوب

امروز اومدم برم تو ی مغازه، نفهمیدم در شیشه ایش بسته است. با کله رفتم تو در :/

چند روز پیش اومدم شرکت قرار داشتم با یه شرکتی زود میخواستم برم ، اومدم وسیله هامو گذاشتم رو میز سریع جمع و جور کردم که برم. همکارمم اومد همون لحظه تو اتاق ، یه سلام و علیکی کردم وسیله هارو جمع کردم رفتم ، بعد دو ساعت همکارم زنگ زد گفت سوییچ منو ندیدی ؟؟ شاکی شدم گفتم از من میپرسی ؟ گفت ببین دست تو نیست ، گفتم نه بابا سوییچ تو پیش من چکار میکنه آخه و کلی خنده تمسخر آمیز زدم و سوژه ش کردم که گم کردیو این حرفا ، یهو دست کردم جیبم دیدم تو جیبمهه :icon_pf (34)::ws28: هیچی دیگه تا برگردم 5 ساعت طول

این اتفاق برای من هم افتاده؛ شیشه که خیلی تمیز باشه، دیده نمی شه.

سه تا امتحان پشت سر هم داشتم. رفتم خونه دوستم تنها بود با همدیگه درس بخونیم. هیچی نخوابیدم تو این سه روز. اینم بگم شبهای امتحان بدترین شبهای زندگی من بود. وقتی حساب کردم دیدم نزدیک به 70 ساعت بود که چشم رو هم نذاشته بودم. البته به بی خوابی عادت داشتم ولی نه تا این حد. احساس میکردم دارم به ملکوت میرم. چهرم نورانی شده بود. بگذریم از این حرفها. ساعت 11 بود که از امتحان درومدم. تو تیرماه هم بودیم. سوار شدم بیام قزوین. یک دفه از خواب پریدم دیدم وسط یه میدون زیر درخت روی چمنها خوابیدم. هرچی فکر کردم نمیتونستم تشخیص بدم کجام. نگاه کردم دیدم ساعت 9 شبه. بلند شدم اطراف رو نگاه کردم. آدمها رو میدیدم که با ماشین دور میدون میچرخیدن و داشتم فلسفی میشدم. شاید هم دیوانه. یه دفه یادم اومد امتحان داشتم. یعنی اول فکر کردم امتحان دارم. در واقع استرسش اومد سراغم بعد یادم افتاد که آخرین امتحان رو دادم. زمان رو قاطی کرده بودم. نمیدونستم کی امتحان دادم ولی یادم بود که آخرین امتحانم تموم شده. بعد نشستم زمین و سعی کردم فکرامو جمع و جور کنم تا ببینم چی شده که از اینجا سر درآوردم. نتوستم تمرکز کنم بلند شدم که برم خونه بیشتر دقت کردم دیدم میدان دفاع مقدسم (دوراهی همدان). هنوزم نتونستم بفهمم که چطوری سر از اونجا در آوردم. آخرین چیزی که یادم میاد این بود که سوار ماشین شدم تا بیام قزوین. دیگه هیچی یادم نیست تا زمانی که اونجا از خواب بیدار شدم.:icon_pf (34):

لینک ارسال
چی شد بالاخره....امتحانتو دادی؟:w00:

قبول شدی؟

چن گرفتی؟!:banel_smiley_4:

 

امتحانو که داده بودم. داشتم میرفتم خونه دیگه.

