رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

فرماندمون برادرش 15 روز بیش به رحمت خدا رفت.

امروز فرمانده جلوی اینه داشت دست میکشید به ریشاش ومیگفت 2 هفته دیگه ریشامو میزنم فقط سیبیل میذارم.

منم که در حال ثبت نامه های نظامی بودم بدون معطلی گفتم : خوبه شبیه مخمل میشی کلی بهت میحندیم:ws3:

هیچی دیگه 3 روز اضافه خدمت خوردم که دهنمو باز نکنم دیگه:whistles:

 

پ.ن

فرمانده یک سال از من کوچیکتره:sigh:

لینک ارسال
  • پاسخ 2.5k
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

پست های محبوب

امروز اومدم برم تو ی مغازه، نفهمیدم در شیشه ایش بسته است. با کله رفتم تو در :/

چند روز پیش اومدم شرکت قرار داشتم با یه شرکتی زود میخواستم برم ، اومدم وسیله هامو گذاشتم رو میز سریع جمع و جور کردم که برم. همکارمم اومد همون لحظه تو اتاق ، یه سلام و علیکی کردم وسیله هارو جمع کردم رفتم ، بعد دو ساعت همکارم زنگ زد گفت سوییچ منو ندیدی ؟؟ شاکی شدم گفتم از من میپرسی ؟ گفت ببین دست تو نیست ، گفتم نه بابا سوییچ تو پیش من چکار میکنه آخه و کلی خنده تمسخر آمیز زدم و سوژه ش کردم که گم کردیو این حرفا ، یهو دست کردم جیبم دیدم تو جیبمهه :icon_pf (34)::ws28: هیچی دیگه تا برگردم 5 ساعت طول

این اتفاق برای من هم افتاده؛ شیشه که خیلی تمیز باشه، دیده نمی شه.

چند وقت پیش رفتم باشگاه. خیلی تو فکر و خیال و هپروت بودم.

رختکن خانوم ها و آقایون هم درست کنار هم هست . منم سرم پایین بود، اشتباهی رفتم تو رختکن آقایون:icon_pf (34): این خارجی ها هم که حجب و حیا ندارن... من واستاده بودم مات و مبهوت :w58:، 10 تا مرد جلوم بون! یهو فهمیدم عجب گندی زدم :ws28::4564:

لینک ارسال
  • 4 weeks later...

چند روز پیش، صبح تقریبا زود (حدود 8 واسه من زوده :ws3:) خواب بودم:bigbed: که با کلی صدای حرف و خنده از خواب پریدم :banel_smiley_4:

 

همینجور که گیج خواب بودم، با موی پریشون که دست کمی از این شکلکه(:ws3:) نداشت و لباس نامنظم، همینطور که به در و دیوار میخوردم، بلند شدم تا برم دعواشون کنم که چه خبرتونه، مگه نمی بینین خوابم:w000::brodkavelarg:

 

در اتاقمو که تا نصفه باز کردم، دیدم دوست خواهرم اونموقع صبح نشسته رو مبل روبروی در و تا منو دید بهم سلام کرد:w58::w58:

 

منو بگی، تا چند ثانیه هنگ کردم که من کیه ام، اون کیه، اینجا کجاست:w58::ws52:

 

بدون اینکه جواب سلامشو بدم، رفتم تو اتاق و درو بستم:icon_pf (34):

 

حالا از اونطرف صدای غش غش خنده خواهرمو دوستش:ws47::ws28: از اینطرفم خجالت کشیدن من که آبروم رفته بود:5c6ipag2mnshmsf5ju3

 

فقط خوب شد سلام کرد وگرنه چشام که جایی رو نمیدید، با همین سرو وضع میرفتم جلو :ws28:

لینک ارسال

یه سوتی دادم همییییین الااااان:ws3:

اومدم کلوچه تعارف کنم به همکارم( همکارم آقااااست):5c6ipag2mnshmsf5ju3

یه تیکه کوچولووو ازش کند و گفت مرسی... منم میخواستم بگم کامل بردار یهو دستشو گرفتم:w58::icon_pf (34):

همینجور که دستشو چسبیده بودم اصرااار میکردم بردار:w02::ws28:

بعد به خودم اومدم که چیکار کردم:w58: دستشو ول کردم:whistle::5c6ipag2mnshmsf5ju3

سریع رفتم پشت میزم انگار که هیییییچ اتفاقی نیوفتاده:whistle:

اونم فقط نیگام میکرد:w58::ws52::5c6ipag2mnshmsf5ju3:ws3:

لینک ارسال

امروز تولد همکارم بود ...:w330:

من میدونستماااا امروز تولدشه ... دیروزم بهش پیشاپیش تبریک گفته بودم...

ولی نمیدونم چرا حواسم نبود .. خونه مامان حلوا پخته بود.. با خودم یه عالمه حلوا آوردم شرکت:icon_pf (34)::icon_pf (34)::icon_pf (34):

حالا اون کیک تولد تقسیم میکرد:cakesmileyf: من حلوا...:obm:

ناراحت شد فکر کنم...:hanghead: :5c6ipag2mnshmsf5ju3

به من چه خو :164::164::164::5c6ipag2mnshmsf5ju3

لینک ارسال
  • 2 weeks later...

اوایل ترم بود قرار بود با یکی از استادا قبل برگشتن به تبریز مقاله مو باهاش کرکسیون کنم :whistle:

با ترم بالایا کلاس داشت گفته بود وسط کلاس برم پیشش:ws3:

حالا رفتم تو دیدم همه دور استاد جمع شدن چیزی نگفتم خودش گفت خانوم فلانی بیاید جلو :whistle:

بماند که اونام داشتن کرکسیون میکردن و رفتم وسط بحثشون و چپ چپ نیگا میکردن:ws28:حالا استاد نیگا کرد و گف شما همینو ادامه بده دوتا کتاب دارم یادم بنداز برات بیارم

بعدش گف شمارمو که داری؟:whistle:

دقیقا همون روز صبحش بچه های کارشناسی گفته بودن که استاد فلانی فقط به شماره 0912 ج میده به شهرهای دیگه نه:ws28:

منم دقیقا فکرم رفت سمت اون بحث... ایشونم که گف شمارمو داری نمیدونم چی شد بی هوا گفتم شماره ام 0912نیستاااااا:ws28::ws28:گف چی؟چی گفتین؟:banel_smiley_4:

حالا منم فهمیدم چه گندی زدم خواستم جمعش کنم گفتم نه نههه منظورم اینه که شما وقت نمیکنید جواب بدید سرتون شلوغه:4chsmu1:

برگشته میگه نه خیر خانوم نه خیر بنده نیاز باشه جواب میدم:w888:

حالا بعد اون بنده خدا همیشه جواب میده:persiana__hahaha:

لینک ارسال

رفته بودیم یه تولد, کلی از دوستان و فامیل های طرف نامزد جان هم بودن.

ردییییف نشسته بودن و تا ما رفتیم تو همه بلند شدن و ما هم به ترتیب دست دادیم و ماچ و موچ و احوالپرسی. یکی از زنعمو ها اومد جلو, منم نفر قبلی رو ندیدم و رَدش کردم, با زنعمو که دست دادم برگشتم با نفر,قبلی دست دادم. خیلیییی ضایع بود.:ws28: خلاصه تا آخر مهمونی چپ چپ نگام میکردن :hanghead:

لینک ارسال

مامانم میگه: دیشب خونه ی آرش اینا بودید؟

گفتم: بله بله, جاتون خالی بود.