 

راستش یادم نمیاد پاس کردم یا نه. :ws52:

لینک ارسال
بمیری با این درس خوندنو پاس کردنت...:w00:

منم یبار 48ساعت نخوابیدم...ولی دیگه 70 ساعت نوبره....:banel_smiley_4:

آها...آق مدیر گفت اسپم نکنیم....من رفتم...:ws3:

 

آره. بی خوابی خیلی بده. یه سوتی هم در این زمینه بگم که نگن اسپم کرده. یه مدت کارم طوری بود که برنامه ریزی کرده بودم 36 ساعت کار میکردم بعد 12 ساعت میخوابیدم. دو ماه اینطوری سپری کردم. تو این مدت هم سوتی فراوون بود دیگه. میرفتم اون اتاق یه کتاب بردارم خودکارمو اونجا جا میزاشتم. بعد میرفتم خودکارمو بردارم وقتی بر میگشتم میومدم پشت میز مستقر میشدم میگفتم خوب شروع کنم یه دفعه میدیدم تشنمه. بعد نگاه میکردم میدیدم در حین این رفت و آمدی که کردم یه سر هم رفتم آشپزخونه از یخچال آب برداشتم ریختم تو لیوان ولی نخوردم و گذاشتمش رو میز. اینطور وقتا آدم از دست خودش خیلی کفری میشه. تو حرف زدن هم که الی ماشاالله سوتی فراوون بود.

لینک ارسال
سه تا امتحان پشت سر هم داشتم. رفتم خونه دوستم تنها بود با همدیگه درس بخونیم. هیچی نخوابیدم تو این سه روز. اینم بگم شبهای امتحان بدترین شبهای زندگی من بود. وقتی حساب کردم دیدم نزدیک به 70 ساعت بود که چشم رو هم نذاشته بودم. البته به بی خوابی عادت داشتم ولی نه تا این حد. احساس میکردم دارم به ملکوت میرم. چهرم نورانی شده بود. بگذریم از این حرفها. ساعت 11 بود که از امتحان درومدم. تو تیرماه هم بودیم. سوار شدم بیام قزوین. یک دفه از خواب پریدم دیدم وسط یه میدون زیر درخت روی چمنها خوابیدم. هرچی فکر کردم نمیتونستم تشخیص بدم کجام. نگاه کردم دیدم ساعت 9 شبه. بلند شدم اطراف رو نگاه کردم. آدمها رو میدیدم که با ماشین دور میدون میچرخیدن و داشتم فلسفی میشدم. شاید هم دیوانه. یه دفه یادم اومد امتحان داشتم. یعنی اول فکر کردم امتحان دارم. در واقع استرسش اومد سراغم بعد یادم افتاد که آخرین امتحان رو دادم. زمان رو قاطی کرده بودم. نمیدونستم کی امتحان دادم ولی یادم بود که آخرین امتحانم تموم شده. بعد نشستم زمین و سعی کردم فکرامو جمع و جور کنم تا ببینم چی شده که از اینجا سر درآوردم. نتوستم تمرکز کنم بلند شدم که برم خونه بیشتر دقت کردم دیدم میدان دفاع مقدسم (دوراهی همدان). هنوزم نتونستم بفهمم که چطوری سر از اونجا در آوردم. آخرین چیزی که یادم میاد این بود که سوار ماشین شدم تا بیام قزوین. دیگه هیچی یادم نیست تا زمانی که اونجا از خواب بیدار شدم.:icon_pf (34):

تو فوق العاده ای :ws28:

لینک ارسال

جریان خواب شد یاد یه ماجرای خودم افتادم .. البته بیشتر خاطره هست تا سوتی ولی به هر حال شنیدنش خالی از لطف نیست ...

 

چند شب خونه یکی از دوستان خالی بود و ما هم اونجا مکان کرده بودیم و کلی عشق و حال .. دو روز اول اصلا نخوابیده بودم. صبح روز سوم بود که یکی از دوستام زنگ زد و با من کار داشت پرسید کجایی منم گفتم فلان جا .. گفت که بیا بیرون کارت دارم . قرارمون دم زمین ورزشی شقایق بود خلاصه من در اومدم و رفتم سر قرار ولی موبایلمو اونجا جا گذاشتم . خلاصه رسیدم دیدم یه پنج دقیقه ای زود رسیدم . گفتم تا اون دوستم بیاد برم رو چمن ها زیر یه درخت دراز بکشم . دراز کشیدن همان و یک ساعت و نیم بعد با صدای بوق یه ماشین از خواب پریدم . دیدم ای دل غافل این دوستم احتمالا اومده و منو ندیده رفته که برگشتم خونه دوستم که دیدم همشون با دیدن من پریدن رو منو گفتن چی شده و سالمی و کجا بودی ؟

من گفتم جریان چیه ؟ گفتن بعد اینکه تو نرفتی سر قرار ، فلانی زنگ زد به گوشیتو ما جواب دادیم که اومده و از اونجا که همش فاصله خونه دوستم تا زمین 15 دقیقه پیاده بود. وقتی دیدن من نرسیدم همه جا رو دنبالم گشتن و پیدام نکردن .. حتی رفته بودن دم خونمون و وقتی دیده بودم من نیستم از شانسم به خونواده هم چیزی نگفتن.....

خلاصه اون روز مجبور شدم تا از دست تیکه و متلک اونا و کتکاشون راحت بشم بهشون نهار بدم تا ولم کنند :ws3:

لینک ارسال

خواهرم چند روز پيش از تاكسي كه پياده ميشه از دور دوستشو ميبينه واسش دست تكون ميده بعد كه ميخواسته به راننده پول بده پولو سمته راننده ميگيره و ميگه سلام خوبي؟؟!!!!!

لینک ارسال

اقا سوتی دارم تپل.منو سمان سوار ماشین بودیم سمان با هندزفری داشت اهنگ گوش میداد گوشیش زنگ خورد من دیدم تندی هندزفری دراورد و شروع به صحبت کرد وقتی صحبتش تموم شد من بش گفتم خب چرا با همون هندزفری به قول خودم حسن فری حرف نمیزنی خلاصه دوباره گوشی سمان زنگ خورد من دیدم اینبار دیگه حسن فریو در نیاورد نکته جالب اینجاکه سمان با حسن فری حرف میزد اماااااااااااااااااا باز گوشیشو اورده بود در گوشش من گفتم هی وای من گوشیتو بیار پایین ابرومونو بردی.

لینک ارسال
خواهرم چند روز پيش از تاكسي كه پياده ميشه از دور دوستشو ميبينه واسش دست تكون ميده بعد كه ميخواسته به راننده پول بده پولو سمته راننده ميگيره و ميگه سلام خوبي؟؟!!!!!

مثل یکی از دوستای من رفته بود سوپر مارکت خرید کنه همین وارد شده به فروشنده گفته الو:ws3:

لینک ارسال

سر یکی از درس های تخصصی با وجود استادی فوق العاده خشن و جدی داشتم جواب sms می دادم و اصلا حواسم به کلاس نبود

یه دفعه دیدم کلاس ساکت شد و دوستم با آرنج زد به پهلوم سرم رو که بلند کردم دیدم استاد همین طور منتظر داره من رو نگاه می کنه و بچه ها هم یکی یکی بر می گشتن طرف من :banel_smiley_4:

دیدم استاد خیلی خشن گفت خانوم ...... می تونین ادامه بدین که داشتم در مورد چی صحبت می کردم ؟! :icon_pf (34):

من هم که از همه جا بی خبر فقط نگاهش می کردم دیدم دوباره سوالش رو پرسید اون هم یه جوری که چهار ستون بدن بچه ها که هیچ کل کلاس لرزید :banel_smiley_52:

من هم خیلی خونسرد گفتم بله استاد داشتین عرض می کردین که .........