گفت: اونا اومدن یا شما رفتید؟

گفتم: خونشون رو از جا در آوردن, با خونشون اومدن درب خونه ی ما:ws28:

مامان چرا جوک میگی, خب وقتی خونه ی اونا بودیم, ما رفتیم دیگه , اونا که نیومدن :w58:

لینک ارسال

دوستم تازه عقد کرده و به شدتتتتتتت آدم خجالتی هست

حالا

چند وقت پیش با دوستم داشتیم برمیگشتیم خونه هامون که نامزدش زنگ زد که از سرکار میام دنبالت حالا اینم اصرار که نرو تورم برسونیم:ws3:

وقتی اصرار میکنه سابقه نشون داده ول کن نیست ذاتا:ws28:

حالا وایستادیم شادوماد اومده:w02:عرق شرم هی شُر شُر همینجوری میریخت:mpr:(این بنده خدام خجالتی بود عین در و تخته میمونن:ws47:)

خلاصه سوار شدیم و داشتیم با الی صوبت میکردیم که هوا گرمه و از این حرفا نامزدشم گف صب کنید کولر روشن کنم:62izy85::thk:

عاقا چشمتون روز بد نبینه من حس کردم داره باد گرم میاد سمتم گفتم لابد اولش اینجوریه بعد دو سه دیقه گذشت حس کردم نه هوا داره گرمتر میشه:ws27::184:

بعد چند دیقه شادماد دوزاریش افتاد که به جا کولر بخاریو زده روشن کرده :ws28::ws28:یعنی طفلی اینقد هول شده بود:ws28:

بعدش کلی عذر خواهی کرد بیچاره:sorry:الی هم هی درگوشم میگفت میبینی چقد خجالتیِ :ws28:

خلاصه به زور خودمو نگه داشتم که نخندم:2i1d1co:

لینک ارسال
  • 4 weeks later...

تو یه گروه تلگرامی با بچه‌ها زبان تخصصی کار می‌کنیم.

بعد امروز یکی از پسرا که همیشه تو گروه فعاله اومد یه سوالی بپرسه.

منم به سختی با نت بوک قرضی اومده بودم تلگرام. دستمم با کیبورد راحت و مانوس نبود.

تو پی وی پیام داد که استاد! (دو برابر من سن داره و با یه من ریش و سبیل به من میگه استاد:ws3:به خدا اگه راضی باشم تو به من بگی استاد:ws28:) هر چی گشتم فلان ریدینگ رو پیدا نکردم. میشه برام بفرستینش؟

منم جواب دادم سلام

بعد اومدم بنویسیم ریدینگ سومی رو میگین؟ اما وقتی به گ رسیدم اشتباهی دستم خورد رو اینتر و پیام به این صورت سند شد. سلام. ریدین

حالا بماند که بعدش با شونصد تا انگشت حمله آوردم که ادیتش کنم و ادیت هم نشد.

از دفعه بعد احتمالا عطای ریدینگ رو به لقاش می‌بخشه:ws3:

لینک ارسال
  • 2 weeks later...

یه مدارکی رو باید میفرستادیم جایی +یه چک‌ . خلاصه بعد از ۳ روز همه ی مدارک برگشت خورد و گفتن چک مشکل داشته.

ماه الان خارجی ها ۹ هست, جان جانان زده بودن ۱۰.

من کلی داد و بیداد که عزیزم چرا اشتباه کردی و .‌‌‌‌... بعدش گفتم خودم چک رو می نویسم اصلاً:w000:

اومدم چک رو نوشتم, این دفعه به حای تاریخ روز رو زدم, باز چک اشتباه شد. جان جانان اومد چک رو دید زد زیر خنده :ws28: منم گفتم: به چی میخندی؟

گفت خدا ضایعت کرد, روز رو زدی ۹, نابغه؟ :ws28:

لینک ارسال
  • 2 weeks later...

چندی پیش با چندتن از عزیزان رفته بودیم خرید.. هنگام برگشت من چون یه نی نی ناز تو بغلم بود گفتم برید از پارکینگ ماشینو بیارید من همینجا می ایستم..