اول همه این جوری شدن :jawdrop:

بعد استاد گفت به هیچ وجه از شما انتظار نداشتم واقعا متاسفم من هم یه مرتبه از دهنم پرید و گفتم هم چنین برای شما :sigh:

استاد رو کارد می زدی خونش در نمی اومد :banel_smiley_52:

با حرص گفت خانوم شما حالتون انگار امروز مساعد نیست بفرمایید (منظورش نشستن بود)

من هم بدون این که کیف و کتابی بردارم رفتم به سمت در که دیدم استاد با حیرت گفت جایی تشریف می برین ؟! :banel_smiley_4:

من هم که گیج گفتم بله استاد دارم تشریف می برم بیرون ؛ مگه خودتون نگفتین ! :ws52:

استاد کم مونده بود بزنه توی سر خودش از دست من :w00:

دیگه بدون توجه به من برگشت و من رو همون جور وسط کلاس رها کرد

من هم که دیدم که خیلی آبروریزی کردم زدم بیرون و بعد از کلاس رفتم تا از دل استاد دربیارم

 

اما تا به حال هیچ کجا این قدر پشت سر هم سوتی نداده بودم :ws3::ws28:

 

 

 

 

 

.

لینک ارسال

امروز داداشم ایفون رو برداشت و گفت : بله

یکی گفت باز کن . اونم فکر کرد خواهرمه ، گفت : برو بچه من تورو راه نمیدم !

نگو دختر همسایه بوده :ws52:

یه حرکت مشابه من زدم خیلی وقته پیش ، فک کنم گفته باشم :

یکی در خونمونو زد ، مامان داد زد ساراس ، مسعود بدو درو باز کن

منه خل هم به حرف مامان اعتماد کردم :banel_smiley_4:

هنوز درو باز نکرده داد زدم ما بشه منگول ( به دیکتم گیر ندین ) ها رو راه نمیدیم ، دیوونه ، برو گمشو خونه خودتون :icon_redface: . دیدم جواب نمیده ، درو باز کردم دیدم دختر روبه رویی داره تو چشام نگاه میکنه و ... :167:

لینک ارسال

2تا دیگه یادم اومد که به تازگی مرتکب شدم شخصا :

دیشب با برو بچ فامیل رفتیم پارک جنگلی و عشق و حال خلاصه

دختر عمم داشت یه ریز قر ( غر ) میزد که ال و بل و جیمبل ... و اخرم گفت دیگه به اینجام رسیده :ws52:

اما اشاره نکرد به کجاش رسیده . اون یکی دختر عمم گفت دقیقا به کجا ؟

منم سریع گفتم یکمی از اونجا بالاتر :shame:

من قصد منحرف نداشتم اما بد برداشت شد و سکوتی وهم الود فضا رو پر کرد :ws51:

و دومی :

یه دوستم به اون یکی میگفت متولد چندی ؟ گفت 68 . اونم گفت پس هنوز دهنت بو شیر میده وقت ازدواجت نیست ، گفت مگه خودت چندی ؟ اون گفت 66

منم گفتم واسه تو هم هنوز زوده 65 که شدی بعد ازدواج کن :ws28: :ws28: :ws28:

حالا یکی باید ما رو جمع میکرد از تو فضای سبز دانشکده :ws52:

لینک ارسال

چن شب پیش جشن عروسی برادرم بود و هرکی منو میدید میگفت چه خوشگل شدی و منم با خوشحالیو لبخند میگفتم مرسیییییییی لطف دارید شما! و این جمله دیگه افتاده بود تو دهنم بس که تکرارش کرده بودم تا این که با دخترعموم حرف زدم گفت انشالله قسمت شما و منم با لبخند گفتم مرسییییی لطف دارید شما!!!

لینک ارسال

13-14 سالمه ، تا حالا قلیون نکشیدم ، پسر عموم اومد گفت بریم قلیون ، رفتیم ، تو راه به من میگه " حامد نکشی سرت گیج بره بالا بیاریا! من خودم خانسار میکشمو این میوه ای ها واسه من شوکولاته و اینا ... " :confused: منم ترس ورم داشته خدایا نکنه آبروم بره

آقا رفتیم 3-4 پک گرفت داد به من 3-4 پکم من گرفتم دادم به اون باز اونم 3-4 پک گرفت (:ws3:) بعد پاشد بره یه چیزی بگیره که یادم نیست چی بود در اثر سرگیجه خورد زمین 10-15 تا پلرو قل خورد رفت پایین:ws3: شانس آورد چیزیش نشد ولی از خجالت کم مونده بود گربه کنه :ws3:

لینک ارسال

امروز کلاس ماشین داشتیم استادمون داشتwاندیسcرو بدست میاورد که اخرش هی میگفت خوب بچه ها wcهم بدست اوردیم یدفه خودش یه لحظه مکث کرد همه زدیم زیر خنده گفت ببخشید منظورم wاندیسcبود بچه ها میگفتن نه بابا همون wcخوبه.