وسط یه پیاده رو با عرض کم ک فقط دو نفر میتونن کنار هم راه برن داشتم قدم میزدم ک ناگهان کنار تابلوی پارک ممنوع ک تو پیاده رو نصب بود چشمم ب 1 مغازه مانتوفروشی افتاد

عاقا یهو وایسادم ک مانتوها رو ببینم در همون لحظه هم عطسه ام گرفت.. عطسه ای جانانه از اعماق درونم

منم چون پیاده رو خلوت بود گفتم بذار راحت عطسه کنم

در عرض همون یک ثانیه من تصمیم گرفتم ک سرمو برگردونم ک نی نی ک تو بغلم خوابه هم بیدار نشه هم آبیاریش نکنم

عاقا ما برگشتیم و چشم بسته عطسه کردیم

حالا نگو پشت سرم دوتا مرد جوون بودن.. هیچی دیگه.. دست اون آقایی ک تی شرت پوشیده بود آبیاری شد :ws3: و قشنگتر از اون، اون یکی مرد بود ک برای اینکه از خطر فرار کنه با سر رفته بود تو تابلوی پارک ممنوع :ws28:

بعد از اینکه عطسه کردم و چشمامو باز کردم فهمیدم چه اتفاقی افتاده.. سریع عذرخواهی کردم و اونا هم رفتن.. ولی اون جوون موقشنگه برگشت و گفت آبجی شُستیمون ک :ws3:.. و بعد هم دستشو با لباس دوستش پاک کرد

ولی من تو کف اون یکی مرده بودم ک با سر رفته تو میله و ب روی خودش نیاورد.. چند متر جلوتر رفت دستشو گذاشت رو سرش :ws28:

لینک ارسال

این سوتی برمیگرده به دوم دبیرستان برا درس ادبیات یه معلم فرستادن که قبلا تو مدرسه مون تدریس نمیکردن( بنده خدا پشیمون شد از اومدنش):ws3:

ایشون کتاب شعر داشتن-طنز نویس و سردبیر یه مجله بودن و گوینده رایدیو با صدای بسیار عالیییی هدفشون از تدریس این بود که استعداد بچه هارو تو این زمینه کشف کنن و به سمت و سوی خودشون بکشونن( خبر نداشت ما چی هستیم):whistle::ws28:

خلاصه یه روز اومد کلاس چند نفریمون رو انتخاب کرد(نمیدونم ملاک انتخابش چی بود) گف که از خانواده تون اجازه بگیرید میبرمتون شب شعر:ws3: فک کنم بزرگترین اشتباه عمرش بوده:ws28:

حالا ما سوار ماشین شدیم رفتیم بعد رسیدیم خیلی مودب یه سمت صندلی بود گفت بشینید اینجا شلوغی هم نکنید :banel_smiley_4:

فک کن دوم دبیرستان اونم چی بچه های ریاضی فیزیک رو برداشته برده شب شعر:icon_pf (34): مام شر بودیمااااااااااا شلوغ در حد لالیگا :ws28:من الانش اینم ببین اون موقع چی بودم:icon_pf (34):

خلاصه یه خانومه شروع کرد خوندن اینام به به چه چه راه انداخته بودن مام عین گیجا نگاه میکردیم:w58: یه پسره بود اون اومد شعر خودشو بخونه اصلا به جان خودم از همون شروعش سوتی پشت سوتی:ws28: چشمشو بست دستاشو وا کرده بود سرشو عین مرغ پر کنده تکون میداد( فرق سرم باز کرده بود تازه):ws3: هر چی دم دستش بود با دست میزد مینداخت زمین:ws28::ws28: فک کن آدم نخنده مگه میشه مگه داریم :ws3:یه جایی دیگه زد میکروفن هم انداخت زمین :ws28::ws28:دیگه ما پهن زمین شدیم یعنی واقعا زمین و گاز میگرفتیم:ws28::ws28:

چشمتون روز بد نبینه معلمه که طبق معمول فک کرد سر دسته شون منم رو کرد به من دید دولا شدم از خنده رنگم قرمز شده از چشامم اشک میاد و با نگاه ملتمسانه میگم بذا بخندم :ws28::ws28:

یکی از بچه ها هم موقع اومدن رو کرد به شاعرا گفت شاعرم نیم و شعر ندانم که چیست :ws28::ws28::ws28:

خلاصه یجوری جمعش کردن برنامه رو.....:ws3:موقع برگشت هم منو انداختن وسط کع عذرخواهی کنم گفتم خانوم ببخشید ما بی تقصیریم حرکات ایشون خیلی خنده دار بود مام همیشه با ریاضی و فیزیک و مسابقه و ... سرکار داشتیم شب شعر نرفته بودیم که اخرش خودشم زد زیر خنده:ws3:

یعنی یه مشت بچه دبیرستانی بی جنبه رو برداشته برده بود شب شعر اونم چی بچه های ریاضی نه انسانی:ws28:

لینک ارسال
  • 3 weeks later...

واییییی

شما ها چرا اینقدر سوتی دارین؟؟؟:w58::ws28:

من اینقدرا سوتی نمیدم خداییش

راستش سوتی نمیدم نمیدم ولی اگه سوتی بدم یه سوتی توپول میدم:ws28::sad0:

یه بنده خدایی یه فامیلشون فوت کرده بود رفتم خونشون صحبت از فوت و مرگ و اینا شد

اومدم حرف بزنم گفتم خدا همه امواتتون رو حفظ کنه:icon_pf (34):

یه سری نتونستن جلوی خودشونو بگیرن:icon_pf (34)::ws28:

لینک ارسال
  • 1 month later...

سوتيه مردم

دو تا خواهرزاده پسر بزرگ دارم....٢٠ ساله تقريبا

بزرگه تازه به اينستا پيوسته زيادم اهل اين دمو دستگاها نيست بنده خدا اومد يه فيلم بفرسته براي چند نفرمون تو دايركت...نميدونست كه گروه تشكيل ميشه با اين كارش...منو كوچيكه خداي اذيت كردنيم به هم بخوريم اشك طرف مقابل در مياريم...حالا اعضاي گروه خودش...من...كوچيكه...گلي:whistle:...ما شروع كرديم ...يا الله...بزرگه هي زد تو سرش خودش بچه ها غلط كردم ابروزي نكنيد حذفش كنيد...حالا منم هي ميگفتم اووو كيييسسست:ws28:با كلي شكلك خنده ...كوچيكه ميگفت داداش دوتا دوتا ...من يكيشم ندارم كلا منكر اين شده بود كه من خالشم...گلي بنده خدا ميگفت شما...من ميدونم شما داداششي ولي اين يكي كيه...خانم من اشناشونم به خدا فكر بد نكنيد...منم گفتم نگران نباش اشناي اينا باشي اشناي ما هم هستي...مجلس بي رياست تو هم بخند...قاطي كرده بود..گفت من درس دارم برمط..گفتم برو ما يه دوري ميزنيمو ميايم باز...اين حرفم پيرو اين بود كه بزرگه هي ميگه زن ميخوام هر چيم تو كلش ميزنيم كه الان داغي متوجي نميشه

حالا كوچيكه تهرانه كسي دستش بهش نميرسه...ولي من سر سفره شام بقل دستش نشسته بودم...انصافا فهميده بود دست بم بزنه همه خبردار ميشن..خونه ماهم همه دنبال سوژه برا اذيت كردن...حالا هي ميگفت خاله همينجوري زدم نميشناسمش...ولي هر كه اينستا نصب كنه حتما اينو بش ميگم شما نامردا نگفتين به من...گفتم فقط برو شكر كن از خانواده فقط ما دو تا بوديم

كاري نميتونست كنه هي ميخنديد...فقط ميگفت بيچاره اومده پي وي گفته اينا كيم:ws28:گفتم نگران نباش اينا سوخوشامونن...چه خاله پايه ايم من...

چون خودم خيلي خنديدم نوشتمش...