لینک ارسال

سوتيه استادتو گفتي ياد استاد خودم افتادم من ترم 2 بودم رياضي داشتم استادمم زن بود داشت يه توضيحي ميداد رو تخته ميخواست بنويسه سينا و سيمين به جاش نوشت ( خيلي معذرت ميخوام)سينه و سينا بعد همه بچه ها هم خندشون گرفته بود هي به استاد ميگفتيم استاد اشتباه نوشتين انقدر غرق درس دادن بود متوجه نميشد بر عكس ما!!!!!!!!

لینک ارسال

یه سوتی از دوست دوستم :ws52:

میره بیمه ورزشی بگیره ، طرف خیلی جدی میگه رشتتون اقا ؟ اینم خیلی جدی میگه مهندسی برق :ws51: حالا مگه میشده طرف جمع کرد از رو زمین :ws28:

لینک ارسال
یه سوتی از دوست دوستم :ws52:

میره بیمه ورزشی بگیره ، طرف خیلی جدی میگه رشتتون اقا ؟ اینم خیلی جدی میگه مهندسی برق :ws51: حالا مگه میشده طرف جمع کرد از رو زمین :ws28:

دقیقا مثِ سوتی خودمِ

 

 

تو دبیرستان ورزش داشتیم و دبیرمون دو رشته ورزشی گذاشته بود و بچه ها هرکدومو طبق علاقه خودشون یکیشو انتخاب میکردن و نوبت من شد دبیرمون ازم پرسید خب رشتت چیه و منم تعجبیدم و جدی گفتم:w58: تجربی دیگه!

هیچی دیگه معلممون خیلی خندید:hanghead:

لینک ارسال

اقا منم همچین خاطرهای دارم کلاس تئاتر میرفتیم بعد برگه عضویت اوردن پر کنیم نوشته بود رشته منم نوشتم تجربی بعد تازه برگه دوستمم من پر کردم کارگردانمون دید گفت این چیه نوشتی بنویس تئاتر منم حسابی ضایع شدم

لینک ارسال

میگم یه وقت نگین من خیلی خل و چلم ها اینقد سوتی در ماهم بالاس ، بخدا یکمی دیوونم :ws3:

جاتون خالی دیروز یه حرکت زدم دیگه استاد نتونست از پس کلاس بر بیاد . حدود 5 دقیقه یه سره بچه ها خندیدن :ws28:

واقعا یعنی کل اعتبار 4 ساله تحصیلمو با همین یه سوال به باد دادم :imoksmiley:

استاد مدار یه مولتی ویبراتور کشید و کامل شکل کارشو توضیح داد ، نمیدونم چرا مخم هنگ بود دیروز !

این مداره 2تا ترانزیستور داره که کلکتور هر کدوم به بیس اون یکی وصل میشه که یجور فیدبک درست بشه اما همین مسئله باعث شده بود که شکله مدار یکم شلوغ بشه ! :ws3:

من یکمی فک کردم و بلند گفتم ببخشید استاد چرا خود مستقیم کلکتورشونو به بیس خودشون نمیزنیم ؟ :shame:

استاد چند ثانیه مااااات نگام کرد بعد یههو یکی نتونست جلو خودشو بگیره بلند خندید :ws28:

بعد اون همه ترکیدن دیگه از خنده :ws28:

حالا اگه یکی از مدار یکمی بفهمه میدونه من چه سوالی پرسیدم :banel_smiley_4:

لینک ارسال

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...