لینک ارسال

شرکت بودم داشتم اخر وقتی میرفتم خونه یه سیگار روشن کردم رو لبم بود داشتم در و بازمیکردم که در فاصله بیست سانتی پدر رو دیدم پشت دره چش در چشم اخه من تاحالا هیچ وقت در مقابل خانواده سیگار نکشیدم

چشتون روز بد نبینه دستم رو بردم جلو دهنم سیگارو فشار دادم رو مشتم و سرفه کردم اخ که چه جلیزی ولیزی کرد کف دستم :4564:

این سه شدن بود نه سوتی دادن فکر کنم نه؟؟!!!:ws3:

لینک ارسال

ديشب...:ws3:

مامانم رو كاناپه نشسته منم پايين همون كاناپه دراز كشيدم.:ws37:

 

مامانم گفت پاشو گوشيم بزن شارژ داره قرمز ميشه شب لازم دارم...تا من پاشم خواهرم آورد انداخت كنار من كه پريز كنارم بود بزنم بش.:icon_redface:

گوشي همچنان دست مامانم بود يني وقت نداره بزنه تو شارژ.:w02:

 

سر شارژر دستم بود هي ميگفتم اين يه خط بخونم پاشم بزنم شارژ:banel_smiley_4:

 

بعد يه ربع مامانم گفت اه گوشيم خراب شده...با اخم گفت:w000:

 

من و خواهرمم گفتيم حتما ويروسي شده:5c6ipag2mnshmsf5ju3

 

انقدر ك غرق گوشي بود جواب نداد:hanghead:

 

دوباره عطيهههههه گوشيم شارژ نميكنه خراب شده ديگه اي بابا بيا ببين شد ٤٪‏:w000:

 

نگاه كردم ميگم مگه چطور زدي شارژ؟؟؟؟؟:w58:

 

نگاه كرده ميبينه سيم زده گوشي سرشم ك دست من....از وقتي خواهرم شارژر آورده.:ws28::ws28:

 

خواهرم برگشته ميگه گوشي زدي به آجي مامان:ws28::ws28:

 

هيچي ديگه نيم ساعت بوده فكر ميكرده من زدم شارژ اونم سرشارژر زده به گوشي...بي خبر از اين ك من با شارژر بازي ميكنم.

:ws28::icon_pf (34):

لینک ارسال

از همین تریبون میخوام از کسانی که استیکر ناجور درست میکنن خواهش کنم نکنید این کارو

سر یه مسئله درسی از یه آقای محترم داشتم سوال میپرسیدم حسابی گرم سوال جواب بودیم یه استیکر فرستادم هنوز محو شدم تو افق طفلی چیزی نگفت منم عذر خواستم ولی عمق فاجعه بیشتر از این حرفا بود .....آخه چرا :icon_pf (34):

لینک ارسال
  • 4 months later...

چند روز پیش داشتم میرفتم لرستان واسه بازدید از یه شرکت ، تو راه که میرفتیم به راننده گفتم بی زحمت تو راه اگه پمپ بنزینی چیزی دیدی نگه داره گلاب به روتون یه سرویس بریم ، یه 5 دیقه گذشت یدفه دیدم یه سرویس بهداشتی رو رد کرد گفتم عه پس چرا نگه نداشتی ؟ گفت اینجا که پمپ بنزینی نبود :ws28: خو برادر من ، من میخواسم برم دشویی خب چه فرقی میکنه کجا باشه ، کلی فوشش دادم :icon_pf (34):

لینک ارسال

تازه سال تحویل شده بود از خوراکی ها عکس گرفته بودم استادم بهم پی ام داد خواستم عکس بفرستم که بفرمائید خوراکی یهویی عکس خانوادگی فرستادم بگذریم آب شدم بگذریم دیگه از خجالت حرف نمیزدم با پرویی گفتم پاکش کن :ws3:

خدایا یا تلگرام از من بگیر یا باهاش حرف بزن بفهمه من سوتی ام دیگه :banel_smiley_4:

لینک ارسال

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...